pic
pic

پندها و نکته ها

سوال خود را بپرسید
کوچک نشمردن گناهان
در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۰:۴۱

یکی از نکاتی که در روایات نسبت به آن تأکید شده این است که انسان، گناه را صغیر نشمرد. اگرچه در بحث فقهی، فقها بین گناه کبیره و صغیره، از حیث معنای فاسق تفصیل می‌دهند، اما از جهت واقعی، همه‌ی گناهان کبیره است. ما در آنجا از حیث اینکه چه چیزی فسق می‌آورد، می‌توانیم بگوئیم مطلق گناه فسق‌آور نیست، بلکه آن گناهی که صغیره است اگر انسان یک بار مرتکب شد، این فسق‌آور نیست و گناه کبیره فسق‌آور است و آثار فسق نیز عدم جواز اقتداء، عدم قبول شهادت و آثار دیگر است.

اما با قطع نظر از این بحث فقهی، هر گناهی عظیم است، هر گناهی شدید است و هر گناهی کبیر است و این مطلبی است که در روایات، بسیار بدان توجه داده شده است. ما گاهی اوقات خودمان را فریب می‌دهیم می‌گوئیم یک گناه صغیره‌ای مرتکب شدیم، اگر بار دوم انجام دادیم می‌گوئیم هنوز اصرار محقق نشده؛ زیرا اصرار، امر قصدی است یا یک تکرار معتنابهی می‌خواهد که در تمام این مراحل، شیطان تصرّف در فکر ما می‌کند، اما اگر انسان هر گناهی را (نعوذ بالله) مرتکب شد، این اصلاً خیلی عظیم است. حالا خود این بحث ذنوب را اگر یک وقتی بشود یک بحث اجتهادی در آن کرد، روایاتی که در باب ذنوب وارد شده، مطلق و مقیّداتش را جمع‌آوری کرد، یک بحث خیلی خوبی می‌شود، اما حال با قطع نظر از این بحث اجتهادی در باب ذنوب، به این روایت را دقت کنید؛

روایتی است که در کافی شریف از امام هشتم علیه السلام؛ «قال: أوحَی الله عَزَّ و َجَلَّ إلَی نَبی مِنَ الأنبیاءِ»؛ خدای تبارک و تعالی به یکی از انبیاء خودش وحی فرستاد. خودِ اینکه در یک موردی خدا مطلبی را فرموده و اصل اینکه در این مورد، خداوند اظهار و تکلم و وحی‌ دارد، خود این دلیل بر عظمت مطلب است و گرنه، اگر مطلب معمولی باشد و خیلی تأثیری نداشته باشد، نیاز به وحی و اینکه خدا به نبی‌اش این را بیان کند ندارد. آن وحی چیست؟ خدا فرمود: «إذا أطِعتُ رَضیتُ»؛ رضایت من در اطاعت از من است، اگر از من اطاعت کردی، من راضی می‌شوم.

«وَ إذا رَضیتُ بَارَکتُ»؛ وقتی من رضایت دادم و راضی شدم و به مقام رضای نسبت به عبدم رسیدم، «بارَکتُ» (در بعضی از دعاها داریم «بارک لی فیما اعطیتَ»)، «بارکتُ» بدین معناست که کار انسان تداوم و اثر پیدا می‌کند. یک علمی اگر بخواهد برکت داشته باشد، شما ببینید وقتی یک عالمی علمش برکت ندارد، این عالم می‌رود در یک روستایی، در یک خانه‌ای، نه کسی از او چیزی یاد می‌گیرد، ‌منحصر می‌شود به اینکه یک نماز جماعت معمولی برای مردم بخواند، این به معنای عدم برکت برای علم این آدم است. از طرف دیگر؛ کسی علم چندانی هم ندارد و ده بیست تا حدیث حفظ است و روزی صد بار برای هزاران نفر این را می‌خواند، این می‌شود برکت. برکت یعنی «کمال اثر برای شیء»، «ترتب بهترین اثر برای یک شیء». می‌گوئیم یک خانه برکت دارد یعنی اینقدر استمرار دارد که ده‌ها نسل اگر از این خانه استفاده کنند، این خانه خراب نمی‌شود و باقی است. برکت در مورد علم، برکت در مورد اموال.

 بعد در مورد اطاعت خدا اثرش این است «وَ لَیسَ لِبَرَکَتِی نِهَایَةٌ»؛ می‌توانیم از این عبارت استفاده کنیم که اگر خدا به یک چیزی برکت داد این نهایت و حدّی ندارد. دیدید گاهی اوقات یک پول خیلی خوبی، به دست انسان می‌رسد. آدم ابتدا خیال می‌کند چند سال می‌تواند با این زندگی کند، ولی در مدت کوتاهی تمامش از بین می‌رود. از طرف دیگر گاهی اوقات یک پول کمی گیر انسان می‌آید، همینطور باقی می‌ماند.

من این خاطره را دارم که یک وقتی رفته بودم دهه محرم تبلیغ در یکی از روستاهای شمال، من هم نمی‌دانستم که اینها رسم‌شان این است، دیدم شب آخر یک کسی از پیرمردها، کلاهش را برداشت رفت سراغ مردم، من اول فکر کردم که برای مسجد ...، پول جمع می‌کند، منتهی بعداً فهمیدم که این برای منبری آنجا بوده (که خودم بودم)، ولی عرض کنم اولاً من نشمردم آن پول را که چقدر بوده؟ آوردم گذاشتم داخل میز خودم، هر چه از این برمی‌داشتم تمام نمی‌شد، به قدری این برکت داشت که خودم متحیّر مانده بودم که این چقدر برکت دارد.

خدای تبارک و تعالی می‌فرماید وقتی من نسبت به عبدم راضی می‌شوم، به امور او برکت می‌دهم، ما باید به این چیزها خیلی توجه کنیم، برکت پیدا کند، اگر این علم‌مان برای رضای خدا باشد یعنی واقعاً هر روز که از خانه بیرون می‌آئیم، اول این محاسبه و معامله را بکنیم که خدایا من برای تو می‌روم، برای اینکه دین تو را بپذیرم، بتوانم یک گوشه‌ای از دین تو را حفظ کنم، دفاع کنم، افرادی را هدایت کنم. بعد خدا به این عمر و به این علم برکت می‌دهد.

شما الآن ببینید واقعاً گاهی اوقات آدم باید بگوید در حدّ بالاتر از کرامت است. ما بزرگانی در مراجع داریم متجاوز از 90 سال که یک درس صبح می‌گویند بسیار عمیق، یک درس عصر می‌گویند، اینها چیه؟‌ امروز آدم‌های 50 سال و 60 سال، قدرت اینکه روزی یک ساعت بتوانند راه بروند را ندارند، اما اینها معلوم می‌شود که برکتی است که خدا به این لسان داده، برکتی است که خدا به فکر داده، برکتی است که خدا به این تنطّق داده. می‌فرماید «و لیس لبرکتی نهایةٌ»، این از مشخصه‌های برکت خداست که نهایت ندارد و همینطور استمرار پیدا می‌کند. من مثال‌های فراوانی در ذهنم هست که عرض کنم لزومی ندارد، ولی واقعاً همین است ما بر این باور باشیم که برکت خدا نهایت ندارد.

«وَ إذا عُصیتُ»؛ به نبی‌اش فرمود وقتی که عصیان می‌کنی (ندارد عصیان کبیر یا صغیر!)، «غَضِبتُ»؛ غضب می‌کنم. یک چیزی در بعضی از روایات هست که از گناه بترسید؛ چون ممکن است در آن گناهی که انجام می‌دهید، غضب خدا در آن هم باشد، اما این روایت می‌گوید در تمام گناهان غضب خدا هست. باز با آن روایتی که می‌گوید خدا صبر می‌کند یک مدتی ببیند این انسان توبه می‌کند یا خیر؟ ممکن است آنها را هم مقیّد این قرار بدهیم.

 اما آنچه می‌توانیم بفهمیم این است که هر گناهی مقتضی برای غضب خداست یعنی نمی‌توانیم بگوئیم یقیناً در این گناه، غضب خدا نیست، اگر من امروز یک بداخلاقی یا یک اهانت و یا بی‌احترامی به یک بزرگی کردم اینکه دیگر غضب خدا را ندارد، اگر نسبت به پدر و مادر تندی کردم، غضب خدا در آن نیست، نسبت به همسایه، نسبت به یک فقیر، نسبت به شخصی که به آدم مراجعه می‌کند، آدم باید واقعاً اینها را خیلی دقت کند، هر گناهی حتی گناه صغیره، مقتضی تامّ برای غضب خدا در آن هست.

می‌فرماید «و إذا غَضِبتُ لَعَنتُ»؛ (این خیلی خطرناک است!) خدا می‌فرماید وقتی من غضب می‌کنم، او را لعن می‌کنم و می‌شویم جزء ملعونین یعنی هر گناه کاری، ملعون است این کبرای کلی، ‌هر کسی که مذنب است، مغضوب است و کل مغضوب ملعون. بعد می‌فرماید «وَ لَعنَتی تَبلُغُ السَّابعَ مِنَ الوَرَی»؛ لعنت من وقتی بیاید، فقط خود این آدم را نمی‌گیرد، این لعنت در نسل این آدم هم اثر می‌گذارد، در بچه‌های این آدم، در نسل این آدم، در هفت نسل این آدم، «السابع من الوری» اثر می‌گذارد این یک احتمال.

احتمال دیگری که مرحوم مجلسی در «مرآة العقول» دارد این است که «لعنتی تبلغ السابع من الورَی» را می‌فرماید یعنی هفت تا اثر خیلی بد یعنی اگر لعنت من بیاید فقر می‌آید، بلا، مرض، مظلومیت، محرومیت و ... می‌آید، این هم یک تفسیر ذوقی است که مرحوم مجلسی کرده، ولی ظهور اولیه «السابع من الوری» یعنی نسلاً بعد نسل این چنین خواهد شد.

یک گناه انسان را اینطوری می‌کند، در بعضی از روایات هست: «قال رسول الله(ص) إن العبد لیحبس علی ذنبٍ من ذنوبه مائة عام» یعنی وقتی قیامت می‌شود، پشت درِ جنّت و بهشت، برای یک گناهی که کرده به او می‌گویند تو بهشتی هستی، اما یک گناه تو بخشیده نشده و باید صد سال بمانی تا به بهشت بروی و در روایت دارد که این نظر می‌کند اخوانش، ازواجش، دوستانش همه به بهشت رفتند، مثل اینکه انسان پشت درِ خانه‌ای که در آنجا سفره‌ی مجللی پهن باشد بایستد زید آمد،‌ عمرو آمد رفت داخل، خود همین عذاب است.

ما گناه را کم‌ اهمیّت نشماریم، خیلی مراقبت کنیم، این آثار گناه است. قبلاً عرض کردم متأسفانه بعضی از اهل منبر گاهی اوقات به مقام تفریط می‌افتند و می‌خواهند خیلی به مردم امید بدهند، البته امید دادن خوب است، ولی امیدی می‌دهند که می‌خواهند این طرف را تخریب کنند و بگویند این خبرها نیست، حالا انسان بر یک گناه یک سال، ده سال در آتش بسوزد و متأسفانه تصریح هم کردند گفتند چطور می‌شود بگوئیم بر دو تا مویی که از یک زن پیداست، خدا او را آویزان کند، اینطور حرف زدن‌ها درست نیست، وقتی برای یک گناه، صد سال پشت درِ بهشت، این انسان را معطل می‌کنند، این با چه مقیاس عقلی قابل تنظیم است. البته مقیاس عقلی هم دارد؛ زیرا خدا این‌قدر بزرگ است که هر مخالفتی با او بزرگ است.

یک وقت شما با یک آدم معمولی مخالفت می‌کنید، یک وقت با یک مرجع تقلید مخالفت می‌کنید، ‌یک وقت با رهبر مخالفت می‌کنید، درجات اینها مختلف است. مخالفت با امام معصوم می‌کنید! تا می‌رسد به مخالفت با خدا. مخالفت با خدا اصلاً قابل مقایسه با سایر مخالفت‌ها نیست، نمی‌توانیم بگوئیم این مخالفت با یک آدم معمولی کرده، جرمش یک روز حبس است و همین مخالفت هم با خدا کرده پس یک روز حبس شود، اینطور نیست. عظمت خدا اینقدر بی‌نهایت است که همانطوری که طاعت او انسان را به بی‌نهایت می‌رساند، گناه نسبت به او هم همینطور است.

پس گناه را واقعاً خیلی مراقبت کنیم سعی کنیم در زندگی ما وارد نشود، این کبرای کلی از آن استفاده می‌شود «کل مذنبٍ مغضوبٌ» و «کل مغضوب ملعونٌ» و لعنت خدا تا هفت نسل او. گاهی اوقات در ضرب المثل‌ها هست که برای هفت پشتش هم برداشته، شاید ریشه در همین‌ها داشته باشد، خود یک چیز عقلایی است که می‌خواهند بگویند خیلی ادامه پیدا می‌کند، کلمه‌ی هفت هم خیلی موضوعیت ندارد، می‌گویند فلان آدم اختلاس کرده و برای هفت پشتش هم برداشته به این معناست که حالا حالاها هست، وقتی خدا می‌گوید لعنت من تا «السابع من الوری» می‌آید یعنی حالا حالاها این لعنت ادامه دارد.
پناه می‌بریم به خدا از هر گناهی.

۳۶۵ بازدید

استحباب مؤکد اقاله
در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۰:۵۷

من همينجا (در بحث خارج فقه) عرض مي‌كنم اين مسأله اقاله، گرچه از نظر فقهي ثواب بسيار زيادي دارد، از جهات رواني و تربيتي هم خيلي اثر دارد. ما طلبه‌ها بيشتر بايد به اين عمل كنيم. ما مستحبات را فقط منحصر كرديم در نماز شب و در ذكر و أكل باليمين و تختّم باليمين و...! اقاله هم يكي از مستحبات بسيار مؤكد است. كسي با شما معامله‌اي كرده است، و خانه‌ايي را به شما فروخته است، اگر بعد از ده روز، يك ماه مي‌گويد من پشيمان شدم. مناسب نيست كه ما بگوييم بي خود پشيمان شدي! معامله كردي، معامله هم لزوم دارد و تمام شد. گرچه فقه به ما أصاله اللزوم آموخته است، اما بايد به اقاله و استحباب آن هم توجه داشته باشيم. من تجربه كرده‌ام كساني كه اهل اين كار بوده‌اند و اقاله كرده‌اند، و لو بحسب ظاهر فكر كرده‌اند كه ضرري متوجه آنها شده است، مثلاً خانه را الان كه تغيير قيمت ها رو به نوسان است، يك ماه پيش مي‌خريد يك ميليون، بعد از يك ماه شده بود دو ميليون، مي‌گفت اقاله كن، هرگز زير بار نمي‌رود. ما طلبه‌ها واقعا بيشتر بايد اين جهات را رعايت كنيم.
گاهي اوقات انسان در مردم عادي چيزهايي مي‌بيند که عجيب است، مثلاً در همين سؤال و جواب هايي كه گاهي اوقات براي ما مي‌آيد، يك شخصي كه وضع مالي بدي هم دارد، بعد از دو سال حاضر شده اقاله كند و ضرر هم داده است. به او که مي‌گوييد چرا؟ مي‌گويد من مالي را كه هنوز چشم صاحبش دنبال اوست نمي‌خواهم. اين استدلالي است كه براي خودشان دارند.
از اين روايات هم بعيد نيست استحباب مؤكدش را انسان استفاه کرد. اين هم بحث خوبی است،که گاهي بعضي سؤال مي‌كنند از كجا بفهميم يك مستحبي، مستحب عادي است؟ از كجا بفهميم يك مستحبي، مستحب مؤكد است؟ بر مستحبات عادي، ثواب هاي متعارفي بار مي‌شود. فرض كنيد اگر كسي اين ذكر را بگويد، خداوند اين ثواب را به او مي‌دهد.
اينها مستحبات عادي است. اما اينگونه امور كه «أَيُّمَا عَبْدٍ أَقَالَ مُسْلِماً فِي بَيْعٍ أَقَالَهُ اللَّهُ عَثْرَتَهُ يَوْمَ الْقِيَامَة»؛  اين تعبير نشان مي‌دهد که اين در نظر خداوند خيلي مهم است.



منبع : الفصول المهمه، ج 2، ص 246

۳۴۳ بازدید

کلید واژه ها: اقاله استحباب اقاله
منزلت مؤمنان در نزد خداوند
در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۰۹:۵۲

مرحوم فيض كاشاني در كتاب وافي جلد پنجم روايتي دارند؛ وافي هم انصافاً از كتاب‌هاي بسيار بسيار نفیسی است، مخصوصاً بيان‌هايي كه مرحوم فيض در وافي دارد. مي‌دانيد كه روايات كتب اربعه را مرحوم فيض آورده و تشريح كرده، در جلد پنجم صفحه 733 روايتي را از كافي نقل مي‌كند و مي‌فرمايد «محمد بن يعقوب عن عدة من الأصحاب عن البرقي عن اسماعيل بن مهران عن ابي سعيد القماط عن ابان بن تغلب عن أبي جعفر عليه السلام قال» امام باقر عليه السلام فرمود «لما اسري بالنبي(ص)قال» وقتي پيامبر به معراج رفت، خطاب به خداي تبارك و تعالي عرض كرد «يا رب ما حال المؤمن عندك» حال مؤمن در نزد شما چگونه است؟ يعني مؤمن در نزد خدا چه جايگاهي دارد؟ حالا اينكه خدا اين همه انبياء را فرستاده، وجود مبارك پيامبر را فرستاده،‌ كتب آسماني را فرستاده، حالا يك انساني اينها را قبول كرده و مؤمن شده. رسول خدا سؤال مي‌كند كه اين در نزد شما چه ارزشي دارد؟ به عبارت ديگر اين ايمان براي خود انسان ارزش فراواني دارد و بالأخره اين را به سعادت مي‌رساند، ايمان انسان هر چه قوي‌تر باشد نفعش به خود انسان برمي‌گردد، يكي از چيزهايي كه ما از آن غافل هستيم، فكر مي‌كنيم مسلمان هستيم بحمدالله، خدا را شكر و بايد هم هميشه بگوييم «الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لو لا أن هدانا الله» ايمان و ولايت ائمه طاهرين عليهم السلام را داريم اما غافليم از اينكه اين را بايد تقويت كنيم! اين را بايد روز به روز قوي‌تر و محكمتر كنيم، چون اين يك وادي‌اي هست كه يك حدّ يقفي ندارد كه بگوئيم تا اين مقدار ما ايمان داريم و تمام شد! لذا اين نفعش به انسان برمي‌گردد، حالا آنچه كه رسول خدا در اين روايت از خداي تبارك و تعالي سؤال مي‌كند كه به توضيح من اينست كه حالا اين انسان آمده حرف شما و دستور شما را گوش كرده و به قرآن و رسول و ... ايمان آورده اين چه شأني در نزد شما دارد؟ «قال يا محمد من أهان لي ولياً فقد بارزني بالمحاربة» اگر كسي يك وليّ‌اي از اولياي من را، (ولي يعني هر مؤمني) اگر كسي به يك مؤمن اهانت كند اين جنگ با من كرده! اين با خدا حرب مي‌كند «و أنا أسرع شيئٍ إلي نصرة اوليائی» من زودتر از هر چيزي به كمك او مي‌روم، به نصرت اولياء خودم مي‌روم «و ما تردّدت عن شيءٍ أنا فاعله» چيزي كه منِ خدا انجام مي‌دهم در هيچ چيزي تردّد نكردم، تردد نه به معناي ترديدي كه ما داريم! يعني وقفةٌ مائي هم در آن ايجاد نكردم، خواستم آسمان را خلق كنم با يك اراده كن فيكون،‌ زمين را، عالم را، انسان را، همه موجودات را، در تمام اينها وقفةٌ مائي در تحقق ـ آن هم نه در اراده ـ‌ ايجاد نشد! فقط تنها چيزي كه ممكن است وقفةٌ مائي در آن ايجاد شود «كتردّدي عن وفات المؤمن» آنجايي كه مي‌خواهم جان يك مؤمن را بگيرم «يكره الموت و أكره مساءته» او از مُردن بدش مي‌آيد و من هم اذيت كردن او و اينكه چيزي كه بدش مي‌آيد را به سرش بياورم كراهت دارم. تردّدي يعني وقفه‌ي در تحقق و نه در اراده. لذا در روايات قبض روح مؤمن هست كه آماده‌اش مي‌كنند براي قبض روح. گاهي اوقات اين روح را تا نزديك سر و گردنش قبض مي‌كنند و دوباره به بدن برمي‌گردانند، آماده مي‌كنند، اين ترددّي شايد آماده كردني باشد كه الآن هم واقع مي‌شود و در روايات قبض روح وجود دارد منتهي عرض كردم معنايش ترديد نيست.

بعد مي‌فرمايد «و إن من عبادي المؤمنين من لا يصلحه إلا الغناء» بعد خدا مي‌فرمايد بندگان من چند گروهند، بعضي از بندگان مؤمن من غير از غناء مصلحتشان نيست، مصلحتشان اينست كه آدم‌هاي مرفه و ثروتمندي باشند كه ايمانشان را حفظ كنند «ولو صرفته إلي غير ذلك لهلك و إن من عبادي المؤمنين من لا يصلحه إلا الفقر» از عباد مؤمن من كساني هستند كه «لا يصلحه إلا الفقر ولو صرفته إلي غير ذلك لهلك» «و ما يتقرّب إليّ عبدي بشيءٍ أحب إليّ مما افترضت عليه» بعد هم خدا مي‌فرمايد انسان مؤمن اگر بخواهد به من تقرّب پيدا كند هيچ چيزي براي تقرّب به من احبّ از انجام واجبات نيست. گاهي اوقات بعضي‌ها كه دنبال سلوك معنوي هستند و مي‌خواهند در وادي سير و سلوك بيفتند، دنبال اين هستند كه چه ذكري را انجام بدهيم، چه راهي را طي كنيم، چه عملي را انجام بدهيم؟ در حالي كه اينها غافل‌اند از اينكه آيا واجبات‌شان را انجام مي‌دهند يا نه؟ انسان اول بايد خيالش از اين راحت باشد، واجباتي كه الآن براي ما هست از واجبات شخصي، سياسي، اجتماعي، از كمك كردن به ديگران و ياري ضعفاء، برآوردن حاجات ديگران كه بعضي از اينها در حدّ وجوب است، خود اين نماز، من گاهي اوقات فكر مي‌كردم در همين عمر متوسطي كه تا حالا داشتيم، آيا همه وضوهايي كه براي نماز گرفتم درست بوده يا نه؟ آيا همه نمازهايي كه خواندم درست بوده يا نه؟ واقعاً انسان متوقف مي‌شود، آدم نمي‌تواند بگويد بله همه‌اش درست بوده، همه‌اش كما هو حقّه انجام شده. آيا تمام اين واجبات كه بايد «عن اخلاصٍ و عن نيةٍ خالصة» باشد همه از اينها بوده؟ خيلي مشكل است. همين نمازي كه هر روز با آن سر و كار داريم، آيا تمام اينها را من در لباس طاهر خواندم؟ تمام اينها را در مكان صحيح خواندم؟‌

يك روايتي مربوط به احوال برزخ و عذاب قبر هست كه مرحوم مجلسي در بحار نقل كرده كه گاهي اوقات بعضي از افراد را در عالم قبر، ضربتي به آنها وارد مي‌كنند بسيار بسيار دردآور، علتش را سؤال مي‌كنند؟ مي‌گويند تو يك نماز بدون وضو خواندي، حالا فرضش اينست كه عمداً اين كار را كرده. ما به اقتضاي مباحث علمي‌مان مي‌گوئيم اگر شرط نيايد مشروط باطل است، اما ديگر زائد بر اين فكر نمي‌كنيم خبر ديگري هم باشد، انسان بدون وضو نماز بخواند! حالا يك نماز بدون وضو اين اثر را دارد، واقعاً بايد گاهي اوقات يك تأمّلي بكنيم در اينكه ما واقعاً چقدر واجباتمان را درست انجام مي‌دهيم، چقدر از محرمات را ترك كرديم، آيا واقعاً هر چه كه حرام است تا حالا توانستيم ترك كنيم؟ اگر خيال‌مان از اينها راحت‌ شد بعد برويم سراغ امور مستحبي و بقيه مسائل. آن وقت اينجا خداي تبارك و تعالي مي‌فرمايد «وما يتقرّب إليّ عبدي بشيءٍ أحب إليّ مما افترضت عليه و إنه ليتقرب إليّ بالنافلة» در مرتبه دوم آنچه كه مقرّب انسان به خداست اين نوافل است، كه واقعاً عرض مي‌كنم در درجه اول به خودم بايد سفارش كنم؛ مراقبت كنيم نوافل را انجام بدهيم، اين نوافل يوميه را (هر مقدار كه مي‌شود) سعي كنيم جزء برنامه‌هايمان باشد، حالا اگر يك روزي هم نتوانستيم بخوانيم قضايش را انجام بدهيم، خيلي آثار در روايات بر آن مترتّب شده. اساساً بزرگان ما اين را فرمودند اگر يك طلبه‌اي بخواهد از جهت معنوي محفوظ بماند بعد از رعايت و دقّت در واجبات و محرّمات، بايد تقيّد به نوافل داشته باشد، واقعاً از نوافل اعماق دل و با تمام وجود لذّت ببرد، نوافل را نخواند به قصد ثواب، نخواند به قصد اينكه خدا حاجاتش را بدهد، اين حتّي با اخلاص در عمل سازگاري ندارد. اينكه انسان گاهي اوقات مي‌گويد نماز شب رزق آدم را زياد مي‌كند، اگر انسان نماز شب را به اين نيّت بخواند اين اثر برايش مترتب نمي‌شود، آن نماز شبي كه انسان فقط براي خدا بخواند، اين اثر قهري را دارد اما اگر انسان بگويد من نماز شب بخوانم براي اينكه رزق من زياد شود، اين اثر را ندارد! اين منافات با اخلاصش دارد.

بنابراين نوافل را بسيار مقيّد باشيم و بعد ببينيم چه اثري بر آن بار شده؟ «و إنّه ليتقرب إليّ بالنافلة حتّي أحبّه فإذا أحببته» آدمي كه نافله مي‌خواند محبوب خدا مي‌شود، وقتي من او را دوست داشته باشم «كنتُ إذا سمعه الذي يسمع به» من مي‌شوم گوش او، الله اكبر! واقعاً چه مرتبه‌اي كه حالا مي‌خوانيم، فيض كه مي‌گويد ما اصلا ً‌نمي فهميم اينها يعني چه؟ «و بصره الذي يبصر به» من مي‌شوم چشم او «و لسانه الذي ينطق به» مي‌شوم لسان او، «ويده التي يبطش بها ان دعانی اجبته» اين مي‌شود مستجاب الدعوة «و إن سألني اعطيته» چيزي از من بخواهد به او اعطا مي‌كنم!

مرحوم فيض مي‌فرمايد «و أما معني التقرب إلي الله و محبّة الله للعبد و كون الله سمع المؤمن و بصره و لسانه و يده ففيه غموضٌ لا يناله أفهام الجمهور» مي‌فرمايد اينها تعابيري است كه ما نمي‌فهميم «و قد أودعناه في كتابنا الموسوم بالكلمات المكنونة» ما در كتاب كلمات مكنونه كه از كتب مرحوم فيض است اين روايت را آورديم «و إنما يرزق فهمه من كان من أهله» اين رزق به چه كسي داده مي‌شود؟ كسي كه خودش از اهلش باشد. يعني اگر كسي خودش اهل نافله و ... نباشد و به اين مراتب نرسد اصلاً نمي‌فهمد اينها يعني چه؟ نمي‌فهمد خدا اُذُن او مي شود يعني چه؟ هر چه هم كه ما معنا كنيم.

بعد كلامي را از شيخ بهائي نقل مي‌كند «قال شيخنا البهائي رحمه الله في أربعينه معنی محبة الله سبحانه للعبد» اينكه خدا عبد را دوست دارد يعني چه؟ أحببته مي‌فرمايد «هو كشف الحجاب عن قلبه» خدا اگر انسان را دوست داشته باشد حجاب‌ها را از روي قلب انسان دور مي‌كند، ببينيد كه ما چه مقدار گرفتار اين حُجُب قلبي هستيم و چه مقدار از حقايق براي ما مخفي است، قلوب ما پر از اين حجابهاست. خدا اگر انسان را دوست داشته باشد اين حُجُب را از قلب انسان برمي‌دارد، حقايق را به انسان نشان مي‌دهد او را متمكن مي‌كند كه در بساط و حريم قرب خدا راه پيدا كند، حقايق را ببيند.

در رواياتي كه مربوط به ائمه طاهرين عليهم السلام است، از ائمه سؤال مي‌كنند شما ملائكه را مي‌بينيد؟ مي‌فرمايند بله. «يطئون فرشنا» مي‌آيند روي فرشهاي ما مي‌نشينند، اين يك گوشه‌اش است، انسان مي‌بيند اين حقايق و وجودات را، اين مأمورين واقعيِ الهي را مي‌بينند، الآن خيلي از ماها مي‌گوئيم ملائكه، اصلاً براي ما معنايش روشن نيست، نمي‌توانيم به اين زودي باور كنيم. انسان اگر در مراتب ايمان قوي شد، به اين مرتبه مي‌رسد. عرض كردم كلامي را دوباره از بعض العارفين نقل مي‌كند كه اينها هم راجع به اينكه اين مقام چه مقامي است، اينكه گوش انسان مي‌شود گوش خدا و خدا مي‌گويد من سمع او هستم، يعني آنچه را كه من بخواهم اين مي‌شنود و آنچه را كه من مي‌شنود من مي‌خواهم! شما ببنيد خيلي حقايق هنوز اصلاً به گوش ما نخورده، اصلاً موقعيتش پيش نيامده! اصلاً شرايطش حاصل نشده. تا آخر عمر هم ممكن است مع الأسف همينطور باشد، عمر انسان كه تمام شد انسان وقتي از دنيا مي‌رود «الناس نيام إذا ماتوا انتبهوا» چشمش باز مي‌شود مي‌بيند عجب! چه حقايقي بوده كه تمام اين عالم دنيا در مقابل آن حقايق صفر است و اگر اين آدم در اين دنيا بر اين حقايق اطلاع پيدا مي كرد چه مي‌كرد؟ اين «كُنت إذن سمعه الذي يسمع به» يعني آنچه كه من بخواهم اين مي‌شنود و آنچه كه اين مي‌شنود همان است كه من مي‌خواهم! يعني خيلي از حقايق را مي‌شنود، خيلي از حقايق را مي‌بيند. الآن فكر، قلب و ذهنمان در دريافت معارف حقّه خيلي محدود است، بايد اينقدر به اين كُتُب مراجعه كنيم، يك مقداري اعتقادات خودمان را به قيامت، به معاد، به خدا، به اوصاف خدا، يك مقداري ترقّي بدهيم، آن هم اگر توفيق پيدا كنيم. اما اين انساني كه به اين مرحله مي‌رسد كه كنت اذن بصره سمعه يده قلبه، قلب اين آدم دائماً مجراي فيض خدا مي‌شود، حقايقي را مي‌فهمد، ما الآن از حقيقت نماز چقدر اطلاع داريم؟ از حقيقت واجبات چقدر اطلاع داريم؟ از حقيقت عبادت و بندگي چقدر اطلاع داريم؟ خيلي ضعيف. اما اگر انسان به اين مراحل برسد خدا حقايق را بر قلب او جاري مي‌كند. يك گوشه اين حقايق مسائل علمي است، شايد يك مرتبه‌ي نازل‌آن هم باشد، مراتب بسيار بالاتري از اين مسائل علمي وجود دارد، قلب انسان قابليّت دارد براي اينكه به مرتبه‌ي نبوّت برسد، به مرتبه‌ي امامت برسد ولي اين مرتبه را خداي تبارك و تعالي در برخي منحصر فرمود اما از اين مرتبه يك مقدار پائين‌تر براي همه امكان وجود دارد، فاصله‌ي ما با امام معصوم عليه السلام چقدر است؟ اينقدر ما بيچاره، ضعيف العقل و ضعيف النفس‌ هستيم كه که برخی می گویند امام معصوم از علماي ما ده درجه بالاتر است، اين معنايش اينست كه امامت را نشناختيم، حقيقت امامت را نمي‌دانيم، حقيقت ولايت را نمي‌دانيم چيست؟! بر هر قلبي نسبت به يك مراتبي مُهر خورده، حالا بعضي از قلوب مهر كلي مي‌خورد و بعضي‌ها نسبت به يك مراتبي مهر مي‌خورد.

خداي تبارك و تعالي همه ما را از مؤمنين واقعي قرار بدهد انشاء الله.



منبع : وافی، ج 5،‌ ص 733

۳۸۹ بازدید

لزوم عدم ملامت نمودن دیگران به خاطر نعمت های خدا بر ایشان
در تاریخ ۲۹ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۶:۵۶

در هفته گذشته، این روایت را از امام صادق علیه السلام خواندیم که در «وسائل الشیعه»، کتاب الجهاد، ابواب جهاد النفس باب هفتم آمده «من صحة یقین المرأه المسلم أن لا یرضی الناس بسخط الله»؛ از علائم صحّت یقین انسان (و اینکه ببینیم انسان به مرحله‌ی یقین در زندگی‌اش رسیده) این است که جایی که عملی موجب رضایت مردم می‌شود، اما مستلزم سخط خداست انجام نمی‌دهد. یقین در جایی است که انسان ببیند چه چیز موجب رضای خداست انجام بدهد.

در ادامه دارد «و لا یلومهم علی ما لم یؤته الله»، انسان گاهی اوقات در اثر نواقص و کمبودهایی که دارد یا به تعبیر روایت آنچه که خدا به او نداده (به قول امروزی‌ها، کاسه‌اش را سر دیگران خُرد می‌کند)، برخورد تندش را با دیگران می‌کند یعنی می‌بیند که یک کمبودی دارد، مال و مقامی ندارد، علم و اعتباری ندارد (که ظاهر روایت به قرینه‌ی مناسبت حکم و موضوع باید اینطوری معنا کرد)، دیگران که دارند انسان آنها را ملامت می‌کند و می‌گوید حال این همه مال دارید چه فایده؟ چه ارزشی دارد؟ این مقام چیست؟ این خیلی نکته‌ی ظریفی است.

 البته این معنا، طبق تفسیری که من می‌کنم و برداشتی که من دارم است، شاید معنای دیگری نیز در روایت باشد، اما به نظرم این است که گاهی اوقات انسان چیزی ندارد و دیگران دارند، این انسان به جای اینکه دیگران را تشویق کند بر اینکه خدا را بر این فضلی که به شما داده شاکر باشید، آنها را ملامت می‌کند و می‌خواهد آنچه به خودش داده نشده را به نحوی پُر کند، جبران کند، جبرانش را به این می‌بیند که دیگران را به آن اعطایی که خدا به آنها کرده ملامت کند، این هم یک نوع چیزی است که منافات با یقین دارد.

اما اگر بگویی خدا به من نداد خدا را شکر، به دیگران داد خدا را شکر، در صدد برخورد برنیاید، حالا شاید این یک مقدار جنبه‌ی روانی هم داشته باشد. انسان اگر یک چیزی ندارد ببیند دیگران دارد، دیگران را بر آنچه که دارد ملامت کند، حالا «یلومُ» سرزنش کردن، ملامت کردن، یا بگوئیم اینجا به این معناست که از ارزش آنها پیش چشم آنها بیندازد، برای اینکه خودش ندارد! این با یقین نسبت به خدای تبارک و تعالی سازگاری ندارد.

در ادامه این را دارد؛ «فإنّ الرزق لا یسوقه حرص حریصٍ و لا یردّه کراهیة کارهٍ»؛ آدم با حرص نمی‌تواند رزق را به طرف خودش بکشاند، حریص فکر نکند که با حرص و طمعی که دارد رزق را می‌تواند زودتر و بیشتر به سوی خودش بیاورد. از طرف دیگر اگر کراهت دارد نسبت به این رزق، فکر نکند که با کراهیّتش می‌تواند این رزق را از خودش دور کند. اینجا می‌فرماید «فإن الرزق لا یسوقه حرص حریص و لا یردّه کراهیة کاره ولو أن أحدکم فرّ من رزقه کما یفرّ من الموت لأدرکه رزقه»؛ اگر کسی از رزقش هم فرار کند، مثل کسی که از موت بخواهد فرار کند (در این روایت رزق را از باب تعیّن به موت تشبیه کرده! چطور کسی نمی‌تواند از موت فرار کند «ولو کنتم فی بروج مشیّده»، رزق را هم خدا برای هر کسی، یک مقداری قرار داده که اگر کسی بخواهد از آن فرار کند) نمی‌شود

«ثم قال»؛ بعد حضرت فرمود «إنّ الله تبارک و تعالی بعدله و قسطه جعل الروح و الراحة فی الیقین و الرضا»، اصلاً آرامش و راحتی انسان را فقط در یقین و رضا قرار داده یعنی کسی که اهل یقین است یک انسان آرامی است. امروز بگویند صد تا مشکل برای شما به وجود آمده، این چون یقین دارد همه به تدبیر خدای تبارک و تعالی است، تدبیر او در کار است، غمی ندارد، ‌تزلزلی در او به وجود نمی‌آید.

این قضیه در اوایل انقلاب معروف بود که وقتی مرحوم شهید بهشتی و اصحابشان در قضیه حزب جمهوری شهید شدند، من خودم این را از مرحوم حاج احمد آقا فرزند امام (قدس سرهما) شنیدم، گفتند وقتی این قضیه واقع شد، ما مانده بودیم که این قضیه را چطور به امام بگوئیم. واقعاً خیلی عجیب بود بازوان توانمند امام، در رأسش آن زمان مرحوم شهید بهشتی بود که قوی‌ترین بازوی امام در انقلاب بود. مجلس خبرگان قانون اساسی آن زمان را ایشان اداره می‌کند، ایشان تدبیر می‌کرد البته دیگران هم بودند، اما اساس کار ایشان بود، حالا یک چنین شخصیت به شهادت رسیده و عده‌ی زیادی هم شهید شدند، مرحوم حاج احمد آقا برای والد ما (قدس سره) می‌گفتند من مانده بودم صبح این خبر را چطور به امام بگوئیم.

 گفت صبح که رفتم خدمت امام مثل اینکه امام خبر را از بی‌بی‌سی شنیده بودند (امام مقیّد بود رادیوهای خارج مخصوصاً بی‌بی‌سی را گوش می‌کرد؛ برای اینکه ترفند اینها را از دست خودشان و کلام خودشان به دست بیاورد، گفتند وقتی رفتم خدمت امام)، ایشان فرمودند احمد «تقارب آجال» شده! چقدر مقام یقین و رضایش بالا بوده، آن زمان همه محاسبه می‌کردند کشور از هم می‌پاشد، جنگ های داخلی به وجود می‌آید، طرفداران منافقین، بنی‌صدر و ... حزب کموله در کردستان،‌ حزب خلق مسلمان در آذربایجان، خیلی شرایط عجیبی بود. اکثر آقایان یادشان هست آن شرایط اول انقلاب را، ولی این استواری و اطمینان، این مرحله‌ی یقین،‌ «جعل الروح و الراحة فی الیقین و الرضا، جعل الهم‌ و الحزن فی الشک و السخط»، آن کسی که شک دارد، آدمی است که غالباً مهموم و مغموم است.

حالا ببینید این راجع به رزق که فرمود «لا یسوقه حرص حریصٍ و لا یردّه کراهیة کاره»، این یکی از فروع مسئله‌ی یقین است، یعنی کسی که بخواهد زائد بر آنچه که بر او مقدّر شده، برای هر کسی یک رزق معیّنی در این دنیا معین شده، این مشخص است عند الله، برای ما ممکن است مشخص نباشد، رزق در خورد و خوراک، رزق هم که در روایات می‌آید ما فقط در مال و خوراک می‌آوریم.

تقریباً چند ماه مانده بود به فوت مرحوم والدمان، یک روزی که رفتم خدمتشان، ایشان به من فرمود رزق من از تألیف تمام شد، خیلی برای من تعبیر عجیبی بود. ما دیده بودیم ایشان غالباً مشغول نوشتن بود، از سن 19 سالگی که درس مرحوم آقای بروجردی می‌رفتند ایشان مشغول نوشتن بوده، شاید روزی در عمر ایشان نیامد که نوشتن نداشته باشد، دائماً‌ مشغول نوشتن بود مگر یک وقتی که سخت مریض بوده و قدرت نداشته، ولی آن روز به من فرمود رزق من از تألیف تمام شد و من دلم می‌خواست این کتاب «تفصیل الشریعه» که شرح «تحریر الوسیله» هست کامل می‌شد. بعد فرمودند من موفق به اینکه حتی یک کلمه بنویسم نخواهم شد!

 این یک چیزهای عجیبی است که افرادی که به این مرحله‌ی یقین می‌رسند می‌دانند در مال، یک رزق معیّنی دارند، در علم یک رزق معینی دارند، در مقام و جاه در اجتماع یک رزق معینی دارند، در همه چیز یک رزق معیّنی دارند و باید همان را هم از خدا بخواهند نه بیشتر و نه کمتر، یقین به اینکه هر کسی یک مقدّری در رزقش دارد. حالا این بر چه اساس و ملاکاتی است، ما در باب احکام ملاکات را یک مقداری دقت می‌کنیم، اما اینها بر چه اساسی است؟ چرا یک کسی رزقش در حدّی است که در فقر می‌ماند، البته فقر و ... یک علل دیگری هم دارد؛ گاهی اوقات یک انسانی نمی‌داند از چه راهی برود همان رزقی که برایش مقدّر شده را پیدا کند، این می‌ماند، نمی‌خواهیم بگوئیم این را خدا از اول «جَعَلَ» و آن را ملزم کرده به اینکه تا آخر فقیر باشد، یک مقدارش هم تقصیر خود انسان است. اسبابش هم در اختیار خود انسان است، ولی آنچه خدا برایش مقدّر کرده فی الواقع یک امر معیّی است.

عمر یک رزق معینی دارد، این آدم پنجاه سال، این آدم 51 سال، این آدم 80 سال... هیچ کس نمی‌تواند بگوید من می‌خواهم به اراده‌ی خودم 95 سال عمر کنم، البته اجل مسمی داریم، اجل مشروط داریم که در جای خودش بحث شده، اجل مسمّی یک رزق از عمر و وجود معیّن انسان است، ما باید چه کنیم؟ همّ و فکرمان باید در این باشد آن رزقی که خدا برایمان مقدّر کرده را به دست بیاوریم، گاهی اوقات رزق یک نفر این است که از علم خیلی بهره داشته باشد، خودش تنبلی می‌کند و نمی‌رود رزقش را به دست بیاورد، اینکه در روایت می‌گوید «لا یردّه کراهیة کاره» یعنی به مجرد اینکه یک کسی کراهت دارد، باب رزق خدا بسته نمی‌شود، اما ممکن است این آدم به آن نرسد و در اثر سوء فعل خودش، سوء اختیار خودش، پس ما بیائیم همیشه راضی باشیم و به آن مقداری که خدا برای ما مقدّر کرده در همه‌ی امور و در همان دایره تلاش داشته باشیم.


منبع : وسائل الشیعه،‌ ج 15، ص 202

۵۵۲ بازدید

لزوم حفظ زبان
در تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۹۴ و ساعت ۱۰:۴۶

در ادامه این حدیث که هفته گذشته قسمت اولش را خواندیم که امیرالمؤمنین علیه السلام به محمد بن حنفیه فرمود یا بنی لا تقل ما لا تعلم بعد می‌فرمایند بل لا تقل کلّ ما تعلم هر آنچه را که می‌دانی هم نگو! این هم یک دستور بسیار مهم است که انسان باید در زندگی‌اش رعایت کند، انسان قدرت داشته باشد بر اینکه زمام لسانش را حفظ کند. حالا در مواردی که انسان چیزی را می‌داند و این را بخواهد اظهار کند که حالا گاهی اوقات در بین ما طلاب معروف است به اینکه می‌خواهیم اظهار فضل کنیم که یک امر مذمومی است و یک امری است که در روش بزرگان ما هم رعایت می‌شده که حتی الامکان اظهار نکنند فضل خودشان را و آنچه را می‌دانند، گاهی اوقات در یک جلسه‌ای انسان نشسته، راجع به یک موضوعی از او سؤالی نمی‌شود و از دیگری می‌پرسند و دیگری هم ممکن است پیرمردی باشد اما افراد دیگر که جوان‌تر هستند و نشستند مبادرت می‌کنند به جواب دادن، اولاً در این مواقع اگر پاسخ کاملاً هم دقیق باشد و کاملاً هم صحیح باشد أوقع فی النفس واقع نمی‌شود، یعنی آن کسی که سؤال کرده اصلاً بنایش را می‌گذارد بر عدم اعتنا، بنایش را می‌گذارد بر اینکه به این حرف گوش نکند چه لزومی دارد که انسان خودش را اینطور تحقیر کند، تا مادامی که از انسان سؤال نشده، انسان جوابی را ندهد.

من یادم هست که مرحوم آقای اشتهاردی که تقریباً حدود ده سال در بعثه‌ی مرحوم والدمان که به مکه مشرف می‌ شدیم در خدمت ایشان بودیم، یکی از خصوصیات بسیار خوبی که این مرد داشت این بود که تا از ایشان سؤال نمی‌کردند هیچ حرفی نمی‌زد اگر صبح تا ظهر از ایشان سؤال می‌کردند مرتب جواب می‌داد. یک عروة الوثقای سیّار بود مرحوم آقای اشتهاردی، مسائل و فروع و انظار خوب در ذهنش بود ولی حالا اگر آنجا کسی می‌آمد کنار ایشان از دیگری می‌پرسید او جواب نمی‌داد، تا مادامی که کسی از او سؤال نمی‌کرد این جواب نمی‌داد، این خیلی روش خوبی است البته خیلی قدرت بر نفس می‌خواهد، انسان چیزی را دقیق بلد است و در حضور او از کسی می‌پرسند که او اشتباه جواب می‌دهد ولی این انسان خیلی مسلط بر خودش باشد آرام و ساکت باشد.

علی ایّ حال مواردی که وجوب ندارد؛ مواردی که بر انسان اوجب می‌شود از باب ارشاد جاهل عیبی ندارد، یعنی باید انسان حرف بزند ولی اگر این عناوین نبود سکوت اولی است، جواب ندادن اولی است، حرف نزدن اولی است، علی ایّ حال این در یک مثالش هست. حالا مثال‌های دیگر هم می‌شود انسان ذکر کند جایی که سؤالی از انسان نشود، در جلسه‌ای می‌نشینیم انسان ببیند در این جلسه یک مقدار حرف بزند که دیگران به مراتب علمی او پی ببرند، چه لزومی دارد؟ امیرالمؤمنین می‌فرماید فإن الله قد فرض علی جوارحک کلّها فرائض یحتجّ بها علیک یوم القیامة، ما فکر نکنیم یک چیزی را می‌دانیم، اگر آمدیم بیان کردیم روز قیامت خدای تبارک و تعالی به آن احتجاج می‌کند و بر هر جارحه‌ای از جوارح یک فریضه‌ای قرار داده که خدا احتجاج می‌کند و یسألک عنها و ذکرها و بعدها و حضّرها و ادّبها و نهی ؟؟؟ این جوارح را موعظه کرده، ادب کرده، همینطور رها نساخته! این جوارحی که خدا در اختیار ما قرار داده لم تدرکها سدی همینطور رها نکرده.

بعد به این آیه تمسک می‌کنند فقال اله عزوجل و لاتقف لیس لک به علم إن السمع و البصر و الفؤاد کل اولئک کان عنه مسئولا و بعد این آیه و قال عزوجل إذ تلّقونه بألسنتکم قضیه إفک است، در این قضیه خدا می‌فرماید یاد بیاورید آن زمانی که تلقّونه بألسنتکم این تهمت و افترا را از زبان یکدیگر می‌گرفتید یعنی او به دیگری می‌گفت و او هم به سومی می‌گفت، سومی به چهارمی و تقولون بأفواههم ما لیس لکم به علم و تحسبونه هیّنا، فکر می‌کرد که چیزی نیست! این نکته خیلی مهم است که آدم گاهی اوقات یک چیزی را می‌گوید علم هم ندارد به او می‌گوئیم حالا چرا این حرف را زدی؟ می‌گوید من شنیدم و این خیلی سبک می شمارد این کار را، اما می‌فرماید و هو عند الله عظیمٌ این در نزد خدا بسیار بزرگ است، تا دنباله‌ی روایت.

یکی از مواردی که مصداق برای لا تقل کلّ ما تعلم است اینست که انسان یک سری امور مهم، مکاشفاتی را راجع به خودش، مثلاً برای خودش ممکن است مکاشفاتی به وجود آمده باشد، اصلاً مخاطَب نمی‌تواند هضم کند، مکاشفاتی از دیگران می‌داند، حالا انسان بالای منبر برای عوام مردم که اصلاً فرق بین خواب و بیداری را نمی‌دانند بگوید من می‌خواهم چند تا مکاشفه برایتان نقل کنم اینها مذموم است و نباید ذکر شود، گاهی اوقات بعضی از کتابهای این اواخر که از برخی از اساتید بزرگ ما حفظه الله چاپ شده، یک مکاشفاتی هم از خودشان ذکر شده به نظر می‌رسد که اگر ذکر نمی‌شد خیلی بهتر بود، جامعه پذیرش هضم این گونه مکاشفات را ندارد، خودِ طلبه‌های حوزه هم نمی‌توانند هضمش کنند و لذا بین یک افراط و تفریط قرار می‌گیرد، یک کسی غلوّ می‌کند و می‌برد در تالی تلو عصمت قرار می‌دهد و یک کسی هم از این طرف نعوذ بالله تالی تلو کفر قرار می‌دهد چون نمی‌توانند درست این را هضم و درک کنند، لذا این هم یکی از مصادیقش است.

اتفاقاتی که گاهی اوقات برای انسان می‌افتد و مکاشفات و حالاتی که برای انسان هست از همین مصادیق لا تقل کل ما تعلم است. باز فکر کنیم شاید روایت را بشود بهتر از این هم معنا کرد.


منبع : وسایل الشیعه،‌ ج15، ص 169

۹۷۲ بازدید