pic
pic

پندها و نکته ها

سوال خود را بپرسید
نزدیکی خدا به انسان در هنگام دعا
در تاریخ ۱۰ اسفند ۱۳۹۴ و ساعت ۱۲:۱۶

اين نكته را قبل از اينكه اين حديث را دنبال كنم، بگويم که هيچ ذكري غير از ذكر خدا، ذكر ديگري را در پي ندارد. من اگر يادي كنم از عالمي، ‌معلوم نيست که آن عالم نيز از من ياد كند؛ من اگر يادي كنم از يك دوستي، معلوم نيست كه او هم ياد من بكند. اما اين چه حقيقتي است، چه واقعيتي است كه خدا مي‌فرمايد: اگر كسي به ياد من باشد، من هم به ياد او هستم؟. اُذكرونی أذكركم  معناي «أذكركم» اين است كه خدا مي‌شود انيس انسان.!
در جلد دوم كافي در كتاب الدعاء، باب ما يجب من ذكر الله في كلّ مجلس، حديث چهارم آمده است : ابوحمزه ثمالي از امام باقر(ع) نقل مي‌كند: قال مكتوب في التورات الّتي لم تغيّر در توراتي كه تحريف نشده، نوشته شده است؛ اين معنايش اين است كه ائمه ما: بر تورات واقعي علم داشتند. و امام(ع) در كتاب چهل حديث فرموده‌اند تورات و انجيل امروزي نه تنها قلم يك انسان عادي و متعارف نيست، بلكه تراوش افرادی شهوتران و هواپرست است. امام باقر مي‌فرمايند: در تورات واقعي اينطور نوشته است: إنّ موسی (ع) سئل ربه حضرت موسي از خدا سؤال كرد: يا ربّ أقريب أنت منّي فاُناجيك أم بعيد فاُناديك خدايا تو قريب به ما هستي تا با تو مناجات كنيم يا از ما دور هستي تا تو را صدا كنيم و مورد ندا قرار دهيم؟ چرا موسي اين سؤال را مي‌كند؟ چه انگيزه‌اي از اين سؤال دارد؟می گويد نمي‌دانيم با تو مناجات كنيم و تو را نزديك خودمان بدانيم يا مثل كسي كه دور هست، تو را صدا كنيم؟ به قول مرحوم علاّمه مجلسي اينجا موسي در مقام اين بوده كه آداب دعا و آداب خواندن خدا چيست؟ سؤال موسي اين بوده که من خودم را كه نگاه مي‌كنم، از حيث خودم دور از تو هستم؛و خيلي دورم. تو را که نگاه مي‌كنم از حبل الوريد هم به من نزديك‌تري؟ نمي‌دانم در دعا، خودم را نگاه كنم يا تو را نگاه كنم؛ چگونه دعا كنم؟ البته اين حرف خيلي دارد و نكات ديگر هم دارد که عرض مي‌كنم. خداوند در جواب موسي فرمود: يا موسی أنا جليس من ذكرني كسي كه به ياد من باشد من جليس و هم‌نشين او هستم. اين جواب چه ارتباطي با اين سؤال دارد؟ اين همان است كه پيامبر ما به عنوان حديث قدسي فرمود كه خدامی فرمايد: أنا جليسه و أنيسه.
اما اين جواب چه مناسبتي با سؤال موسي دارد؟ خدا بالاخره در اين جواب فرمود: تو با من مناجات كن يا مرا ندا كن؟ آيا اين كه مي‌فرمايد أنا جليس من ذكرني يعني من نزديك هستم؟ هر كسي كه به ياد من باشد، من همنشين او و نزديك به او هستم؟ يا اينكه نه، مي‌خواهد مطلب بالاتري را بيان كند؟ مي‌خواهد بفرمايد: كسي كه به ياد من هست، ديگر قرب و بعد در اينجا معنا ندارد؛ من با خود او هستم. همان نكته‌اي را گاه بعضي از عرفا در عباراتشان دارند و معناي خيلي عميقي دارد؛ و آن وحدت و اتحاد ذاكر و ذكر و مذكور است. كسي كه به ياد خداست و خدا جليس با اوست، اصلاً وجودش مي‌شود تجلّي خدا. اراده‌اش مي‌شود اراده خدا. نگاهش مي‌شود نگاه خدا. البته اين بدان معنا نيست که ذات خدا در وجود کسي حلول کرده است؛ حرف هايي كه بعضي از عوام علما فكر مي‌كنند. يا آن حرفهايي كه گاه در بعضي از مذاهب ديگر هم بدان اشاره مي‌كنند، اينها نيست. در عين بندگي و در اوج بندگي، انسان به جايي مي‌رسد كه همه وجودش مي‌شود وجود خدايي. با خدا حرف مي‌زند، چون خدا وجود او را احاطه كرده، و امور او را عهده‌دار شده است. و اين تعبير «جليس» هم از باب ضيق در تعبير بوده است.
مرحوم امام(ره) نكته‌ي لطيف‌تري در مورد اين سؤال موسي دارند. و آن اين است كه مي‌فرمايند: موسي مي‌خواسته بگويد من از دعا كردن عاجز هستم. اين كه مي‌گويد يا ربّ أقريب أنت منّي فاُناجيك أم بعيد فاُناديك اين نيست كه به خدا بگويد يك طرف را براي ما معين كن. نه، موسي مي‌خواهد مقام و حالت عجز خودش را از كيفيت دعا بيان كند. يعني انسان به جايي مي‌رسد كه ديگر عاجز از دعاي واقعي است. پس، دعا هم مراتب دارد؛ دعاي عوام داريم؛ دعاي خواص داريم. دعاي خواص نيز به مرتبه بالايش كه مي‌خواهد برسد، مي‌رسد به عجز از دعا؛ انسان از دعا عاجز مي‌شود. اين وقتی است که وجود و حضور خداوند تبارك و تعالي را يك حضور قيومي ‌مي‌داند، در مورد خداوند قرب و بعد معنا ندارد، بلکه قرب و بعد براي ماست، همه عوالم نسبت به خدا يكسان است. خداوند نسبت به همه اين عوالم ملك و ملكوت و دنيا و برزخ و آخرت يك حضور قيومي دارد. حضور قيومي ‌يعني هر چيزي به اراده او تعلّق دارد. لذا، اصلاً کار به جايي مي‌رسد كه انسان واقعاً عاجز از دعا كردن مي‌شود.
اما آنچه كه براي ما مهم است، اين است كه ذكر خدا را چگونه براي خودمان ملكه قرار دهيم؟ چگونه اهل ذکر شويم؟ راه که مي‌رويم، به ياد خدا باشيم؟ وقتي انسان با صحنه گناه مواجه شد، آيا آنجا واقعاً در فكرش مي‌آيد گناه كند يا نه؟ اگر در فكرش آمد، ولو خودش هم مي‌گويد حرام است، عقاب دارد، خدا راضي نيست؛ اما همين كه در فكرش آمد بداند يك مقداري ضعف دارد. وقتي خدا جليس انسان شد، ديگر به فكر گناه نمي‌افتد. وقتي خدا عهده‌دار امور كسي باشد كه به ياد اوست، يعني قلب او هم دست خداست و تحت عنايت خداست، نمي‌گذارد غير از نور خودش و افاضه خودش چيز ديگري در آن راه پيدا كند.
مرحوم علامه(ع) در تفسير الميزان وقتي مراتب شرك را بيان مي‌كند، مي‌فرمايد خفي‌ترين مرتبه‌ي شرك اين است كه انسان از خدا غفلت كند؛ يعني همان لحظه كه از خدا غافل شده، عنوان شرك را پيدا مي‌كند. ما واقعاً چه كنيم كه خودمان را بسازيم؟ وقت گذشته، يعني عمر گذشته، و انسان گاه تأسّف مي‌خورد، اندوه مي‌خورد كه ديگر مجالي براي او باقي نمانده است. واقعاً به خودمان خطاب كنيم، خودمان را سرزنش كنيم، نبايد بگوييم حالا ما الحمد لله در مسير علم هستيم و همين كافي است؛ و به همين مقدار خودمان را قانع كنيم. نه! اين نيست. اين كه اميرالمؤمنين(ع) بر حسب آنچه كه نقل شده، بعد از نماز به مردم خطاب مي‌كرده که زاد و توشه براي خودتان فراهم كنيد، راهي طولاني در پيش داريد؛ براي چيست؟ انسان عقبه‌هاي سنگين در پيش دارد و بايد دائماً اينها را به خودش بگويد. دائماً بايد بگوييم چيزي باقي نمانده، ممكن است يك دقيقه بيشتر از عمر انسان باقي نمانده باشد. بايد توسل به ذات خداوند پيدا كنيم که او به ما كمك كند و ما را جزء ذاكرين قرار دهد؛ و ذكر را ملكه‌ي ما و در وجود ما قرار دهد.



منبع : اصول کافی، ج 2، ص 496

۷۱۴ بازدید

فضیلت خواندن استرجاع
در تاریخ ۰۴ اسفند ۱۳۹۴ و ساعت ۱۱:۵۸

در مورد «إِنَّا للهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» رواياتي وجود دارد مثلاً یک روایت در کتاب خصال آمده که عبدالله بن سنان است می‌گوید: «سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ (علیه السّلام) يَقُولُ قَالَ رَسُولُ اللهِ (صلّی الله علیه و آله و سلّم) قَالَ اللهُ جَلَّ جَلَالُهُ إِنِّي أَعْطَيْتُ الدُّنْيَا بَيْنَ عِبَادِي فَيْضاً فَمَنْ أَقْرَضَنِي مِنْهَا قَرْضاً أَعْطَيْتُهُ بِكُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ عَشْراً إِلَى سَبْعِمِائَةِ ضِعْفٍ وَ مَا شِئْتُ مِنْ ذَلِكَ» از امام صادق عليه السلام شنيدم که وجود مبارک پیامبر اکرم(ص) نقل فرمود که خدا مي‌فرمايد: من دنیا را در بین بندگان به عنوان فیض خود عطا کردم، حال اگر کسی از جان یا مال خود به من قرض دهد در مقابل هر يکي از آنها ده تا هفتصد برابر به او عطا می‌کنم «وَ مَنْ لَمْ يُقْرِضْنِي مِنْهَا قَرْضاً فَأَخَذْتُ مِنْهُ قَسْراً أَعْطَيْتُهُ ثَلَاثَ خِصَالٍ» اما اگر کسی به من قرض ندهد و من قسراً و به اجبار از او مالی را بگیرم، اولاد او، سلامتی او يا آبروی او و مواردی که می‌توان به عنوان مصادیق آن ذکر کرد- را بگيرم من در مقابل سه چیز به او می‌دهم «لَوْ أَعْطَيْتُ وَاحِدَةً مِنْهُنَّ مَلَائِكَتِي لَرَضُوا» که اگر یکی از این‌ها را به ملائکه بدهم آن‌ها راضی می‌شوند. آن سه نعمت چیست؟ همان چیزی  که در آيه شريفه: «أُولئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَواتٌ مِنْ رَبِّهِمْ ... وَ رَحْمَةٌ ... وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ» آمده و عبارتند از: «الصَّلَاةَ وَ الْهِدَايَةَ وَ الرَّحْمَةَ».

در روایت دیگری که سند آن تقریباً خوب است داود بن رزین از امام صادق نقل می‌کند: «مَنْ ذَكَرَ مُصِيبَتَهُ وَ لَوْ بَعْدَ حِينٍ» کسي که مصيبت ديده است مثلا فرزند او شهید شده یا در جوانی مرده است هر وقت این مصیبت را به یاد آورد و بگوید «إِنَّا للهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ وَ الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعالَمِينَ اللهُمَّ آجِرْنِي عَلَى مُصِيبَتِي وَ أَخْلِفْ عَلَيَّ أَفْضَلَ مِنْهَا كَانَ لَهُ مِنَ الْأَجْرِ مِثْلُ مَا كَانَ عِنْدَ أَوَّلِ صَدْمَةٍ» مثل همان روزی که مصيبت بر او وارد شده به او اجر داده می‌شود.

در روایت دیگری نیز بیان شده است که خاري در دست رسول خدا (صلوات الله علیه) فرو رفته بود حضرت آیه‌ی استرجاع «إِنَّا للهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» را مي‌خواندند و این خار را از انگشت مبارک خود درآوردند. عایشه به رسول خدا عرض کرد این همه استرجاع خواندی برای این‌که یک خار را از انگشت خود بیرون بیاوری؟ پیامبر دستی بر کتف عایشه زدند به این معنی که تو چیزی نمی‌دانی. بعد فرمودند: «إِذَا أَرَادَ اللهُ أَنْ يَجْعَلَ الکَبيرَ صَغِيرًا جَعَلَهُ وَ اذا أَرَادَ أَنْ يَجْعَلَ صَغِيراً کَبيراً جَعَلَهُ» این کلام چقدر مهم است. فرمود: اگر خدا اراده کند چیز بزرگي را کوچک قرار بدهد و چیز کوچکی را بزرگ کند می‌تواند. اصحاب رسول خدا هم این‌طور عادت داشتند که اگر نماز اوّل وقت آن‌ها از دست می‌رفت «إِنَّا للهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» می‌خواندند. اگر کسي به اين حقايق ايمان و باور قلبي پيدا کند مسلّما قلب او به خداوند متعال توکل پيدا کرده و رذائل نفساني از وجودش رخت مي‌بندد.


منبع : سوره بقره،‌آیه 156؛ الخصال، ج 1، ص 130

۷۱۰ بازدید

علم امام رضا و شیوه مواجه ایشان با جریان واقفیه
در تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۰:۱۴

اين ايام مصادف با ولادت با سعادت امام هشتم، علي بن موسي الرضا(عليه‌السّلام) است، كه يكي از افتخارات و توفيقات مردم ايران، خصوصاً حوزه‌هاي علميه، اين است كه اين افتخار را داريم كه قبر مبارك آن حضرت(ع) در كشور ما واقع شده و اين قبر مطهر پناهي براي همه است. هر كس که دنبال علم است،  هر كس كه دنبال معرفت است، هر كس كه حاجتي دارد، در امور مهمه و غير مهمه،‌ دنيوي و غير دنيوي، انسان به بركت وجود اين حضرت با خيال راحت مي‌تواند دست پيدا كند و حلّ كند. امام كاظم(ع) اين جمله را نسبت به امام رضا(ع) به ساير اولاد خودشان فرمودند كه «هذا علي بن موسي أخوكم عالم آل محمد(ص)» . اين عنوان بسيار بزرگ را امام كاظم(ع) براي امام هشتم ذكر كرده‌اند، با اينكه آل پيامبر(علیهم السلام) همگي معدن علم و حكم و همه معارف هستند، اما اين عنوان «عالم» را بر امام هشتم(ع) كه يك عنوان بالاتري است و دلالت بر يك مزيّت و ويژگي ديگري دارد، اطلاق کردند.

از خود مأمون عباسي اين جمله نقل شده كه «ما أعلم أحداً أفضل من هذا الرجل علي وجه الارض» ؛ روي كره زمين من آدمي را أفضل و أعلم از اين مرد نديدم. مأمون در حق امام هشتم(ع) اینگونه شهادت داده است. همين جنبه در عصر امام هشتم(ع) خيلي بروز و ظهور داشت؛ به طوري كه علم آن حضرت آنقدر وسيع و گسترده بود كه أصلاً با پيشوايان اديان ديگر، با منطق و كتبشان و حتي با لغت و با لسان آنها حضرت صحبت مي‌كرد. ايشان مي‌فرمود كه من با اهل تورات به توراتشان احتجاج مي‌كنم، با مسيحيت و نصراني‌ها به انجيلشان احتجاج مي‌كنم، با اهل زبور، به زبورشان، با صائبين با زبان عبري‌شان با آنها احتجاج مي‌كنم، و علي اهل الهرابذه -هرابذه همان حكماي هند را مي‌گويند- با لسان آنها با خودشان صحبت مي‌كنم، و علي اهل روم بروميتهم و علي اهل المقالات بلغاتهم، به همه لسان‌ها احاطه كامل داشت و به همه اديان و كتب آسماني از خود صاحبان مدّعي آن اديان در عصر آن حضرت احاطه بيشتري داشت. گاهي اوقات به بعضي از اينها مي‌فرمود در تورات در فلان مسأله در فلان صفحه اين مطلب نوشته شده است. مناظرات آن حضرت معروف است. آن مناظره‌ي معروفي كه حضرت با عمران صابي دارد كه از فلاسفه‌ي طراز اول زمان امام(ع) بود و از جمله صابئين بود، خيلي مناظره عجيبي است. تعابيري در مضامين فلسفي در آن مناظره از امام هشتم(ع) ذكر شده كه بسياري از حكماي ما و بسياري از بزرگان از فلاسفه ما از فهم عمق آن كلمات عاجزند. اگر شما همين مناظره‌اي كه با عمران صابي دارد را ملاحظه کنید؛ مناظره مفصلي است و از ظاهر قضيه استفاده مي‌شود كه اين مناظره از صبح شروع شد كه نزديك وقت ظهر حضرت(ع) فرمودند وقت نماز است و بايد نماز بخوانم، رفتند نماز را خواندند و بعد از نماز مجدداً مناظره ادامه پيدا كرده.

يك مناظره اين چنيني كه هر سطري كه امام(ع) فرموده، خواص از حكما و فلاسفه از فهمش عاجزند، اگر براي هر سطرش كتابها نوشته شود باز كم است. «أَمَّا الْوَاحِدُ فَلَمْ يَزَلْ كَائِناً وَاحِداً لَا شَيْ‏ءَ مَعَهُ بِلَا حُدُودٍ وَ لَا أَعْرَاضٍ وَ لَا يَزَالُ كَذَلِكَ ثُمَّ خَلَقَ خَلْقاً مُبْتَدِعاً مُخْتَلِفاً بِأَعْرَاضٍ وَ حُدُودٍ مُخْتَلِفَةٍ لَا فِي شَيْ‏ءٍ أَقَامَهُ وَ لَا فِي شَيْ‏ءٍ حَدَّهُ وَ لَا عَلَى شَيْ‏ءٍ حَذَاه‏» ؛ ببينيد امام(ع) راجع به خداوند تبارك و تعالي چه بياني دارد؟ توحيد را آنچنان براي عمران صابي معنا كرد كه حالا اين مطلبي كه امروز در حكمت متعاليه فلاسفه ما بيان مي‌كنند كه اين توحيدي كه ما معتقديم توحيد عددي نيست كه بگوئيم خدا يكيست و دو تا نيست، توحيد نوعي نيست، اين يك توحيد مخصوصي است كه در همين بيان حضرت(ع) آورده كه أصلاً بویي از ماديّت و امكان و ضعف و نقصان در آن حريم كبريايي خداوند راه ندارد. اين وحدت و توحيد به اين معناست كه «بلا حدود ولا اعراض» . اين مناظراتي بوده كه در آن زمان بوده كه شايد مجموعاً دوازده مناظره بسيار مهم در زمان حضرت(ع) واقع شده، آن هم با رأس صاحبان اديان؛ با عمران صابي، با جاثليق، با رأس الجالوت، با قسطاس رومي و امثال اينها، كه خود اين قسمت از زندگاني حضرت براي ما طلبه‌ها و براي آنهايي كه در مسير علم و تحقيق هستند بسيار ضروري است، كه هر طلبه‌اي يك دوره مناظرات حضرت امام رضا(ع) را ببيند. در همين مناظره با عمران صابي، با اينكه عمران صابي در فلسفه خيلي قوي بود، شايد أعقل در ميان پيروان صابئين هم بود، اما هر جمله‌اي كه حضرت(ع) مي‌فرمود اينقدر سنگين بود كه خود حضرت مي‌فرمود «اتعقل هذا يا عمران؟» ؛ مي‌فهمي كه چه مي‌گويم؟ «أفهمت يا عمران؟». اين يك بخش در زندگاني آن حضرت(ع) كه مسأله‌ي مناظرات با بزرگان و پيشوايان اديان زمان خودش است. اينكه امام كاظم(ع) لقب «عالم آل محمد(ص)» را به ایشان داده، روي اين جهات بوده است.

جریان واقفیه و منشأ پیدایش آنها
اما مطلب دومي كه مي‌خواهم خدمت شما فضلا عرض كنم و اين بخش در زندگاني آن حضرت بسيار اهميت داشته، اين قضيه «واقفيه» بوده است. افرادي كه امامت ائمه(ع) را تا امام كاظم(ع) قبول كردند، اما امامت امام هشتم(ع) را نپذيرفتند، اينها افرادي بودند كه روايات فراواني در احكام و در كتب ما از اينها موجود است، از اصحاب امام كاظم(ع) بودند، آنهم نه از اصحاب معمولي، بلكه داراي مراتبي بودند، از روايات استفاده مي‌شود كه اينها خصوصيات و ويژگي‌هايي داشتند و اعتبار خاصي در نزد امام كاظم(ع) داشتند، اما چطور شد اين افرادي كه باران رحمت ولايت به آنها خورده بود، در مقابل امام هشتم(ع) ايستادند و امامت ايشان را قبول نكردند و ادعا كردند كه امام كاظم(ع) «لم يمت و لا يموت و رفع إلي السماء» و گفتند همان كسي كه پيامبر(ص) وعده داده كه در آخر الزمان مي‌آيد «و يملأ الارض قسطاً و عدلاً بعد ما ملأت ظلماً و جوراً» ، امام كاظم(ع) است. همه‌ی حرفها اين است كه اينها واقفيه است و اين افراد كه از خواص بودند، اينها از علما بودند و از جاهلان قوم نبودند، از روات دين بودند و حتي عارف به حلال و حرام بودند. اما چطور شد كه زياد بن مروان، علي بن أبي حمزه و حسين بن مهران و امثال اينها كه از زعماي واقفيه هستند، امامت و ولايت امام هشتم(ع) را انكار كردند؟ اول اين قضيه از اينجا شروع شد(اين روايت را شيخ(ره) در كتاب الغيبة نقل مي‌كند)؛ كه امام كاظم(ع) نشسته بودند، همين زياد بن مروان قندي كه در رجال به «زياد قندي» معروف است و ابن مسكان مي‌گويد ما خدمت امام كاظم(ع) نشسته بوديم، حضرت فرمود «يدخل عليكم الساعة خير اهل الارض» ؛ الآن بهترين افراد روي زمين بر شما داخل مي‌شود، «فدخل ابوالحسن الرضا عليه‌السلام» ؛ امام هشتم(ع) داخل شد «و هو صبيٌ» ؛ كودك بود، زياد قندي مي‌گويد به امام كاظم(ع) عرض كرديم «فقلنا خير اهل الارض؟» اينكه شما فرموديد بهترین اهل ارض ‌الآن مي‌آيد منظورتان همين كودك بود؟

«ثم دني»؛ امام هشتم(ع) كودك بود و نزديك پدر شد. «فضمّه إليه فقبّله» حضرت فرزند مبارك خودش را بوسيد «و قال يا بني تدري ما قال ذان؟» به امام هشتم(ع) فرمود مي‌داني اين دو نفر چه مي‌گويند؟ عرض كرد «نعم يا سيدي، هذان يشكان فيّ»؛ اينها در من شك دارند. بعد امام(ع) فرمود «قَالَ لَهُمَا إِنْ جَحَدْتُمَاهُ حَقَّهُ أَوْ خُنْتُمَاهُ فَعَلَيْكُمَا لَعْنَةُ اللَّهِ وَ الْمَلائِكَةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعِينَ يَا زِيَادُ وَ لَا تَنْجُبُ أَنْتَ وَ أَصْحَابُكَ أَبَداً» ؛ -معلوم مي‌شود كه امام كاظم(ع) مي‌دانسته كه يك روزي همين‌هايي كه اصحابش هستند، امامت امام هشتم(ع) را انكار مي‌كنند- فرمود اگر او را انكار كنيد لعنت خدا و ملائكه و همه مردم بر شما باد. تو و اصحابت نجابت و ريشه دار نيستيد و گوهر نيكو و باطن نيكو نداريد، كنايه از نفاق اينهاست، كنايه از عدم ايمان اينهاست. اين اولين جرقّه قضيه بوده، كه وقتي امام هشتم(ع) كودك بوده، زياد بن مروان قندي و جمع ديگري از اول در امامت امام هشتم(ع) شك داشتند. اينها از وكلاي امام كاظم(ع) هم بودند و زمانی که امام كاظم(ع) در زندان بود، مردم را در امور ديني و مسائل مالي و شرعي‌شان به اينها ارجاع داده بود، كه بعد از اينكه امام كاظم(ع) از دنيا رفت، پيش زياد بن مروان قندي هفتاد هزار دينار بوده، پيش علي ابن ابي حمزه سي هزار دينار بوده است. يونس بن عبدالرحمن مي‌گويد بعد از فوت امام كاظم(ع) آنچه كه سبب وقف و به وجود آمدن فرقه واقفيه شد، طمع اينها به دنيا بود و طمع به همين مال دنيا و وجوهات شرعيه‌اي كه در نزد اينها بود. خود يونس بن عبدالرحمن مي‌گويد من مي‌دانستم حق با امام هشتم(ع) است «عرفت من أمر ابي الحسن ما عرفت» و در بين مردم شروع كردم دعوت به سوي امام هشتم(ع)، اين دو نفر (زياد بن مروان و علي ابن ابي حمزه) به من پيغام دادند كه ما به تو ده هزار دينار مي‌دهيم كه دست از اين كار برداري.

ببينيد حبّ دنيا چه بلايي سر اين خواص آورد. اينهايي كه از اصحاب امام كاظم(ع) بودند و روايات فراواني در كتب روايي از اينها داريم، رواياتي كه علي ابن ابي حمزه در آن قرار دارد، زياد بن مروان قرار دارد و امثال اينها. اين نكته به دست مي‌آيد كه اگر عوام بخواهند منحرف شوند، انحرافشان خيلي بلا به سرشان نمي‌آورد، نهایتاً همين فسق‌هاي ظاهري و چپاول و تعدي به مال مردم و خدایی نکرده تعدی به ناموس مردم، اگر ظلمي كنند به هم رديف‌هاي خودشان می‌کنند، حق ديگري را بخواهند پايمال كنند. اما وقتي يك عالم گرفتار انحراف مي‌شود، اصل امامت را انكار مي‌كند، عالم وقتي گرفتار انحراف مي‌شود به جایی مي‌رسد كه امامت امام هشتم(ع) را انكار مي‌كند با اينكه خود زياد بن مروان از كساني است كه نصّ امام كاظم(ع) در امامت امام هشتم(ع) را نقل كرده است. اين براي ما خيلي درس است كه همه ما در معرض خطر هستيم. علما، روحانيت و آنهايي كه واقعاً زمام امور به دستشان هست، اينها علي خطرٍ هستند. ممكن است يك وقتي دنياپرستي و توجه به دنيا، انسان را وادار كند كه يك اصل محكم ديني مثل امامت را زير پا بگذارد، ممكن است كه انسان را به اين مرحله از سقوط بكشاند. يونس بن عبدالرحمن به اينها پيغام داد و گفت مگر خود ما(يعني ما و شما) از ائمه گذشته(ع) روايت نكرديم كه «إذا ظهرت البدع فعلي العالم أن يظهر علمه» ؛ وقتي كه بدعت ظاهر شد عالم بايد علمش را اظهار كند و حق سكوت ندارد، حق ندارد خاموش باشد، از جاهايي كه انسان حق ندارد خاموش باشد، جایی است که ببیند يك بدعتي واقع مي‌شود. قسمت اول این روایت را خيلي قبلاً شنيديد كه «فإذا ظهرت البدع فعلي العالم أن يظهر علمه» ، اما قسمت دوم اينكه «فإن لم يفعل سلب نور الايمان» اگر عالِم اظهار نكند و اين كار را انجام ندهد، نور ايمان از او گرفته مي‌شود. اين اثر وضعي خيلي عجيبي است.

يعني اينطور نيست كه بگوئيم اگر بدعتي در جامعه واقع مي‌شود، عالمی سكوت كرد، افرادي مقابل يك نظام مقدس ايستادگي كنند، انسان دست روي دست بگذارد و سكوت كند، افرادي در مقابل يك نهاد عظيم مثل امامت، مثل ولايت، مثل مرجعيت صف آرايي كنند و ديگران سكوت كنند. فرقي نمي‌كند، ما به حسب منابع خودمان و به حسب ادله‌ي خودمان در زمان غيبت امام زمان(عج)، مردم موظف به رجوع به علما و مراجع هستند. ولايت عامه قرار داده شده، آري مجتهدين جامع الشرايط. چه آنهايي كه در اين زمان در مقابل اصل ولايت كه مسأله ولايت فقيه است صف آرايي كنند و تضعيف كنند، سستي كنند و چه آنهايي كه در مقابل مرجعيت صف آرايي مي‌كنند، با حرفهاي ضعيف مي‌خواهند اين افراد و اين شخصيت‌ها كه نيابت عامه از طرف امام زمان(ع) براي اينها قرار داده شده، اينها را محدود به يك شؤون محدود و كوتاه کنند. همه اينها در حكم واقفيه‌اند، مخصوصاً در زمان ما توجه به اين نكته خيلي مهم است، آنهايي كه در مقابل ولايت فقيه بايستند. پرچمدار اين اصل؛ امام(رض) بود، امروز خود روحانيت بايد در صف مقدم حمايت از ولايت فقيه و مرجعيت باشد. آنهايي كه جدا مي‌كنند و مي‌گويند ما تابع ولي فقيه هستيم اما تابع مرجعيت نيستيم، دروغ مي‌گويند. آنهايي كه مي‌گويند ما تابع مرجعتيم و تابع ولي فقيه نيستيم به حسب منابع ما، همه‌اش بي‌اساس است.

ما الآن تفكيك نداريم. تفكيك به حسب اصل اعتبار. البته نفوذ دايره‌ي كلام هر كدام ممكن است اما به حسب اصل اعتقاد. متأسفانه مي‌بينيم امروز در جامعه ما هم اين گروه كه صف آرايي كنند در مقابل فقيه، موجود است و هم خيلي حساب شده و با دقت و ظرافت افرادي كه در مقابل اصل مرجعيت صف آرايي مي‌كنند و مي‌خواهند آرام آرام اين نهاد را تضعيف كنند كه نخواهند توانست. در طول تاريخ قلدرها، حكومت‌ها و افراد زيادي آمدند، اما نتوانستند كاري كنند. همه اينها در حكم واقفيه‌اند و چه تعبير عجيبي را امام هشتم(ع) دارد؛ بعضي از شيعيان راجع به واقفيه به امام هشتم(ع) نامه نوشتند كه حضرت در جواب فرمود «فَكَتَبَ الْوَاقِفُ حَائِدٌ عَنِ الْحَقِّ وَ مُقِيمٌ عَلَى سَيِّئَةٍ إِنْ مَاتَ بِهَا كَانَتْ جَهَنَّمُ مَأْوَاهُ وَ بِئْسَ الْمَصِير»؛ واقفيه از حق منحرف شده و فقط روي قله بدي و تبهكاري و زشتي نشستند، يعني هر كاري مي‌كنند بد است. ديگر نمي‌شود گفت اينها زماني اصحاب امام كاظم(ع) بودند و براي ما روايت نقل مي‌كردند. اينها اهل جهنمند. خيلي عجيب است! حتي بعضي از شيعيان از امام هشتم(ع) سؤال كردند كه مي‌شود به اينها زكات داد؟ حضرت فرمودند خير، «إنهم كفّارٌ مشركون زنادق» ؛ اهل نماز بودند، شايد اهل نماز شب هم بودند، اينها هم افرادي بودند كه مي‌گفتند امام كاظم(ع) همان است كه «يملأ الارض قسطاً و عدلاً» و ما منتظر او هستيم، اما به حكم امام هشتم(ع)، كافر و زندیق هستند. ما بايد خيلي مراقب باشيم و مبادا در اين روندي كه ائمه‌ي طاهرين(ع) براي استمرار شيعه ترسيم كرده‌اند تا زمان ظهور وليعصر(عج)، در ما توقفي بوجود بيايد. اين نكته را مي‌خواهم عرض كنم كه از مجموع زندگي امام هشتم(ع) استفاده مي‌شود آنچه كه براي آن حضرت(ع) خيلي مشكل بوده؛ جاثليق‌ها، رأس‌الجالوقها، قسطاسها نبوده، اين همه مناظراتي كه حضرت(ع) با كفار داشته برايش مهم و رنج آور نبوده، آنچه كه امام(ع) را آزار داد، عملي بود كه واقفيه انجام دادند. خداوند عاقبت همه ما را ختم بخير بفرمايد.

۷۰۴ بازدید

عوامل زوال عقل در کلام امام کاظم
در تاریخ ۰۴ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۲:۰۲

در یک روایت مفصلی - که حدیث معروف «إن لله علی الناس حجتین حجةً ظاهرة و حجةً باطنه» هم در اثناء همین روایت است - امام کاظم(ع) به هشام می‌فرماید: « يَا هِشَامُ مَنْ سَلَّطَ ثَلَاثاً عَلَى ثَلَاثٍ فَكَأَنَّمَا أَعَانَ عَلَى هَدْمِ عَقْلِهِ»، اگر کسی سه چیز را بر سه چیز مسلط کند عقلش را به دست خودش نابود کرده است و بعد در آخر روایت هم می‌فرماید: « وَ مَنْ هَدَمَ عَقْلَهُ أَفْسَدَ عَلَيْهِ دِينَهُ وَ دُنْيَاهُ» و کسی که عقلش را منهدم کند هم دینش و هم دنیایش را خراب کرده است. این کبرایی که حضرت در ذیل روایت فرموده است.

این سه چیز چیست؟ « مَنْ أَظْلَمَ نُورَ تَفَكُّرِهِ بِطُولِ أَمَلِهِ» کسی که نورانیت فکرش را با آرزوهای طول و دراز خاموش می‌کند. کسی که آرزوهای دنیوی بزرگی دارد اصلاً قدرت تفکر ندارد. واقعاً یکی از علائم و آثار زیانبار خاموش شدن نور فکر و تفکر است که بحمدالله در قشر ما طلبه‌ها خیلی کم است ولی باز بالأخره با یک تناسبات و جهاتی بعضی از آرزوها ممکن است باشد. لذا خیلی مراقب باشید آرزوها سراغ ما نیاید و ما را فرا بگیرد! آرزوهای علمی و معنوی باید باشد و یک لحظه هم نباید از آن غافل باشد اما اینکه من در آینده چه شخصیتی در جامعه پیدا می‌کنم اشتباه است. یعنی اگر یک طلبه‌ای یک لحظه بخواهد به این فکر کند اشتباه است، واقعاً اشتباه است. اینکه آینده چه خواهد شد! اینها دست خداست. امروز باید چه کار کنم؟ از فرصت امروز چه بهره‌ای از علم و عمل و تقوا به دست بیاورم؟ پس این یکی که آرزو قدرت تفکر را از بین می‌برد.

مطلب دوم: «وَ مَحَا طَرَائِفَ حِكْمَتِهِ بِفُضُولِ كَلَامِهِ» دوم اینکه با حرفهای زیادی کلمات حکیمانه‌ی خودش را محو می‌کند، دیدید گاهی اوقات کسی می‌خواهد حرف بزند دیگران می‌گویند تو که حرف حساب نداری! یعنی اینقدر بی‌حساب حرف زده و اینقدر حرف زیادی زده که اگر یک وقتی هم حرف حسابی داشته باشد اصلاً کسی باورش نمی‌شود که این می‌خواهد حرف حسابی بزند، باید مراقب باشیم حرف زیادی نزدیم، در جلسات، نشست و برخواست‌ها.

مطلب سوم: «وَ أَطْفَأَ نُورَ عِبْرَتِهِ بِشَهَوَاتِ نَفْسِهِ» اگر کسی دنبال انجام شهوات باشد عبرت در او دیگر بی‌معنا می‌شود. فرض کنید آن کسی که دنبال ربا است، شهوت خوردنِ مال ربوی را دارد. هر چه به او می‌گویند فلان رباخوار زندگی‌اش این شد، بچه‌هایش این شدند، آبرویش رفت، برایش اصلاً اثری نمی‌کند. یعنی دیگر قابلیت عبرت‌پذیری در او از بین می‌رود. کسی که شهواتش را به میدان عمل بیاورد این شهوات مالی است، شهوات خوراک است، اگر کسی واقعاً در خوراک اینقدر بی‌محابا هر چه گیرش می‌آید می‌خورد، به او می‌گویند این تو را می‌کشد، عبرت نمی‌پذیرد. در همان مرحله آدم عبرت‌ناپذیر می‌شود حالا هر گونه شهوتی که باشد؛ شهوات جنسی، شهوات مالی و ... . اگر انسان شهوات را به میدان بیاورد و تسلیم شهواتش بشود این نور عبرت در او خاموش می‌شود.

بعد حضرت می‌فرماید «فَكَأَنَّمَا أَعَانَ هَوَاهُ عَلَى هَدْمِ عَقْلِهِ» استدلالش این است که این آدم قوه‌ی شهوانی خودش را غالب بر عقلش کرده است. وقتی کسی قوه‌ی شهوانیه را غالب می‌کند، ببینید چه قوه‌ای قدرت تفکر دارد؟ عقل، چه قوه‌ای از او طرایف حکمت بیرون می‌آید. آدم وقتی می‌خواهد یک حرف حسابی بزند تا فکر نکند و عقلش را به میدان نیاورد که نمی‌تواند حرف حسابی بزند. چه قوه‌ای او را وادار به عبرت پذیری می‌کند؟‌ عقل. وقتی انسان شهوات را حاکم می‌کند هوا و هوس حاکم بر عقل می‌شود و عقل از کارایی می‌افتد و وقتی عقل از کارایی افتاد دیگر نه قدرت تفکر است، نه قدرت اینست که انسان کلام خوب و درست و حسابی بگوید، نه قدرت عبرت‌پذیری دارد.
حضرت در آخر فرمود «وَ مَنْ هَدَمَ عَقْلَهُ أَفْسَدَ عَلَيْهِ دِينَهُ وَ دُنْيَاهُ» کسی که عقلش از بین برود دیگر نه دین و نه دنیا دارد. انشاء الله که خدا ما را موفق کند به فهم این روایت و اینکه این روایت را نصب العین خودمان قرار بدهیم.

منبع : اصول کافی،‌ ج 1، 16

۶۹۸ بازدید

موارد استهزاء به خود با استفاده از کلام امام رضا
در تاریخ ۰۵ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۰۹:۴۲

روایت خوبی در کنز الفوائد کراجکی آمده در بحار که بحار هم از آنجا نقل می‌کنم در جلد 75 صفحه 356 از مواعظ امام هشتم علیه السلام است، ایوب بن نوح از امام رضا علیه السلام نقل می‌کند.

حضرت فرمود سَبْعَةُ أَشْیَاءَ بِغَیْرِ سَبْعَةِ أَشْیَاءَ مِنَ الِاسْتِهْزَاءِ، هفت چیز است که اگر هفت چیز را نداشته باشد از مصادیق استهزاء است، فرمود «مَنِ اسْتَغْفَرَ بِلِسَانِهِ وَ لَمْ یَنْدَمْ بِقَلْبِهِ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ، وَ مَنْ سَأَلَ اللهَ التَّوْفِیقَ وَ لَمْ یَجْتَهِدْ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ، وَ مَنِ اسْتَحْزَمَ وَ لَمْ یَحْذَرْ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ، وَ مَنْ‏ سَأَلَ‏ اللهَ‏ الْجَنَّةَ وَ لَمْ‏ یَصْبِرْ عَلَى‏ الشَّدَائِدِ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ، وَ مَنْ تَعَوَّذَ بِاللهِ مِنَ النَّارِ وَ لَمْ یَتْرُكْ شَهَوَاتِ الدُّنْیَا فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ، وَ مَنْ ذَكَرَ الموت وَ لَمْ یستعد له فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِه، وَ مَنْ ذَكَرَ اللهَ وَ لَمْ یَشتَقْ إِلَى لِقَائِهِ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِه‏».

خیلی روایت جامع و پرمعنایی است. مواردی که انسان استهزاء به نفسه می‌کند یعنی خودش را مسخره می‌کند نه تنها عملش اثر ندارد و مؤثر واقع نمی‌شود؛ خدای تبارک و تعالی به او توجه نمی‌کند، بلکه دائماً تنزل نفسی برای خودش ایجاد می‌کند، اگر انسان دیگری را مورد استهزاء قرار بدهد به چه ملاکی قرار می‌دهد؟ می‌گوید کار تو کار غیرعقلایی است و کار بی‌معنایی است، از مواردی که انسان باید خودش به خودش بخندد و خودش را مسخره و استهزاء کند این موارد است.

«مَنِ اسْتَغْفَرَ بِلِسَانِهِ وَ لَمْ یَنْدَمْ بِقَلْبِهِ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ» اگر کسی استغفار کند و دائماً استغفر الله ربی و اتوب إلیه می‌گوید ولی این کلمات فقط داخل دهان است و در قلب هیچ ندامتی برای او به وجود نمی‌آید از اینکه این گناهانی که کرده چقدر او را از خدا دور کرده، چقدر او را از قرب خدا فاصله انداخته است، چقدر او را از چشم خدا انداخته است. هر استغفاری باید یک ندامت قلبی در کنارش باشد ندامت قلبی هم یعنی انسان با همه‌ی وجودش احساس شرمساری و پشیمانی و حقارت کند. عظمت خدا را دائماً در نظر داشته باشد، آن وقت هست که این استغفار منشأ می‌شود برای رحمت الهی، برای ترقی انسان، برای تعالی انسان، این سفارش‌هایی شده که در ماه رجب استغفار زیاد کنید نه اینکه انسان با زبان زیاد استغفار کند بلکه ندامت قلبی هم ... انسان می‌تواند بفهمد ندامت قلبی دارد یا ندارد؟ کسی که به زبانش استغفار کند اما قلباً نادم نباشد دارد خودش را مسخره می‌کند نه اینکه به صورت انشائی باشد که خودت را مسخره کن! نه، فقد استهزأ بنفسه إخبار از یک واقعیتی است که این کار را انجام می‌دهد که خودش را مسخره می‌کند ولی نمی‌فهمد، این یک. 

«وَ مَنْ سَأَلَ اللهَ التَّوْفِیقَ وَ لَمْ یَجْتَهِدْ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ» کسی که از خدا توفیق می‌خواهد و مکرر می‌گوید وفّقنا، اسئلک التوفیق، اسئل الله التوفیق، اما هیچ تلاشی نمی‌کند و در خانه نشسته است، فقد استهزأ بنفسه. حالا کسی بگوید من فقط با نماز شب و ذکر و این امور صبح می‌خواهم یک مجتهد جامع الشرایط بشوم! این دارد خودش را مسخره می‌کند، اگر در طول تاریخ به یک افرادی عنایات خاصی شد، اولاً ما در تاریخ نداریم که عنایات علمی دفعی این چنینی باشد، ممکن است یک کسی در عالم رؤیا حافظ کل قرآن شود و اینطور هم شده، ولی العلم نورٌ یقذفه الله فی قلب من یشاء، خود خدا فرموده است اگر می‌خواهید من یشاء باشید باید تلاش کنید، کسی که تلاش نکند اصلاً مصداق من یشاء قرار نمی‌گیرد. طلبه هستیم و ساده همینطور روایت را می‌خوانیم العلم نور یقذفه الله فی قلب ما یشاء، صبح از خواب بیدار می‌شوم و می‌گویم کل عرفان و فلسفه را بلدم یا کل فقه را بلدم، ادعاهای این چنینی زیاد بوده، باید تلاش کرد.

این روایت من سأل الله التوفیق و لم یجتهد فقد استهزأ بنفسه را بنویسید و روی میزتان بگذارید دائماً باید تلاش کنیم تا خدای تبارک و تعالی عنایتی کند.

«وَ مَنِ اسْتَحْزَمَ وَ لَمْ یَحْذَرْ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ» آدمی که دوراندیشی می‌کند اما حذر نمی‌کند! دوراندیشی می‌کند می‌گوید این کاری که می‌خواهم انجام بدهم این اشکالات را دارد همه‌ی اینها در ذهنش می‌آید خدا در ذهنش قرار می‌دهد، رفاقت با این آقا این اشکال را دارد وقت من را تلف می‌کند، چیزی به من یاد نمی‌دهد، تقوای من کم می‌شود، همه‌ی اینها را قشنگ بررسی می‌کند ولی و لم یحذر! انگار نه انگار، شروع می‌کند به رفاقت با او. تو که نشستی فکر کردی این آدم نه از جهت علمی به درد تو می‌خورد و نه از جهت اخلاقی و نه از جهت خانوادگی، نه از هیچ جهتی، بلکه برای تو ضرر دارد. اما حالا بی‌اعتنای به همه‌ی این دور اندیشی‌ها انسان به مراوده داشتن با او شروع می‌کند.

«وَ مَنْ‏ سَأَلَ‏ اللَّهَ‏ الْجَنَّةَ وَ لَمْ‏ یَصْبِرْ عَلَى‏ الشَّدَائِدِ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ» کسی که از خدا دائماً بهشت را مسئلت می‌کند ولی حاضر نیست که تن به شدائد و سختی‌ها بدهد، افّت الجنة بالمکاره و الشدائد را باور ندارد.

«وَ مَنْ تَعَوَّذَ بِاللهِ مِنَ النَّارِ وَ لَمْ یَتْرُكْ شَهَوَاتِ الدُّنْیَا فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِهِ» اینها خیلی توضیح می‌خواهد، من عناوینش را فقط اشاره می‌کنم، کسی که اعوذ بالله من الشیطان الرجیم زیاد می‌گوید ولی و لم یترک شهوات الدنیا، نگاه به نامحرم می‌کند و اعوذ بالله می‌گوید، مال حرام می‌خورد و اعوذ بالله می‌گوید، این که نشد! باید این استعاضه که خیلی هم سفارش شده، مخصوصاً در نماز قبل از شروع فاتحة الکتاب استعاضه را حتماً به یاد داشته باشید، یکی از چیزهایی که انسان را در نماز حفظ می‌کند که بتواند توجه به خدای تبارک و تعالی داشته باشد این است که اول نماز به خدا پناه ببرد که دست شیطان در نماز او کوتاه شود، استحباب هم دارد و همه‌ی آقایان این را فرمودند.

حالا اگر انسان استعاضه را داشته باشد اما شهوات را ترک نکند فایده‌ای ندارد.

«وَ مَنْ ذَكَرَ اللهَ وَ لَمْ یَشتَقْ إِلَى لِقَائِهِ فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِه‏» از کسانی که خودش را مسخره می‌کند اینست که کسی که ذکر خدا را دارد اما اشتیاق به لقاء خدا ندارد، فقط همینطور یک ذکر زبانی دارد الله اکبر، صفات خدا، اسماء خدا، این اذکاری که وارد شده را می‌گوید اما در ذهنش نمی‌آید که من چه زمانی می‌خواهم با خدا ملاقات کنم، من آمادگی ملاقات خدا را دارم یا خیر؟ اگر همین الآن به من بگویند بسم الله باید رفت و باید بمیری چقدر آمادگی دارم، این هم از کسانی است که خودش را مسخره می‌کند.

«وَ مَنْ ذَكَرَ الموت وَ لَمْ یستعد له فَقَدِ اسْتَهَزَأَ بِنَفْسِه» کسی که به یاد مُردن می‌افتد ولی آمادگی برای مُردن و پاسخ به سؤال نکیر و منکر را در عالم قبر ندارد، این هم فقد استهزأ بنفسه.
این هفت مورد خیلی موارد عجیبی است و غالباً مورد ابتلای ما هم هست، مراقب باشید که یک وقتی از مستهزئین به انفسنا نباشید، خودمان را مسخره نکنیم و توجه نداشته باشیم، خداوند همه‌ی ما را از این هفت گروه انشاء الله خارج بفرماید.

منبع : بحار الانوار، ج 75، ص 356

۶۸۹ بازدید