pic
pic

پندها و نکته ها

سوال خود را بپرسید
اثر علم بدون عمل از منظر امام صادق
در تاریخ ۰۱ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۹:۱۶
حقیقت رضا و تسلیم در برابر خداوند
در تاریخ ۲۴ دی ۱۳۹۴ و ساعت ۱۷:۰۸

عرض شد اساس عباداتى که انسان انجام ميدهد، براى اين است که به اين چهار مرحله برسد؛ البته وقتى به اين مرحله رسيد، آن وقت احتياجش به اينها بيشتر هم میشود؛ چون براى حفظ آنها خودشان دخالت دارند. اين که گاهی بعضى از صوفي های نادان و دور از معارف دين میگويند: وقتى انسان به مرحله يقين رسيد، ديگر نيازي به عبادت نيست، زيرا، عبادات براى رسیدن به یقین است؛ آنها نمیفهمند که يقين يعنى چه؟ يقين حقيقتى دارد که وقتى انسان به آن رسيد، آن گاه، تأثير عبادتش را در آن میبيند، و بیشتر به اهميت و عظمت نماز پى میبرد. اگر انسان بخواهد نور يقين را در درونش حفظ کند، بايد نمازش را دقيق‌تر بخواند و نوافلش را بيشتر به جا آورد؛ وگرنه هرچه اين کمرنگ شود، آن هم کمرنگ می‏شود، و خداى ناکرده از دست انسان می ‏رود. اين که اوليا و بزرگان و انبيا و ائمه عباداتشان را بيشتر م‏ی کردند، براي اين بود که به حقيقت يقين رسيده بودند و اثر اين اعمال را در حفظ اين حقيقت، ديده بودند. خيلى سفيهانه است که انسان بگويد حال که به يقين رسيديم، پس عبادات را رها کنيم؛ نه، این، تازه اول راه است.
راجع به تسليم نيز روايتي از امام رضا(ع) وارد شده است که مي‌فرمايد: و اعلموا ان رأس طاعته سبحانه التسليم لما أعقلناه و ما لم نعقل.  در مقابل آنچه که خداوند براي انسان مقدر کرده است، تسليم شود. عرض کرديم توکل در افعالى است که انسان خودش انجام می دهد، مثلاً مي‌خواهد شروع به تأليف کتاب کند و يا کار و کسبي راه بيندازد و يا مسافرتي برود، اينجا با توکل بر خدا کار را شروع می کند. اما تسليم در آن مقدراتى است که شارع براى نظام تکوينى و مجموعه بشر قرار داده است؛ و برای آنچه که براى شخص انسان از مرض، گرفتارى، احاطه مشکلات و... پيش مي‌آيد؛ که حتي گاه انسان چشم باز می کند و می ‏بيند مشکلات تماماً او را احاطه کرده است؛ اينجاست که بايد مسئله تسليم مطرح باشد؛ انسان بايد تسليم قضا و قدر الهى باشد.
نکته‌اي که امام هشتم (ع) به آن اشاره مي‌کند، اين است که عقل ما، برخى از اين تکاليف را درک م‏ی کند و برخى ديگر را درک نمی ‏کند؛ اگر تمام عقول بشر را روى هم جمع کنند که چرا نماز صبح را بايد بلند و دو رکعت خواند، نمی ‏تواند بفهمد؛ مگر اينکه خود شارع علت آن را ذکر کند. ممکن بود که خدا واجبات را کمتر قرار دهد؛ يا براي اين که بشر را امتحان کند، دو يا سه محرّم قرار مي‌داد؛ اما چرا خداوند واجبات و محرّمات بيشتري را جعل کرده است؟ ما هرچه تلاش کنيم و هر چه هم به ملاکات احکام دسترسی پيدا کنيم، نمي‌توانيم علت اين کار را درک کنيم. انسان درباره مجموعه تشريعاتى که خداوند دارد، با سؤال‌هاى فراوانى مواجه است که بسياري از آنها را نمي‌تواند جواب دهد. در اينجا راه حل چيست؟ راهش تسليم است؛ اصلاً اگر بنا بود ملاک، جهات و غايات همه تکاليف از اول روشن باشد، ديگر تعبّد معنا نداشت. در روز عيد قربان بايد در منا، گوسفند قربانى شود، بايد همه افراد در حج، يک لباس واحد داشته باشند، همه بايد به دور اين سنگ‌ها بچرخند؛ حالا کسى بگويد به جاى اينکه در ايام حج هر کدام يک ميليون، دو ميليون پول صرف کنيد و اين همه راه براى حج برويد، اين پول‌ها را به فقراء بدهيم که اين همه فقير در عالم وجود دارد. اگر انسان هزار برابر پول يک حج هم به فقرا بدهد و نياز‌هاي تمام فقراى شهرش را بر طرف کند، باز در مقابل حج هيچ ارزشى ندارد؛ اصلاً اینکه حج يک بار در طول عمر واجب شده است، به این خاطر است که واقعاً اگر در همين يک بار انسان شرايط را درست رعايت کند، حالت تسليم پيدا ‌کند. اين انسان بعد از بازگشت از حج مثل يک مسلمان جديد الولادة است.البته معنايش اين نيست که گناهانش بخشيده شده است، بلکه يعني اسلام بار دیگر براي او تجلي پيدا کرده است؛ تسليم در آنجاست، بين صفا و مروه اين کار را بکند، آنجا تقصير کند، حلق کن، چند شب و چند روز در فلان مکان بماند، تمام اينها فقط براى تسليم است.
پس، طبق اين روايت، ما طلبه‏ ها بايد اين را آويزه گوشمان قرار دهيم که در شرع، امورى داريم که عقل ما آن‌ها را درک مي‌کند و اموري هستند که عقل آن‌ها را درک نمي‌کند. بالاخره اختلاف احکامى که وجود دارد، اختلافى که بين مسلمان و غير مسلمان است، بين زن و مرد است، شايد بسياري از آن‌ها را ما نفهميم، ولى ما بايد تسليم باشيم و بايد تعبد داشته باشيم. بايد ببينيم ادله و قرآن و روايات چه م‏ی گويد و از اينها چه استفاده می شود؟. اگر طلبه روحيه تسليم نداشته باشد، مشکل پیدا خواهد کرد. طلبه با يک فرد عادى خيلى فرق دارد؛ يک فرد عادى وقتى تسليم ندارد، ممکن است شکوه کند، بد و بی راه بگويد؛ اما ما طلبه‏ ها اگر تسليم را از دست بدهيم، دين را عوض می ‏کنيم. افرادى که در اين قرون اخير مثل مثل کسروى‌‌ها، وهابي‌ها و غیره آمده‌اند، ريشه‌شان افرادى بودند که يا آخوند زاده بودند و يا خودشان هم طلبه بودند، اما روحيه تسليم در آن‌ها نبوده است. می ‏گفتند هرچه که عقل ما بفهمد، قبول داريم و الا مورد قبول ما نيست. در همين حوزه و در همين صد ساله اخير آخوندى را داشتيم که می گفت: من نه شيعه هستم، نه مالکى و شافعى و نه حنبلى هستم؛ براى اينکه، عقلِ خودش را به ميدان آورده بود. می ‏گفت: اينجا حنبلی ‏ها فلان حکم را می گويند که به عقل من درست است؛ آنجا مالکی ها يک چيز مي‌گويند که به عقل من خوب می گويند و درست است. اينها همه بر می گردد به اين معنا که ما در مقابل خدا تسليم نباشيم؛ و اعلموا ان رأس طاعة الله التسليم، تعبير خيلى دقيقي است که امام هشتم (ع) می ‏فرمايد. اگر تسليم نباشد، اطاعت خدا پیدا نمی ‏شود؛ براي اين که مي‌گويد چرا خمس و زکات مي‌دهيد؟ همين آدمى که عرض کردم، گفته بود که من هيچ‌کدام از اين مذاهب را ندارم، يکى از حرفهايش هم انکار خمس بود. بالاخره وقتى انسان تسليم نداشته باشد، اينها را انکار می کند. امام (ع) نمي‌فرماید که فقط نسبت به اموري که عقل ما درک نمي‌کند، تسليم باشيد؛ بلکه هر دو را مي‌فرمايد، هم عقلي و هم غير عقلي. جايى را که عقل انسان مي‌فهمد، نگويد که چون مي‌فهمم، آن را انجام مي‌دهم و چون اين حکم خدا مطابق عقل است، آن را انجام مي‌دهم؛ بلکه بايد بگويد چون خدا فرموده است، آن را انجام مي‌دهم.



منبع : بحار الانوار، ج 75،‌ص 348

۱۳۰ بازدید

لزوم توجه به اهمیت غدیر
در تاریخ ۲۷ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۱:۰۰

در رابطه با غدیر چند نکته را عرض کنم که توجه به این نکات برای ما خیلی لازم است؛

نکته‌ی اول اینست که مهمترین مسئله‌ی دینی ما، مهم‌ترین واقعه‌ی تاریخی ما غدیر است، یعنی ما در معارف دینی از قرآن و سنت رسول خدا و ائمه‌ی طاهرین علیهم السلام گرفته، اگر یک تتبعی کنیم، مهم‌تر از چیزی به نام ولایت نداریم و این ولایتی که می‌گوئیم، نه مجرد اینکه ما یک اعتقاد قلبی داشته باشیم که امیرالمؤمنین(عليه السلام) جانشین بلا فصل رسول خدا(صلي الله عليه وآله) بوده و به عنوان حجّت هست بین خدا و بشر، که این باید هم باشد! اما یک نکته‌ای در کلمات امام رضوان الله علیه هست که می‌فرمودند مسئله‌ی ولایت تجلّی اصلی‌اش در مسئله‌ی حکومت است. یعنی اینکه ما می‌گوئیم ولایت خیلی مهم است لم یناد بشیءٍ مثل ما نودی بالولایة یک امر قلبی که بگوئیم ما را به این ذوات مقدسه متصل می‌کند نیست، باید معتقد باشیم آنهایی که فقط و فقط صلاحیّت حکومت دارند اینها هستند، اصلاً هیچ کسی حق حکومت بر بشر ندارد الا خدا، رسول و اولوالامر.

از آیه اولوالامر یا آیه ولایت «إنما ولیّکم و رسوله والذین آمنوا» به خوبی این مطلب استفاده می‌شود که خدای تبارک و تعالی مقصود اصلی‌اش این است که ولایت و سرپرستی و اداره‌ی جامعه باید تحت عنوان خدا، رسول و اولوالامر باشد. این مسئله خیلی مهم است، ما در هیچ شریعتی از شرایع سابقه مسئله‌ی حکومت نداشتیم، یک وقتی من در این روایت امام باقر(عليه السلام) دقّت می‌کردم که چرا حضرت می‌فرماید بُنی الاسلام علی خمس که یکیش ولایت است که اهمّ آن است، وقتی می‌گویند بنی الاسلام یعنی اسلام روی اینهاست و ممکن است خیلی از اینها در شرایع سابقه نبوده باشد و همین هم هست، در هیچ شریعتی نبی و رسول در آن شریعت یا وصیّ رسول موظف به تعیین حکومت نبوده، موظف به تشکیل حکومت نبوده، این خیلی مطلب مهمی است که اسلام مهم‌ترین مسئله‌ی دینی و معرفتی‌اش ولایت است، ولایت مهم‌ترین و اوج تجلی‌اش در مسئله حکومت است، مسئله‌ی بیان احکام، مبیّن احکام بودن، ائمه ما علیهم السلام انجام دادند و بحمدالله آن مقداری که برای بشر لازم است از خودشان به یادگار گذاشتند اما در هیچ زمانی نگذاشتند ائمه ما حکومت تشکیل بدهند، آن حکومتی که خدای تبارک و تعالی قرار داده بود اگر از اول اسلام واقعاً آن حکومت تشکیل شده بود امروز یک غیر مسلمان در دنیا نداشتیم!

تمام وزر و وبال‌های مسیحیّت، یهودیت و مذاهب و اقوام و گروه ها بر عهده و بر گردن آن کسانی است که اسلام را در صدر خودش منحرف کردند و الا اگر بعد از رسول خدا (صلي الله عليه وآله)، امیرالمؤمنین(عليه السلام)  حکومت تشکیل داده بود، یک حکومت بر مبنای دینی و بعد هم امام حسن، امام حسین(عليه السلام) اینها اگر حکومت تشکیل می‌دادند امروز یا غیر مسلمان نداشتیم و یا خیلی کم داشتیم!

شما ببینید این انحرافی که در اسلام به وجود آمد؛ ما می‌گوئیم قضیه‌ی کربلا و عاشورا ریشه‌اش در ثقیفه است، حرف کاملاً دقیق و صحیحی است، این انحراف‌های بعدی هم ریشه‌اش در ثقیفه است، به وجود آمدن مذاهب جعلی تماماً ریشه‌اش در همان جاست، به وجود آمدن داعش ریشه‌اش در آنجاست و الا اگر از اول می‌گذاشتند آنچه که خدای تبارک و تعالی فرموده.

خدا در سوره مبارکه مائده، در یک صفحه‌ی قرآن کریم یک جا می‌فرماید یا ایها الذین آمنوا لا تتخذوا الیهود و النصاری اولیاء بعضهم اولیاء بعض، می‌فرماید یهود و نصاری را ولیّ خودتان قرار ندهید،‌ بعد می‌فرماید اگر کسی از مسلمین آمد یکی از اینها را ولیّ خودش قرار داد این از اسلام خارج می‌شود، داخل در اینها می‌شود. اینها را بیان می‌کند و بعد می‌فرماید بدانید، یا ایها الذین آمنوا انّما ولیّکم الله و رسوله و الذین آمنوا، ولیّ شما فقط خدا، رسول و والذین آمنوا است. در آیه بعد می‌فرماید کسی که ولایت اینها را قبول کند اینها در حزب الله قرار می‌گیرند، این آیات را که کنار هم بگذاریم چه از آن فهمیده می‌شود؟ آیا ولایت به همان معنای نصرت که بعضی از اهل‌سنت توهم کردند! بگوئیم منظور نصرت است، یاری کردن است، همین ولیّکم الله را می‌گویند یعنی نصرت خدا. نصرت خدا در آن آیه قبل که لا تتخذوا الیهود و النصاری اولیاء، اگر آنجا هم اولیاء را بخواهیم به معنای نصرت بیان کنیم هیچ فقیهی نیامده بگوید نصرت خواستن از کافر حرام است، هیچ فقیهی نیامده بگوید اگر کافر انسان مسلمانی را یاری کرد این حرام است! اما یک آن تحت ولایت کافر بودن از اشدّ ذنوب است به طوری که انسان از دین خارج می‌شود.

آیات به خوبی گواه این مطلب است. ما باید واقعاً روی این مفهوم حکومت که امروز این حکومت اسلامی ما هم واقعاً یک رشحه‌ای از آن ولایت است، مشروعیّتش، اساسش، همه بر همان پایه است! ما معتقدیم اولوالامر دستور دادند که در زمان غیبت حاکم مسلمین ولیّ فقیه و فقها باشند، فقیه ولایت داشته باشد، اینها بر اساس همین مبانی دینی است که ما داریم، لذا نیائیم مسئله‌ی ولایت را فقط به یک امر اعتقادی، فقط به یک امر قلبی، یک امر معنوی صرف! نه، اصلاً قدرت سیاسی اسلام در همین است. شما ببینید در پرتو حکومت انسان چقدر می‌تواند کار کند؟ چقدر مسلمین می‌توانند عزّت پیدا کنند، اما اگر یک حکومتی حکومت غیراسلامی شد روز به روز اسلام در آن ضعیف می‌شود و مسلمین در آن ضعیف می‌شوند این یک نکته که بحث از ولایت یعنی حکومت، یعنی سرپرستی، یعنی همان ولایت در تصرّف، همان که رسول خدا در غدیر فرمود ألست أولی بکم من أنفسکم، این مگر غیر از تصرف چیز دیگری است؟ یعنی در باب تصرّف من اولای شما هستم در تصرف در خود شما، اموال شما، نفوس شما از خودتان، همه هم عرض کردند بلی.

روی این بُعد خیلی فکر کنید متأسفانه سی و چند سال از انقلاب گذشته هنوز گاهی در حوزه‌های علمیه ما در گوشه و کنار این سؤال مطرح است که آیا اسلام حکومت دارد یا ندارد؟ به این معناست که دقّت نکردند در حقیقت ولایت و غدیر، حقیقت غدیر غیر از مسئله‌ی ولایت، حکومت، سرپرستی، چیز دیگری در آن معنا ندارد. لذا روی این جهت باید تکیه کنیم، این جهت را باید خیلی عمیق‌تر کنیم، روی آن کار شود و بیشتر ما این را تثبیت کنیم.

نکته‌ی دوم اینست که بعضی توهم می‌کنند که ذکر حقایق غدیر یا پرداختن به جزئیات غدیر ممکن است منافات با وحدت داشته باشد و متأسفانه گاهی اوقات می‌گویند حالا قضیه‌ی غدیر یک قضیه‌ی تاریخی بوده و تمام شده! این را رها کنیم، این از اشتباهات بسیار بزرگ و غیر قابل بخشش است، ما اگر غدیر را فراموش کنیم دین به طور کلی فراموش شده، چیزی از دین باقی نمی‌ماند، این برهان دارد، استدلال دارد، صدها دلیل پشتوانه‌ی این حرف و این ادعاست. ما می‌گوئیم نه تنها نباید غدیر را فراموش کرد، نه تنها غدیر یک مسئله‌ی تاریخی محض نیست بلکه یک مسئله‌ی سیاسی، یک مسئله‌ی اعتقادی، قدرت سیاسی اسلام تجلّی در غدیر دارد و باید سال به سال همیشه زنده‌تر از گذشته باشد مسئله‌ی غدیر. بلکه می‌گوئیم اصلاً خودش نقطه‌ی وحدت است، ما اگر بخواهیم با اهل سنت وحدت داشته باشیم باید بنشینیم و آنها را بنشانیم بگوئیم شبهاتی که در مورد غدیر داریم چیست؟‌ اینها را مطرح کنند عالمانه، منصفانه و بدون هیچ تعصبی به اینها جواب بدهیم، ما نباید به بهانه وحدت بگوئیم غدیر را مطرح نکنیم! این یک قضیه‌ای بوده که بیش از صد صحابی آن را روایت کرده‌اند، حدیثی متواترتر از غدیر نداریم.

یکی از علمای اهل‌سنت این مطلب را دارد و می‌گوید اگر کسی بخواهد در غدیر خدشه کند دیگر هیچ حدیث قطعی نمی‌تواند پیدا کند، یک حدیثی که بیش از صد صحابی آن را نقل کردند، در اعلی درجه‌ی تواتر است، پشتوانه‌ی قطعی روایی دارد متواتر است، پشتوانه‌ی قطعی قرآنی دارد، حالا وقت نیست که جزئیات آیات را بخواهم مطرح کنم، این باید به نقطه‌ی وحدت تبدیل شود، این باید محور وحدت باشد منتهی بدون هیچ تعصبی. آیا بگوئیم رسول خدا در حجة الوداع در آن سرزمین داغ همه‌ی مردم را نگه داشتند، در سرزمینی اگر گوشت را روی سنگ می‌گذاشتند پخته می‌شد مردم را نگه داشتند بگویند من علی را دوست دارم شما هم دوست داشته باشید! این را که صدها بار قبلاً فرموده بود، جزئیاتی که در آیه وجود دارد اصلاً به خوبی گواه این مطلب است. اینکه من عرض کردم اگر ولایت را از دین بگیریم دین چیزی ندارد! چون خود خدا به رسولش فرمود و إن لم تفعل فما بلّغة رساله، خدا به رسولش در سال آخر فرمود اگر مسئله‌ی ولایت امیرالمؤمنین که غدیر اختصاص به ولایت امیرالمؤمنین ندارد چون در خطبه غدیریه رسول خدا نام تمام اوصیاء خودش را تا حضرت حجّت (عج) ذکر کردند، فرمود اگر اینها را نگوئی اصلاً رسالت خدا را انجام ندادی، یعنی تمام این بیست و چند سال کأن لم یکن می‌شود!

پس معلوم می‌شود ما چیزی مهم‌تر از ولایت نداریم، با ولایت توحید محقق است، با ولایت رسالت محقق است، با ولایت قرآن حق، ثابت و محفوظ است. ولایت که نباشد تمام اینها یک مسیر دیگری را طی می‌کند. بنابراین ما باید این را به عنوان نقطه‌ی وحدت و محور وحدت قرار بدهیم، سعی کنید از نظر اعتقادی و امامت اعتقادمان را کامل کنیم، امروز درست نیست به یک طلبه‌ای بگویند که چه دلیلی بر امامت دارید؟ نتواند جوابی بدهد. قبلاً شرح تجرید را می‌خواندند بلا فاصله پنج تا آیه می‌تواند بگوید و چند تا حدیث می‌توانست بگوید، اعتقاد خودتان و خانواده‌تان را نسبت به امامت هر چه بیشتر محکم کنید، فردا که روز غدیر است فقط به یک عیدی بسنده نکنید بچه‌هایتان را بنشانید و برایشان توضیح بدهید که امروز چه روزی است؟ ولایت یعنی چه؟ خدا چه فرمود؟ پیغمبر چه فرمود؟ اینها در ذهنشان بماند انشاء الله.
امیدوارم که خدای تبارک و تعالی ما را از برکات روز غدیر بهره‌مند بفرماید.



منبع : سوره مائده، 55

۹۷ بازدید

حقوق یک مسلمان بر مسلمان دیگر 2
در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۰:۲۸

روايتي را مرحوم كليني در جلد دوم كافي دارد از معلی بن خنيس از ابي عبدالله عليه السلام، معلی بن خنيس به امام صادق عرض مي‌كند «ما حقّ المسلم علي المسلم» حق يك مسلمان بر مسلمان ديگر چيست؟ يعني از حقوق واجبه سؤال مي‌كند، امام(ع) فرمود «له سبع حقوق الواجبات» هفت حق واجب است؛ «ما منهنّ حقٌ إلا و هو عليه واجبٌ إن ضيّع منها شيئاً خرج من ولاية الله و طاعته» اگر يكي از اين حقوق را انسان ضايع كند از ولايت خدا خارج شده، اين تعبيري است كه خيلي بايد دقّت كنيم و غالباً هم به اين نتيجه توجه نداريم! غالباً اصلاً از اين حقوق اطلاع نداريم كه خيلي‌هايش را آدم تعجب مي‌كند كه چطور به عنوان يك امر واجب مطرح شده و علاوه بر اينكه از اصل موضوع خبر نداريم از حكمش هم خبر نداريم كه اگر كسي اين حق را رعايت نكند، اين از ولايت خدا كه «الله ولي الذين آمنوا» خارج مي‌شود، خدا ديگر وليّ او نيست و يك ملازمه‌ي قهري هم وجود دارد كه «من خرج من ولاية الله دخل في ولاية الشيطان» اين هم روشن است، اينطور نيست كه يك كسي بگويد حالا از ولايت خدا خارج شد، همينطور به صورت مهمل باقي مي‌ماند، نه در ولايت خداست و نه در ولايت شيطان، اين هم خودش نكته بسيار بسيار مهمي است. «من دخل في ولاية الله خرج من ولاية الشيطان، من خرج عن ولاية الله دخل في ولاية الشيطان» مي فرمايند اين چنين است «ولم يكن لله فيه من نصيب قلت جعلك فداك» اين حقوق چيست؟ باز عجيب است كه يك بحثي داريم در اصول كه آيا علم شرط براي تكليف هست يا نه؟ بعيد نيست از اينجا هم استفاده شود كه علم در فعليّت تكليف دخالت دارد، ما در بحث اصول در ساله گذشته يا دو سال گذشته قاعده‌ي اشتراك احكام بين العالم و الجاهل را انكار كرديم و آنجا بحثش را مفصل گفتيم و اثبات كرديم. از بعضي روايات اين چنيني هم گاهي اوقات می شود استفاده كرد.

فرمود يا معلي «إني عليك شفيق أخاف ان تضيّع و لا تحفظ»، يعني اگر من نگويم، تو خيلي مسئوليتي نداري اما اگر بگويم خوف اين دارم كه تو تضييع كني و حفظ نكني «و تعلم و لا تعمل» بداني و عمل نكني. معلي مي گويد «قلت له لا قوة إلا بالله» خدا كمك مي‌كند و بفرماييد، حضرت فرمود «أيسر حقّ منها أن تحب له ما تحبّ لنفسك و تكره ما تكره لنفسك» كه اين قسمت اول را در جلسه قبل توضيح داديم. مي‌فرمايند كوچكترين و كمترينش اينست كه آنچه را كه براي خودت دوست داري براي او دوست داشته باش. اگر تو دوست داري آبرويت حفظ شود دوست داشته باش آبروي او هم حفظ شود، اگر تو دوست داري پشت سرت غيبت نشود، تو هم نگذار غيبت ديگران را جلوي تو داشته باشند.

اين را ما بايد يك مقداري واقعاً از جهت عملي كار كنيم تا به يك مرحله‌اي برسيم، چرا؟‌ در زندگي‌ امام رضوان الله عليه من از پيرمردهايي كه از همان ايام جواني امام جلساتی با امام داشتند و گاهي اوقات در برخي از جلسات تا نيمه شب ادامه داشته كه مي‌گفت جلسات ما هم علمي و هم تفريحي بود، مي‌گفت ما با اينكه خيلي هم مورد علاقه امام بوديم تا مي‌آمديم اسم كسي را ببريم امام غضب مي‌كرد! اصلاً اجازه نمي‌داد شما اسم كسي را ببري و بعد هم مي‌گفت در همان جلسه‌ بلند مي‌شد مي‌رفت نماز شبش را مي‌خواند كه مبادا به او لطمه‌اي وارد شود.

ما بايد يك مقداري اين را در خودمان ملكه كنيم، حتّي الإمكان از زندگي داخلي خودمان شروع کنیم؛ همسر‌مان مي‌گويد امروز فلاني اين را گفت، انسان اجازه ندهد كه بخواهد شروع كند حرفي را از ديگري و بعد هم بخواهد قضاوت كند كه چه مقصودي دارد؟! بچه‌هايمان را اجازه ندهيم كه حرف ديگران را در منزل بزنند. چطور ما نمي‌خواهيم براي ما بدگويي و غيبت كنند، همين اندازه هم حفظ كنيم آن مؤمني كه الآن پيش ما نيست، يك كسي شروع مي‌كند مي‌خواهد اسرار او را براي ما بگويد، بلافاصله مخالفت كنيم، اينها مطالبي است كه واقعاً بايد به عنوان حقّ يك مسلمان حفظ شود، اين از حقوقي است كه او بر ما دارد و ما بر او داريم، اين حق اول.

بعد مي‌فرمايد «و الحق الثاني أن تجتنب سخطه»، كاري نكني كه او عصباني و غضبناك بشود، ناراحتش نكني! «و تتبع مرضاته» بلكه يك كاري كني كه از تو خوشنود بشود، يك كاري كني كه او خوشحال و راضي شود! اين هم باز مطلب مهمي است كه اينقدر در اسلام تأكيد شده كه انسان نبايد بگذارد برادر مؤمنش غضب پيدا كند و ناراحت شود، حالا باز اين هم مرتبط با همان حقّ اول هم هست، اما يك مقداري در يك جهاتي هم از او جدا مي‌شود، يك وقتي هست كه انسان مي‌آيد مطلبي كه ديگري گفته و اگر اين برادر مؤمن بشنود خيلي ناراحت مي‌شود، من هم مي‌خواهم روي دوستي و اظهار علاقه‌ي به او بگويم من ناراحتم فلاني اين مطلب را براي شما گفته! اينجا دو حق را زير پا گذاشته، يك حق اينست كه من چرا حرف او را اينجا نقل مي‌كنم، دوم اينكه يك مؤمني را با اين مسئله ناراحت مي‌كنم، دو حق را ضايع كردم! ما بايد در ارتباطات‌مان سعي كنيم مطالبي، حرف هايي، ردّ و بدل بشود كه موجب غضب ديگري نشود، حالا گاهي اوقات ديديد كه در همين بحث‌هاي طلبگي،‌در مباحثه‌ها، گاهي شيطان انسان را وسوسه مي‌كند كه آدم يك حرفي بزند كه رفيقش عصباني شود، گاهي اوقات اقلّش اينست كه انسان به او بگويد تو بي‌سوادي! همين الفاظي كه انسان فكر مي‌كند كه زدن اين حرف ها هنر است! چرا آدم يك كسي را ناراحت كند. حالا يك مؤمني هست كه سواد هم ندارد و نرفته درس بخواند، حالا ما دو روز دو اصطلاح را حفظ كرديم، فكر مي‌كنيم باسواد شديم! حالا بيائيم در مقابل يك كسي بگوئيم تو بي سوادي، تو حرف نزن، ناراحتش كنيم! غضب او را دربياوريم!

بعد مي‌فرمايد «والحق الثالث أن تعينه بنفسك و مالك و لسانك و يدك و رجلك» كمكي به او بكنيم، به نفسك، به مالك، لسانك، يدك و رجلك، اين كنايه است كه با تمام وجود كمك كنيم، اگر مي‌تواني كمك مالي كني كمك مالي كن، اگر با زبانت مي‌تواني كمك كني او را كمك كن، جايي كه بايد او را حفظ كني تو از گفتار خودت استفاده كن و او را حفظ كن، نگذار او از بين برود.

باز نكته‌اي كه مي‌خواهم عرض كنم اينست كه ما از جهت فقهي مي‌گوئيم قرض دادن مستحب است ولو قرض گرفتن مكروه است، اما خود قرض دادن مستحب است، ولي آدم اين روايات را كه نگاه مي‌كند حتي تعبير به حقوق واجبه شده، اين معنايش اينست كه اگر يك مؤمني نياز به يك مالي دارد و مال پيش من هست، بر من واجب است كه به او بدهم و بحث قرض هم نيست! واجب است از مال خودم يك مقداري به او بدهم، ديگر بحث خمس و زكات و ... نيست، مگر اينكه ما بيائيم اين كلمه واجب را بگوئيم نه، يعني شدّت اهميّت را مي‌رساند، وجوب را به معناي وجوب لغوي بگيريم كه خيلي خلاف ظاهر است، ما اگر اين را به معناي وجوب لغوي معنا كنيم خلاف ظاهر است، واجبات يعني به عنوان لازم است و اگر ندهي معاقبي، حالا اگر بچه يك مؤمني مريض است، خودش مريض است و نياز به مالي دارد، من هم يك مقدار مال دارم، خمس و زكات و ... را هم داده ام، باز هم اسلام مي‌گويد بايد به او كمك كنم، باز هم مقداري كه حاجت او را برطرف كند در آن مقداري كه در توان انسان هست بايد به او كمك كنم.

«والحق الرابع أن تكون عينه و دليله و مرآته» حق چهارم اينست كه عين او باشد، اگر يك جا مي‌بيند كه اين مؤمن مسلمان در چاه مي‌افتد به او بگويد! چشم او باشد، يعني وقتي يك چيزي را ديد، اين چيز اطلاعش براي آن مؤمن واجب است به او بگويد، اگر يك جايي علیه او توطئه مي‌كنند به او بگويد اين مانعي ندارد، يك جايي توطئه‌ي قتل يا هتكش را مي‌كنند، مي‌خواهند حيثيتش را از بين ببرند، يا ضربه‌اي به او وارد كنند، اين عين او باشد، سمع او باشد، راهنما و مرآت او باشد.

«والحق الخامس أن لا تشبع و يجوع» تو سير نباشي اما او گرسنه باشد! «و لا تروي و يظمأ» تو سيراب نباشي اما او تشنه باشد «و لا تلبس و يعري»، تو لباس نداشته باشي و او عريان باشد.

ببينيد تا كجا آمده امام عليه السلام «والحق السادس أن يكون لك خادمٌ و ليس لأخيك خادم فواجبٌ أن تبعث خادمك فتغسل ثیابه و تصنع طعامه و تمهّد فراشه» اگر تو خادمي داري و او ندارد، حتي تو بفرست كه براي او كمك كند، اينها حقوقي است كه در اين روايت ذكر شده كه انشاء الله همه موفق به عمل اينها بشويم.



منبع : اصول کافی، ج 2، ص 170

۸۶ بازدید

معنای وجوب ایمان بر قلب
در تاریخ ۰۶ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۰:۲۰

این باب دوم از ابواب جهاد نفس کتاب الجهاد باب الفروض علی الجوارح و وجوب القیام بها، عنوانش که صاحب وسائل هم مختارش همین عناوین این ابواب است اینست که جوارح انسان یک واجباتی دارد و انسان واجب است که قیام کند به این فروض و این واجبات.

در این حدیث اول می‌فرماید «إن الله فرض الایمان علی جوارح ابن آدم و قسّمه علیها و فرّقه فیها»؛ این حدیث مفصلی است که در این حدیث امام صادق(علیه السلام) آنچه که بر جوارح انسان، قلب، چشم، گوش، دست و پاها، بر اینها واجب است این را بیان کردند و بعد برای هر یک آیه‌ای از آیات قرآن استدلال کردند یعنی اینطور نیست که حالا بگویند این را ما داریم بیان می‌کنیم به عنوان سنّت نبوی ذکر می‌کنیم و استدلال می‌کنند و لذا این حدیث هم از جهت خود این موضوع مهم است، موضوعی که غالب ما از آن غافلیم، که بالأخره حق و حقوق این اعضاء و جوارح را نه می‌دانیم و نه رعایت می‌کنیم و این مسئله‌ی بسیار مهمی است، هم اینها را بیان کردند و هم اینکه ریشه‌ی اینها در آیات قرآن است.

اولین چیزی که بیان می‌فرماید اینست که خدای تبارک و تعالی ایمان را بر جوارح ابن آدم واجب کرده، بر دست انسان، گوش انسان، چشم انسان، اینها هم هر کدام یک نوعی از ایمان برایشان واجب است.

فلیس من جوارحی جارحة إلا و قد وکلت من الایمان بغیر ما وکلت به اختها، هر جارحه‌ای یک نوعی از ایمان برایش واجب است غیر از آن ایمانی که برای اخت اوست، یعنی ایمان قلب یک نوع خاصی است، ایمان چشم یک نوع خاصی است، ایمان گوش یک نوع خاصی است، و این نکته هم هست که اینکه حالا در قیامت دست و پا و چشم و گوش و ... شهادت می‌دهند معلوم می‌شود که اینها چون مؤمن‌اند و ایمان دارند و باید داشته باشند، لذا منتهی می‌شود به مسئله‌ی شهادت در روز قیامت، حالا ببینیم در روایت چه می‌فرمایند.

می‌فرماید اما ما فرض علی القلب من الایمان فالاقرار قلب انسان ایمانی که برایش واجب است اینهاست الاقرار و المعرفة و العقد و الرضا و التسلیم، مراد از اقرار در اینجا یعنی همان استقراء، مراد از اقرار اقرارِ زبانی نیست و قلب که اقرار زبانی ندارد! ایمان اولاً باید در قلب انسان استقرار داشته باشد، یک چیزی که بیاید و برود ایمان نیست، یک چیزی که چند صباحی در نفس انسان باشد و بعد از آن کوچ کند این ایمان نیست، ایمان باید استقرار داشته باشد نسبت به خدای تبارک و تعالی به قلب‌مان مراجعه کنیم ببینیم وجود خدای تبارک و تعالی باورش برای ما در قلب‌مان چه مقدار استقرار دارد؟ استقرار باز تعبیر دیگرش که حالا از همین روایت استفاده می‌کنیم اطمینان است چون بعداً به این آیه امام علیه السلام استشهاد می‌کنند إلا من اکره و قلبه مطمئنٌ بالایمان، یعنی ایمان مشروط به اطمینان است که همان استقرار در نفس است، پس اقرار یعنی استقرار. معرفت، حالا انسان شناخت داشته باشد، و العقد عقد گاهی اوقات به معنای گره می‌آید ولی وقتی به لغت مراجعه می‌کنیم آنچه که محکم می‌شود را عقد می‌گویند.

عرب وقتی می‌گوید عقَد البیع به این معنا نیست که بیع را انشاء کرد، عقد البیع یعنی بیع را محکم کرد، قطعی‌اش کرد، وقتی می‌گوید عقد الیمین یعنی قسم را با محکمی و استحکام گفت، محکم قسم خورد. حالا به گره هم می‌گویند عقد از باب اینکه چیز محکمی است و به این زودی باز نمی‌شود.

ایمان هم استقرار می‌خواهد و هم معرفت می‌خواهد و هم استحکام می‌خواهد، عقد را می‌توانیم به همین استحکام معنا کنیم محکم باشد، با اینکه انسان یک مصیبتی برایش وارد شد با اینکه انسان یک حادثه‌ی ناگواری برایش رخ داد، یک نقصانی در زندگی‌اش به وجود آمد، اینطور نباشد که بگوئیم خدایی نکرده اینها را کنار می‌گذارم، یک مقامی را از او بگیرند و بخواهد همه‌ی اینها را کنار بگذارد، فقیر شد، مریض شد، مثلاً خدایی نکرده حیثیتش از دست رفت، به اینها صدمه‌ای نخورد، باید در ایمان استحکام باشد و الرضا و التسلیم، مقام رضا را هم داشته باشد، راضی باشد به آنچه که خداوند بر او مقدر کرده و خودش را و امورش را تسلیم کند.

حالا اینجا متعلق تسلیم را ذکر کرده «والتسلیم بأن لا اله إلا الله وحده لا شریک له إلهاً واحداً لم یتخذ صاحبة و لا ولدا»؛ ما در نماز میّت اولین شهادتی که می‌دهیم همین است  یعنی این ارتباط دارد با قلب این انسانی که از دنیا رفته، اگر این در قلب او باشد وقتی کسی نماز میّت را می‌خواند این قلب هم تأیید می‌کند، درست است مصلّی یا آن کسی که نماز را می‌خواند می‌گوید اشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له إلهاً‌واحداً احداً فرداً تا آخر، ولی به حسب الواقع آن میّت باید این شهادت را بدهد و اگر این ایمان در او باشد این شهادت را می‌دهد.

«و أن محمداً عبده و رسوله»، بعد می‌فرماید «و الاقرار بما جاء من عند الله من نبیٍ أو کتابٍ»، هر چه که از نزد خدا آمده، از همه‌ی انبیاء و همه‌ی کتب.

یک وقتی هم در همین بحث اصول در بحث استصحاب شرایع سابقه عرض کردیم آنچه که در ذهن‌های خیلی‌ها هست که اسلام، ناسخ شرایع سابقه شده، گفتیم این معنای معروف درست نیست. ما باید به حضرت عیسی(علی نبیّنا و آله و علیه السلام) و حضرت موسی(علی نبینا و آله و علیه السلام) و کتب اینها ایمان داشته باشیم و کتب اینها آن مقدارش که مسلم هست و تحریف نشده برای ما حجیت و اعتبار دارد.

لذا این بیانی که با ادله‌ی زیادی هم اثبات کردیم و گفتیم نیازی به استصحاب شرایع سابقه نیست آنها برای ما حجیت دارد، این هم نکته‌ای است که خیلی از ما غافلیم. ما باید بما انزل علی نبیّنا و ما انزل علی جمیع الانبیاء ایمان داشته باشیم.

ایمان یک چنین دایره‌ی وسیعی دارد و این روایت هم مؤید آن است و الاقرار بما جاء من عند الله، از زمان آدم، از همان زمانی که نبی‌ از طرف خدا منصوب شده، من نبیٍ أو کتابٍ، که این بحث استصحاب شرایع سابقه به نظرم بحث خیلی خوبی بود، نکات خیلی مهمی هم در آن بود که قرار شد بعضی از آقایان روی آن کار کنند.

فذلک ما فرض الله علی القلب من الاقرار و المعرفة و هو عمله، این اقرار که عرض کردم مراد از اقرار استقرار است و معرفت این عمل قلب است و هو قول الله عزوجل إلا من اکره و قلبه مطمئنٌ بالایمان و همچنین آیه‌ی شریفه ألا بذکر الله تطمئن القلوب، ببینید تا حالا معنایی که برای این آیه می‌شده این بود که با ذکر خدا قلوب آرامش پیدا می‌کند، نه! یک معنای عمیق‌تر است، با ذکر خدا ایمان استحکامش در قلب بیشتر می‌شود، ایمان هر چه استحکامش بیشتر شد آرامش هم به دنبالش هست، اینکه بیائیم آیه را معنا کنیم با ذکر خدا قلوب آرامش پیدا می‌کند دقیق نیست، با ذکر خدا ایمان در قلوب استقرار پیدا می‌کند، یعنی آنچه که انسان در قلب خودش دارد با همین نمازها، با اذکار، و لذا اینکه بگوئیم هیچ نمازی عنوان تکرار را ندارد، هیچ ذکری تکرار نیست، ما خیال می‌کنیم تکرار است، اینکه مردم گاهی می‌پرسند که چرا باید اینقدر نماز بخوانیم و تکرار کنیم، اینها تکرار نیست بلکه مثل یک انرژی است که انسان دائماً دارد به این قلب می‌دهد و این ایمان را دائماً محکم می‌کند، استحکام پیدا می‌کند، لذا بر حسب این روایت تطمئن القلوب را باید اینطوری معنا کرد أی تستقرّ الایمان فی القلوب، به معنای استحکام الایمان فی القلوب است.

(سؤال و پاسخ استاد): بین این آیه و بین آن آیه‌ای که الذین إذا ذکر الله وجلت قلوبهم، اینکه می‌گوید تطمئن القلوب، اینکه می‌گوید وجلت قلوبهم، به سبب این بر می‌آید که آقایان بین این جمع کنند، این بذکر الله تطمئن القلوب یعنی استقرار پیدا می‌کند و هر چه استقرار بیشتر بشود خوف بیشتر می‌شود، روشن است. هر چه عظمت خدا در درون انسان بیشتر شد خوف انسان بیشتر می‌شود، برای اینکه خدای تبارک و تعالی وجود عادی که نیست بگوئیم یک موجودی است که قدرت فوق العاده دارد،‌نه! انسان هر چه واقعاً ایمانش بالا رفت، ایمان کامل در قلبش پیدا کرد، این دایره‌ی خوفش بالا می‌رود، دایره‌ی امیدش هم بالا می‌رود، به رحمانیّت و رحیمیت خدا بیشتر امیدوار می‌شود، پس با آن آیه اصلاً منافاتی ندارد، ما اگر اطمینان را به معنای اضطراب بیان کنیم باید بگوئیم بین این آیه و آن آیه چطور جمع می‌شود؟

بر حسب روایات اصلاً نفسی بدون اعتقاد به امامت و ولایت به مرحله اطمینان و استقرار نمی‌رسد، یعنی خودش یکی از ارکان نفس مطمئنه است که روایات خیلی خوبی در ذیل آن آیه شریفه است، بعد می‌فرماید چند آیه را امام(علیه السلام) استشهاد کرده تقاضا دارم این استشهادها را خوب دقت کنید و از آن نکته به دست بیاورید بعد می‌فرماید الذین قالوا آمنّا بافواههم و لم تؤمن قلوبهم، یعنی در قلبشان از استقرار ایمان خبری نیست، این آیه و إن تبدوا ما فی انفسکم أو تخفوه یحاسبکم به الله فیغفر لمن یشاء و یعذّب من یشاء، تبدوا ما فی انفسکم یعنی ما فی قلوبکم فذلک ما فرض الله علی القلب من الاقرار و المعرفة و هو عمله یعنی عمل قلب هم همین است و هو رأس الایمان، حالا واجباتی که برای سایر جوارح هست را بعداً بیان می‌کنیم. خدای تبارک و تعالی ایمان کامل را در قلوب همه‌ی ما انشاء الله قرار بدهد.


منبع : وسائل الشیعه،‌ ج 15، ص 164

۱۷۰ بازدید