pic
pic

پندها و نکته ها

سوال خود را بپرسید
حب دنیا؛ سرمنشأ تمام خطاها
در تاریخ ۱۷ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۳:۴۵

چون هفته گذشته مصادف با شهادت امام سجاد(ع) بود، مرحوم کلینی(ره) يك روايتي را از آن حضرت در اصول كافي نقل كرده، اين روايت را بخوانيم و از آن بهره ببريم. «سُئِلَ عَلِيُّ بْنُ الْحُسَيْنِ(ع) أَيُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّوَجَلَّ؟ فَقَالَ: مَا مِنْ عَمَلٍ بَعْدَ مَعْرِفَةِ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ وَ مَعْرِفَةِ رَسُولِهِ(ص) أَفْضَلَ مِنْ بُغْضِ الدُّنْيَا وَ إِنَّ لِذَلِكَ لَشُعَباً كَثِيرَةً وَ لِلْمَعَاصِي شُعَباً فَأَوَّلُ مَا عُصِيَ اللَّهُ بِهِ الْكِبْرُ وَ هِيَ مَعْصِيَةُ إِبْلِيسَ حِينَ أَبَى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ وَ الْحِرْصُ وَ هِيَ‏ مَعْصِيَةُ آدَمَ وَ حَوَّاءَ حِينَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لَهُمَا فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ فَأَخَذَا مَا لَا حَاجَةَ بِهِمَا إِلَيْهِ فَدَخَلَ ذَلِكَ عَلَى ذُرِّيَّتِهِمَا إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَ ذَلِكَ أَنَّ أَكْثَرَ مَا يَطْلُبُ ابْنُ آدَمَ مَا لَا حَاجَةَ بِهِ إِلَيْهِ ثُمَّ الْحَسَدُ وَ هِيَ مَعْصِيَةُ ابْنِ آدَمَ حَيْثُ حَسَدَ أَخَاهُ فَقَتَلَهُ فَتَشَعَّبَ مِنْ ذَلِكَ حُبُّ النِّسَاءِ وَ حُبُّ الدُّنْيَا وَ حُبُّ الرِّئَاسَةِ وَ حُبُّ الرَّاحَةِ وَ حُبُّ الْكَلَامِ وَ حُبُّ الْعُلُوِّ وَ الثَّرْوَةِ فَصِرْنَ سَبْعَ خِصَالٍ فَاجْتَمَعْنَ كُلُّهُنَّ فِي حُبِّ الدُّنْيَا فَقَالَ الْأَنْبِيَاءُ وَ الْعُلَمَاءُ بَعْدَ مَعْرِفَةِ ذَلِكَ حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَةٍ وَ الدُّنْيَا دُنْيَاءَانِ دُنْيَا بَلَاغٌ وَ دُنْيَا مَلْعُونَة» ؛ از امام سجاد(ع) از بهترين اعمال در نزد خدا سؤال شد؟ امام(ع) فرمود: بعد از معرفت خدا و معرفت رسول خدا -در بعضي از روايات معرفت اهل بيت هم هست- هيچ عملي بالاتر از بغض دنيا نيست.

بغض دنيا، شعبه‌هاي زيادي دارد، و معاصي، شعبه‌هايی دارد. بعد مي‌فرمايد اولين معصيتي كه در برابر خداوند تبارك و تعالي واقع شد؛ «تكبر» است، اولين معصيت را شيطان انجام داد و آن تكبر بود، نافرماني و سر پيچي از فرمان و اطاعت خدا. و دومين معصيت؛ «حسد» است -كه در هفته‌هاي گذشته راجع به حسد هم نكاتي گفتيم-. منشأ قتل پسر آدم، حسادت بود. بعد امام سجاد(ع) مي‌فرمايد آنچه كه تکبر و حسادت ناشي مي‌شود؛ چند چيز است، که امام(ع) هفت صفت را بيان كرده است. «حب النساء» ؛ به اين معنا كه به صورت افراطي يا غير شرعي يا خارج از موازين، انسان نسبت به زنان حبّ پيدا كند. اين ناشي از همان تكبر شيطان و حسد ابن آدم است. «و حبّ الدنيا»؛ دوم حب دنيا، كه مراد از ان را بیان می‌کنیم. سوم «حب رياست» است، انسان علاقه داشته باشد پست و مقامی پيدا كند، رياستی پيدا كند. «و حب الرّاحة»؛ يكي از آثار حسد و كبر، اين است كه انسان راحت طلبی را دوست دارد. أبداً دنبال این نیست كه يك كار سختي انجام دهد. دائماً به فكر راحتي و آسايش و رفاه و مرفه بودن خودش است. اين از چيزهاي است كه كمتر به گوش ما خورده است. گاهي اوقات مي‌گويند فلاني يا خداي ناكرده خود ما؛ رفاه طلب هستيم، راحت طلب هستيم، اما معلوم مي‌شود اين هم يك حبّي پشت سر آن است که ريشه اوست. «و حبّ الكلام» ؛ كسي بخواهد حرف بزند در جايي كه نبايد بزند. اين هم در ما زياد وجود دارد. در جايي كه بايد انسان حرف بزند نمي‌زند، جايي كه نبايد حرف بزند حرف مي‌زند.

«و حبّ العلو» ؛ دائما دنبال اين است كه يك برتري نسبت به ديگري داشته باشد، خانه‌اش برتر باشد، لباسش برتر باشد، وسايلش برتر باشد. «و حب الثروة»؛ امر هفتم حب ثروت زياد و مال است. بعد مي‌فرمايند اينها هفت خصلت است که تمام آنها در حب دنیا جمع می‌شوند. يعني حب نسا، حب رياست، حب راحتی، حب كلام، حب علو، حب ثروت و خود حسد، تمام اینها در حب الدنيا جمع مي‌شود. يعني كسي كه حب دنيا دارد، حسد هم دارد، كسي كه حب دنيا دارد، كبر هم دارد. كسي كه حب دنيا دارد، حب النسا هم دارد، حب الراحه دارد، حب العلو، حب الرياسه و همه اينها را دارد. بعد امام(ع) جمله‌ای را بیان می‌فرمایند که اين جمله يك جمله‌ي معروفي شده است، که امام(رض) مكرر در صحبتهايشان به مسئولين، به طلبه‌ها، به مردم و به همه تذكر مي‌دادند؛ «حب الدنيا رأس كل خطيئة» ؛ بر حسب فرمايش امام سجاد(ع) اين كلام تمام انبياء است و تمام ائمه معصومين(ع) است. همه اینها به اين مطلب تصريح كرده‌اند كه حب دنيا رأس تمام خطاهاست، رأس تمام بدبختي‌هاست. در اين روايات؛ «حب الدنيا» را ملاحظه كنيد. تعابير خيلي عجيبي در آن وجود دارد. اميرالمؤمنين(ع) مي‌فرمايند «حب الدنيا رأس الفتن و اصل المحن» ؛ رأس تمام اختلافها و تمام فتنه‌ها حب دنیاست. حالا چه فتنه‌اي كه در يك خانواده‌ي كوچكي هست، یا فتنه‌اي كه در يك شهر است، یا فتنه‌اي كه در يك جامعه است، در يك نظام فتنه‌اي به وجود مي‌آيد، ريشه‌اش حب دنياست. ریشه‌ی فتنه‌ها به اين برمي‌گردد كه این اشخاص و افراد را حب الدنيا احاطه كرده و حب الدنياي خودشان را به كار مي‌برند.

اميرالمؤمنين مي‌فرمايد: «انك لم تلقي الله سبحانه بعمل أضر عليك من حب الدنيا» ؛ روز قيامت وقتي مي‌خواهي خدا را ملاقات كني، هيچ عملي ضررش براي انسان بالاتر از حب دنيا نيست. باز در يك روايت ديگر دارد كه «حب الدنيا يفسد العقل و يصم القلب عن سماع الحکمة» ؛ يك نفر آدم عاقلي است، اما وقتي خدايی ناكرده گرفتار حب دنيا شود، ديگر عقلش فاسد مي‌شود و از عقلش نمي‌تواند بهره ببرد. اگر كسي عقلش فاسد شد، اين ديگر كارهايی انجام مي‌دهد كه أصلا توجه ندارد به اينكه آثار اين كارها چيست، چه ضررهاي به مجموعه وارد مي‌كند، چه ضررهاي به دين وارد مي‌كند، كاري به اين چيزها ندارد. حب دنيا كه انسان را احاطه كند، تمام انبياء هم بيايند اين شخص را موعظه كنند اثري ندارد. حب دنيا چنين آثاري دارد كه انسان را از تأثير پذيري در موعظه محروم مي‌كند. اگر يك وقت جايی نشستيد و يك منبري بالاي منبر بود و موعظه مي‌كند، به خودمان نگاهي كنيم ببينيم اگر واقعا بر ما اثر نمي‌كند واقعا بر حال خودمان بترسيم. اگر موعظه بر انسان اثر نكند، حالا موعظه از هر كسي كه مي‌خواهد باشد، يكي از اسباب آن؛ اين است كه گرفتار حب دنيا شده است. صاحب مستدرك در لب اللباب از قطب راوندي نقل می‌كند كه عيسي بن مريم(علي نبيناوآله و عليه‌السلام) فرمود: «قَسْوَةُ الْقُلُوبِ مِنْ جَفْوَةِ الْعُيُونِ وَ جَفْوَةُ الْعُيُونِ مِنْ كَثْرَةِ الذُّنُوبِ وَ كَثْرَةُ الذُّنُوبِ مِنْ حُبِّ الدُّنْيَا وَ حُبُّ الدُّنْيَا رَأْسُ كُلِّ خَطِيئَة» ؛ قساوت قلب؛ از خشك شدن چشم هاست. كسي كه اهل گريه نيست، كسي كه نه به حال خودش مي‌گريد و نه به حال جامعه‌اش اشك مي‌ريزد، حالا بگويند آن طرف دنيا دارند قتل عام مي‌كند، برايش فرقي نكند، بگويند يك قطره خوني از بيني يك انسان بيگناه ريخته شد برايش فرقي نكند، اين قساوت قلب می‌آورد.

معناي قساوت قلب همين است. حالا گاهي اوقات انسان گريه مي‌كند فرض كنيد مصيبتي را مي‌شنود، پاي منبري نشسته اين قدر انسان گريه مي‌كند، به نظر مي‌رسد حضرت عيسي اين را نمي‌خواهد بگويد. اگر انسان در تنهايي نشست و واقعا از خوف خدا و از بيچارگي خودش و از عجز خودش و از خوف از سوء عاقبت خودش اشك ريخت، اين معلوم ميشود كه مورد توجه قرار گرفته است، كه خيلي از ماها از اين مسئله محروم هستيم. آیا شده شبي بيدار شويم -كاري به نماز شب و اينها هم نداشته باشيم-، چند لحظه‌اي انسان بنشيند و به حال خودش در نيمه شب گريه كند و اشك بريزد. اصلا چنين مسائلي به فكر ما نمي‌آيد. حضرت عیسی(ع) مي‌فرمايد قساوت قلب، از خشك شدن چشم هاست، خشك شدن چشم ها، به خاطر گناه زياد است و گناه زیاد بخاطر حب دنیاست. چقدر اينها مرتبط به هم هست. كسي كه حب دنيا دارد بخاطر اين است كه گناه زياد كرده است، منشأ گناه زياد، حب دنياست. اين مشكلاتي كه الان در زمان ما وجود دارد؛ انسان اگر بگردد واقعا ريشه خيلي از فتنه‌ها و حرف ها به حب دنيا برمي‌گردد. يك جمعي مي‌خواهند جمعي را كنار بزنند، تا اينها بروند در اين مسند بنشينند. از هر عنواني براي از بين بردن آنها استفاده مي‌كنند، از اين كه اينها بي لياقت هستند، اينها ضعيف هستند، اينها متحجر هستند، تا اينكه مي‌رسانند به اينكه اينها اصلا از اسلام خبري ندارند. چه مي‌شود كه يك انسان به راحتي يك انساني را از اسلام خارج كند؟ مگر اين آسان است؟!! يك انساني كه شصت هفتاد سال سر سفره امام زمان(ع) بوده، صاف بگوييم ايشان أصلاً دين ندارد.

اين متأسفانه خيلي در زمان ما رايج شده است. تا حالا در اين محدوده بود که ميگفتند تقوا ندارد، خيلي خوب در اين محدوده بود مي‌گفتيم بينش ندارد. اما حالا گاهي اوقات انسان مي‌شنود كه مي‌گويند دين ندارد. اين براي چيست؟ اگر انسان ريشه این را دنبال كند؛ به اين حب الدنيا بر ميگردد. هرگروهي نسبت به گروه ديگر همينطور است. نمي‌خواهيم بگوييم الان يك دسته فقط هستند، يك دسته نيستند. راه روشن است و تكليف هم روشن است، ما يك دين جامعي داريم، يك دين بسيار بسيار عزيزي داريم، يك انقلاب بسيار مقدسي داريم، بايد اين انقلاب را حفظ كنيم. امروز اگر من بخواهم عده‌اي را به بهانه‌ها يا به تخيلات يا به برداشتهاي شخصي خودم، حالا گاهي اوقات انسان از يك شخصی برداشت شخصي مي‌كند، بياييم اينها را از صف انقلاب خارج كنيم، فقط بگویم من در صف انقلاب هستم، اين به حب دنيا بر مي‌گردد. كي گفته فقط من در صف انقلاب هستم؟! كسي كه خودش مي‌گويد ما اصول را قبول داريم، ضوابط را قبول داريم، چارچوب را قبول داريم، نظام را قبول داريم، اصل ولايت فقيه را قبول داريم، مرجعيت را قبول داريم، بايد قبول كنيم اینها در دائره انقلاب هستند. البته متأسفانه تذبذب و چند چهرگي و چند پهلو حرف زدن وجود دارد. كسي نمي‌خواهد اين را انكار كند، ولي اين كه انسان زود در مورد ديگران قضاوت كند، مخصوصا حوزه ما، طلبه‌ها خيلي بايد مراقب باشند. امروز كاري كه در حوزه انجام مي‌شود، اين الگو مي‌شود براي ديگران. چرا ما الان شاهد هستيم كه يك آدم وهابي خبيث، نسبت مرجع تقليد شيعه يك عنوان بسيار بسيار بدي را بکار می‌برد كه انسان جرأت نمي‌كند بيان كند. تازه در مورد يك آدم عادي هم جرأت نداریم بیان کنیم. چرا مي‌آيد اين را در يك جمع عمومي مطرح مي‌كند؟!

اين نسبتي كه داده نه بعنوان يك شخص داده است، می‌خواهد بگوید نهاد مرجعيت شيعه اين چنين است. اينها يك مقدارش به اين تشتّت ها و بگومگوها و حرفهايی كه در داخل خود حوزه ما وجود دارد برمي‌گردد. ما طلبه‌ها در حوزه نبايد جلوتر از بزرگان تصميم بگيريم، ما در حوزه تابع مراجع هستيم، تابع رهبري هستيم، ببينيم آنها چه مي‌گويند، هرچه آنها گفتند ما عمل مي‌كنيم. يك طلبه‌اي كه در حد بسيار معمولي است -خودم را عرض مي‌كنم-، من قضاوت كنم كه اين مرجع كذا، آن مرجع كذا، ما وارد اين ميدان نشويم، هرچه بزرگان حوزه گفتند همان را بپذيريم. اين روايات «حب دنيا»؛ رواياتي است كه خيلي تأمل در آن لازم است، اگر بخواهيم خودمان را اصلاح كنيم. عرض كردم اگر از حوزه اخلاق بيرون بيايد، در جامعه هم اين اخلاق منتشر مي‌شود، اگر خداي ناكرده حوزه در اين جهت نتواند قدم هاي قوي بردارد، ما چه انتظاري داريم كه جامعه، جامعه‌ي درستي باشد! مراقب باشيم حرف زدن‌هايمان، عمل كردهايمان، اينها روي چه ميزاني انجام مي‌شود؟! در اين روايت حضرت مي‌فرمايند «حب الدنيا رأس كل خطيئة» . بعد حضرت عیسی(ع) در ادامه مي‌فرمايد «وَ أَوْحَى اللَّهُ تَعَالَى إِلَى دَاوُدَ ع إِنْ كُنْتَ تُحِبُّنِي فَأَخْرِجْ حُبَّ الدُّنْيَا مِنْ قَلْبِكَ فَإِنَّ حُبِّي وَ حُبَّهَا لَا يَجْتَمِعَانِ فِي قَلْب‏» ؛ خداوند به حضرت داود(ع) وحي كرد كه اگر تو مرا دوست داري، حب دنيا را از قلبت بيرون كن. چه كسي حب دنيا دارد؟ كسي كه دائما به فكر اين است كه زندگي‌اش را توسعه دهد، مقامش را توسعه دهد، اعتبارش را توسعه دهد، ديگري را بكوبد براي اينكه خودش بالا بیاید. اينها مي‌شود حب دنيا. همه‌اش در فکر غذاهاي چرب و نرم است -اين يك قسم يقين داريم كه در ما حوزويها نيست ولي- آن كسي كه دنبال اين است كه هر روز چه غذايی بخورد و امروز چه گوشتي استفاده كند، اينها همه از مصاديق حب دنيا و راحت طلبي است.

كساني حب دنيا ندارند كه قانع باشند. حالا اگر در خانه اجاره‌اي بود زندگي مي‌كند، در خانه ملكي هم باشد زندگي مي‌كند، امروز اگر نان و ماست باشد مي‌خورد، كباب هم باشد مي‌خورد، برايش فرقي نكند. اما اگر دائماً در فکر اين باشد كه هر روز وضع غذايش بهتر، وضع زندگيش بهتر و مرفه‌تر، وضع ماشينش بهتر، اين مي‌شود حب دنيا. اين نكته را عرض كنم؛ غالبا حب دنيا را از تعلق استفاده مي‌كنند، مي‌گويند تعلّق مي‌شود حب دنيا. يعني اينكه انسان دائما در فكر باشد يك چيزي را خوشش بيايد علاقه‌اي به آن داشته باشد. اما از روايات استفاده مي‌شود حب دنيا وسيعتر از اين است. ممكن است تعلقي هم نباشد، اما انسان در فكر آن باشد. همين كه انسان در فكرش باشد، چيزي هم الان موجود نيست، حب دنیاست. تعلق جایي است كه يك چيزي موجود است، انسان يك مقامي دارد، خودش را به آن مقام پاي بند كند، حاضر شود دينش را بدهد مقامش را از دست ندهد، اين يكي از مصاديق حب دنياست. اما اين كه انسان به فكر اين باشد كه زندگي‌اش توسعه پيدا كند، به فكر این باشدکه سفره‌اش هر روز فرق كند، اين هم حب دنياست و لو هنوز چيزي نيست تا بخواهد به آن تعلق هم پيدا كند. اگر انسان به خدا علاقه دارد؛ كه اين در كلام امام صادق(ع‌) است «اللَّهُم‏ ... ارْزُقْنِي حُبَّكَ وَ حُبَّ كُلِّ مَنْ أَحَبَّكَ وَ حُبَّ كُلِّ عَمَلٍ يُقَرِّبُنِي إِلَى حُبِّك‏» ؛ بايد حب دنيا را از قلبش خارج كند. خداوند خودش فرموده «فَإِنَّ حُبِّي وَ حُبَّهَا لَا يَجْتَمِعَانِ فِي قَلْب‏» ؛ حب خدا با حب دنيا باهم جمع نمي‌شود.

همان روايتي كه ابتدا از امام سجاد(ع) خواندم در آخرش دارد «وَ الدُّنْيَا دُنْيَاءَانِ دُنْيَا بَلَاغٌ وَ دُنْيَا مَلْعُونَة» ؛ دو نوع دنيا داريم؛ «دنیای بلاغ»؛ که در روايات دارد به معناي كفايت است، دنيايي باندازه‌ای كه انسان را کفایت كند، يك زير اندازي باشد انسان بنشيند، سر پناهي باشد انسان زندگي كند، به اندازه كفايت اين دنيا عيبي ندارد. به اين اندازه انسان، امروز بايد برود كار كند و خرج زن و بچه‌اش را در بياورد. به اين اندازه؛ هم جايز است و هم رجحان دارد. اما «دنیای ملعون»؛ دنيايي كه آدم دنبالش بيفتد، حب رياستش را بخواهد، حب ثروت، حب علو، و حب راحتي اينها را پيدا كند و دنبالش باشد، اين ملعون است. اميرالمؤمنين(ع) هم باز در يك جايی راجع به دنيا مي‌فرمايند «فَإِنَّهَا دَارُ بُلْغَةٍ وَ مَنْزِلُ قُلْعَة»؛ محل كفايت است، به اندازه كفايت انسان بايد از اين دنيا براي خودش بهره ببرد. اميدواريم كه خداوند متعال؛ حب دنيا را از قلوب همه ما خارج بفرمايد.

منبع : اصول کافی، ج 2، ص 131

۲۴۸ بازدید

توجه به ایمان مفروض بر اعضا و جوارح
در تاریخ ۰۴ اسفند ۱۳۹۴ و ساعت ۱۰:۵۳

در این روایت هفتم از ابواب جهاد النفس باب دوم، امیرالمؤمنین علیه السلام به محمد بن حنفیه فرمود: «یا بنی لا تقل ما لا تعلم بل لا تقل کل ما تعلم»، دو دستور مهم که هر دو مخصوصاً‌ برای ما طلبه‌ها حیاتی است، آنچه را که نمی‌دانیم نگوئیم و همه‌ی آنچه را هم که می‌دانیم نگوئیم، این دو تا دستور بسیار مهم است.

استدلالی که امیرالمؤمنین در این روایت دارند این است که این جوارحی که خدای تبارک و تعالی در اختیار انسان قرار داده را، روز قیامت از آنها سؤال می‌کند نسبت به آنچه که نمی‌دانسته حرفی زده و حتی نسبت به آنچه که می‌داند و می‌گوید، در روز قیامت مورد سؤال قرار می‌گیرد، آیاتی را حضرت اینجا مورد استدلال قرار می‌دهند و بیان می‌کنند نظیر آن روایت مفصلی است که قبلاً خواندیم.

امام علیه السلام می‌فرماید: «فهذا ما فرض الله علی جوارحک»؛ این چیزی است که خدا بر جوارح تو واجب کرده. که باز تأکید می‌کنم که ما از این مطلب بسیار بسیار غافلیم که آنچه خدا بر دست ما واجب کرده، بر زبان ما واجب کرده، بر گوش ما واجب کرده، بر چشم ما واجب کرده، گاهی اوقات انسان پای تلویزیون نشسته و تلویزیون را می‌بیند واقعاً سؤال کنیم که الآن جارحه‌ی چشم به آنچه که خدا بر او واجب کرده عمل می‌کند یا به خلاف او عمل می‌کند؟!

گاهی واقعاً آدم می‌رسد به این نتیجه که خلاف آنچه را که خدا واجب کرده می‌بیند. یک فیلم شبهه‌ داری هم پخش می‌شود، خیلی مهم است در نگاه‌مان، یاد این باشیم که خدا چه چیز بر این نگاه واجب کرده؟ در شنیدنِمان، در دستمان، در حرکت کردن به سوی مکانی، اگر ما مراقبت کنیم، خیلی از مشکلاتمان حل می‌شود و خیلی تهذیب پیدا می‌شود، راه تهذیب نفس همین است که ما ببینیم خدا بر این جوارح انسان چه چیز واجب کرد،ه این را مراقبت کنیم که پیاده شود.

اینکه حالا انسان چله‌نشینی داشته باشد، یک اذکار مخصوصی را شروع کند و مداومت بر آن داشته باشد (که البته این هم در روایات داریم مداومت بر بعضی اذکار)، این بر حسب آنچه که در بعضی روایات آمده، اینها اثر دارد، ولی قبل از همه‌ی اینها مهم همین است که چشم به کجا نگاه می‌کند، چطور نگاه می‌کند، نگاه غضب آلود؛ حتی گاهی اوقات انسان نسبت به اولاد و بچه‌های خودش ممکن است نگاه غضب‌آلود کند، بعد از خودش بپرسد که من الآن چشم را در همان ما فرض الله علیه استعمال کرده‌ام یا خیر؟!

زبان که واقعاً واویلاست، بقیه‌ی اعضا و جوارح تا یک حدّی شاید قابل کنترل باشد، اما زبان خیلی مشکل است، انسان زبان را رها می‌کند، صبح که از خواب بیدار می‌شود تا شب که می‌خوابد، زبان چقدر از این مسیر ما فرض الله علیه خارج شده! اینها را آدم مراقبت کند، حضرت می‌فرمایند: «فهذا ما فرض الله علی جوارحه فاتق الله یا بُنیّ و استعملها بطاعته و رضوانه»؛ این جوارح را در اطاعت و رضوان خدا به کار ببر.

مرحوم والد ما از پسر مرحوم صاحب مفاتیح (مرحوم حاج شیخ عباس قمی) نقل می‌کردند، ایشان می‌گفت یک وقتی برای پدرم یک دارویی آورده بودند که نیاز به هم زدن داشت. پدرم دستش تمیز بود با انگشتش شروع کرد به هم زدن، من گفتم چرا با این؟ من الآن قاشق می‌آورم برای شما، گفت اینقدر من با این انگشت روایت و حدیث نوشتم که قطعاً این در شفاء اثر دارد!

ببینید چقدر یقین! آدم به این مرحله برسد که اطمینان دارد به اینکه این انگشت در طول عمری که در اختیارش بوده، در رضای خدا و در اطاعت خدا مصرف شده، «و إیاک أن یراک الله تعالی ذکره عند معصیته»؛ مراقبت کن مبادا خدا تو را ببیند در حالی که معصیت می‌کنی، این گناه که از انسان سر می‌زند؛ چه باطنی و چه واقعی، حقیقتی دارد که انسان از آن خبر ندارد، هر گناهی، فرق نمی‌کند گناه چی باشد. هر گناهی بسیار باطن بدی دارد. «ایاک أن یراک الله تعالی ذکره عند معصیته أو یفقدک عند طاعتک»؛ آنجایی که باید خدا را اطاعت کنی خدا تو را نبیند و تو مفقود باشی، «فتکون من الخاسرین»؛‌ زیانکار خواهی بود.

۲۵۳ بازدید

منزلت مؤمنان در نزد خداوند
در تاریخ ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۰۹:۵۶

مرحوم فيض كاشاني در كتاب وافي جلد پنجم روايتي دارند؛ وافي هم انصافاً از كتاب‌هاي بسيار بسيار نفیسی است، مخصوصاً بيان‌هايي كه مرحوم فيض در وافي دارد. مي‌دانيد كه روايات كتب اربعه را مرحوم فيض آورده و تشريح كرده، در جلد پنجم صفحه 733 روايتي را از كافي نقل مي‌كند و مي‌فرمايد «محمد بن يعقوب عن عدة من الأصحاب عن البرقي عن اسماعيل بن مهران عن ابي سعيد القماط عن ابان بن تغلب عن أبي جعفر عليه السلام قال» امام باقر عليه السلام فرمود «لما اسري بالنبي(ص)قال» وقتي پيامبر به معراج رفت، خطاب به خداي تبارك و تعالي عرض كرد «يا رب ما حال المؤمن عندك» حال مؤمن در نزد شما چگونه است؟ يعني مؤمن در نزد خدا چه جايگاهي دارد؟ حالا اينكه خدا اين همه انبياء را فرستاده، وجود مبارك پيامبر را فرستاده،‌ كتب آسماني را فرستاده، حالا يك انساني اينها را قبول كرده و مؤمن شده. رسول خدا سؤال مي‌كند كه اين در نزد شما چه ارزشي دارد؟ به عبارت ديگر اين ايمان براي خود انسان ارزش فراواني دارد و بالأخره اين را به سعادت مي‌رساند، ايمان انسان هر چه قوي‌تر باشد نفعش به خود انسان برمي‌گردد، يكي از چيزهايي كه ما از آن غافل هستيم، فكر مي‌كنيم مسلمان هستيم بحمدالله، خدا را شكر و بايد هم هميشه بگوييم «الحمدلله الذي هدانا لهذا و ما كنا لنهتدي لو لا أن هدانا الله» ايمان و ولايت ائمه طاهرين عليهم السلام را داريم اما غافليم از اينكه اين را بايد تقويت كنيم! اين را بايد روز به روز قوي‌تر و محكمتر كنيم، چون اين يك وادي‌اي هست كه يك حدّ يقفي ندارد كه بگوئيم تا اين مقدار ما ايمان داريم و تمام شد! لذا اين نفعش به انسان برمي‌گردد، حالا آنچه كه رسول خدا در اين روايت از خداي تبارك و تعالي سؤال مي‌كند كه به توضيح من اينست كه حالا اين انسان آمده حرف شما و دستور شما را گوش كرده و به قرآن و رسول و ... ايمان آورده اين چه شأني در نزد شما دارد؟ «قال يا محمد من أهان لي ولياً فقد بارزني بالمحاربة» اگر كسي يك وليّ‌اي از اولياي من را، (ولي يعني هر مؤمني) اگر كسي به يك مؤمن اهانت كند اين جنگ با من كرده! اين با خدا حرب مي‌كند «و أنا أسرع شيئٍ إلي نصرة اوليائی» من زودتر از هر چيزي به كمك او مي‌روم، به نصرت اولياء خودم مي‌روم «و ما تردّدت عن شيءٍ أنا فاعله» چيزي كه منِ خدا انجام مي‌دهم در هيچ چيزي تردّد نكردم، تردد نه به معناي ترديدي كه ما داريم! يعني وقفةٌ مائي هم در آن ايجاد نكردم، خواستم آسمان را خلق كنم با يك اراده كن فيكون،‌ زمين را، عالم را، انسان را، همه موجودات را، در تمام اينها وقفةٌ مائي در تحقق ـ آن هم نه در اراده ـ‌ ايجاد نشد! فقط تنها چيزي كه ممكن است وقفةٌ مائي در آن ايجاد شود «كتردّدي عن وفات المؤمن» آنجايي كه مي‌خواهم جان يك مؤمن را بگيرم «يكره الموت و أكره مساءته» او از مُردن بدش مي‌آيد و من هم اذيت كردن او و اينكه چيزي كه بدش مي‌آيد را به سرش بياورم كراهت دارم. تردّدي يعني وقفه‌ي در تحقق و نه در اراده. لذا در روايات قبض روح مؤمن هست كه آماده‌اش مي‌كنند براي قبض روح. گاهي اوقات اين روح را تا نزديك سر و گردنش قبض مي‌كنند و دوباره به بدن برمي‌گردانند، آماده مي‌كنند، اين ترددّي شايد آماده كردني باشد كه الآن هم واقع مي‌شود و در روايات قبض روح وجود دارد منتهي عرض كردم معنايش ترديد نيست.

بعد مي‌فرمايد «و إن من عبادي المؤمنين من لا يصلحه إلا الغناء» بعد خدا مي‌فرمايد بندگان من چند گروهند، بعضي از بندگان مؤمن من غير از غناء مصلحتشان نيست، مصلحتشان اينست كه آدم‌هاي مرفه و ثروتمندي باشند كه ايمانشان را حفظ كنند «ولو صرفته إلي غير ذلك لهلك و إن من عبادي المؤمنين من لا يصلحه إلا الفقر» از عباد مؤمن من كساني هستند كه «لا يصلحه إلا الفقر ولو صرفته إلي غير ذلك لهلك» «و ما يتقرّب إليّ عبدي بشيءٍ أحب إليّ مما افترضت عليه» بعد هم خدا مي‌فرمايد انسان مؤمن اگر بخواهد به من تقرّب پيدا كند هيچ چيزي براي تقرّب به من احبّ از انجام واجبات نيست. گاهي اوقات بعضي‌ها كه دنبال سلوك معنوي هستند و مي‌خواهند در وادي سير و سلوك بيفتند، دنبال اين هستند كه چه ذكري را انجام بدهيم، چه راهي را طي كنيم، چه عملي را انجام بدهيم؟ در حالي كه اينها غافل‌اند از اينكه آيا واجبات‌شان را انجام مي‌دهند يا نه؟ انسان اول بايد خيالش از اين راحت باشد، واجباتي كه الآن براي ما هست از واجبات شخصي، سياسي، اجتماعي، از كمك كردن به ديگران و ياري ضعفاء، برآوردن حاجات ديگران كه بعضي از اينها در حدّ وجوب است، خود اين نماز، من گاهي اوقات فكر مي‌كردم در همين عمر متوسطي كه تا حالا داشتيم، آيا همه وضوهايي كه براي نماز گرفتم درست بوده يا نه؟ آيا همه نمازهايي كه خواندم درست بوده يا نه؟ واقعاً انسان متوقف مي‌شود، آدم نمي‌تواند بگويد بله همه‌اش درست بوده، همه‌اش كما هو حقّه انجام شده. آيا تمام اين واجبات كه بايد «عن اخلاصٍ و عن نيةٍ خالصة» باشد همه از اينها بوده؟ خيلي مشكل است. همين نمازي كه هر روز با آن سر و كار داريم، آيا تمام اينها را من در لباس طاهر خواندم؟ تمام اينها را در مكان صحيح خواندم؟‌

يك روايتي مربوط به احوال برزخ و عذاب قبر هست كه مرحوم مجلسي در بحار نقل كرده كه گاهي اوقات بعضي از افراد را در عالم قبر، ضربتي به آنها وارد مي‌كنند بسيار بسيار دردآور، علتش را سؤال مي‌كنند؟ مي‌گويند تو يك نماز بدون وضو خواندي، حالا فرضش اينست كه عمداً اين كار را كرده. ما به اقتضاي مباحث علمي‌مان مي‌گوئيم اگر شرط نيايد مشروط باطل است، اما ديگر زائد بر اين فكر نمي‌كنيم خبر ديگري هم باشد، انسان بدون وضو نماز بخواند! حالا يك نماز بدون وضو اين اثر را دارد، واقعاً بايد گاهي اوقات يك تأمّلي بكنيم در اينكه ما واقعاً چقدر واجباتمان را درست انجام مي‌دهيم، چقدر از محرمات را ترك كرديم، آيا واقعاً هر چه كه حرام است تا حالا توانستيم ترك كنيم؟ اگر خيال‌مان از اينها راحت‌ شد بعد برويم سراغ امور مستحبي و بقيه مسائل. آن وقت اينجا خداي تبارك و تعالي مي‌فرمايد «وما يتقرّب إليّ عبدي بشيءٍ أحب إليّ مما افترضت عليه و إنه ليتقرب إليّ بالنافلة» در مرتبه دوم آنچه كه مقرّب انسان به خداست اين نوافل است، كه واقعاً عرض مي‌كنم در درجه اول به خودم بايد سفارش كنم؛ مراقبت كنيم نوافل را انجام بدهيم، اين نوافل يوميه را (هر مقدار كه مي‌شود) سعي كنيم جزء برنامه‌هايمان باشد، حالا اگر يك روزي هم نتوانستيم بخوانيم قضايش را انجام بدهيم، خيلي آثار در روايات بر آن مترتّب شده. اساساً بزرگان ما اين را فرمودند اگر يك طلبه‌اي بخواهد از جهت معنوي محفوظ بماند بعد از رعايت و دقّت در واجبات و محرّمات، بايد تقيّد به نوافل داشته باشد، واقعاً از نوافل اعماق دل و با تمام وجود لذّت ببرد، نوافل را نخواند به قصد ثواب، نخواند به قصد اينكه خدا حاجاتش را بدهد، اين حتّي با اخلاص در عمل سازگاري ندارد. اينكه انسان گاهي اوقات مي‌گويد نماز شب رزق آدم را زياد مي‌كند، اگر انسان نماز شب را به اين نيّت بخواند اين اثر برايش مترتب نمي‌شود، آن نماز شبي كه انسان فقط براي خدا بخواند، اين اثر قهري را دارد اما اگر انسان بگويد من نماز شب بخوانم براي اينكه رزق من زياد شود، اين اثر را ندارد! اين منافات با اخلاصش دارد.

بنابراين نوافل را بسيار مقيّد باشيم و بعد ببينيم چه اثري بر آن بار شده؟ «و إنّه ليتقرب إليّ بالنافلة حتّي أحبّه فإذا أحببته» آدمي كه نافله مي‌خواند محبوب خدا مي‌شود، وقتي من او را دوست داشته باشم «كنتُ إذا سمعه الذي يسمع به» من مي‌شوم گوش او، الله اكبر! واقعاً چه مرتبه‌اي كه حالا مي‌خوانيم، فيض كه مي‌گويد ما اصلا ً‌نمي فهميم اينها يعني چه؟ «و بصره الذي يبصر به» من مي‌شوم چشم او «و لسانه الذي ينطق به» مي‌شوم لسان او، «ويده التي يبطش بها ان دعانی اجبته» اين مي‌شود مستجاب الدعوة «و إن سألني اعطيته» چيزي از من بخواهد به او اعطا مي‌كنم!

مرحوم فيض مي‌فرمايد «و أما معني التقرب إلي الله و محبّة الله للعبد و كون الله سمع المؤمن و بصره و لسانه و يده ففيه غموضٌ لا يناله أفهام الجمهور» مي‌فرمايد اينها تعابيري است كه ما نمي‌فهميم «و قد أودعناه في كتابنا الموسوم بالكلمات المكنونة» ما در كتاب كلمات مكنونه كه از كتب مرحوم فيض است اين روايت را آورديم «و إنما يرزق فهمه من كان من أهله» اين رزق به چه كسي داده مي‌شود؟ كسي كه خودش از اهلش باشد. يعني اگر كسي خودش اهل نافله و ... نباشد و به اين مراتب نرسد اصلاً نمي‌فهمد اينها يعني چه؟ نمي‌فهمد خدا اُذُن او مي شود يعني چه؟ هر چه هم كه ما معنا كنيم.

بعد كلامي را از شيخ بهائي نقل مي‌كند «قال شيخنا البهائي رحمه الله في أربعينه معنی محبة الله سبحانه للعبد» اينكه خدا عبد را دوست دارد يعني چه؟ أحببته مي‌فرمايد «هو كشف الحجاب عن قلبه» خدا اگر انسان را دوست داشته باشد حجاب‌ها را از روي قلب انسان دور مي‌كند، ببينيد كه ما چه مقدار گرفتار اين حُجُب قلبي هستيم و چه مقدار از حقايق براي ما مخفي است، قلوب ما پر از اين حجابهاست. خدا اگر انسان را دوست داشته باشد اين حُجُب را از قلب انسان برمي‌دارد، حقايق را به انسان نشان مي‌دهد او را متمكن مي‌كند كه در بساط و حريم قرب خدا راه پيدا كند، حقايق را ببيند.

در رواياتي كه مربوط به ائمه طاهرين عليهم السلام است، از ائمه سؤال مي‌كنند شما ملائكه را مي‌بينيد؟ مي‌فرمايند بله. «يطئون فرشنا» مي‌آيند روي فرشهاي ما مي‌نشينند، اين يك گوشه‌اش است، انسان مي‌بيند اين حقايق و وجودات را، اين مأمورين واقعيِ الهي را مي‌بينند، الآن خيلي از ماها مي‌گوئيم ملائكه، اصلاً براي ما معنايش روشن نيست، نمي‌توانيم به اين زودي باور كنيم. انسان اگر در مراتب ايمان قوي شد، به اين مرتبه مي‌رسد. عرض كردم كلامي را دوباره از بعض العارفين نقل مي‌كند كه اينها هم راجع به اينكه اين مقام چه مقامي است، اينكه گوش انسان مي‌شود گوش خدا و خدا مي‌گويد من سمع او هستم، يعني آنچه را كه من بخواهم اين مي‌شنود و آنچه را كه من مي‌شنود من مي‌خواهم! شما ببنيد خيلي حقايق هنوز اصلاً به گوش ما نخورده، اصلاً موقعيتش پيش نيامده! اصلاً شرايطش حاصل نشده. تا آخر عمر هم ممكن است مع الأسف همينطور باشد، عمر انسان كه تمام شد انسان وقتي از دنيا مي‌رود «الناس نيام إذا ماتوا انتبهوا» چشمش باز مي‌شود مي‌بيند عجب! چه حقايقي بوده كه تمام اين عالم دنيا در مقابل آن حقايق صفر است و اگر اين آدم در اين دنيا بر اين حقايق اطلاع پيدا مي كرد چه مي‌كرد؟ اين «كُنت إذن سمعه الذي يسمع به» يعني آنچه كه من بخواهم اين مي‌شنود و آنچه كه اين مي‌شنود همان است كه من مي‌خواهم! يعني خيلي از حقايق را مي‌شنود، خيلي از حقايق را مي‌بيند. الآن فكر، قلب و ذهنمان در دريافت معارف حقّه خيلي محدود است، بايد اينقدر به اين كُتُب مراجعه كنيم، يك مقداري اعتقادات خودمان را به قيامت، به معاد، به خدا، به اوصاف خدا، يك مقداري ترقّي بدهيم، آن هم اگر توفيق پيدا كنيم. اما اين انساني كه به اين مرحله مي‌رسد كه كنت اذن بصره سمعه يده قلبه، قلب اين آدم دائماً مجراي فيض خدا مي‌شود، حقايقي را مي‌فهمد، ما الآن از حقيقت نماز چقدر اطلاع داريم؟ از حقيقت واجبات چقدر اطلاع داريم؟ از حقيقت عبادت و بندگي چقدر اطلاع داريم؟ خيلي ضعيف. اما اگر انسان به اين مراحل برسد خدا حقايق را بر قلب او جاري مي‌كند. يك گوشه اين حقايق مسائل علمي است، شايد يك مرتبه‌ي نازل‌آن هم باشد، مراتب بسيار بالاتري از اين مسائل علمي وجود دارد، قلب انسان قابليّت دارد براي اينكه به مرتبه‌ي نبوّت برسد، به مرتبه‌ي امامت برسد ولي اين مرتبه را خداي تبارك و تعالي در برخي منحصر فرمود اما از اين مرتبه يك مقدار پائين‌تر براي همه امكان وجود دارد، فاصله‌ي ما با امام معصوم عليه السلام چقدر است؟ اينقدر ما بيچاره، ضعيف العقل و ضعيف النفس‌ هستيم كه که برخی می گویند امام معصوم از علماي ما ده درجه بالاتر است، اين معنايش اينست كه امامت را نشناختيم، حقيقت امامت را نمي‌دانيم، حقيقت ولايت را نمي‌دانيم چيست؟! بر هر قلبي نسبت به يك مراتبي مُهر خورده، حالا بعضي از قلوب مهر كلي مي‌خورد و بعضي‌ها نسبت به يك مراتبي مهر مي‌خورد.

خداي تبارك و تعالي همه ما را از مؤمنين واقعي قرار بدهد انشاء الله.



منبع : وافی، ج 5،‌ ص 733

۱۶۵ بازدید

اهمیت بزرگداشت فاطمیه و مصائب حضرت زهرا
در تاریخ ۱۵ بهمن ۱۳۹۴ و ساعت ۱۳:۳۱

مقداری راجع به فاطمیه عرض کنم. نکات مهم‌تری هم هست که إن‌شاء‌الله در فاطمیه دوم عرض خواهیم کرد. اولین نکته این است که بحمدالله حوزه چند سالی است که نسبت به فاطمیه خیلی تأکید دارد. البته در حوزه علمیه قم، بزرگان از قدیم الایام مجلس عزا داشتند. اینطور نبوده که همین چند ساله اخیر، این مجالس تأسیس شده است. در بیت خود ما، در همین فاطمیه اول، عصرها مرحوم جدّ ما(ره) پنج روز روضه برگزار می‌کردند، مرحوم آقای بروجردی(ره)، مرحوم آقای گلپایگانی(ره)، مرحوم امام(ره) و مرحوم علامه طباطبایی(قده) همه شرکت می‌کردند. بیش از شصت هفتاد سال است که این روضه برقرار است. بعضی از بزرگان، فاطمیه اول را اهتمام داشتند، و بعضی فاطمیه دوم را و بعضی سه فاطمیه را اهتمام داشتند. می‌خواهم عرض کنم که مسأله ایام فاطمیه یک چیز جدیدی نیست. بگوییم بعد از انقلاب درست شده است یا در همین هفت هشت ساله درست شده است. اما در زمان ما، توجه به این مسأله، از پنجاه سال پیش خیلی ضروری‌تر است. یک حرکتی در همین کشور ما آغاز شد، متأسفانه در هفت هشت سال پیش، یک مجله را بعضی از این مدارس که در کشور هست منتشر کردند، در آن مجله این عنوان آمده بود؛ «فاطمه زهرا از ولادت تا افسانه‌ی شهادت». این خیلی پیام داشت، یعنی یک حرکت بسیار حساب شده‌ای را آغاز کرده بودند، برای اینکه بگویند آنچه که شیعه در مورد شهادت حضرت زهرا(سلام‌الله‌علیها) می‌گوید، اینها افسانه است و باطل است.
در حالی که خیلی از قضایا و مصائبی که برای حضرت زهرا(س) پیش آمده، هم اصل مصیبت و هم شدت مصیبت، در کتب خود اهل سنت آمده است. راجع به قضیه فدک و آن برخوردی که خلیفه اول با حضرت زهرا(س) کرد، این قابل انکار نیست. شیعه نقل کرده، اهل سنت هم نقل کرده است. حالا ما کاری به بحث فقهی‌ای که ابوبکر کرد نداریم، که چقدر غیر فقیهانه و غیر عالمانه استدلال کرد که امیرالمؤمنین(ع) به او فرمود اگر کسی یک مالی داشته باشد و بر آن مال ید دارد، آیا تو از آن کسی که ید دارد مطالبه دلیل می‌کنی یا از آن کسی که علیه او ادعا می‌کند؟!! تمام عقلای عالم می‌گویند اگر کسی در یک خانه‌ای نشسته، ید دارد، نمی‌شود برویم به او بگوییم تو از کجا می‌گویی این خانه مال توست؟ بله، اگر کسی ادعایی بر خلاف آن داشت، او باید بر ادعایش دلیل بیاورد. حضرت امیر(ع) به ابوبکر فرمود تو از فاطمه زهرا(س) که سه سال در زمان پیامبر(ص) بر فدک ید داشته، مأمورین و افرادی داشته که آنجا زراعت می‌کردند، کار می‌کردند، حتی نکته مهم این است که محصول فدک وقتی بدست می‌آمد اینطور نبوده که حضرت زهرا(س) خدمت پیامبر(ص) بیاورد و بگوید این در اختیار شماست، و شما نظر دهید، بلکه خودش تصرف می‌کرد، اکثر آن را هم به فقرا می‌داد. پس بر آن ید داشته است. برای چه تو به عنوان خلیفه اول به حضرت زهرا(س) می‌گویی که برو دلیل بیاور؟ تو باید دلیل و شاهد بیاوری بر اینکه این فدک مال توست. آورده‌اند که «أم ایمن» -که ام ایمن از کسانی است که خود اهل سنت تصریح کرده‌اند که پیغمبر(ص) فرمود هرکس می‌خواهد یکی از اهل بهشت، یک زنی از زنان اهل بهشت را به او معرفی کنم، ام ایمن است، یعنی دروغ نمی‌گوید- آمد شهادت داد که فدک از حضرت زهرا(س) است، اما فایده نداشت. اگر هزاران نفر هم شهادت می‌دادند باز قبول نمی‌کردند. این مصیبت که مسلّم است بر حضرت وارد شده است.
نه اینکه حالا یک مالی از اهل بیت گرفته شود. بلکه خُرد کردن شخصیت حضرت زهرا(س) و اهانت کردن به ایشان، از هزار پشت درب ماندن و آتش زدن درب، بالاتر است. امام(رض) فرمودند که من بر شهادت مرحوم بهشتی(ره) خیلی تأسف نمی‌خورم، آنچه که بر آن تأسف می‌خورم، بر مظلومیتش است. اینکه حضرت زهرا(س) مجبور شود بیاید مسجد خطبه بخواند و بخواهد حقش را بگیرد، خطبه حضرت زهرا(س) را همه مورخین نوشته‌اند، آن که اختصاص به شیعه ندارد، آیا این مهمتر است یا اینکه پشت درب خانه ماندن حضرت؟؟ به نظر من این خیلی مهمتر است که دختر پیامبر(ع) را با آن همه سفارشها و مقاماتی که پیامبر(ص) برای حضرت و تعابیر بسیار عجیبی که برای حضرت زهرا(س) فرموده بود، بعد از سه روز از فوت پیامبر(ص) این قضایا اتفاق بیفتد. نکته مهمّ این است که نگذاشتند یک ماه، دو ماه، سه یا چهار ماه بگذرد، بلکه بعد از سه روز انگار آن موقع در اسلام هیچ کاری نبود جز اینکه بروند فدک را از اینها بگیرند. آن وقت آنچه در آن مجله نوشته شده بود؛ وقتی این جمله را والد راحل ما(رض) دیدند، بقدری متأثر شدند که فرمودند من پشت این جمله، نقشه‌های فراوانی را می‌بینم. امروز راجع به حضرت زهرا(س) می‌گویند افسانه‌ی شهادت، فردا راجع به امیرالمؤمنین(ع) می‌گویند افسانه شهادت، و راجع به سیدالشهدا(ع) می‌گویند افسانه عاشورا. و اتفاقا همین را هم گفتند. من أصلا یاد ندارم که ایشان یک وقت صحبتی کرده باشد، پیامی داده باشد و به من بدهند و بگویند به روزنامه بده منتشر کنند؛ یا به تلویزیون بگو بخوانند. اما زمانی که این نوشته منتشر شد، هر سال که نزدیک ایام فاطمیه می‌شد، والد ما(ره) یک اعلامیه بسیار محکمی را صادر می‌کردند، و به من می‌فرمودند به آقای مسؤل صدا و سیمای تهران زنگ بزن بگو حتما باید این اطلاعیه خوانده شود، به همه ائمه جمعه این اطلاعیه را بفرستید.
یعنی ایشان در این مسئله أصلا قرار نداشت و می‌فرمود من دارم پشت صحنه را می‌بینم که چه چیزهایی را دارند طراحی می‌کنند. در عین اینکه خود ایشان هم به تبع استادشان مرحوم بروجردی(ره) و امام(رض) از منادیان وحدت بودند، امّا می‌فرمود اینها را ما نباید مخلوط کنیم، ما حقایق را و آنچه که مربوط به اساس اعتقادات ماست می‌گوییم. ما از یک اهانت بسیار ضعیف اهل سنت نادان نمی‌توانیم بگذریم. مگر می‌شود انسان بگذرد که حضرت زهرا(س) برای إحقاق حقّش مجبور شود خطبه بخواند، به حضرت زهرا(س) بگویند حرف تو را قبول نمی‌کنیم برو شاهد بیاور. واقعا چقدر برای کسی مثل این شخص و این شخصیت سخت است؟ تأمل در آن خیلی سخت است. واقعا اگر تا قیامت شیعه برای همین جهت عزاداری کند جا دارد. شما ببینید؛ انقلاب ما را، یک اهانت به امام(ره) ایجاد کرد. در روزنامه به امام توهین کردند، انقلاب این چنینی شد، باید هم می‌شد. آیا برای این مصیبت که حق أمیرالمؤمنین(ع) را غصب کردند و به حضرت اهانت کردند و جوّ را طوری کردند که حضرت زهرا(س) به هر کسی می‌گفت تو که روز غدیر بودی، اما حاضر نبودند شهادت دهند. چقدر سخت بود!!! واقعا من گاهی مواقع که تصور می‌کنم، با تصوّر این قضایا، دیگر نیازی به مصیبت های دیگر نیست. أصلا این خودش برای انسان تأسف آور است. لذا خیلی باید ایام فاطمیه را اهمیت بدهید. بسیار اهمیت بدهید. در مجالس روضه شرکت کنید، مردم را ترغیب کنید بر اینکه هر کس در خانه خودش پرچم عزا داشته باشد و باید فاطمیه را مثل عاشورا إحیا کنیم. من به شما عرض کنم وقتی این قضایا اتفاق افتاد، خود ما خبردار شدیم که عالِم آنها گفته بودند که ما دنبال چه بودیم و چه شد!! پشیمان شده بودند از آن کاری که کرده بودند و باید هم پشیمان شوند. إن‌شاءالله که همه ما مورد عنایت آن بی بی(سلام‌الله‌علیها) قرار بگیریم.

۲۳۵ بازدید

لزوم تناسب علم و عمل در کلام امام سجاد
در تاریخ ۲۴ دی ۱۳۹۴ و ساعت ۱۷:۳۳

در روايتى از امام سجاد (ع)، در بحار الانوار جلد دوم، صفحه 28 مطلبی با عنوان «مکتوب فى الانجيل» آمده است و این نشان می‌دهد گاهى اوقات ائمه ما (ع) اين مطالب را به صورت اشاره بيان می ‏کردند تا مردم بدانند که احاطه اينها به کتب آسمانى چقدر فراوان است؛ اينطور نيست که فقط احاطه اينها به قرآن کريم باشد، همان اندازه که به قرآن کريم احاطه دارند، به کتب آسمانى هم احاطه دارند. می فرمايند: «مکتوب فى الانجيل لا تطلبوا علم ما لا تعملون و لما عملتم بما علمتم فان العلم اذا لم يعمل به لم يزدد من الله الا بعداً» می فرمايند: در انجيل نوشته شده است آنچه را که می ‏خواهيد عمل نکنيد،به دنبال يادگيرى آن نرويد؛ آنچه را که بنا داريد در مقام عمل پياده نکنيد، دنبال فراگيرى آن نرويد. استدلالى که حضرت می ‏آورد،این گونه است: علم حقيقتى دارد که اگر بدان عمل نشود، لم يزدد من الله الا بعدا. اين، جز دورى از خدا اثر ديگرى ندارد. يعنى بزرگترين حجاب بين انسان و خداوند، همين علوم انسان خواهد بود. اين نکته‏ مهمى است که گاهى اوقات در مورد علم گفته می شود که اگر موفق شديم عمل می ‏کنيم، و اگر موفق نشديم، بالاخره خود علم، علم است؛ اين روايت ما را متوجه می کند که علم حقيقتى دارد و اين حقيقت بسيار پيچيده است. اگر انسان بدان عمل کند موجب" قرب الى الله" می ‏شود، اگر انسان هر مقدارى که بر علمش اضافه شد عمل هم کند، یعنی علم خود را در ميدان عمل پياده کند، آنچه را که می ‏داند، از فقه گرفته تا اخلاق و عقايد، پياده کند،این موجب تقرب الی الله می شود. اگر علم پيدا کرديم که در کجا بايد احتياط کنيم و به آن عمل نکردیم، همين موجب بُعد از خداوند می ‏شود. در مورد قرآن نیز اين تعبير است که - و لا يزيد الظالمين الا خسارا - علم را از اين جهت می ‏توانيم تشبيه کنيم به اين کتاب الهى که اگر اين علم در درون يک ظرفى قرار گرفت، داخل قلبى قرار گرفت که در مقام عمل پياده نشد اين بُعد از خدا می ‏آورد، چرا بُعد می ‏آورد؟ اين ديگر يک امر تعبدى نيست، يعنى اينطور نيست که خداوند انسان را مؤاخذه کند که حال که تو به علمت عمل نکردى من هم توفيقات تو را کم می کنم، تو را از خودم دور می ‏کنم، بلکه اين دائما، اثر وضعى علم بدون عمل است. آن کسى که علم دارد و بر طبق علمش عمل نمی کند، چه بخواهد و چه نخواهد، اثر وضعى اش دورى از خداوند است. دست خود انسان هم نيست، عرض کردم اينطور هم نيست که يک امر جعلى باشد، يک امر تشريعى باشد، يک امر تعبدى باشد. اين اثر وضعى علم بدون عمل است که موجب بُعد از خدا می ‏شود. انسان وقتى به علم عمل نمی ‏کند، معلوم می شود که باور ندارد. و براى علم، ارزشى قائل نيست، علم، ناشى از علم مطلق و عالم مطلق است که خداوند است، بى اعتبار کردن علم، خواه نا خواه منجر به اين می ‏شود که انسان آن عالم مطلق را بى اعتبار می ‏داند؛ منبع را بى اعتبار می ‏کند. حالا ممکن است خودش هم به اين توجه نداشته باشد اما اين منتهى به آن می ‏شود. وقتى انسان دارویی را از دکتر گرفت و اين دارو را استفاده نکرد، معنايش اين است که باور ندارد اين دارو درست است. نسبت به آن دکتر بى اعتماد است. علم نیز همینگونه است. حقيقتى دارد که اگر انسان در ميدان عمل آن را نياورد چه بخواهد و چه نخواهد، موجب می ‏شود که انسان نسبت به خدا سُست بشود. افرادى هستند که از نظر علم الهيات، بهترين و قويترين براهين را براى اثبات وجود خدا می آورد حتى در باب عرفان نظرى،به مراتب بالايى دست یافته اند، اما در عمل، سر سوزنى از آنچه که می دانند در وجودشان تجلى پيدا نکرده و نمی ‏کند، اين گونه افراد، بُعدشان از خدا بيشتر از يک جاهل بيسواد است که از اين مسائل خبر ندارد. ممکن است آن جاهل، نزديکى و قربى داشته باشد اما اين شخص، ميليونها فرسنگ خودش را از حقيقت حق تعالى،دور کرده است. هر چيزى که هر روز ياد می گيرد، يک درجه بر دورى اش اضافه می ‏شود. ما بايد مراقب باشيم همين علم حوزوى، همين علم دين، همين علم فقه و اصول را اگر در ميدان عمل نياوريم، و به آنچه ياد گرفته ایم عمل نکنیم، همین گونه خواهیم بود. ببينيد! بزرگان ما، مراجع ما، نسبت به اين احکام خيلى مقيد بودند، اينقدر تقيد داشتند که گاهى اوقات براى انسان باورش مشکل است. در باره امام (رض) نقل می ‏کنند که ايشان حتى از کفشى که زن ها در خانه می ‏پوشند تا یکی دو قدم از يک جا به يک جاى ديگر بروند، استفاده نمی ‏کردند؛ از اين معلوم می ‏شود که در ميدان عمل، اين دقت‏ها و اين ريز بينی هاست که از امام، عظمت بى نظيری به وجود آورده است، و او را به اوج قله معنويت و عرفان رسانده است. ما هم بايد در اعمالمان مقيد باشيم، اين همه حديث می ‏خوانيم، بيان می ‏کنيم که از مال مشتبه اجتناب شود، هر پولى را که به ما می ‏دهند، نبايد بگيريم، از هر منصبی که به ما داده می ‏شود نبايد بگيريم. بر سر هر سفره ‏اى که دعوت می کنند، نرویم، هر حرفى را که خواستند در هر موردى نزنیم، اين معنايش اين است که علمى را که ياد می ‏گيريم در ميدان عمل بياوريم. اگر ديديم تقيد مان در دايره زندگی، بيشتر شد اين علم ما نافع بوده است.


منبع : بحار الانوار، ج 2،‌ص 28

۱۶۱ بازدید