pic
pic

پندها و نکته ها

سوال خود را بپرسید
آثار عزاداری برای امام حسن مجتبی
در تاریخ ۰۱ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۱:۱۳

پيامبر اکرم (ص) فرمودند: بکاء بر امام حسن (ع) موجب بينايي چشم و ثبات قدم در قيامت خواهد بود.
اصل اين روايت که از وجود مبارک پيامبر (ص) رسيده، چنين است:

لي[الأمالي للصدوق‏] ابْنُ مُوسَى عَنِ الْأَسَدِي عَنِ النَّخَعِي عَنِ النَّوْفَلِي عَنِ ابْنِ الْبَطَائِنِي عَنْ أَبِيهِ عَنِ ابْنِ جُبَيرٍ عَنِ ابْنِ عَبَّاسٍ قَالَ: «إِنَّ رَسُولَ اللهِ (ص) کَانَ جَالِساً ذَاتَ يوْمٍ إِذْ أَقْبَلَ الْحَسَنُ (ع) فَلَمَّا رَآهُ بَکَى ثُمَّ قَالَ إِلَي إِلَي يا بُنَي فَمَا زَالَ يدْنِيهِ حَتَّى أَجْلَسَهُ عَلَى فَخِذِهِ الْيمْنَى وَ سَاقَ الْحَدِيثَ إِلَى أَنْ قَالَ قَالَ النَّبِي (ص) وَ أَمَّا الْحَسَنُ فَإِنَّهُ ابْنِي وَ وَلَدِي وَ مِنِّي وَ قُرَّةُ عَينِي وَ ضِياءُ قَلْبِي وَ ثَمَرَةُ فُؤَادِي وَ هُوَ سَيدُ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ وَ حُجَّةُ اللهِ عَلَى الْأُمَّةِ أَمْرُهُ أَمْرِي وَ قَوْلُهُ قَوْلِي مَنْ تَبِعَهُ فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصَاهُ فَلَيسَ مِنِّي وَ إِنِّي لَمَّا نَظَرْتُ إِلَيهِ تَذَکَّرْتُ مَا يجْرِي عَلَيهِ مِنَ الذُّلِّ بَعْدِي فَلَا يزَالُ الْأَمْرُ بِهِ حَتَّى يقْتَلَ بِالسَّمِّ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً فَعِنْدَ ذَلِکَ تَبْکِي الْمَلَائِکَةُ وَ السَّبْعُ الشِّدَادُ لِمَوْتِهِ وَ يبْکِيهِ کُلُّ شَي‏ءٍ حَتَّى الطَّيرُ فِي جَوِّ السَّمَاءِ وَ الْحِيتَانُ فِي جَوْفِ الْمَاءِ فَمَنْ بَکَاهُ لَمْ تَعْمَ عَينُهُ يوْمَ تَعْمَى الْعُيونُ وَ مَنْ حَزِنَ عَلَيهِ لَمْ يحْزَنْ قَلْبُهُ يوْمَ تَحْزَنُ الْقُلُوبُ وَ مَنْ زَارَهُ فِي بَقِيعِهِ ثَبَتَتْ قَدَمُهُ عَلَى الصِّرَاطِ يوْمَ تَزِلُّ فِيهِ الْأَقْدَامُ»؛(بحارالأنوار 44: 149)

در اين روايت آمده است که رسول الله (ص) فرمود: «فَمَنْ بَکَاهُ لَمْ تَعْمَ عَينُهُ يوْمَ تَعْمَى الْعُيونُ» اگر کسي براي امام حسن (ع) اشک بريزد آن روزي که چشم ها کور مي‌‌شود چشم او بينا است. آن روزي که چشم‌‌ها به کار انسان نمي‌‌آيد که روز قيامت است آن چشم بينا است.

«وَ مَنْ حَزِنَ عَلَيهِ لَمْ يحْزَنْ قَلْبُهُ يوْمَ تَحْزَنُ الْقُلُوبُ» کسي که براي امام حسن (ع) قلبش محزون شود و مظلوميت آن امام را در نظر بگيرد؛ هم در زمان حيات و هم در موقع شهادت و آن قضاياي دفن و اينها...، روزي که تمام قلوب محزون است قلب او محزون نمي‌‌شود.

«وَ مَنْ زَارَهُ فِي بَقِيعِهِ ثَبَتَتْ قَدَمُهُ عَلَى الصِّرَاطِ يوْمَ تَزِلُّ فِيهِ الْأَقْدَامُ» کسي که آن حضرت را در بقيع زيارت کند آن روزي که قدم ها بر روي صراط مي‌‌لغزد، اما اين سرمايه، يعني زيارت آن حضرت در بقيع، انسان را در آن وقت حفظ مي‌‌کند و او را از صراط عبور مي‌‌دهد.

بنا بر تحقيق؛ هفتم صفر سالروز شهات سبط اکبر (ع) است. بايد نسبت به امام حسن (ع) مجموعه شيعه و مؤمنين و خصوصا حوزه‌هاي علميه، يک توجه بيشتري کنند و روز هفتم صفر که مطابق با تحقيق، شهادت امام حسن (ع) است را به سوگواري و عزاداري بپردازند، گرچه الآن مرسوم و متعارف اين است که همان 28 صفر که مصادف با رحلت پيامبر اکرم (ص) هست، را به عنوان شهادت آن حضرت قرار مي‌‌دهند.

اما علت اين که روز 28 معروف شده اين است که: مرحوم کليني در الکافي فرموده است «وَ مَضَى فِي صَفَرٍ فِي آخِرِهِ مِنْ سَنَةِ تِسْعٍ وَ أَرْبَعِينَ وَ هُوَ ابْنُ سَبْعٍ وَ أَرْبَعِينَ وَ أَشْهُرٍ» (بحارالأنوار 44: 162، باب 22) مرحوم کليني فرموده در آخر صفر شهادت امام حسن مجتبي (ع) واقع شده.

باز مرحوم مفيد در کتاب مسار الشيعة آورده است : «و لليلتين بقيتا منه... و في مثله سنة خمسين من الهجرة کانت وفاة سيدنا أبي محمد الحسن بن علي بن أبي طالب ع» (مسار الشيعة ص : 47) دو شب که باقي مانده از آخر ماه صفر وفات پيامبر و شهادت امام مجتبي در آن زمان واقع شده.
حالا اينجا نمي‌‌خواهيم وارد جزئيات مسئله شويم که عبارت کليني چگونه است؟

در مورد سن امام مجتبي (ع)؛ بعضي مي‌‌گويند در 47 سالگی و بعضي مي‌‌گويند در 48 سالگی از دنيا رفتند و در اينکه زمان ولادت حضرت، سال دوم هجري در سنه بدر بوده يا سنه سوم هجري بوده، اختلاف وجود دارد.

ابوبصير از امام صادق (ع) نقل مي‌‌کند که امام صادق (ع) فرمود: «سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللهِ وَ عَبْدُ اللهِ بْنُ جَعْفَرٍ عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ مَهْزِيارَ عَنْ أَخِيهِ عَلِي بْنِ مَهْزِيارَ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ ابْنِ مُسْکَانَ عَنْ أَبِي بَصِيرٍ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللهِ(ع) قَالَ قُبِضَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِي(ع) وَ هُوَ ابْنُ سَبْعٍ وَ أَرْبَعِينَ سَنَةً فِي عَامِ خَمْسِينَ عَاشَ بَعْدَ رَسُولِ اللهِ(ص) أَرْبَعِينَ سَنَةً»(الکافي، 1ص461) امام مي‌‌فرمايند: «قُبِضَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِي(ع) وَ هُوَ ابْنُ سَبْعٍ وَ أَرْبَعِينَ سَنَةً فِي عَامِ خَمْسِينَ» در سال پنجاه هجري در حالي که 47 سال حضرت داشتند به شهادت رسيدند.

صاحب کتاب تثبيت الامامة آورده است: شهادت امام حسن (ع) در هفتم صفر است، آن چه که مهم است نويسنده اين کتاب از أحفاد امام حسن (ع) است. «قاسم ابن ابراهيم رسي» در بعضي از نسخه ها «برسي» هم نوشته اند که ايشان معاصر با امام کاظم (ع) بوده و متوفاي 246 هجري قمري است. در اين کتاب تصريح کرده که شهادت امام حسن (ع) در هفتم صفر است «توفي في السابع من شهر صفر».

«قاسم ابن ابراهيم رسي» مورد توثيق رجاليين مثل نجاشي و بزرگان رجال است.

بزرگان از فقها مثل صاحب جواهر و شهيد اول و کاشف الغطاء در کتاب کشف الغطاء و بزرگان از محدثين مثل کفعمي در مصباح، و پدر شيخ بهائي و خود شيخ بهائي و مرحوم مجلسي در بحار و مرحوم بحراني در عوالم و مرحوم محدث قمي در الانوار البهية (رحمهم الله) و امثال اينها که تعدادشان هم زياد است و در بين آنان فقهاي بزرگ مثل صاحب جواهر و کاشف الغطاء و مورخين و محدثين بزرگ هستند، همه تصريح بر هفتم صفر دارند.

مرحوم والد ما (رضوان الله عليه) نقل مي‌‌کردند که مرحوم محقق حائري موسس حوزه، روز هفتم صفر را خيلي تأکيد داشتند و از قديم الايام، هم حوزه تعطيل مي‌‌شده و هم بازار تعطيل مي‌‌شده است.

إن شاء الله بتوانيم در هفتم صفر، عزاداري شايسته‌‌ای هم در اين رابطه داشته باشيم و خداوند به همه ما توفيق بيشتري عنايت بفرمايد.

۳۹۹ بازدید

فضیلت امام صادق
در تاریخ ۲۲ دی ۱۳۹۴ و ساعت ۱۲:۲۵

امام صادق(ع) رئيس مذهب و صاحب مذهب ماست؛ و ما افتخار داريم که اين مذهب، عنوان مذهب جعفرى را دارد. واقع اين است که ما آنطور که بايد و شايد، ائمه‌مان را نشناخته‌ايم. مراتب و مقاماتي که آن بزرگان نزد خداوند دارند را نشناخته‌ايم. گاه برخي حرف‌ها يا نظرياتى نيز از بعضى‏ افراد صادر میشود، که براى انسان خيلى رنج آور است و اين بزرگان را به اندازه‌ افراد معمولي، تنزل می‏دهند. فقه را ملاحظه کنيد که چه اندازه از امام صادق(ع) روايت داريم؟ از اول فقه ـ کتاب الطهارة ـ تا آخر آن که کتاب الديات باشد از امام صادق(ع) حديث داريم؛ آنهم نه يک حديث و دو حديث، بلکه احاديث فراواني داريم؛ فقط در باب حج، زرارة به امام صادق(ع) عرض می‏کند که من چهل سال است احکام حج را از شما سؤال می‏کنم و هنوز تمام نشده است؛ خانه‏ اى که اعمال محدودى دارد، چرا بايد اين همه احکام داشته باشد و اين مقدار زمان طول بکشد؟ حضرت فرمودند: چه انتظارى داري! اين خانه دو هزار سال قبل از آدم، محل طواف بوده است و تو با چهل سال مي‌خواهي احکام آن را متوجه شوى و بفهمى!. اين نسبت به فروع است. در اعتقادات نيز از توحيد گرفته تا معاد، ملاحظه کنيد که چه مقدار روايت از امام‌ صادق(ع) نقل شده است؛ که انسان وقتى بخواهد تصور کند اين همه معلومات از يک آدم معمولى قابل صدور است، امکان ندارد که تا شخصي به مبدأ وحي متصل نباشد و به علم بارى تعالى مؤيّد نباشد، چنين مواردي را بتواند پاسخ گويد. اگر از فقيهى که تمام عمرش را در فقه گذرانده است مسأله‌اي فقهى سؤال شود، غالباً می‏گويند بايد مراجعه مجدد بکنند و بعد، نسبت به آن اظهار نظر کنند.

۳۸۳ بازدید

سیره اهل بیت در برخورد با علمای اهل عامه
در تاریخ ۲۶ دی ۱۳۹۴ و ساعت ۱۰:۰۱

ما بايد در مسئله وحدت بين مسلمين، برويم ببينيم كه سيره خود ائمه معصومين (ع) در زمان خودشان با اهل سنت به چه نحوى بوده است؟ آيا سيره آنها به اين نحو بوده كه از مبانى محكم دينى و شيعى تنزل و تنازل مى‌‌كردند يا اينکه نه، در مباني ديني قرص و محكم بودند اما با اهل سنت نزاع و مشاجره نمى‌‌كردند، نزاعى كه موجب تفرقه بين مسلمانها بشود؛ بلكه در مساجد آنها مى‌‌رفتند، پشت سر آنها نماز مى‌‌خواندند، در تشيع جنازه امواتشان شركت مى‌‌كردند، از مريض‌هايشان عيادت مى‌‌كردند. حال، ببينيد امام صادق(ع)  خودش به ابوحنيفه فرموده كه تو يك حرف از قرآن نمى‌‌فهمى، و آن را هم خيلى محكم بيان مي‌فرمودند. من يادم است که در يك جلسه‌اى يكى از اين روحانيون به مناسبت وحدت بين شيعه و سنى صحبت مى‌‌كرد و من نيز حضور داشتم؛ متأسفانه در آن جلسه آن آقا گفت: ابوحنيفه هم فقيهى بوده مثل ساير فقها، او به دنبال اين نبوده كه در مقابل امام صادق(ع) و مكتب اهل بيت(ع) باشد؛ او هم مجتهدى بوده و در مسائل فقهى نظر خودش را ذكر مى‌‌كرده است. بعد من به او همين روايت را گفتم؛ و گفتم تو مگر اين روايت را نديدى كه خود امام صادق(ع) از ابوحنيفه سؤال مى‌‌كند كه تو كه هستى؟ تو فقيه اهل عراق هستى؟

اصلاً امام(ع) روى عنوانش اشكال دارد؛ حضرت مى‌‌فرمايد: تو حق اجتهاد و فتوا دادن و فقاهت را ندارى؛ اين كه تو از قرآن چيزى را نمى‌‌فهمى، معنايش اين است كه حتى حق فتوا دادن را نداري، چيزي از قرآن نمي‌فهمي. به هر حال، ما نيز بايد همين روش را داشته باشيم؛ و نسبت به اعتقاداتمان خيلى بايد محكم باشيم. گاه در ذهن بعضی ‏ها مى‌‌آيد و مى‌‌گويند همانطورى كه آنها اعلام كردند و گفتند از شيعه مى‌‌شود تقليد كرد، در زمان مرحوم بروجردى قدس سره فتواى معروفى كه شيخ شلتوت داد، از اين طرف هم اعلام شود كه از ائمه آنها مى‌‌شود تبعيت كرد. اين حرف باطلى است؟! ما اصلاً آنها را فقيه نمى‌‌دانيم؛ ما اصلاً فقه آنها را غير صحيح مى‌‌دانيم؛ اين هم از روي تعصب نيست و بلکه روى مبانى فقهي و بر پايه قرآن و سنت قطيعه پيامبر (ص) است. بله، مگر مواردى كه روايات متواتره‏اى كه از پيامبر (ص) وجود دارد و ما نيز آنها را داريم، اگر طبق آن عمل كرده باشند، قبول است، قبول است؛ و الا اكثر عمل آنها مبتنى بر آرا و اعتبارات ظنيه و قياسى است كه خود اينها دارند؛ و لذا، وقتي تاريخ را ببينيد، اين كه اينها اتفاق كردند بر يكى از مذاهب اربعه، براى اين بود كه اعتبارات ظنيه بسياري به فقه آنها راه پيدا كرده بود و فقه‌شان را متلاشى كرده بود؛ گفتند بياييم يكى از اين چهار تا را ميزان و ملاك قرار دهيم. مطابق اين بيان امام صادق (ع) اينها قرآن را نمي‌فهمند و نمي‌توانند از آن استنباط کنند؛ آيات الاحكام را ببينيد؛ مثلاً فرض كنيد از مواردى كه در قرآن آمده است، آيه شريفه 30 و 31 سوره نور است که « قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَ يَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِكَ أَزْكَى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ» تا مى‌‌رسد به اينكه «وَ قُلْ لِلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ »؛ که ما روايت معتبرى از امام باقر (ع) داريم كه هر جا در قرآن مسئله حفظ الفرج آمده، مراد زناست مگر در اين آيه شريفه؛ اما اهل سنت اين را نمى‌‌گويند و کساني مثل صاحب تفسير روح المعانى شديداً مخالفت مى‌‌كنند که در اينجا هم مراد زناست. چقدر در استنباط حكم فرق مى‌‌كند که «وَ يَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ» را به معناى نگاه به فرج قرار بدهيم يا به معناي زنا قرار دهيم. على اىّ حال، نمى‌‌خواهيم وارد اين بحث شويم؛ شما رواياتى كه در اين باب شش وجود دارد را ملاحظه بفرماييد كه ائمه(ع) چقدر قوياً با اينها برخورد مى‌‌كردند. حالا مسئله غصب خلافت و امامت سر جاى خودش، غير از اين، تصريح ائمه(ع) بر اين بوده كه اينها فقيه نيستند و صلاحيت فقاهت و فتوا را ندارند.

منبع : وسایل الشیعه،‌ ج 27، ص 47

۳۶۱ بازدید

اهمیت و ثمرات یاد خدا 1
در تاریخ ۲۷ دی ۱۳۹۴ و ساعت ۱۰:۴۶

از مباحث مهمي‌كه در اخلاق و مسائل تربيتي بسيار مطرح است، و قرآن كريم و روايات هم نسبت به آن بسيار توجه و تنبّه داده‌اند و حتي متعلق امر واقع شده است، مسئله‌ي ذكر خداست. نسبت به پيامبر عظيم الشأن (ص) در آيات زيادي مي‌بينيم كه خطاب به ايشان امر به ذكر خدا شده است (وَٱذْكُر رَّبَّكَ كَثِيرًۭا). شايد بتوانيم بگوييم يكي از اموري كه همه انبيا به آن مأمور بودند و بر آنها به عنوان يك وظيفه مطرح بوده، مسئله ذكر خداوند تبارك و تعالي است. اگر مي‌بينيم كه پيامبر (ص) نسبت به يك ذكر خاصي در هر روز مداومت داشته يا ساير انبيا بر اذکاري مداومت داشتند، بعيد نيست كه اين به عنوان يك وظيفه براي آنها بوده است، نه به عنوان يك امر راجح. گرچه، ذكر خدا براي افراد معمولي به عنوان امري كه انسان را كمك مي‌كند و رشد مي‌دهد، مطرح است؛ و اگر انجام هم نداد توبيخ و عقابي بر او مترتب نمي‌شود.
اما عرض مي‌كنم از مجموع ادله و آياتي كه در مورد ذكر وارد شده است، اگر كسي بخواهد اين استنباط را بكند بعيد نيست كه پيامبر در هر روزي هفتاد بار مي‌فرمود: «ربّنا لا تكلنا إلی أنفسنا طرفة عين أبداً»  يا در بعضي از روايات دارد كه هر روز مكرّر تكرار مي‌كردند «ثبّت قلبي علی دينك»  اينها بعيد نيست كه بگوييم به عنوان يك وظيفه براي شخص پيامبر (ص) بوده است. البته به اين جهت فقهي کاری نداريم كه آيا وظيفه آنها بوده است يا نه. اما مسئله ذكر و ياد خدا مهم‌ترين و مؤثرترين امر براي رشد اخلاقي و تربيتي انسان است. اذكار مهمه هم در جاي خودش بيان شده است. مهمترين ذكري كه وجود دارد «لا إله إلاّ الله» هست؛ تسبيحات اربعه و ساير اذكار هست؛ نكته‌اي را كه مي‌خواهم عرض كنم و شايد در كلمات بعضي از اهل معنا هم آمده است، اينكه ذكر خداوند يك مقوّم بسيار مهمي‌دارد كه آن را از ذكر بقيه امور جدا مي‌كند؛ و اگر به اين مقوّم توجه كنيم، آن گاه مي‌فهميم بسياری از چيزهايي كه ما به عنوان ذكر خدا تلقّي مي‌كنيم، يك خيال است و بلکه اين ذكر خدا نيست.
 مقوّم ذكر خدا، نسيان ما سوي الله است؛ يعني انسان در مرحله‌اي مي‌تواند بگويد من عنوان ذاكر را دارم و ذكر و ياد خدا داردم كه نسيان ما سوي الله داشته باشد. در موارد ديگر، انسان وقتي مي‌خواهد از يك بزرگي ياد كند، منافات ندارد كه ياد بزرگ ديگر هم باشد؛ اما در مورد ذكر خدا، مقوّم اصلي اين است كه انسان هرچه غير خداست را اصلاً فراموش كند و مدّ نظر قرار ندهد. برايش ارزشي قائل نباشد. كسي با تسبيح دارد ذكر مي‌گويد اما فكرش جايي ديگر است، اين ذكر نيست. نمي‌خواهم بگويم ارزش ندارد و اصلاً هيچ است؛ نه، بالاخره زبان و مقداري از اعضا و جوارح به اين كلمات نوراني متبرك مي‌شود؛ و در همين حدّ، ارزش دارد. اما آن ذكري كه پيامبر و انبيا مأمور به آن بودند و آثار دارد، چنين ذکری نيست. اين روايت را در برخي از كتب؛ منسوب به پيامبر (ص) هست، و حديث قدسي است که پيامبر فرمود: خداوند تبارك و تعالي مي‌فرمايد إذا كان الغالب علی عبدي ذكري اين ذكر كه مقومش نسيان ما سوي الله و غير خداست، خدا هم فرموده است اگر بنده من غالب زمانش ذكر من را داشته باشد و ياد من باشد توليت اموره خودم عهده‌دار امورش مي‌شوم. يعني خدايي كه اين عالم را عالم اسباب و عالم علت و معلول قرار داده است، خداوندي كه ملائكه فراوان را موظف بر هر شأني از شئون تكوين و مخلوقات و موجودات قرار داده است، مي‌فرمايد اگر انسان غالب اوقات خودش مشغول به ذكر و ياد من باشد، خود عهده‌دار امورش مي‌شوم؛ بقيه را اجازه نمي‌دهم در امور او دخالت كنند.
متولي امور شدن، خيلي معنا دارد. ظاهرش همين است كه به ديگران اجازه دخالت در امور اين شخص را نمي‌دهد، مستقيماً خودش عهده‌دار امور است؛ چون اگر باز به اسباب و مسببات و به نزول ملائكه و به حمايت‌هاي معنوي با واسطه بود، ديگر معنا نداشت كه بفرمايد توليت اموره. ببينيد انسان چيست!؟ و خداوند او را چگونه قرار داده است تا بتواند به اين مرحله برسد كه خدا عهده‌دار امور او شود. پس، بايد تا حدّي واقعاً به ذكر بيشتر توجه داشته باشيم. وقتي كه شب موقع محاسبه اعمالمان فرا مي‌رسد و مي‌خواهيم محاسبه اعمال روز را داشته باشيم، حساب كنيم غير از نمازهاي پنجگانه‌اي كه خوانديم كه حالا آنها هم متأسفانه خالي از ذكر خداست، آنها هم متأسفانه روحش از ما گرفته شده است،و بايد حسرت خورد که يك ركعت را بتواند درست انجام دهد؛ غير از اينها چقدر به ياد خدا بوديم؟! چند دقيقه از هفده و هيجده ساعتي كه بيدار هستيم، واقعاً به ياد خدا بوده ايم؟ به ياد خدايي كه مقوم يادش فراموش کردن غير اوست .آيا اصلاً مي‌توانيم غير خدا را فراموش كنيم؟ غير خدا، يعني عزيزترين افراد انسان، بچه، خانواده، پدر و مادر و آنچه كه مورد علاقه خود انسان است.
بايد دائماً دغدغه اين باشد كه خدا كجا و ما كجا؟ قرب خدا كجا و ما كجا؟ دائماً انسان خودش را مذمت كند كه چرا با سرعت در مسير دوری از خدا مي‌رود و خبر ندارد؟ اين را بايد خود خداوند عنايت كند. مراحل ابتدايي ذكر خدا در اختيار ماست؛ اما آن مرحله‌اي كه واقعاً يك مقداري بخواهد عميق و فراگير بشود، در اختيار ما نيست. حالا در بحث جبر و اختيار، و اين حرف‌هاي اصطلاحي و علمي ‌هرچه مي‌خواهند بگويند؛ اين وادي، واديي است كه انسان در ابتدايش با اختيار قدم مي‌گذارد، اما وقتي وارد شد، ديگر لطف و فضل و عنايت خداست؛ هرچه هست، لطف خداست؛ و ما بايد سعي كنيم در اين وادي وارد شويم.
يكي از مصاديق بسيار بسيار زيبا و لطيف توليت اموره اين است كه از حالا به بعد خود خدا دست انسان را مي‌گيرد و به جلو مي‌برد. اين هم يكي از مصاديق تولي امور انسان به دست خداست. بياييم مقداري روي اين مطلب تمرين كنيم؛ كار كنيم. وقتي مشكلي براي ما پيش مي‌آيد، ببينيم ذهن اولي ما متوجه منابع ضعيف دنيوي مي‌شود يا متوجه خدا مي‌شود؟ نوع مردم اينطور هستند كه وقتي از همين اسباب ظاهريه دستشان كوتاه مي‌شود، مي‌روند سراغ خداوند. اين كه ذكر خدا نشد! اگر نگوييم اين کار تحقير و تنقيصي است كه ما خدا را براي آخر کار مي‌گذاريم . بنابراين، ما بايد همه‌ي کارهايي که انجام مي‌دهيم، اين که در اين سلامتي، قادر به تكلم هستيم؛ قادر به راه رفتن هستيم؛ قادر به غذا خوردن هستيم؛ همه را لطف خدا بدانيم. توجه اوّلي‌مان را معطوف به خدا كنيم و خداوند خودش بايد عنايت كند. اميدواريم كه خداوند همه‌ي ما را از اهل ذكر قرار دهد. انشاء الله

۴۲۹ بازدید

تدبر در قول و عمل و عجول نبودن در آن
در تاریخ ۱۹ دی ۱۳۹۴ و ساعت ۱۱:۱۷

يكي از نكاتي كه در زندگي انسان خيلي مؤثر است و رعايتش بسيار نتايج خوبي دارد و عدم رعايتش هم آثار زيانباري در بردارد، كه به تجربه هم ثابت شده، اين است كه انسان در اقوالش و اعمالش، عجول نباشد و تدبير و تفكر در عمل يا قولي كه مي‌خواهد از او سر زند، داشته باشد.
البته اين مربوط به همه حرفه ها و مشاغل و صاحبان علوم است، اختصاص به يك رشته‌اي دون رشته‌اي ندارد.
اين از دستورات دينيمان است كه، انسان وقتي كه مي‌خواهد يك حرفي بزند، ببيند كه واقعاً اين حرف، گفتنش خوب است يا نه؟ آثاري دارد يا نه؟ اگر اين حرف را نزنم چه مي‌شود؟
اين كه در روايات هم داريم كه، از علائم مؤمن «صمت و سكوت» است، يكي از عللش همين است که، مؤمن عاقل هميشه در آنچه كه مي‌خواهد بگويد، فكر مي‌كند و آثار آنچه كه به دنبال حرف و فعل اوست را، در نظر مي‌گيرد.
دايره اين مسئله خيلي وسيع است، مثلاً گاهي اوقات در درس خواندن؛ انسان چه درسي را بخواند، پيش كه بخواند، به چه نحوي بخواند. يا در درس گفتن؛ چه درسي را بگويد، ......
بعضي ها مخصوصاً در زمان ما، قبلاً ‌اينطور بود كه، يك طلبه اهل فضل، چند دوره مقدمات و ادبيات تدريس مي‌كرد، چند دوره معالم و اصول الفقه و شرح لمعه و رسائل و اينها را تدريس مي‌كرد، دوره‌هاي متعدد، آرام آرام، به بحثهاي بالا مي‌رسيد، اما الان فرض كنيد كه، بعضي ها فكر مي‌كنند، چرا به جاي اينكه بگويند: مدرس ادبيات است، خوب به او مي‌گويند مدرس كفايه است، بدون اينكه كتابهاي قبلي را گفته باشد، کفايه را بگويد، ولو اينكه از عهده‌اش هم في الجمله بر بيايد، اما اين بسيار كار اشتباهي است.
در اعمال و رفتار و گفتارمان، بايد با تدبير پيش برويم، تدبير معنايش اين است كه، عمل را آدم مجسم كند، كاري كه مي‌خواهد واقع شود، تا انتهايش را مجسم كند، بگويد حالا من امسال مي‌خواهم كفايه بگويم، فرض مي‌كنم كفايه را دارم مي‌گويم، صد نفر هم مي‌آيند، پايان سال شد، چه گير من آمده؟ چه گير ديگران آمده؟ اينهايي كه من وقتشان را گرفتم، هر روز يك ساعت برايشان اين بحث را گفتم، آيا توانستم بين خود و خدا، آنچه كه درست بوده، بگويم يا اينكه نه مي‌خواستم يك عنواني باشد؟
حالا بياوريم روي بحث خارج، بحث خارج موجود، من بگويم: يك سال بحث خارج داريم. .حالا در حوزه هم بحث خارج عنوان دارد، آيا واقعاً بعد از يك سال، من برنده شده‌ام يا نه؟ اگر واقعاً توانايي و قدرت دارد، که مطالب ديگران را دقيق بفهمد و بيان كند و دقيق هم اشكال كند، اين خيلي خوب است، اصلاً چه بسا وظيفه‌اش هم باشد كه اين كار را انجام دهد. اما اگر در خودش ترديد دارد چه؟
واقعاً اين را به عنوان يك اصل قرار دهيم، در كاري كه ترديد هست، وارد نشويم، تجربه نشان داده، آثار بسيار بدي دارد. در قولي كه ترديد داريم، که اظهار و بيانش آيا فايده دارد يا نه؟ از گفتنش امتناع كنيم. تصرف در قول و عمل نداشته باشيم.
گاهي اوقات از آدم مسئله‌اي مي‌پرسند، بلافاصله مي‌خواهد جواب دهد، بلافاصله مي‌گويد: من كه از كامپيوتر  كمتر نيستم، من بايد زود جواب دهم، چه عيبي دارد، واقعاً خودمان را ادب كنيم، اگر كسي چيزي از ما سوال كرد، بلد هم بوديم، صد در صد هم بلد بوديم، باز با تأني جواب دهيم، اين را مقداري در خودمان پياده كنيم.
من متاسفانه نتوانستم در خودم پياده كنم،  اما اين خيلي براي انسان فضيلت مي‌شود. افرادي را سراغ دارم كه در يك مجلس، وقتي بحث شده، بحث هاي خيلي علمي و عميق، اينها كلمه‌اي حرف نزدند، در حاليكه از تمام اهل آن مجلس قوي‌تر بودند، اين هنر هست.
در يك مجلس كسي از ديگري سوال مي‌كند، من جواب دهم، اين خيلي بد است، از ديگري سوال مي‌كنند، من كه دارم مي‌شنوم، بلافاصله خودم را داخل كنم. اين سبب مي‌شود كه انسان، روحيه تصرعش زياد شود، اصلاً بايد يك كاري كنيم كه، روحيه تصرع در همه امور، در انسان خاموش شود، «الا الي الخيرات». تصرع به نماز اول وقت، تصرع به صدق، تصرع به كار خير، که اين يك چيز ديگري است.
اما در اين امور عادي و متداولي كه تصرع جستن داريم، يعني چه؟ بالاخره از چيزهايي كه مهلك براي انسان است، همين است. بياييم از موارد پايين و جزئي از اينها شروع كنيم، در اينها انسان مي‌تواند تصرع را كم كم از بين ببرد. فكر و تدبير و تأني را در خودمان ايجاد كنيم.
در روايات دارد که، كسي كه عجول است، نادم است، بالاخره پشيمان مي‌شود. الان مي‌خواهيد معامله‌اي را انجام دهيد، خانه‌اي را بخريد، خوب يك مقدار با حوصله، دقت، با تدبير، پيش چند نفر  مي نشينيد، مي‌گويند: كه ده مشتري روي اين خانه هست، آدم را وادار مي‌كنند، زود اقدام كند تا از دست انسان نرود.
اين را شما بدانيد، در اين دنيا انسان اگر بگويد چيزي از كف من رفت، اشتباه است. اصلاً اين فكر كه انسان معتقد باشد، چيزي از امور ظاهري دنيوي را از دست دادم، اشتباه است.
تنها چيزي كه از كف انسان مي‌رود، معنويت و حقيقت و تقوي است. امروز اگر بتوانيم يك قدم، دو قدم، توجهمان را به خدا، تقربمان را به خدا، بيشتر كنيم و نكرديم، اين واقعاً هزاران افسوس دارد. امروز اگر مي‌توانستيم نماز شب بخوانيم و نخوانديم، بدا به حال انسان، اين افسوس دارد، مقام و حتي علم و اعتبار و همه اين چيزها، چيزهايي است كه اگر انسان بگويد از كف انسان رفت، يك تخيلي است، چون چيزي نيست، كه بخواهد از كف انسان برود.
آنچه كه از كف انسان مي‌رود و جاي افسوس دارد، همين مسائل معنوي است و ما اگر بتوانيم با همين حالت تثبت، اين كه در روايات دارد: «لا عقل كالتدبير»، اين كه امير المومنين (عليه السلام) در آن لحظات آخرشان فرموده‌اند: «انهيكم عن التصرع في القول و العمل»، ‌من شما را از تصرع در قول نهي مي‌كنم، بلافاصله آدم يك حرف نزند، بفهمد اين حرفي كه مي‌زند، ممكن است آبروي يك كسي برود، اين حرفي كه مي‌زند، ممكن است افتري باشد، اين حرفي كه مي‌زند، ممكن است يك اختلافي را در يك جامعه ايجاد كند.
كما اينكه مي‌بينيم تريبون دست يك افرادي قرار مي‌گيرد، که هر چه دلشان مي‌خواهد مي‌گويند: نزاع ها و اختلافها به وجود مي‌آيد. خوب اينها را اگر ما فكر كنيم و با تثبت و تدبير جلو برويم، حل مي‌شود ان شاء‌الله، «انما اهلك الناس العجله»، در روايات دارد «ولو عنهم تثبتوا لم يهلك احدٌ» اگر مردم اهل تثبت بودند، اصلاً احدي هلاك نمي‌شد.


منبع : وسائل الشیعه، ج 27، ص 169

۵۳۳ بازدید