pic
pic

پندها و نکته ها

سوال خود را بپرسید
صفت رذیله عجب و آثار آن
در تاریخ ۱۲ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۱:۲۵

يکي از رذائل اخلاقي؛ «عُجب» است. معناي «عُجب» اين است كه عملي را که انسان انجام مى‌‌دهد، براي خودش اين عمل را بپسندد و براى خودش شگفتى آور باشد، و خودش، خودش را تعريف كند. مثلاً بگويد چهل سال است که من درس مى‌‌خوانم، اين همه كتاب مطالعه مى‌‌كنم، يا اين همه کتاب نوشته‏ ام، يا علم من خيلى زياد است. در كلام پيامبر گرامي اسلام(ص) و نيز کلام اميرالمؤمنين(ع) و ائمه معصومين(ع)، «عجب» يكى از مهلكات قرار داده شده است. صفات رذيله، انواعى دارد. بعضى از صفات؛ انسان را يك مقدار از حقيقت دور مى‌‌كند و بين انسان و حقيقت فاصله مى‌‌اندازد، ولى انسان را نابود نمى‌‌كند. اما بعضى از صفات رذيله، انسان را واقعاً نابود و هلاك مى‌‌كند. يکي از آثار اين صفت رذيله نفساني «عجب» اين است که سبب «توقف» انسان مى‌‌شود. مى‌‌گويد من خيلى معلوماتم زياد است، خيلى علمم زياد است، خيلى عبادت كرده‏ ام، وقتى در نظرش خيلى زياد آمد، در ادامه آن را متوقف مى‌‌كند، كه من پنجاه سال است نماز شب مى‌‌خوانم، امشب هم نخواندم نخواندم! در حالى كه مخصوصاً در امور عبادى گاهى اوقات اگر بنا باشد به انسان چيزى داده شود يا عنايت خاصى شود، ممكن است در همان يك شبى باشد كه انسان ترك مى‌‌كند مقدر بوده است. «عجب» به شدّت در روايات مورد نهى واقع شده و نتيجه‏ اش اين است که اولاً: انسان را «متوقف» مى‌‌كند. ثانياً: سبب «استثقال ذنوب» مى‌‌شود. يعنى من بگويم حالا من كه اين همه عبادت کرده‌ام، حالا اگر امروز يك گناه مرتكب شدم چيزى نيست. يعنى «عجب»، گاهى اوقات بالاترين و بزرگترين گناه كبيره را در نظر انسان كوچك جلوه مى‌‌دهد. اين مسأله در همه امور راه دارد. در مسائل علمى مي‌گويد من که اين همه فقه و اصول بلد هستم، اگر فلان مطلب را نمى‌‌دانم مهم نيست. براى انسان بى اعتنايى به وجود مى‌‌آورد. در عبادات هم همينطور، عرض کردم مثلاً بجايى مى‌‌رسد كه گناه كبيره ‏اى كه من اكبر الكبائر باشد، در نظرش من أصغر الصغائر مي‌شود. اين از آثار «عجب» است. من كه اين همه به مردم خدمت كردم، حال اگر يكى دو جا هم ظلم شد اشکال ندارد. اين منطق اسلام نيست. من اگر در مسندى قرار دارم كه مى‌‌خواهم به مردم خدمتى كنم، ممكن است آن يك دانه سيلى كه به ناحق به ديگرى زدم، اگر به آن اهميت ندهد چه بسا تمام خدمات من را از بين ببرد. «عُجب» بيشتر در مورد خود انسان است، بر خلاف «تكبّر» که نسبت به ديگران است، «فخر فروشى» براى ديگران است. اما «عجب»، خود پسندى براى خود انسان است. انسان دائماً بگويد من چقدر علم دارم، چقدر قرآن حفظ هستم، چقدر عبادت كردم، چقدر نماز اول وقت خواندم، چقدر به ياد خدا بوده ‏ام. اين انسان را نابود مى‌‌كند. نتيجه‌اي که مي‌توان گرفت اين است كه هرچه درس مى‌‌خوانيم، باورمان شود كه بيسوادى ما بيشتر است، هرچه عبادت مى‌‌كنيم باور داشته باشيم(نه اينكه به حسب ظاهر، بلکه واقعا باور داشته باشيم) كه حق عبادت خدا را انجام نداده‌ايم. اين كه پيامبر(ص) با آن عظمت مى‌‌فرمايد «ما عبدناک حق عبادتک» ، اين را واقعاً مى‌‌گويد، نه اينكه به ما ياد مى‌‌دهد. اگر واقعاً موفق به نوافل هستيم بگوييم اين چيزى نيست. براى اينكه انسان، «عجب» را از خودش دور كند، بايد همه را بگويد مربوط به من نبوده است. من امشب براي نماز بيدار شدم، ربطى به من ندارد. انسان اين را باور كند. اگر يك حالى پيدا كردم، نگويم ما كجا و ديگران كه در خواب هستند كجا؟!!! انسان اينها را از خودش نداند و بگويد اين كم است. هرچه از نظر امور معنوى به او دادند بگويد هنوز خيلى هست که من ندارم و من نديدم. خيلى حقايق هست كه من از آنها دور هستم. در روايتي، پيامبر(ص) قضيه‏ اى را از حضرت موسى(ع) نقل مى‌‌كند(كافى جلد دوم صفحه 314)، حضرت(ص) مى‌‌فرمايد؛ «بينما موسى جالسا إذا أقبل إبليس و عليه برنس ذو ألوان، فلمّا دنى من موسى عليه السّلام خلع البرنس و قام إلى موسى عليه السّلام فسلّم عليه، فقال له: من أنت؟ فقال: أنا إبليس، قال: أنت فلا قرب اللّه دارك، قال: إنّي إنّما جئت لأسلّم عليك لمكانك من اللّه، قال: فقال له موسى عليه السّلام: فما هذا البرنس؟ قال: به اختطف قلوب بني آدم، فقال موسى: فأخبرني بالذنب الذي إذا أذنبه ابن آدم استحوذت عليه؟ قال: إذا أعجبته نفسه و استكثر عمله و صغر في عينه ذنبه، و قال: و قال اللّه عزّ و جلّ لداود: يا داود! بشّر المذنبين إنّي أقبل التوبة و اغفر عن الذنب، و أنذر الصدّيقين ألّا يعجبوا بأعمالهم فإنّه ليس عبد أنصبه للحساب إلّا هلك‏» ؛ شيطان حضور حضرت موسى(ع) آمد و يك كلاه رنگارنگ هم روى سرش بود. وقتى نزديك حضرت موسى(ع) شد كلاهش را کنار گذاشت، ايستاد و سلام كرد. حضرت موسي(ع) به او فرمود: کيستي؟ گفت من ابليس هستم. حضرت موسي(ع) فرمود «فلا قرب الله دارك» (اين نفرين است، يعني) خدا تو را به خانه ‏ات نرساند، نابود شوى. شيطان گفت بخاطر آن مكانتى كه در نزد خدا دارى، آمدم به تو سلام كنم! حضرت(ع) به او فرمود اين كلاه چيست؟ گفت: من با همين رنگارنگ ‏هايى كه در كلاهم هست، قلوب بنى آدم را مورد اصابت قرار مى‌‌دهم و آنها را صيد مى‌‌كنم. حضرت موسى(ع) فرمود: به من خبر بده كه آن كدام گناه است كه اگر انسان آن را انجام دهد تو ديگر بر او مسلط شده‌اى (و ديگر خيالت از او راحت مي‌شود)؟  شيطان گفت: اگر انسان «عُجب» پيدا كند، خودپسندى پيدا كند، عملش را هم زياد ببيند، اما گناهش را كوچك بشمارد. خود شيطان كه منشأ همه معاصى و رذايل و بدبختي‌هاست مى‌‌گويد اگر كسى عجب پيدا كرد، ديگر من بر او مسلط شده‌ام. واقعاً خيلي از ما گرفتار اين صفت و اين خطر هستيم. وقتي يک نماز با حال و با حضور قلب مى‌‌خواند، بعد از نماز مى‌‌گويد چه نمازى خوانديم. همين سبب مى‌‌شود که مي‌گويد سه شب قبل نماز شب مفصلي خواندم، اگر امشب نخواندم مهم نيست. معلوم مى‌‌شود آن نماز خيلى براي او مهم بوده است. ما نبايد اينها را مهم و بزرگ جلوه دهيم، بطورى كه موجب خودپسندى ما شود. دائماً بايد بگوييم «هذا من فضل ربى» . اگر امروز آمديم درس گفتيم، يا شنيديم، يا نوشتيم، ظهر كه به خانه مي‌رويم بگوييم «هذا من فضل ربى» ، همه آن را از فضل و لطف و عنايت خدا بدانيم. يک علت سجده شکر بعد از نماز، همين است كه جلوى «عُجب» گرفته شود. اين همه نماز خوانديم، سجده طولانى هم داشتيم، ركوع طولانى هم داشتيم، اما چرا بعد از نماز سجده شكر كنيم؟ براى همين است. اين كه مي‌گويند در نماز، قبل از سوره حمد، استعاذه را بخوانيد، يك علتش اين است كه جلوى «عُجب» گرفته شود. انسان يك وقت فكر نكند كه خودش مراحل زيادى از معنويت و عبادت و مناجات را براى خودش فراهم مى‌‌كند. شيطان سراغ انسان مي‌آيد. در همان هنگام نماز، بعد از نماز، قبل از نماز سراغ انسان مي‌آيد. قبل از نماز كارى مى‌‌كند كه انسان نماز نخواند، يا نمازش را تأخير بيندازد. وقتى هم شروع به نماز مي‌کند، كارى مي‌كند که حضور قلب نداشته باشد. حالا كسى که در تمام اين امور با شيطان مبارزه كرده، و با حضور قلب نماز خواند، نمازش که تمام شد، باز در آخر نماز به دلش مي‌اندازد كه عجب نمازى خوانديم، عجب حالى پيدا كرديم. لذا زود بايد سجده شكر كند، براى اينكه اين صفت در او پيدا نشود. دقت کنيد؛ اگر واقعاً علم ما زياد مى‌‌شود، بايد روز به روز تواضع ما زيادتر شود. بايد باور كنيم چيزى نيستيم، نه در علم چيزى هستيم و نه در عبادت چيزى هستيم. اگر اين باور را داشته باشيم، انسان را به يك جاهايى مى‌‌رسانند و دست انسان را مى‌‌گيرند، اما شرطش اين است که اين باور را داشته باشيم، لق لقه زبان نباشد. ممکن است كسى با زبان خودش تواضع به خرج دهد. معمولاً آنهايى كه با زبان خيلى تواضع به خرج مى‌‌دهند، انسان‏هاى متواضعى نيستند. انسان بايد واقعاً و ذاتاً تواضع داشته باشد. من ذاتاً كسى را از خودم برتر ندانم. اگر حتى من که اينجا مى‌‌نشينم درس مى‌‌گويم، خدايى ناكرده لحظه‏ اى در قلبم خطور كند که أقلاً من از شما بالاتر هستم، اين خودش براى من مهلك است. بايد باور داشته باشم که هر يک از شما يك اضافه‏ هاى علمى و معنوى داريد كه من ندارم. انسان بايد اين باور را داشته باشد و إلا گرفتار «عُجب» مى‌‌شود. طلبه‌اي كه عُجب علمى پيدا كند، ديگر مطالعه نمى‌‌كند. مي‌گوييم يك بار ديگر مطالعه كن، أصلاً حاضر نيست بشنود.تا به او مى‌‌گويى اين كتاب را ديده‌اى؟ مي‌گويد ما پنبه اينها را زده‌ايم. اين واقعاً «عُجب» است. چه اشكالى دارد يك بار ديگر آن کتاب را ببيند. يك وقت مى‌‌گويد مجال نشد ببيند. در بين بعضى از بزرگانى كه اواخر عمرشان بوده، كتاب يك محققى كه زحمت كشيده و كتاب نوشته و نظريه داده را نزد او برده‌اند، كتاب را پرتاب كرده كه من فاتحه اصول را خوانده ‏ام و تحقيقاتش را تمام كرده‏ ام و مبانى روشن است، اينها چيست نزد من مى‌‌آورى؟ «عجب» سنّ نمي‌شناسد، ما كه در اين سنّ هستيم، قبل از ما، بعد از ما، ممکن است گريبانگير همه بشود. اينطور نيست كه بگوييم هرچه سن ما بالاتر رود، شايد عجب ما بيشتر شود. اقتضايش بيشتر مى‌‌شود. اگر الان بتوانيم مهارش كنيم، كرده‌ايم، و إلا اگر زمان بگذرد مشکل مي‌شود. گاهى اوقات مخصوصاً در مسائل معاصر، كسى هست که هم رديف انسان است، كتابى نوشته، و انسان خبر دارد كه اين كتاب را ديگرى نوشته است و همه آن را مى‌‌خواند. اما وقتى مى‌‌گوييم فلانى چنين كتابى دارد، مى‌‌گويد عجب، من نمى‌‌دانستم. در حالى كه آن كتاب را ديده و مطالعه کرده است. اين از آثار «عجب» است. يعنى انسان به جايى مى‌‌رسد كه حاضر نيست كتاب طلبه‏ اى كه هم رديف او بوده را ببيند. از امام(رض) در مورد عدالت مرحوم آيت الله العظمى آقا سيد احمد خوانسارى (قدّس سرّه) پرسيده بودند. امام(رض) فرموده بود از من از عدالت ايشان نپرسيد، از عصمتش بپرسيد. بسيار مرد عجيبى بوده و واقعاً گاهى بايد زندگينامه اينها را مكرّر بخوانيم. ايشان در تهران با اينكه مرجع تقليد مسلّم بوده و واقعاً حتى بعد از مرحوم آقاى بروجردى(ره) بزرگانى از حوزه، به أعلميت ايشان قائل بودند، و لو ايشان در تهران هم بودند، أما در درس وقتى درس مى‌‌گفته، كتاب مصباح الهدى(تأليف مرحوم آقا شيخ محمد تقى آملى"ره") را كه شرح عروة بوده، مى‌‌برده سر کلاس مى‌‌خوانده است. همه مي‌گفتند آقا شيخ محمد تقى آملي(قده) در همان زمان از جهت فقهى كمتر از ايشان است. اينقدر مهذب بوده، اينقدر تهذيب نفس شده بوده، كه برايش فرقى نمى‌‌كرده که كتاب كسى را كه پايين‏ تر از ايشان است بخواند. اما ما الان حاضر نيستيم در مورد كسى كه هم طبقه ماست بگوييم فلان كتاب را دارد. اينها نكات مهمى است که بايد دقت داشته باشيم.
خداوند متعال همه ما را از «عُجب» حفظ بفرمايد. آمين ربّ العالمين


منبع : اصول کافی، ج 2، ص 314

۸۴۹ بازدید

لزوم واعظ درونی و بیرونی برای انسان
در تاریخ ۰۲ اسفند ۱۳۹۴ و ساعت ۱۱:۴۸

«و باسناده عن محمد بن سنان عن المفضل بن عمر قال قال الصادق جعفر بن محمد علیه السلام: مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَاعِظٌ مِنْ قَلْبِهِ وَ زَاجِرٌ مِنْ نَفْسِهِ- وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ قَرِينٌ مُرْشِدٌ اسْتَمْكَنَ عَدُوُّهُ مِنْ عُنُقِهِ.»

 در همین روایاتی که در ابواب جهاد النفس وسائل هست، رسیدیم به این روایت که امام صادق علیه السلام می‌فرماید هر انسانی باید قلب خودش را واعظ خودش قرار بدهد، قلبش او را موعظه کند. «من لم یکن له واعظٌ من قلبه»؛ اگر قلب کسی واعظ او نباشد، قلب که می‌خواهد واعظ قرار بگیرد به چه نحوی است؟ گاهی اوقات قلب به انسان می‌گوید دنبال کار خوب برو، از وقت خودت استفاده کن، برای زندگی‌ات برنامه داشته باش، زبانت را رعایت کن، نگاهت را رعایت کن، قلب دائماً اینها را به انسان می‌گوید، اصلاً این امور خوب، محاسن، نیکی‌ها و بدی‌ها قلب انسان به خوبی مدرِک او هست، حالا اینجا قلب و نفس و عقل یکی است.

مراد از قلب، این قلب صنوبری (به قول امروزی‌ها) نیست، بلکه مراد عقل انسان، نفس انسان است. انسان باید خودش را طوری تربیت کند که قلب واعظ او بشود، موعظه‌اش کند، به این نحو که دائماً بگوید مراقب باش امروز یک روز به عمرت اضافه شد، یک روز به مرگ نزدیک شدی، این می‌شود موعظه‌ی قلب، به انسان بگوید یک نگاهی به گذشته‌ات کن ببین این گذشته‌ات تا حالا چی بوده؟ آیا خودت می‌توانی به گذشته‌ات افتخار کنی؟ نمره‌ی قبولی بدهی به گذشته‌ی خودت؟ اینها چیزی است که موعظه است، حالا انسان هر شب وقتی می‌خواهد به بستر خواب برود، محاسبه را خیلی سفارش کردند، ولی موعظه یک معنای گسترده‌تری دارد.

واقعاً یک کاری کنیم، البته اگر خدایی نکرده قلب را آلودگی گناه و سایر آلودگی‌ها فرا بگیرد، این قلب انسان را موعظه نمی‌کند، اما این از نِعَم خداست و از عنایات خداست، اصلاً اگر انسان بخواهد ببیند خدا به او عنایت دارد یا نه؟ ببیند قلبش او را موعظه می‌کند یا نه؟ به نظر من این یکی از علائمی است که آدم ببیند خدا به او توجه دارد یا نه؟

گاهی اوقات در بعضی از روایات وارد شده که اگر می‌خواهی ببینی چقدر در پیش خدا ارزش داری، ببین خدا چقدر در پیش تو ارزش دارد، ارزش خدا در پیش انسان همین است که قلب انسان چقدر او را موعظه می‌کند که برو به سمت خدا، برو به سوی کاری که رضای خداست، مبادا بگذاری عمرت از بین برود.

«و زاجرٌ من نفسه»، یک چیزهایی که انسان را از خدا دور می‌کند، این قلب بر انسان فریاد بزند و بگوید وای به حال تو، بدبخت شدی و بیچاره شدی، این کار را نکن، این می‌شود زاجریّتی که قلب برای انسان دارد. حضرت می‌فرماید کسی که واعظ قلب نداشته باشد و قلب او زاجر نباشد «و لم یکن له قرینٌ مرشد»؛ این ظاهرش یعنی اینکه قلبش که موعظه‌اش نمی‌کند، یک رفیقی که نصیحتش کند هم ندارد، از هر دو چیز دستش کوتاه است نه می‌رود در جلسه‌ی علما بنشیند، یک منبری را گوش بدهد، ‌یک صحبتی را  بشنود.

چیزی که الآن برای ما طلبه‌ها کم شده، قدیم حتی آنهایی که از جهت فضل خیلی مراتب بالایی داشتند، مقیّد بودند به جایی بروند و موعظه‌ای گوش کنند و حدیثی گوش کنند، اما حالا اگر برای سخنرانی دعوت کنند می‌رویم، ولی اگر دعوت نکنند حاضر نیستیم پای صحبت کسی بنشینیم. این هم یک اشکال بزرگی بر ماست. ببینیم چه کسی و کجا منبر می‌رود، سعی کنیم کسانی باشند که واقعاً آدم بتواند نیم ساعتی که می‌خواهد وقت بگذارد را استفاده کند.

اگر انسان این دو راه را بر خودش ببندد، واعظ درونی نداشته باشد و واعظ برونی هم نداشته باشد، نتیجه چه می‌شود؟ «استمکن عدوّه من عنقه»؛ دشمن او بر عنق او تمکن پیدا می‌کند یعنی مسلط می‌شود یعنی شیطان هر بلایی بخواهد سر این آدم می‌آورد، راه برای شیطان باز می‌شود، شیطان از او به عنوان یک مرکب استفاده می‌کند. لذا در هر دو جهت تلاش کنیم؛ هم برای خودمان واعظ درونی درست کنیم که داریم، اما باید به فعلیّت بیندازیم، هر چه عباداتمان بهتر شود، قلب با آدم بیشتر حرف می‌زند، این یک امر روشنی است، یکی از آثار عبادت است.

اینکه ائمه‌ی معصومین علیهم السلام این کلمات از زبان‌شان جاری شده، اینها قبل از اینکه بر زبان بیاید در دل و قلب آنها بوده، منشأش چیست؟ قدرت امامت که سر جای خودش، این عبادات و این اخلاص مهم است، اگر عباداتمان را درست کنیم، قلب انسان جوشش پیدا می‌کند مثل یک چشمه‌ای است که باز می‌شود، به عبادات اگر اهمیت ندهیم، قلب مثل یک موجود دربسته می‌شود، اگر آلودگی هم نداشته باشد کارایی هم برای انسان ندارد، انشاء الله در هر دو جهت خداوند همه‌ی ما را یاری کند.


منبع : وسائل الشیعه،‌ ج 15، ص 62

۸۲۶ بازدید

شیوه کسب علم، عزت، بی نیازی و راحتی بر اساس روایت قدسی
در تاریخ ۱۳ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۲:۰۳

در روایتی وارد شده است که خداوند تبارک و تعالی فرمود:
«إِنِّي وَضَعْتُ أربعةً فِي أربعةِ مَواضِعَ وَ النَّاسُ يَطْلُبُونَهَا فِي غَيْرِهَا فَلَا يَجِدُوهَا أبَداً:
إنّي وَضَعْتُ الْعِلْمَ فِي الْجُوعِ وَ الغُربَةِ وَ النَّاسُ يَطْلُبُونَهُ فِي الشِّبَعِ وَ الوَطَن، فَلَم يَجِدُوهُ أبَداً،
و إنّي وَضَعتُ العِزَّةَ فِي خِدمَتِي وَ النَّاسُ يَطلُبُونَهَا فِي خِدمَةِ السَّلاطِينِ، فَلَم يَجِدُوهَا أبَداً،
و إنّي وَضَعتُ الغِنَي فِي القَنَاعَةِ وَ النَّاسُ يَطلُبُونَهُ بِالأموَالِ فَلَم يَجِدُوهُ أبَداً،
و إنّي وَضَعتُ الرَّاحَةَ فِي الجَنَّةِ وَ النَّاسُ يَطلُبُونَهُ  فِي الدُّنيَا فَلَم يَجِدُوهَا أبَداً»
(تحریر المواعظ العددیة:371)؛
یعنی خداوند متعال چهار چیز را در چهار چیز قرار داده است. در روایت قدسی دیگری خداوند خطاب به حضرت موسی(ع) فرمود: شش چیز را در شش چیز قرار داده‌ام. لیکن این نکته در هر دو روایت وجود دارد که «و النّاس یطلبونها فی غیرها فلا یجدوها أبدا»؛ مردم هم این چهار چیز (یا شش چیز) را از غیر موضع خودش طلب می‌کنند و به آن نمی‌رسند.
مثل اینکه خداوند متعال میوه، سبزی و درخت را در زمین و آب قرار داده، انسان بخواهد از سنگ استخراج کند، نمی‌شود.
تحصیل علم؛ در گرسنگی و غربت
یکی می‌فرماید: «إنّي وَضَعْتُ الْعِلْمَ فِي الْجُوعِ وَ الغُربَةِ وَ النَّاسُ يَطْلُبُونَهُ فِي الشِّبَعِ وَ الوَطَن، فَلَم يَجِدُوهُ أبَداً»؛ من علم را در گرسنگی و غربت قرار دادم، اما مردم آن را در سیری و وطن طلب می‌کنند.

نظیر این مضمون در روایات دیگر هم هست که اگر کسی بخواهد طعم علم را بچشد باید سختی دو چیز را بپذیرد؛ گرسنگی و غربت. آیا مراد از این گرسنگی این است که انسان چیزی نخورد و همیشه گرسنه باشد؟ اگر اینطور باشد پس چطور انسان مسائل را بفهمد و اگر انسان به اندازه کافی از غذا استفاده نکند چطور می‌تواند در مسائل فکرکند و آنها را درک کند؟ از طرف دیگر افرادی را دیده‌ایم که گرسنگی نچشیده‌اند ولی از نظر علمی هم بسیار قوی بودند. در عالم واقع انسان می‌بیند از هر دو طرف نقض وجود دارد.

در بین علماء افرادی هستند که وضع مالی آنها بسیار بد است، اما از علم هم خیلی بهره‌ای نداشتند، در مقابل افرادی بودند که وضع مالی آنها خیلی خوب بوده و گرسنگی نکشیده‌اند اما از نظر علمی هم خیلی قوی بودند، کتاب‌ها نوشتند و تحقیقات کردند. پس مراد این روایت چیست؟

این روایت را باید اینگونه توجیه کرد که مراد کسی است که همّ و غمّ او این باشد که شکم خودش را سیر کند، و از سیر شدن لذّت ببرد. و إلا اینگونه نیست که انسان 24 ساعت به خودش گرسنگی بدهد و خودش را مریض کند، و بگوید اکنون که مریض شدم، می‌توانم ظرف برای علم باشم. برای انسان باید علم لذیذ باشد. کسی که علم برای او لذیذ است گرسنگی را احساس نمی‌کند. ممکن است سینی غذا را کنار او قرار دهند و او أصلاً متوجه نشود که برای او غذا آورده‌اند.
من از بعضی از نزدیکان مرحوم آیت‌الله‌العظمی بروجردی شنیدم که گاهی اوقات خدمت ایشان غذا می‌گذاشتند، یکی دو ساعت ایشان متوجه نمی‌شدند که غذا آورده‌اند. اصلاً باز کسانی که در اندرون ایشان هم راه داشتند برای من نقل می‌کردند که ایشان با کهولت سنّی که داشت، برای این که احساس خستگی نکند، گاهی مواقع کتاب را روی تاقچه‌ای می‌گذاشت، و یک ساعت می‌ایستاد و مطالعه می‌کرد.
این کشف از این می‌کند که حقیقت علم لذتی دارد، اما چون ما با این امور مادی مأنوس هستیم، فکر می‌کنیم فقط خوردن و شنیدن و خوابیدن لذت دارد، یک نفر صدای خوبی دارد، حاضریم یکی دو ساعت بنشینیم و صدای او را بدون هیچ احساس خستگی گوش کنیم. ما اگر بفهمیم که طعم علم یک لذتی دارد که با لذت های دیگر قابل مقایسه نیست و وقتی آن لذت آمد، برای چیزهای دیگر مجالی وجود ندارد، اصلاً این که «إنی وضعت العلم فی الجوع» یعنی اگر خداوند لذّت علم را به کسی داد، اگر گرسنه هم باشد متوجه نمی‌شود.
مقصود این است. و الا مقصود این نیست که اگر کسی غذای متوسط هم بخورد عالم نمی‌شود. این نکته را می‌گویم چون شنیده‌ام بعضی اینطور معنا کرده‌اند. بعضی از طلبه‌ها هم به تبع همین معانی خودشان را در زحمت انداخته‌اند و گفته‌اند در شبانه روز یک بار یک لقمه مختصری غذا بخوریم تا جوع پیدا کنیم و خداوند به ما علم عنایت کند. اینطور نیست.
«وضع العلم  فی الجوع» یعنی لذت علم با جوع خیلی سازگار است، اما در سایر لذت ها اینطور نیست. اگر کسی گرسنه باشد بگویند تلویزیون یک فیلم بسیار مهمی دارد می‌گوید من الان گرسنه‌ام و اهمیت نمی‌دهد. آنچه که سبب می‌شود کنار نرود علم است علم با جوع سازگاری دارد.

البته می‌توان این تعبیر را مقابل پرخوری معنا کرد. پرخوری مانع درک می‌شود. امروز دکترها و روانشناسان  هم همین را می‌گویند. در روایات است که زیاده گویی عقل را کم می‌کند. زیاده خوابی و زیاده‌گویی هم جلوی علم را می‌گیرد. پس ما نتیجه می‌گیریم که اگر واقعا بخواهیم حقیقت علم را اکتساب کنیم، مقداری در خوراک توجّه شود. البته مقیّد به این که حتما چه غذایی باشد و چطور باشد نباشیم. امروز نان و پنیر بود، فردا نان و ماست بود، روز بعد چلو کباب باشد. اینها برای ما فرقی نکند. کسی که در مسیر علم است واقعا نباید اینها برایش فرق کند.

دومین مسأله؛ بحث «غربت» است. در این روایت در مقابلش کلمه «وطن» آمده است. امّا معنایش این نیست که کسی که اهل قم است اگر بخواهد در قم درس بخواند بهره‌ای از علم ندارد، معنای غربت این است که انسان باید از دیگران فاصله بگیرد. اگر آن ارتباطی که مردم با یکدیگر دارند، این هم داشته باشد، این شخص عالم نمی‌شود.
اگر مردم شب‌نشینی دارند ما هم بخواهیم همان شب‌نشینی را داشته باشیم، برای تفریح مسافرت دارند، ما هم داشته باشیم، بیرون آمدن با خانواده دارند، ما هم داشته باشیم، این منافات با علم دارد. چیزی که متاسفانه الان دیده می‌شود. نمی‌خواهم بگویم واقعا حق آنها نادیده گرفته شود، آنها هم حق دارند و باید از این زندگی استفاده کنند.
من همیشه گفته‌ام که ما باید برای خودمان محدویت هایی قائل شویم اما حق نداریم این محدودیت ها را برای خانواده قائل شویم! فرض کنید که می‌خواهم برای تهذیب، مدتی گوشت نخورم، گاهی اوقات بعضی از طلبه‌ها می‌گویند من برای تهذیب چهل روز است برای منزل گوشت نگرفته‌ام. می‌گویم برای چه این کار را کردید! تو خلاف شرع کردی! این اولاد و خانواده تو اسیر در دست تو نیستند که آنها را گرسنگی دهی. اگر تو می‌خواهی نخوری، نخور، می‌خواهی برای نماز شب برخیزی، برخیز، اما به چه حقی بچه ات را به اصرار و اجبار برای نماز شب بیدار می‌کنی؟
ما گاهی اوقات مسیر را گم می‌کنیم. به بچه‌ات به اندازه ضرورت و به مقداری که ارشاد شود به نماز اول وقت توصیه کنید. اگر گفت من را اول وقت بیدار کن، او را بیدار کن، اما اگر نگفت حق نداری او را بیدار کنی. اما وقتی بیدار نشد به او توصیه کنید و به او راهکار ارایه دهید تا خودش از شما بخواهد این کار را انجام دهید.
می‌خواهم این را عرض کنم که ما اگر بخواهیم در زندگی محدودیتهایی قائل شویم، درست است حق نداریم اینها را محدود کنیم، اینها باید همان شئون طبیعی خودشان را داشته باشند، اما ما را هم خیلی از کار خودمان دور نکند. این که می‌فرمایند علم در غربت است؛ بدین معناست که در تنهایی است، یعنی آدم باید برای خودش یک مجال فارغ و خالی درست کند و بنشیند به مطالعه و فکر کردن بپردازد و از خدا استمداد کند و دست هایش را به طرف خداوند دراز کند که خدا علم را در قلب او قرار دهد. اگر این شخص اینچنین شود، خداوند علم را در قلب او قرار می‌دهد.
اما اگر بخواهیم تمام آن مراودات و ارتباطات را داشته باشیم، اینجا چیزی از علم نصیب انسان نمی‌شود الا یک زوایدی که در حقیقت نمی‌توان نام علم را بر او گذاشت. پس معنای این حدیث قدسی آنطور که ما می‌فهمیم این است. این نکته خیلی مهمی است؛ انسان بخواهد آن ارتباطاتی که دیگران دارند او هم داشته باشد، مع ذلک مجتهد هم بشود، نمی‌شود. اگر تلاش و تنهایی نباشد، امکان ندارد. وقتی همه خواب هستند مقداری به خودت مشقت بده، بلند شو یکی دو ساعت مطالعه کن. وقتی آنها خواب هستند تو مزاحم آنها نیستی. اگر آنها هشت ساعت می‌خوابند، تو شش ساعت بخواب.
عزت در خدمت به خدا
دومین مطلب «و إنّي وَضَعتُ العِزَّةَ فِي خِدمَتِي وَ النَّاسُ يَطلُبُونَهَا فِي خِدمَةِ السَّلاطِينِ، فَلَم يَجِدُوهَا أبَداً»؛ می‌فرماید من عزّت را در خدمت به خودم قرار دادم -در آن روایت مربوط به حضرت موسی(ع) می‌فرماید من عزت را «فی قیام اللیل» قرار دادم، البته منافاتی هم ندارد-، مردم خیال می‌کنند بله قربان گوی سلاطین شود. سلاطین از پادشاه گرفته، وزیر گرفته، مدیر کل گرفته، تا یک مسئول جزء. یعنی آن کسی که سلطنت می‌کند و لو در یک محیط کوچک.
برای ما طلبه‌ها این خیلی مهم است. اگر می‌خواهید عزیز باشید، ببینید چه چیزی خدمت به خداست. حالا خلق خدا می‌خواهد بدش بیاید یا خوشش بیاید. مسئول و رئیس شما بدش بیاید یا خوشش بیاید، باید دید چه چیزی خدمت برای خداست.
یک وقت یکی از علمای تهران یک مطالبی گفته بود که این بر خلاف ضرورت فقه و دین بود. عده دیگری از علماء تهران خدمت مرحوم والد ما(قده) آمده بودند، در همان جلسه ایشان اظهار نگرانی کرده بود که چرا فلانی این حرفهای باطل را می‌زند؟! و تعابیر بسیار تند و پیغام تندی را به این آقایان فرمودند از قول من به این آقا بگویید. حتی اینقدر تند بود که پرسیدند آقا عین همین تعابیر را بگوییم؟! فرمودند عین همین تعابیر را بگویید. اینها که رفتند من به ایشان عرض کردم شما که یک چنین پیغام تندی را دادید می‌دانید این آقا در مسأله مرجعیت شما را أعلم می‌داند، هر کس از او سؤال می‌کند، متعیّن در شما می‌داند. فرمودند بله می‌دانم. گفتم حالا اگر این پیغام های تند را به ایشان بدهند دیگر این حرف ها را نمی‌گوید. فرمودند به جهنم که نمی‌گوید، مگر من مرجعیت را برای چه می‌خواهم؟! اگر از مرجعیت نشود برای خدمت به دین استفاده کرد چه ارزشی دارد؟
دقت کنید؛ ایشان این جملات را تصنعی نمی‌گفتند، ظاهر سازی نمی‌کردند که در باطن چیز دیگر باشد. می‌فرمود اگر این مرجعیت بدرد خدمت به دین خورد فایده دارد اما اگر بدرد دین نخورد فایده‌ای ندارد. گاهی اوقات در بعضی از مسائل انقلاب بعضی می‌گفتند آقا ایشان پیام هایی که می‌دهند یک مقدار رقیقتر شود. عین همین تعبیر را هم داشتند می‌فرمودند مرجعیتی که بدرد انقلاب نخورد به نظر من ارزشی ندارد. ایشان برای انقلاب خیلی ارزش قایل بود و گاهی اقات هم به ما می‌فرمودند که اگر می‌فهمیدید که چه مقدمات طویله و چه زحمات و مشقاتی و چه رنج هایی همه متحمل شدند تا به اینجا رسیده، شما بیشتر از ما فریاد انقلاب را می‌زدید. پس عمده و ملاک این کار این است که خدمت به دین خدا و خدمت به خداست. واقعا وقتی نمازتان تمام می‌شود سر را بر سجده بگذارید و از خدا توفیق خدمت به دین خدا را بخواهید. هیچ نعمت و توفیقی از این بالاتر نیست. عزت هم به دنبالش می‌آید.
الحمدلله در حوزه ما این انگیزه از قدیم بوده، الان هم وجود دارد، نوع طلبه‌ها واقعا با مشقت زندگی می‌کنند، با مشکلات دست و پنجه نرم می‌کنند و درس می‌خوانند تا اینکه بتوانند روزی به دین خدا خدمت کنند. اما امروز افراد طمّاعی که دنبال این هستند که طلبه‌ها را به جهاتی بکشانند یا برای ترویج شخصی خودشان از آنها استفاده کنند یا برای مسائل جناحی استفاده کنند یا برای مسائل دیگر استفاده کنند، در صددند که خدایی نکرده ما را در راه خدمت به خودشان قرار دهند.
خیلی باید مواظب باشید. ما واقعا باید مراقب باشیم که ببینیم سنگ چه کسی را به سینه می‌زنیم! باید سنگ خدا را به سینه بزنیم! سنگ دین خدا را باید به سینه بزنیم. فکر این گروه و آن گروه و زید و بکر و خالد نباید به ذهن ما بیاید. واقعا وقتی امام(رض) صحبت می‌کرد انسان می‌فهمید تمام وجود او را خدا فرا گرفته است، محور تمام کارهایش این است و از او چیزی بیرون نبود. الحمدلله بزرگانی هم که امروز هستند همینطور هستند.
ما باید از اینها یاد بگیریم. باید حرف زدن ما، منبر رفتن ما برای خدا باشد. وقتی دعوت می‌کنند یک جا منبر بروید، آیا واقعا آن حرف هایی که می‌زنید را می‌سنجید که صاحب خانه و بانی خوشش می آید یا نه؟ بله می‌سنجیم. این یک بلایی برای ماست. وقتی می‌خواهیم یک مقاله بنویسم چند جانب را بررسی می‌کنیم! آنچه که در آن گم است؛ خدمت به خدا و ملاک خدایی بودن است. این که می‌گوید «وضعت العزّة فی خدمتی» ؛ خدمت در همه ابعاد است. واقعاً از خودمان مراقبت کنیم. خودمان را ارزان نفروشیم. خودمان را به راحتی در اختیار دیگران قرار ندهیم. اگر در فامیل نزاعی واقع می‌شود، اگر ما با یک گروهی بیشتر رفیق هستیم و بیشتر ارتباط داریم، اما وقت نزاع، باید جنبه رفاقت و اینها را کنار بگذاریم. این نکته خیلی مهمی است.
بی نیازی در قناعت
مطلب سوم: «و إنّي وَضَعتُ الغِنَي فِي القَنَاعَةِ وَ النَّاسُ يَطلُبُونَهُ بِالأموَالِ فَلَم يَجِدُوهُ أبَداً»؛ بی نیازی را در قناعت قرار دادم، اما مردم در اموال دنبال آن می‌گردند. مراد از این غنی، فقط غنای مالی نیست؛ غنای در اعتبار و عنوان هم هست.
غنای مالی که روشن است. اگر کسی در خورد و خوراک و پوشاک مقداری امور خودش را جمع و جور کند، و به أقلّ آنچه که زندگی بگذرد خودش را قانع کند، قانع کند به این معناست که به آن راضی باشد، بگوید بس است، این از همه مردم بی نیازی پیدا می‌کند. اما اگر بخواهد پولش را زیاد کند، باید برود تملق و چاپلوسی کند، دروغ بگوید، حقه بازی کند. اگر می‌خواهد زندگی‌اش را توسعه کاذب بدهد نیاز به این امور دارد. اما باز می‌شود گفت حتی در عنوان و اعتبار هم همینطور است. اگر انسان راضی و قانع باشد به اینکه من کوچکترین طلبه هستم.
امام(ره) می‌فرمود «از من طلبه کوچک یا حقیر». واقعا خودش را یک طلبه فرض می‌کرد. ما به این قانع باشیم که طلبه هستیم، دیروز طلبه بودیم، امروز هم طلبه هستیم، پنجاه سال دیگر هم اگر خدا به ما عمر داد طلبه خواهیم بود. عناوین، وجود ما را نگیرد. قبلاً عرض کردم وقتی پاکت نامه برای ما می‌آید، اول پشتش را نگاه نکنیم ببینیم چه نوشته است، که اگر با القاب نوشته با احترام باز کنیم. آدم خودش را از این امور بی نیاز کند. هر عنوانی برایش ذکر کردند فرقی برای او نداشته باشد.
این بسیار مهم است مخصوصا در همین رشته ما. البته در رشته‌های علمی، نوع علما گرفتار این مسائل هستند. در رشته های دانشگاهی اگر به یک کسی که پروفسور است بگویند دکتر، فریادش بلند می‌شود. والد ما(ره) یک وقتی در یکی از بیمارستان ها بستری بودند. یک وقت به من فرمودند که اینها هم مثل ما گرفتار هستند. گفتم چطور؟ فرمودند به آقایی که من را معاینه می‌کند گفتم آقای دکتر! یک روز به من گفت من پروفسور هستم، دکتر نیستم! ‌ بالاخره انسان گرفتار این آفات علم است. انسان وقتی مقداری علم پیدا کند دنبال این است که عناوینش را بیشتر کنند.
ما واقعا همیشه و روز به روز مجهولاتمان بیشتر می‌شود، مسئولیّت ما بیشتر می‌شود، وظایف ما بیشتر می‌شود. روز به روز انسان احساس خطر کند. اگر واقعا اینطور باشد انسان احساس می‌کند دارد پایین می‌آید. بله، انسان در پیش خدا اعتبار داشته باشد، آن خیلی مهم است.
وقتی کسی به انسان اهانت کرد، یا تعبیر بدی کرد، وقتی کسی خواست انسان را تنقیص کند، انسان یاد این روایت بیفتد، آیا من «سمی فی ملکوت السما عظیما» هستم یا نیستم؟! حالا مردم هرچه می‌خواهند بگویند. این مشکل است. من حالا خودم هم دارم حرف می زنم آسان است، من هم نمی دانم آیا عامل به اینها هستم یا نه؟ شاید هم نباشم؛ گرفتار هستیم، همه گرفتاریم. عرض کردم وقتی انسان به خانه می‌رود، توقع دارد زنش توجه دیگری کند به اعتبار این که عالم است. نه، تو شوهر او هستی، مثل آن بقالی که شوهر زنش است، باید انسان خودش را اینطور فرض کند، غیر از این چیزی نیست.
انسان باید اینقدر زحمت بکشد تا این ملکه انسان شود. غنا پیدا کند. بالاترین غنا این است که انسان قناعت داشته باشد به این که یک عنوان کوچک هم برایش زاید است، دراین صورت راحت می‌شود. وقتی راحت شد بی نیاز است.
راحتی در بهشت
بعد می‌فرماید «و إنّي وَضَعتُ الرَّاحَةَ فِي الجَنَّةِ وَ النَّاسُ يَطلُبُونَهُ  فِي الدُّنيَا فَلَم يَجِدُوهَا أبَداً»؛ من محل استراحت را بهشت قرار دادم، مردم آن را در دنیا جستجو می‌کنند.
دنیا جای استراحت و راحت طلبی نیست. اجازه بدهید این نکته را عرض کنم، إن شاء الله از باب تعریف نباشد.
بعد از رحلت والد ما(رض) شاید این مسأله برای من دو سه ساعت یا کمتر از یک نصف روز پیش آمد که من فکر کردم هیچ مسئولیتی ندارم و تا الان که ایشان بوده مسئولیتهای فراوان بوده، انتظارات و توقعات بوده و باید کار می‌کردیم. به خودم گفتم اگر من یکی دو درس بگویم، بقیه‌اش را هم استراحت می‌کنم. می‌خواهم بگویم این افکار پیش آمده و خدا لطف کرد. این مرکز فقهی که هم در قم است، هم در مشهد است، هم در افغانستان است و هم در سوریه است، یا بخش فرهنگی عظیمی ‌که داریم که واقعا فعال است، بخش کلام و تخصصی که داریم، یا کارهای زیاد دیگری که بحمدالله هست، گفتم ما نسبت به اینها مسئولیتی نداریم، برویم راحت زندگی کنیم.
بعد از مدتی واقعا لطف خدا بود که گفتم اگر این کار را کردم،‌ چه جوابی برای خدا دارم؟! اگر فرض کنید یک روز بشود این مرکز فقهی را اداره کرد، من حجت ندارم برای اینکه همان یک روز را هم تعطیل کنم. واقعا خدا لطف کرده است. این حالت برای انسان پیش می‌آید.
گاهی اوقات انسان می‌خواهد راحت طلبی کند. اما اگر این روایت مدّ نظر ما باشد که جای راحت طلبی دنیا نیست، در دنیا تا می‌توانیم زحمت بکشیم و کار کنیم، آن کسی که بالاترین قدرت را دارد با آن کسی که هیچ قدرتی ندارد هردو از نظر راحت طلبی یکسان هستند. یعنی دنیا اصلاً جای راحتی نیست. او یک نوع مشکلات دارد و این هم یک نوع مشکلات دارد. راحتی در آخرت و در جنت است.
پس بیاییم این را واقعا از زندگی خودمان محو کنیم. البته این که می‌گویم راحت طلب نباشم، معنایش این نیست که دیگر اصلا استراحت را بطور کلی ترک کند و به فکر راحتی نباشیم.
ما تا می‌توانیم باید کار کنیم، زحمت بکشیم، کتابی بنویسیم، حرفی بزنیم، سخنرانی کنیم، درسی بدهیم، اما استراحت هم باید باشد.


منبع : تحریر المواعظ العددیة، ص 371

۷۹۸ بازدید

حقیقت، درجات و مراتب ایمان
در تاریخ ۲۰ دی ۱۳۹۴ و ساعت ۰۹:۵۵


در كتاب شريف كافي روايتي از امام صادق (عليه السلام) در مورد ايمان هست.
اولاً به صورت اجمال وقتي به آيات و روايات مراجعه مي‎كنيم، نسبت به ايمان، به يك نتايج و آثاري مي‎رسيم كه، غير از آن برداشتي است كه، در ذهن ما و عموم مردم وجود دارد. اگر از ما سوال كنند، ايمان را فقط يك امر قلبي در دايره اعتقاد مي‎دانيم. اگر يك كسي هزار گونه عمل هم انجام دهد، اما مي‎گوييم كه: منافات ندارد با اينكه ايمان داشته هم باشد.
اما وقتي به آيات شريفه و روايات، مخصوصاً رواياتي كه در اين رابطه رسيده، نگاه مي‎كنيم، براي ايمان جهات، درجات، مراحل و منازلي وجود دارد كه، بسيار نكات مهمي است. اصلاً خوب است که، اين بحث را بعضي از آقايان كه در اين كارهاي اعتقادي و تفسيري كار مي‎كنند دنبال كنند و در رواياتي كه در اين زمينه‎ها رسيده، دقت ديگري شود.
در روايتي امام صادق (عليه السلام) فرمود: «ان الله وضع الايمان علي سبعه اسهم»، خداوند ايمان را هفت قسم قرار داده، «علي البر»، يك سهمش مربوط به بر و نيكي است که، آنهايي كه اهل «بر» نيستند، اين گوشه ايمانشان خراب است اين سه ايمان را ندارند. «و صدق»، راستگويي، كه يكي از علائم بسيار مهم براي مؤمن است، «و اليقين»، قسم ديگر ايمان، در يقين انسان به خداوند، قيامت و آخرت است.
گاهي اوقات بعضي از بزرگان، حتي آنهايي كه اهل معنا هستند، وقتي مي‎خواهند راجع به كسي تعريف كنند، مي‎گويند: اهل يقين است. اهل يقين بودن خيلي مهم است و خودش باب مفصلي دارد كه حالا نمي‎خواهم جزئيات اينها را بگويم، بلکه مي‎خواهم به يك شعاع كلي از ايمان اشاره‎اي كنم.
چهارم رضا و تسليم است. مقام رضا، راضي بودن که، انسان واقعاً طوري باشد كه، بين خودش و خدا شكوه‎اي نكند، مريض است،‌ سالم است، فقير است، غني است، راضي باشد. مرز رضا در جايي شكسته مي‎شود كه، انسان حتي در درونش شكايت كند و اضطراب داشته باشد. آدم راضي، آدم آرامي است که، هيچ اضطراب ندارد.
فردا چه واقعه‎ و حادثه‎‎اي اتفاق مي‌افتد، وقتي روي ميزان شريعت عمل مي‎كند، به هر نتيجه‎اي كه مي‌رسد، راضي است. روزي انسان اعتبار دارد، روزي هم ندارد، روزي مال دارد، روزي ندارد، روزي علم دارد، روزي اين علم از او گرفته مي‎شود، «و من نعمره ننكسه في الخلق»، وقتي به سن كهولت رسيد، همه چيز از او گرفته مي‎شود، قوه بدني از او گرفته مي‎شود، حتي قواي فكري از او سلب مي‎شود. اين اوصاف در نكس انسان وجود ندارد، آنهايي كه واقعاً در سنين جواني، خودشان را ساخته‌اند، اينها هميشه باقي مي‎ماند، رضايت هميشه باقي مي‎ماند.
اگر رضايت نباشد، هماني مي‎شود كه يك وقتي امام (ره) فرمودند كه، يك عالم بزرگي از دنيا مي‎رفت و در حال احتزار بود، به اطرافيانش گفت: من در حال احتزار و از دنيا رفتن هستم، اما اين چه ظلمي است كه خدا به من كرد كه من مثلاً اين عشيره و اولاد و اينها را به اين زودي بايد از دست بدهم.
پنجم وفاي به عهد، ششم علم و هفتم حلم و صبر و بردباري است. البته در روايت ديگر، «ان الايمان عشر درجات»، ده درجه است، «بمنزله السلم»، به منزله پلكان است و اصلاً در بعضي از روايات ديگر، حصري برايش نيامده و فرموده براي ايمان حالات، درجات، طبقات و منازل وجود دارد.
در بعضي روايات، هر عضوي از اعضاي بدن انسان را، موظف به يك نوع ايمان کرده‌است كه، عضو ديگر موظف به آن نيست كه، آن هم خيلي روايت جالبي هست. چشم انسان موظف به يك نوع ايمان دستش موظف به يك نوع ايمان، قلبش موظف به يك نوع ايمان، پايش، گوشش موظف به يك نوع ايمان است.
اين كه در تعبير عوام و عموم مردم گاهي وجود دارد كه، انسان صبح كه از خانه بيرون مي‎آيد مؤمن است، بعد بدون ايمان برمي‎گردد، براي اين است كه، اگر فكر كنيم ايمان فقط، منحصر به ايمان قلبي و اعتقاد به خدا و توحيد است، خوب مي‎گويد: صبح موحد بودم، حالا هم كه برگشتم خانه، موحد هستم، در حاليكه نمي‎دانيم كه، تمام اعضاء و جوارح ما، در انواع و حالات و درجات ايمان اينقدر اثر دارند كه، به اين نكته مي‎رسيم كه، واقعاً انسان نسبت به ايمان، در هر زماني در يك درجه‎اي قرار دارد. آن ايماني كه انسان ديروز داشت، امروز ندارد، يا قوي‎تر و يا ضعيف‎تر شده‌است و نمي‎شود گفت: اين انسان حالت ثابتي دارد.
اين كه در آيه شريفه در سور‌ه مباركه محمد(صلي الله عليه و آله) مي‎فرمايد: «الذين اهتدوا زادهم هدي و آتاهم تقواهم»، آنهايي كه هدايت پيدا كردند، خدا هدايتشان را زياد مي‎كند که، هدايت همان ايمان است، يعني در اين اعضاء و جوارحي كه داريم، اين قلبي و فكري كه داريم، صبح كه از منزل بيرون مي‎آييم، تا شب كه بر مي‎گرديم، اگر محاسبه‎اي كنيم، خيلي درش تغيير بوجود آمده که، خودمان خبر نداريم.
اينطور نيست بگوييم: اين آدم خيلي خوبي است، كار به كار هيچ كسي ندارد، وظايف ظاهريه خودش را انجام مي‎دهد، اينطور نيست، دائماً در حال ازدياد ايمان و يا تنقيص ايمان هستيم.
اگر ما باشيم و اين روايات، ايمان دري است كه، خدا در درون قلب و جوارح انسان قرار داده که بايد تقويتش كنيم.
 بعد در اين روايت فرموده: «ثم قسم ذلك بين الناس»، اين هفت قسم ايمان را به همه هم نداده، «فمن جعل فيه هذه السبعه الاسهم فهو كاملٌ»، در آنهايي كه اين هفت قسم وجود دارد؛ اهل بر و صدق و يقين و رضا و وفا و علم و حلم است، اين آدم كاملي است و انسان كامل همين است.
انسان كامل را نبايد عرفا مشخص كنند، اصلاً نمي‎توانند مشخص كنند. انسان كامل را خود انسان كامل بايد مشخص كند، يعني ائمه‌ معصومين (عليهم السلام) که فرمودند: «فهو كاملٌ»، انسان كامل آن است كه اين هفت سهم از ايمان در وجودش باشد.
به هر كدام که نگاه كنيم ترديد شديد داريم، که بگوييم: اهل علم هستيم، علم اين نيست كه اصطلاحاتي و كتابهايي را، مطالبي را، از اين طرف و آن طرف بگيريم و بنويسيم و اضافاتي هم كنيم يا تقييدي هم در آن بوجود آوريم. علم جايي است كه واقعاً، نورانيتي و كشفي در درون انسان نسبت به حقائق به وجود آيد.
واقعاً جاي ترديد دارد که گوييم: خوب الحمد الله که اين هفت تا را داريم، نه خيلي مشكل است. همين علم كه كار اصلي ما است، شايد در همين هم انسان ترديد داشته باشد.
اهل بر هستيم، نگاه كنيم واقعاً به خانواده خودمان، طرافيان و محل خودمان چقدر نيكي مي‎كنيم و از اينها چقدر توقع داريم. بر معنايش اين نيست كه، آنچه مثلاً ميل دارد برايش انجام بده و شما هم تشويقش كنيد يا پولي به او دهيد، که همين كار را انجام بده. گاهي اوقات بر اين است كه، انسان كاري كه صد در صد مطابق ميلش هم نيست، بدش مي‎آيد، فرض كنيد، خانواده‎اش، فاميلش، اهل شهرش، از او فساد خوششان مي‎آيد، اما انسان به خاطر خوشايند آنها در مقابلشان قرار گيرد. البته مصاديق بالاي بر، تربيت كردن و راه انداختن اينها به سوي كمالات و اخلاق حسنه است.
«فمن جعل فيه هذه السبعه الاسهم فهو كاملٌ محتمل»، يعني كاملي است كه تمام اين سهام سبعه را حمل مي‎كند
«و قسم لبعض الناس السهم»، خدا به بعضي‌ها فقط يك قسم از اينها را داده، «و لبعض السهمين»، بعضي‎ها دو تا را دارند،‌ «و لبعض الثلاثه»، بعضي‎ها سه تا را دارند.
«ثم‎ قال: لا تحملوا علي صاحب السهم سهمين» اين هم يك نكته روشني است كه، واقعاً بايد به آن توجه كنيم، كه اگر فكر كنيم كه روزي تمام جامعه انسان كامل مي‎شود، اين امكانش نيست. ايمان يك وزن سنگيني و يك مظروفي است كه، هر ظرفي توان حمل آن را ندارد. مثلاً تعبيري كه نسبت به سلمان و ابوذر بود كه، اگر ابوذر آنچه را كه سلمان معتقد بود، مي‎دانست كافر مي‎شد. نمي‎توانيم به مردم بگوييم كه: بايد تمام اينها را داشته باشيد. اصلاً خدا براي بعضي‎ها، از اين هفت سهم، يك سهم را قرار داده و ظرفيتش ديگر بيشتر از اين نيست.
امام صادق (عليه السلام) فرموده: «لا تحملوا علي صاحب السهم، سهمين و علي صاحب السهمين ثلاثه»، نمي‎توانيم به مردم بگوييم همه اهل علم شويد، «فتبهضوهم»، يعني اينكه شما آنها را دچار گرفتاري و فشار مي‎كنيد. اگر مردمي را كه يك سهم از ايمان دارند، بخواهيد بگوييد: حالا دو سهم داشته باش، اين سبب مي‎شود که، همان يك سهمش را هم از دست بدهد و بر آنها ايجاد مشقت مي‎كنيد.
اجمالاً مي‎خواهم اين را عرض كنم که، ايمان روي اين چهار ملاك دور مي‎زند و شدت و ضعف پيدا مي‎كند؛ اول به حسب مراتب عقل و درك و فهم انسان است، کسي كه يك فكر بسيط دارد با کسي كه فكر قوي دارد، درجات ايمانشان خيلي تفاوت دارد.
دوم به حسب همين اخلاق حسنه است كه، واقعاً اولين اثرش در ايمان خود انسان است كه، از همه چيز مهم‎تر است. گاهي مي‎گوييم: اخلاقت خوب باشد كه مردم، دورت جمع شوند، حرفت را گوش كنند، به شما احترام بگذارند، خوب اينها آثار اخلاق حسنه است، اما آنهايي كه صاحب خلق حسن هستند، اين خلق حسن معلول ايمان كامل آنهاست.
انسان وقتي موجودات را جلوه خدا بداند، نسبت به همه تواضع مي‎كند، خودش را يك سر و گردن بالاتر از آنها نمي‎داند و مي‎گويد: ما و اينها همه يك جلوه‎اي از جلوه‎هاي خدا هستيم. پس اخلاق در رابطه با ايمان خيلي مهم است.
ملاك سوم اعتقادات است، يك بعد ايمان انسان را اعتقادات تشكيل مي‎دهد. اعتقادات ما هر چه قوي‎تر و شفاف‎تر و از ناخالصي‎ها دورتر باشد، ايمان انسان قوي‎تر مي‎شود.
ملاك چهارم به حسب اعمال صالحه‎اي است كه انسان انجام مي‎دهد.
هر روز ما با اين چهار محور ارتباط دارم، عقل و اخلاق و اعتقادات و اعمال، يعني نتيجه اين مي‎شود که، صبح كه انسان از خانه بيرون مي‎آيد، اگر رشد عقلي‎ و فهمش بيشتر شود روي ايمانش اثر مي‎گذارد، اما چه بسا ممكن است فهمش كم شود، اينطور نيست كه آدم‎هايي كه عقل هم دارند، خوب اين عقلش زياد رشد نمي‎كند، چه بسا تنقيص هم پيدا كند و ايمان كم مي‎شود.
اگر هر عمل صالحي را انجام داديم، درس خوانديم براي خدا، درس گفتيم براي خدا، حرف زديم براي خدا، شنيديم براي خدا، ايمانمان تقويت پيدا مي‎كند، در اعتقادات و اخلاق حسنه هم همين طور.
علي اي حالٍ اين روايات ايمان، انصافاً روايات خيلي خوبي است. يك وقتي در جايي صحبت مي‎كردم، گفتم كه: واقعاً  اگر خدا توفيق دهد که، يك دوره اصول كافي را فقط ببينيم، همين روايت را، انسان روزي يك صفحه، يكي دو روايت را انسان ببينيد، اين را جزء برنامه قرار دهد، خيلي اثر دارد.
خداوند ايمان همه ما را به درجات بالايي قرار دهد.


منبع : اصول کافی، ج 3،‌ص 70

۷۳۶ بازدید

تفاوت وجوب فقهی با وجوب اخلاقی
در تاریخ ۰۲ اسفند ۱۳۹۴ و ساعت ۱۱:۳۶

در بحث گذشته، روایت معروفی از پیامبر درباره جهاد با نفس بیان شد که مضمونش این است که بعد از برگشت از جنگ، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «بقی علیهم الجهاد الاکبر». بیان شد که ما از این روایت نمی‌توانیم وجوب جهاد اکبر را استفاده کنیم و اینکه در ذهن بعضی از آقایان آمده بود (که وقتی جهاد اصغر که همین جنگ با دشمن است واجب است، جهاد اکبر به طریق اولی واجب می‌شود) نمی‌شود استفاده کرد.

جواب ما این است که ملاک در آن ممکن است مختلف باشد، آن ملاکی که در جهاد اصغر است یک ملاک لزومی قطعی است؛ دفع دشمن از دین، دفع کافرین و مشرکین از دین و از مسلمان‌ها یک امری است که وجوبش از ضروریات است، اما وجوب جهاد نفس (که در بحث اصول هم عرض کردم یک مرتبه‌ای بالاتر از مخالفت با نفس است، انسان باید اینقدر با نفس‌اش مخالفت کند تا صدق مجاهده‌ی با نفس بر او کند و الا با یک یا چند بار مخالفت صدق جهاد نمی‌کند) را نمی‌توان استفاده کرد (اگرچه عنوان‌هایی که صاحب وسائل به ابواب می‌دهد فتوای خودش هست یعنی وقتی می‌گوید «باب وجوبه» یعنی فتوای صاحب وسائل این است که از این روایات وجوب استفاده می‌شود.

روایت چهارم از امام صادق علیه السلام است که مرفوعه می‌باشد؛ «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللهِ ع لِرَجُلٍ‏ اجْعَلْ‏ قَلْبَكَ‏ قَرِيناً بَرّاً وَ وَلَداً وَاصِلًا وَ اجْعَلْ عِلْمَكَ وَالِداً تَتَّبِعُهُ وَ اجْعَلْ نَفْسَكَ عَدُوّاً تُجَاهِدُهُ وَ اجْعَلْ مَالَكَ عَارِيَّةً تَرُدُّهَا»، در بحث اصول این روایت را توضیح دادیم و در اینجا تکرار نمی‌کنیم. فقط از این «واجعل نفسک عدوا تجاهده»؛ می‌فرماید نفس خود را عدوّ قرار بده و با آن جهاد کن.

حال به قرینه‌ا‌ی که بعداً هم دارد« واجعل مالک عاریة»ً، آیا می‌توانیم وجوب شرعی از آن استفاده کنیم بگوئیم آن کسی که به مالش نگاه عاریه‌ای نمی‌کند ترک واجب می‌کند؟ نه، این‌گونه نیست، بلکه در این گونه روایات واقعاً ضابطه‌ای را استخراج کنیم، چون سؤال این است که اینجا «اجعل» صیغه‌ی امر است و این صیغه‌ی امر هم ظهور در وجوب دارد، ‌چرا نمی‌آئید در اینجا حمل بر وجوب کنید، «اجعل قلبک قریناً برّاً و ولداً‌ واصلا»؛ قلب خودت را مثل یک ولدی که افسارش دست توست قرار بده، «اجعل علمک والداً»؛ علم خودت را والدی که از آن تبعیت می‌کنی قرار بده.

اینها هیچ کدام مسلم وجوبی نیست، اما چطور ضابطه‌ای را ارائه بدهیم بگوئیم آیا امام علیه السلام اگر احراز کرده یک جا در مقام موعظه و نصیحت است، این در مقام موعظه بودن قرینه می‌شود که این را حمل بر وجوب فقهی نکنیم، حمل بر یک وجوب اخلاقی کنیم و می‌گوئیم اخلاقاً لازم است، اما حمل بر وجوب فقهی نکنیم، خود این می‌تواند یک ضابطه‌ای باشد. در این روایت، امام علیه السلام، در مقام بیان یک امر فقهی نیست.

تفاوت وجوب فقهی با وجوب اخلاقی
خودِ اینکه انسان بتواند تشخیص بدهد این حدیث، حدیث فقهی است یا اینکه حدیث اخلاقی است، خودش یک تسلط و تبحری می‌خواهد. ما نمی‌خواهیم بگوئیم بین فقه و اخلاق تباین است، نمی‌خواهیم بگوئیم اینها نباید مکمّل هم باشند، اتفاقاً اینها باید همراه هم باشند، نسبت بین فقه و اخلاق حتماً اینطور است که باید رعایت شود، اما نباید ملاکات فقهی را با ملاکات اخلاقی خلط کنیم، این چیزی است که گاهی اوقات در بعضی از مقالاتی که همین اواخر هم منتشر شده دیدم، کاملاً خلط کردند و اصلاً متوجه نشدند که چی به چیه؟ در را جای چارچوب می‌گذارند و بالعکس، هر چیزی باید جای خودش باشد، پنجره را جای در گذاشتند و بالعکس، می‌گوئیم هر دو چوب است، هر دو کذاست، اینکه کار درستی نیست، این دلیل بر ضعف و نقص علمی است.

باید دید حدیث فقهی چیست و امام علیه السلام کجا می‌خواهد به عنوان یک حکم شرعی مسأله‌ای را بیان کند، مثلاً مواردی که سائل سؤال از حکم شرعی می‌کند این خودش یک قرینه است. این روایات اخلاقی غالباً بدون سؤال است یعنی غالباً امام خودش ابتدا به ساکن یک ضابطه‌ای را در مسائل تهذیب نفس و مسائل اخلاقی بیان می‌کند این هم خودش یکی از قرینه‌های دیگر می‌تواند باشد برای این معنا.

بنابراین، نظر ما این است که ملاک در مسائل فقهی با ملاک در مسائل اخلاقی فرق دارد. حال اگر یک آدمی از اول بلوغش تا آخر بلوغ با نفس‌اش مجاهده نکرد، نفس خودش را اصلاً عدوّ قرار نداد که هیچ، خیلی هم به نفس‌اش علاقمند بود، البته نه اینکه گناه کند. یا این جمله‌ی آخر حدیث (که انسان مال خودش را عاریه قرار بدهد)، اگر یک کسی از اول عمر تا آخر عمر دلبند مال خودش بود، وقتی هم که از دنیا می‌رود بر این اموالش اشک بریزد، می‌توانیم بگوئیم کار حرامی انجام داده؟! خیلی از مردم همینطور هستند که تا لحظات آخر هم به بچه‌ها و اموالشان و حتّی مقام‌شان خیلی دلبند هستند.

عرض کردم از جهت اخلاقی از اول انسان باید رعایت کند، این آدمی است که با سایر حیوانات در این جهت یکی است، قبول داریم ولی می‌خواهیم ببینیم که آیا کار حرام انجام می‌دهد؟ من که عرض می‌کنم بین مسائل اخلاقی و فقهی نباید خلط شود این آدم ولو یک کار مذمومی انجام می‌دهد به جای اینکه مال و دنیا را مقدمه‌ی تعالی و رشد خودش قرار بدهد و دلبند خدا و معنویّات و واقعیات بشود، دلبند آخرت بشود، دلبند دنیا شده، امرٌ مذمومٌ ولی حرام انجام نداده و نمی‌توانیم بگوئیم خدا در قیامت مؤاخذه‌اش می‌کند. فقه و فقیه می‌گوید این کار حرام نیست.

علت فتوا ندادن طبق احادیث نهج البلاغه
یک وقتی در قم شخصی آمد در دارالشفا صحبت کرد که چرا فقها به احادیث نهج البلاغه استدلال نمی‌کنند، به فقها اشکال کرد و با یک اعتماد به نفسی که فقط این آقا زیر آسمان پیدا شد و این مسئله را فهمیده. جواب روشنش این است که اگر این آقا یک مقدار ممارثت فقهی داشت این حرف را نمی‌زد، اینکه بسیاری از خطبه‌های نهج البلاغه عنوان فقهی ندارد یعنی امیرالمؤمنین علیه السلام در مقام بیان یک حکم فقهی نیست، امور ارزشی را بیان می‌کند، ملاکاتش را هم بیان می‌کند، الآن این معنایش نیست که فقه ضد ارزشی است، فقه یک ملاک دیگری دارد، فقه یعنی قانون، قانون ملاک دیگری دارد، با ملاک اخلاقی فرق دارد، البته خیلی جاها هم با هم اشتراک پیدا می‌کنند نمی‌خواهیم بگوئیم هیچ کدام نباید با هم اشتراک پیدا کنند.

روایاتی داریم راجع به حقوق همسایه‌، گاهی اوقات تعبیر به حقّ هم می‌شود، اینها غالبش عنوان اخلاقی را دارد. اینکه شخصی همکار دیگری شد، اصلاً از وضع او و از اینکه گرسنه هست یا نیست خبر ندارد، یک وقت خبر دارد که این مریض است و باید کمکش کند حرف دیگری است، اما یک کسی مثل این وضعیتی که در آپارتمان نشینی‌های الآن هست، در یک مجموعه‌ای اصلاً این واحد از آن واحد خبر ندارد، آیا می‌توانیم بگوئیم همه‌ی اینها دارند ترک واجب می‌کنند؟

به نظرم می‌رسد برخی از این روایاتی که در آنجا وارد شده همین جنبه‌ی اخلاقی دارد، اسلام سفارش اکید می‌کند، ولی نمی‌آورد در چارچوب فقه و قانون، اما توصیه است، نصیحت است، سفارش است و رعایت مسائل اخلاقی است. پس باید فرق بین حدیث اخلاقی و حدیث فقهی را بفهمیم، «إجعل قلبک قریناً بَرّا»، نمی‌توانیم بگوئیم ما اصول خواندیم «اجعل» ظهور بر وجوب دارد بر من این کار واجب است. یک وقتی آقایی گفت من درس یک استادی نمی‌رفتم، یک وقت من را دید، گفت مگر تو نخواندی که صیغه‌ی «إفعل» ظهور در وجوب دارد؟ گفت بله، گفت الآن من تو می‌گویم إفعل، و باید درس من حاضر شوی، حتی از من سؤال می‌کرد، گفتم خواسته با تو شوخی کند، إفعل به درد وجوب نمی‌خورد.

بدین‌سان، نمی‌شود بگوئیم هر جایی صیغه‌ی افعل آمده حمل بر وجوب فقهی کنیم، وجوب اخلاقی بله، وجوب فقهی و وجوب اخلاقی دو ملاک دارد، وجوب اخلاقی روی ملاکات کمال انسان است یعنی در باب اخلاق نظر شارع به آن کمال نهایی انسان است. مثلاً «طلب العلم فریضةٌ علی کل مسلمٍ و مسلمة»، آیا شما جایی دارید فقیهی بیاید در رساله‌اش بنویسد طلب علم واجب است؟ خیلی از مردم سراغ علم نمی‌روند، بلکه سراغ کسب و کار می‌روند.

پس ملاک در باب مسائل اخلاقی، رسیدن به آن کمالات است ولی در مسائل فقهی، بحث کمال مطرح نیست، یک سری افعال است که شارع می‌گوید ملاکی دارد که باید انجام شود. حالا خواه تو به کمال برسی یا نرسی، البته اگر درست استفاده کنی تو را به کمال می‌رساند. شارع می‌گوید دزدی نباید باشد و در دزدی مفسده وجود دارد و ناامنی به وجود می‌آید، اما اینطور نیست که بگویند حالا که ما دزدی نکردیم این یک قانونی است و یک آرامشی را در جامعه ایجاد می‌کند و خیال همه راحت می‌شود و کسی به مال دیگری تجاوز نمی‌کند، در اینجا روایت کمال معلوم نیست در آن باشد، ممکن است یکی از مقدمات مسائل کمال هم اضافه شود، ولی شارع به آن جهت توجه نمی‌کند.

۷۲۳ بازدید