pic
pic

پندها و نکته ها

سوال خود را بپرسید
تلاوت قرآن
در تاریخ ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ و ساعت ۰۱:۰۰

دنباله روایت هفتم از باب دوم از کتاب جهاد وسائل اینست که امیرالمومنین (علیه السلام) در وصیتی به محمد بن حنفیه فرمود: «عَلَيْكَ بِقِرَاءَةِ الْقُرْآنِ وَ الْعَمَلِ بِمَا فِيه»‏، توصیه می‌فرمایند به خواندن قرآن و عمل به آنچه که در قرآن هست. دو چیز هست که به نظرم می‌رسد در روایات حدّی برایش ذکر نشده و به کثرتش بسیار ترغیب شده، یکی اکثار نماز و یکی هم مسئله‌ی قرائت قرآن است و روایاتی که در مورد قرآن وارد شده به خوبی دلالت بر این معنا دارد.

اینجا امیرالمؤمنین(علیه السلام) همین سفارش را به محمد بن حنفیه می‌کنند، حالا چون این مطلب در ذیل آن فرائضی است که برای اعضا و جوارح آمده که آن فرائض را ذکر کردیم و خواندیم، بعید نیست که بگوئیم تحقّق این فرائض و تثبیت این فرائض در جوارح انسان راهش همین است. اگر انسان فرائض دست، چشم، پا، گوش و ... را بخواهد هم محقق و هم تثبیت و هم حفظ کند راهش همین است.

«عَلَيْكَ بِقِرَاءَةِ الْقُرْآنِ وَ الْعَمَلِ بِمَا فِيهِ وَ لُزُومِ فَرَائِضِهِ وَ شَرَائِعِهِ وَ حَلَالِهِ وَ حَرَامِهِ وَ أَمْرِهِ وَ نَهْيِه‏»، هر چه در قرآن آمده از امر و نهی‌اش، از حلال و حرامش، از فرائض و شرایعش، هر چه که هست انسان خودش را ملازم با او قرار بدهد.

«وَ التَّهَجُّدِ بِه‏»، باز تأکید شده به خواندن قرآن در شب. معلوم می‌شود که انسان اگر مخصوصاً در نیمه‌ی شب، نزدیک به سحر قرائت قرآن داشته باشد یک خاصیت دیگری دارد. «وَ تِلَاوَتِهِ فِي لَيْلِكَ وَ نَهَارِكَ»، بعد می‌فرمایند «فَإِنَّهُ عَهْدٌ مِنَ اللهِ»  آن تهجد، شاید مثلاً تمام شب را انسان با قرآن باشد، این لیلک و نهارک یعنی بالأخره قرآن یک وقت معیّنی در زندگی‌تان نداشته باشد، صبح، ظهر، عصر و شب و هر وقتی شد قرآن بخوانید.

«فَإِنَّهُ عَهْدٌ مِنَ اللهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى» که این تعلیل است «إِلَى خَلْقِهِ فَهُوَ وَاجِبٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ أَنْ يَنْظُرَ كُلَّ يَوْمٍ فِي عَهْدِهِ وَ لَوْ خَمْسِينَ آيَةً»، این برای تجدید عهد انسان با خداست، برای بیعت انسان با خداست، هر بار انسان قرآن را می‌خواند یک بیعت مجددی با خدای تبارک و تعالی دارد، عهد خودش را با خدا تجدید می‌کند.

«وَ اعْلَمْ أَنَّ دَرَجَاتِ الْجَنَّةِ عَلَى عَدَدِ آيَاتِ الْقُرْآن» که این تعبیر معروفی است که در ذهن آقایان حتماً هست، اصلاً خود جنّت را حقیقتش را قرآن تشکیل می‌دهد، درجات جنّت را به عدد آیات قرآن خدای تبارک و تعالی تنظیم کرده، حالا این چه تعبیری دارد که جنّت بر تعداد آیات قرآن کریم تنظیم شده و حقیقت جنّت و مراتب جنّت را همین آیات تشکیل می‌دهد.

بعد معنایش فقط این نیست که هر کسی هر آیه‌ای از قرآن را بلد باشد و بخواند فقط یک درجه بالا می‌رود که در ادامه می‌فرماید « فَإِذَا كَانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ يُقَالُ لِقَارِئِ الْقُرْآنِ اقْرَأْ وَ ارْق‏» بلکه بطون قرآن هم جزء درجات جنّت است یعنی هر کسی به بطن قرآن و تفسیر قرآن نزدیک و آشنا بشود برایش درجات جنّت بیشتر می‌شود، لذا می‌شود این را بگوئیم که اینطور نیست که درجات جنّت به حسب ظاهر با تعداد آیات ظاهری قرآن فقط تناسب دارد، بطون را هم شامل می شود هر کسی هر مقدار آگاهی‌اش به بطن آیات قرآن بیشتر باشد این درجاتش بیشتر می‌شود و چون بطون آیات یک حدّ معینی ندارد می‌رسد به خود جنّت اللقاء که خدای تبارک و تعالی باشد.

«فَلَا يَكُونُ فِي الْجَنَّةِ بَعْدَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ أَرْفَعُ دَرَجَةً مِنْهُ» بالاترین درجه بعد از انبیاء و صدیقین برای کسی است که قاری قرآن باشد البته این نکته را حالا از بعضی اساتید شنیدم و شاید هم در بعضی از روایات باشد و آن اینکه ممکن است کسی در اینجا حافظ قرآن باشد اما از دنیا که می‌رود یک آیه از قرآن برایش باقی نماند، این احتمال هست. این مسئله واقعیت است، کسی که قرآن را از این عالم همراه خودش ببرد و بتواند در آن عالم بخواند این توفیقات را پیدا می‌کند که انشاء الله خداوند نصیب همه‌ی ما بفرماید.

منبع : وسائل الشیعه،‌ ج 15، ص 171

۶۶۹ بازدید

ویژگی های انسان های اهل ذکر خدا
در تاریخ ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ و ساعت ۰۱:۰۰

اميرالمؤمنين(ع) در خطبه 213 نهج البلاغه نكات بسيار مهمّي‌ در مورد ذكر بيان فرموده‌اند. مي‌فرمايند: و إنّ للذكر لأهلاً أخذوه من الدنيا بدلاً ذكر اهلي دارد. هر كسي که نماز مي‌خواند، ذكر دارد؛ هر كسي که اذكاري را بيان مي‌كند، او هم ذكر دارد؛ حتي اگر كسي از صبح تا به شب اذكار مختلفي هم داشته باشد، اين هم مشمول ذكر خداست، ولي هنوز اهل ذكر نيست. اهل ذكر خصوصياتي دارد كه اميرالمؤمين(ع) در اينجا بيان مي‌كنند. مي‌فرمايند: اوّلين خصوصيّت اهل ذكر اين است كه ذكر را بدل از دنيا قرار داده‌اند؛ يعني به جاي اينكه بروند سراغ دنيا، همّ و غم‌شان اين است كه در وادي ذكر بيش‌تر وارد شوند. بگويند چه كنيم كه ياد خدا در قلب ما عميق‌تر، بيش‌تر و گسترده‌تر باشد؟ چه كنيم بيش‌تر به ياد خدا باشيم و چه كنيم بيش‌تر خودمان را در محضر خدا قرار دهيم؟. قبلاً هم عرض كرديم که ما متأسفانه همّ و غم‌مان در اين امور نيست؛ خيلي همت كنيم واجبي را انجام دهيم يا محرّمي ‌را ترك كنيم. عرض كردم انسان وقتي نزديك ظهر مي‌شود، محاسبه‌اي كند كه از صبح که از خواب بلند شده تا نزديك ظهر، چقدر در اين وادي سير كرده است؟ مي‌بيند كه يا اصلاً چيزي نبوده و يا خيلي ناچيز بوده است. هر روز ما همينطور است. دغدغه ذكر نداريم. اهل ذكر دنيا را كنار مي‌گذارند و ذكر را بدل از دنيا قرار مي‌دهند. اصلاً دنبال اين مي‌گردند که فرصتي پيدا كنند و اشتغال به امور دنيوي و ظاهري نداشته باشند، خودشان باشند و خداي خودشان. فلم تشغلهم تجارة و لا بيع عنه حتي موقع تجارت و بيع نيز مشغول ذكر هستند. حالا حضرت اين را نسبت به غالب مردم فرموده است؛ ما هم بگوييم حتي موقع علم نيز، وقتي داريم درس مي‌گوييم، يا درس گوش مي‌دهيم، يا مطالعه مي‌كنيم، به ياد خدا باشيم؛ و اينها ما را از ياد خدا غافل نكند. بايد ديد که چه مي‌شود انسان موقع تجارت از ياد خدا غافل مي‌شود؟ كسي كه كاري به شرايط تجارت نداشته باشد؛ كاري به صحّت و فساد معامله نداشته باشد؛ كاري به اينكه ربح معامله‌اش رباست، نداشته باشد؛ كاري نداشته باشد که با اين کار به مردم اجحاف مي‌کند؛ اگر كسي موقع معامله فقط همّش اين باشد كه مالي را به دست بياورد و ثروتش را زياد كند، معنايش اين است كه اين تجارت او را از ياد خدا باز داشته است. در علم هم همينطور است؛ اگر انسان در علم دنبال اين باشد كه بگويد من خودم مي‌خواهم حرفي را بزنم، انصاف را کنار بگذارد؛ تحقيق ديگری را به نام خودش ثبت كند؛ يا ديگري حرفي را زده که انسان در باطنش آن را قبول دارد که حرف خوبي است، اما دنبال اين باشد كه از راه بي‌انصافي اين حرف را خراب كند؛ يا بالاتر، خداي ناكرده بگوييم علم و طلبگي را وسيله براي كسب قرار دهد. مستأكل به علم شود كه چقدر در روايات از اين کار مذمّت شده است. يكي از ويژگي‌هاي علوم دينيه كه آن را از ساير علوم جدا مي‌كند، اين است كه انسان نبايد آن را طريق براي رزق و معيشت قرار دهد. ما معتقد هستيم و روايات زيادي هم داريم كه خداوند خود متكفّل رزق طالب علم شده است.
اينها اموري است كه انسان را از ذكر باز مي‌دارد. چقدر بايد زحمت بكشيم که اينها را کنار بگذرايم؛ حتي همين صحبتي كه الآن دارم براي شما عرض مي‌كنم كه واقعاً هدف اوليه‌ام اين است که يك تذكري و اخطار و هشداري به خودم باشد؛ اما مي‌شود در همين حال كه راجع به ذكر صحبت مي‌كنم، باز از خدا غافل باشم. شيطان اينقدر قدرت و نفوذ دارد كه وقتی انسان در حال گفتن بهترين توصيفات براي نماز است، خود او را از نماز غافل کند. بهترين بيان براي ذكر خدا را از كلمات اميرالمؤمنين(ع) مي‌خوانيم، اما خودمان باز غافل هستيم. پس، اهل ذكر كساني هستند كه ذكر را بدل از دنيا قرار داده‌اند و كسب و كار آنها را مشغول نمي‌كند و از ذکر خدا غافل نمي‌كند.
يقطعون به أيّام الحياة اصلاً زندگي را با اين مي‌گذرانند؛ چقدر لذت دارد امروز انسان بگويد من از 24 ساعت كه بر من گذشت، اين مقدار در وادي ذكر خدا بودم؛ زندگي را با اين سپري مي‌كنند؛ يعني كار عمده‌شان ذكر است؛ همّ و غم و فكرشان اين است؛ وقتي مي‌خوابند و وقتي از خواب بلند مي‌شوند، دائماً در ذكر خدا هستند. و يهتفون بالزواجر عن محارم الله في أسماع الغافلين در گوش كساني كه مرتكب محارم خدا مي‌شوند، فرياد مي‌زنند؛ يعني اهل ذكر كساني هستند كه نمي‌توانند ببينند حرامي‌دارد واقع مي‌شود. در مجلسي که عده‌اي غيبت مي‌كنند، كسي هم در گوشه‌اي نشسته و ذكر مي‌گويد؛ با اين ذكر گفتن مي‌خواهد بگويد که من وارد بحث غيبت شما نمي‌شوم؛ چون من اهل ذكر هستم ؛ اما بايد به او گفت که تو اهل ذكر نيستي. کسي که اهل ذکر است، نمي‌تواند تحمّل کند که در کنار او حرامي‌انجام مي‌شود؛ فرياد مي‌زند. بعضي از بزرگان را سراغ دارم که اگر در مجلسي کاري انجام شود که در آن شبهه حرمت باشد، آن مجلس را ترک مي‌کنند. الفاظ ركيكه، كه بعضي از فقها حتي در استعمال آن الفاظ، فتواي به حرمت داده‌اند؛ در حالي که در جامعه ما متأسفانه خيلي رايج است. اما من ديده‌ام بزرگان و فضلايي را كه در مجلسي اگر آن الفاظ كه شايد نود درصد آقايان استعمالش راحرام نمی دانند، اماچون بعضي‌ شبهه حرمت دارند، آن مجلس را ترك ‌كردند.
و يأمرون بالقسط و يأمرون به و ينهون عن المنكر و يتناهون عنه اهل ذکر امر به قسط و عدل مي‌كنند؛ خودشان هم عمل مي‌كنند؛ نهي از منكر مي‌كنند و خودشان هم منكر را ترك مي‌كنند فكأنّما قطعوا الدنيا إلی الآخرة وهم فيها اهل ذكر کساني هستند که گويا دنيا را سپري كرده و به سوي آخرت رفته‌اند؛ و الآن دارند در آخرت زندگي مي‌كنند. فشاهدوا ماوراء ذلك ماوراي دنيا را مي‌بينند . فكأنّما اطّلعوا عيوب أهل البرزخ في طول الإقامة فيه آنچه كه بر سر اهل برزخ مي‌آيد و براي نوع مردم پوشيده است، مي‌بينند. و اطلاع بر عيوب اهل برزخ دارند. ذكر خدا انسان را به اين مقام مي‌رساند. البته ممكن است بعضي‌ها ادعا كنند كسي كه به اين مرتبه هم مي‌رسد، امكان ندارد نزديك‌ترين شخصي كه با او هست متوجه شود؛ چون خودش مي‌داند كه اگر بخواهد اين مرتبه را اظهار كند، از او خواهند گرفت. حالا ممكن است انسان در مورد بعضي‌ها حدس بزند و خود آنها هم حرفي نزنند. اما به هر حال، ذكر انسان را به اين مرحله مي‌رساند.
حالا ما حساب كنيم که اهل ذكر هستيم يا نه؟ ما دنيا را سپري كرديم و الآن در آخرت هستيم و داريم اهل برزخ و عيوب اهل برزخ را ملاحظه مي‌كنيم؟ يا اينكه نه؛ خيلي هنوز عقب هستيم. ما گاه بايد در نماز و در نوافلمان يكي از تقاضاهايمان از خدا اين باشد كه خدا ما را از اهل ذكر قرار دهد. بايد اصرار كنيم. چطور در امور مادي و ضعيف ده‌بار، صد بار، هزار بار از خدا مي‌خواهيم و خسته نمي‌شويم؛ اينجا هم بايد همينطور باشد. تا حالا چند بار از خدا خواستيم كه ما را از اهل ذكر قرار دهد؟ چقدر به خدا اصرار و التماس كرده‌ايم؟ چقدر احساس غبن و ضرر کرده‌ايم از اينكه در اين حلقه نيستيم؟ آيا اصلاً فهميديم كه چقدر ضرر كرديم؟ اطلاع بر عيوب اهل برزخ يكي از آثار قهري اهل ذكر است. نه اينكه بگوييم خودش ارزش ذاتي هم دارد؛ بلکه يعني قدرت نفس اهل ذكر به قدري وسيع مي‌شود كه دائره‌ي حياتشان به عالم مادي منحصر نمي‌شود.



منبع : نهج البلاغه،‌ خطبه 213،‌ ص 342

۲۵۶ بازدید

فضایل حضرت امیر المؤمنین
در تاریخ ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ و ساعت ۰۱:۰۰

إن شاء الله امشب که شب 21 ماه مبارک رمضان است و شب شهادت مولی المتقین امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه أفضل صلوات المصلّین هست و واقعاً یکی از چیزهائی که ما در لیالی قدر باید از خدای تبارک و تعالی مسئلت کنیم معرفت امیرالمؤمنین است. یعنی واقعاً امیرالمؤمنین را هنوز می‌‌توانیم بگوییم شیعه نشناخته است. غیر شیعه که هیچ، شیعه که این همه با کلمات امیرالمؤمنین، با فرمایشات حضرت، اینهمه آیات قرآن که مربوط به حضرت هست اصل حقیقت امامت، واقعاً شیعه نشناخته است.

من این جمله را عرض بکنم داشتم امروز راجع به امیرالمؤمنین(عليه السلام) فکر می‌کردم اینکه داریم «علیٌ مع القرآن والقرآن مع علی» این معنایش چیست؟ حالا تعبیر می‌کنیم به اینکه قرآن ناطق، قرآن صامت، اما یک جهتش هم این است. همانطوری که در این کتاب، «علم ما مضی علم ما یاتی» است امیرالمؤمنین هم مصداق برای همین بوده است. او منبع برای «علم ما مضی و علم ما یاتی» بوده. کم که اصلاً تعبیر غلطی در این می‌کنم، اصلاً این یک چیز اعجازی است این خودش یک جنبه اعجاز است.

یک وقتی گفتند یکی از جُردها ظاهراً تعبیر کرده که امیرالمؤمنین معجزه پیامبر اکرم(ص) هست. باید گفت امیرالمؤمنین(عليه السلام) معجزه خود خداست. واقعاً معجزه خداست همانطوری که قرآن معجزه خدای تبارک و تعالی است. امیرالمؤمنین «علم ما کان، علم ما مضی و ما یاتی» را دارد و اظهار هم کرده. در میان خلفا و کسانی که ادعای خلافت کردند کدامشان اصلاً قدرت داشتند چنین چیزی را ادعا کنند؟ بنابراین، ما باید در این لیالی قدر از خدای تبارک و تعالی مسئلت کنیم معرفت امیرالمؤمنین را، یعنی واقعاً اصرار بکنیم که این شناخت امیرالمؤمنین را خداوند نصیب همه ما بفرماید. ان شاء الله روز پنج‌شنبه اگر زنده بودیم دنباله درس را خواهیم داشت.

۲۲۵ بازدید

ظلم و اثرات آن
در تاریخ ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ و ساعت ۰۱:۰۰

در یکی از مباحث گذشته، مختصری راجع به مسأله «ظلم» صحبت کردیم و بیان کردیم که یکی از اموری که قرآن کریم و روایات نسبت به آن بسیار تأکید داشته که جامعه و مردم، همه و همه مراقبت کنند که گرفتار آن نشوند، «ظلم» است. ظلم انسان به خداوند تبارک و تعالی، که بالاترین ظلم‌هاست، هیچ ظلمی از این بالاتر نیست که انسان نسبت به خداوند ظلم کند و حق او را رعایت نکند و آنچه را که او فرموده عمل نکند یا با آنچه که او فرموده مخالفت کند. این یک ظلم بزرگی است. ظلم انسان به جامعه، ظلم انسان به پدر، مادر، خانواده، و ظلم انسان به خودش. نکته مهم این است که ظلم که بسیار قبیح است و شدّت قبح دارد و آثار دنیویه‌ی فراوانی دارد و آثار سوء اخروی هم دارد، با این حال، گاهی انسان متصف به این صفت است اما خود انسان خبر ندارد. نکته‌ای که می‌خواهم روی آن تأکید کنم همین است؛ انسان گاهی اوقات در برخوردهایش، در کارهایش، در حرف هایش مصداق ظالم می‌شود اما اگر به او بگوئیم تو مصداق ظالم هستی، به شدّت ناراحت می‌شود و می‌گوید من کجا و ظالم کجا؟!! اما اگر انسان در امور خودش دقت کند و در رفتار و کردار و حرف هایش دقت کند، می‌بیند مع الاسف گاهی اتصاف به این عنوان پیدا کرده و خودش هم خبر ندارد. حالا اگر این بی‌خبری استمرار پیدا کند، خدایی نکرده تا آخر عمر هم انسان متوجه نشود و یا اینکه دیر خبردار شود، خطرناک است. امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) فرموده است «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَى إِذَا بَرَزَ لِخَلْقِهِ- أَقْسَمَ قَسَماً عَلَى نَفْسِهِ فَقَالَ وَ عِزَّتِی وَ جَلَالِی لَا یَجُوزُنِی ظُلْمُ ظَالِمٍ وَ لَوْ کَفٌّ بِکَفٍّ- وَ لَوْ مَسْحَةٌ بِکَفٍّ- وَ نَطْحَةٌ مَا بَیْنَ الشَّاةِ الْقَرْنَاءِ إِلَى الشَّاةِ الْجَمَّاء» ؛ وقتی خداوند تبارک و تعالی برای خلق خودش تجلی کرد، یک قسمی را یاد کرد.

یعنی وقتی که خلق آغاز شد یا خداوند اراده کرد خلقت موجودات و انسانها را، در همان اول یک قانون و یک مطلب بسیار مهمی را بیان کرد، آن هم با قسم بر ذات خودش. فرمود به عزت و جلالم قسم؛ ظلم هیچ ظالمی از من عبور نمی‌کند، یعنی اینطور نیست که اگر کسی در یک نقطه‌ای به دیگری ظلم کرد از دید من مخفی بماند یا من از او صرف نظر کنم یا توجه نکنم -خیلی تعبیر مهمی است-. بعد می‌فرماید حتی اگر به اندازه یک دست روی یک دست گذاشتن، دست دیگر را فشار دادن، بالاتر از آن اگر انسان انگشت دستش را گذاشت روی دست دیگری و فشاری داد که رنگش تغییر کند و جای بماند -یکی از معانی «مسحة» این است که اثری که بر اثر فشار روی دست دیگری گذاشته می‌شود، قرمزی که زود از بین می‌رود- و اگر گوسفند ماده شاخ‌دار، یک شاخی به گوسفندی که شاخ ندارد بزند، خداوند می‌فرماید «لا یجوزنی» . اگر مسأله اینقدر دقیق است، که ظلم از این کمتر تصور نمی‌شود، فشار دادن دست کسی، حالا انسان از داخل خانواده خودش شروع کند، ما در زندگی‌ شخصی خودمان ببینیم که واقعاً چه مقدار راجع به این مطلب دقت می‌کنیم که مبادا بر اولاد خودمان ظلم کنیم، بر همسر خودمان، بر پدر و مادر و همسایه، بر آنهایی که با انسان ارتباط دارند و انسان با آنها آشناست.

گاهی اوقات انسان عصبانی می‌شود و تندخویی می‌کند -جسارت هم نمی‌کند- فقط تندخویی می‌کند، به طوری که دیگری از برخورد با این انسان ناراحت می‌شود، این ظلم است. ظلم زبانی فقط منحصر به اهانت و فحش و افترا و اینها نیست، برخوردهای خیلی تند که حرمت دیگری شکسته می‌شود، خودش یک ظلم است. یعنی گاهی اوقات خیلی داد زدن‌ها و فریاد زدن‌ها مصداق برای ظلم است. ما ظلم را منحصر کردیم به قتل و سرقت و جنایت، مصادیق ظالم هم همین‌ها هستند و أصلاً فکر نمی‌کنیم که ممکن است این در خود ما راه پیدا کند. اینکه انسان حقّ دیگری را پایمال کند، حق یک جمعی را پایمال کند، حق یک گروهی را پایمال کند، حق یک نظام را پایمال کند، اینها همه مراتب ظلم است و باید خیلی مراقب این قضیه باشیم که ظلم در ما راه پیدا نکند. همه جا با عدل و انصاف پیش بیائیم. یک مطلبی را یک فقیهی بیان کرده، انسان ممکن است این نظریه را نپذیرد، اما گاهی اوقات انسان اینقدر او را تخریب می‌کند که فقط انگار علم مطلق در اختیار خودش است و دیگری أصلاً سواد ندارد. متأسفانه در قشر خود ما هم گاهی اوقات وجود دارد. من یک کتابی را از یکی از بزرگان قرن های گذشته خواندم که گاهی اوقات ایشان نوشته «و قال بعض من لا تحصیل له» ؛ مثلاً ابن سینا را مصداق برای «من لا تحصیل له» قرار داده، این خیلی ظلم است. انسان بیاید یک کسی که تمام عمرش را در علم گذرانده، حالا یک نظریه فلسفی داده و این نظریه فلسفی مطابق عقیده‌ی این شخص نیست، چرا انسان در مورد دیگران این گونه قضاوت کند؟ یا فرض کنید شخصی آدم باتقوایی است اما حالا من یک گناهی از او دیدم، بخواهم حتی پیش خودم او را محکوم کنم به اینکه این آدم اصلاً تقوا ندارد، این ممکن است اشتباهی کرده، غفلتی کرده، یک گناهی از او صادر شده، من بخواهم در برخوردهایم با او، برخورد یک آدم گناهکار را کنم، این ظلم است.

قبلاً که من بر گناه این اطلاع نداشتم، به یک نحو برخورد می‌کردم، حالا که به من گفتند مثلاً این آدم در مسائل مالی یک مقداری دقت ندارد، در برخورد با او یک جواب سردی در جواب سلام به او بدهم. در نهی از منکر این مراتب لازم است، اما اینکه بخواهم کاملاً او را از اعتبار بیندازم، اینها هم ظلم است. شما ببینید در این حدود و عقوبات شرعی که در اسلام وجود دارد، شارع اجازه نمی‌دهد زاید بر آن، حتی اندکی بیشتر از آن حد، نسبت به آن مجرم کاری انجام شود، کسی حق ندارد. با یک گناه، کرامت ظاهری یک انسان به طور کلی از بین نمی‌رود، حالا ممکن است عند الله اینطور هم بشود. ما باید در برخوردهایمان دقت کنیم که چه اندازه باید بگوئیم و چه اندازه باید عمل کنیم. اگر یک مقدار از آن مرز خارج شویم، عنوان ظالم بر ما صدق می‌کند و اگر ما اینها را رعایت کنیم خیلی از مشکلات درست می‌شود. بسیاری از مشکلاتی که امروزه ما و دیگران گرفتارش هستیم، ریشه‌اش در همین سیّئات و ذنوبی است که خودمان از آن اطلاعی نداریم. «لا یجوزنی ظلمُ ظالمٍ» . اگر ده سال پیش مالی را از کسی گرفته و عمداً به او نداده، یا حرفی پشت سر کسی زدیم و حیثیتش را از بین بردیم، باید زود به داد خودمان برسیم و برویم از او حلیّت بخواهیم، نگذاریم این بماند، اگر بماند خدا مؤاخذه می‌کند و شدیداً حساب می‌کند. امروز ظلم زبانی در جامعه ما از ظلم افعالی خیلی به مراتب بیشتر است و اساساً ظلم بر حسب کلامی که امیرالمؤمنین(ع) از پیامبر اسلام(ص) نقل کردند؛ موجب تخریب قلب است، یعنی اگر انسان بخواهد حق کسی را پایمال کند -حالا این به اختلاف درجه آن شخص هم فرق می‌کند-، موجب این است که قلبش خراب می‌شود، قلب ویران می‌شود. قلب ویران چه ارزشی برای انسان دارد؟

یعنی در حقیقت، ظالم در درجه اول به خودش ظلم می‌کند، چون موجب تخریب قلب خودش می‌شود، «إِیَّاکُمْ وَ الظُّلْمَ فَإِنَّهُ یُخَرِّبُ قُلُوبَکُم» . من نمی‌خواهم مسأله را خیلی باز کنم، هر کسی واقعاً در حیطه زندگی خودش دقت کند، کسی داماد می‌گیرد، عروس می‌گیرد، وصلت می‌کند، در این وصلت ها چه ظلم‌ها که نمی‌شود، حرف ها که علیه یکدیگر گفته نمی‌شود، چه حقوق ها که پایمال نمی‌شود. در همین جامعه ببینید گاهی اوقات یک خانواده‌ای با دیگری وصلت کرده، حالا با هم سازش نکردند، ابتدا باید با راه صحیح و معقول و بدون اینکه مشکلی پیش بیاید جدا شوند، انسان گاهی می‌شنود که این خانواده می‌رود حیله‌ای می‌کند که داماد را از یک ماده‌ی قانونی استفاده کند و به زندان بیندازد، مثلاً برای پنج تا سکه یا ده تا سکه. نمی‌خواهیم بگوئیم اینها نباید رعایت شود، قوانین جای خودش را دارد، اما اینکه گاهی انسان از یک قانونی استفاده کند که موجب شود دیگری ساقط شود، این ظلم است. واقعاً باید مراعات کنیم که حریم‌ها و حقوق‌ها و حدود‌ها ضایع نشود، تا که ظلم نکنیم. ببینید در معاملاتی که الآن واقع می‌شود، جنسی را می‌فروشند بعد از مدّتی اختلافشان می‌شود. چون یا قیمت بالا رفته یا پائین آمده. اختلاف‌ها ریشه‌اش به این برمی‌گردد که می‌خواهند به یکدیگر ظلم کنند و إلا اگر دو طرف بخواهند حقوق یکدیگر را رعایت کنند اختلاف حاصل نمی‌شود. این است که واقعاً روی این عنوان باید خیلی کار کنیم. این را عنوان ساده‌ای نگیریم، ما می‌گوئیم ما کجا و ظلم کجا؟!! ظلم مال فرعون و یزید و معاویه و اینهاست، به ما ارتباطی ندارد. ظالمین که در قرآن آمده مقصود اینها هستند. پس با این روایت، با این حدیث قدسی چکار کنیم؟ خداوند می‌فرماید یک دست فشار دادن بی جهت، ظلم است. اینها کنایه از همین است. یک ایذای کوچک، گاهی یک نگاه کردن تند هم ظلم است.

اگر انسان بگوید مخلوقات و دیگران، مخلوق خدا هستند، و به احترام خدا انسان به آنها نگاه کند، برای اینکه خدا راضی باشد با آنها درست معاشرت کند، چقدر زندگی فرق پیدا می‌کند، چقدر صفا پیدا می‌کند، چقدر آثار دنیوی و مادی و معنوی بر آن مترتب می‌شود. علی کلّ حال؛ این تعابیر کنایه است و این نکته را خیلی باید دقت کنید و آن روایت را که یکی دو هفته پیش خواندیم که هنوز هم معنا نکردیم، روایت بسیار خوبی است که در وصیتی است که ظاهراً امام باقر(ع) یا امام صادق(ع) به جابر بن یزید جعفی داشتند که در جلسه‌ای می‌گویم. این روایت را هم در آخر بحث بخوانم که هم در کتب شیعه و هم در کتب سنی آورده‌اند که پیامبر(ص) فرمود «اتَّقُوا الظُّلْمَ فَإِنَّهُ ظُلُمَاتٌ یَوْمَ الْقِیَامَة» ؛ این خیلی تعبیر عجیبی است. اگر کسی به دیگری ظلم کرد، این ظلم-و لو در دنیا أصلاً فراموش می‌شود و دنبال کارش می‌رود و نه ظالم و نه مظلوم ممکن است تا آخرین روز همدیگر را نبینند اما همان ظلم- هزاران ظلمت در روز قیامت در پیش راه او دارد. روز قیامت اگر مؤمن نوری باشد که یسعی بین أیدیهم فبها، این می‌رود به طرف بهشت، اما آن کسی که وقتی روز حشر می‌شود دائماً با تاریکی مواجه باشد، این پیداست که محلش کجاست. ظلم این چنین است؛ تاریکی روز قیامت برای انسان می‌آورد، ظلمات برای انسان می‌آورد. خداوند همه ما را از شرور نفوس خودمان حفظ بفرماید.

منبع : اصول کافی، ج 2، ص 443

۲۹۶ بازدید

آفات حسد
در تاریخ ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۷ و ساعت ۰۱:۰۰

در هفته گذشته ما اجمالی از بحث «حسد» را هم در بحث خارج اصول و هم در بحث خارج فقه خدمت شما عرض کردیم؛ که ریشه حسد چیست. از تعابیر شدیدی که در روایات و در کتب اخلاقی آمده، استفاده می‌شود که بدترین صفات و رذائل نفسانی در انسان؛ «حسد» است و أشدّ امراض نفسانیه است. هیچ صفت رذیله‌ی اخلاقی در انسان بدتر از حسد نیست. گفتیم که حسد، معلول چه اموری است؟ نکته‌ای که در بحث امروز می‌خواهیم دنبال کنیم این است که وقتی ما به قرآن مراجعه می‌کنیم، ریشه‌ی حسادت، از کفّار شروع شده و اگر یک انسان مؤمن بداند که این صفت ابتدا در اختیار کفار بوده و از آنها آغاز شده، دیگر به خودش اجازه نمی‌دهد که حسد در او راه پیدا کند. در معنای حسد گفتیم یعنی «آرزوی زوال یک نعمتی که خدا به دیگری داده». اگر خداوند تبارک و تعالی به کسی نعمت علم داده، نعمت مال داده، نعمت خانه داده، نعمت اولاد داده، انسان حسود، کسی است که در درون خودش خوشش بیاید از اینکه این نعمت را خدا از او بگیرد و اگر یک روز فهمید که این آدم بی‌خانمان شده و یا این شخص اولادش را از دست داده، در درون خودش یک فرح و انبساطی پیدا کند. این معنای حسادت است که امید به این دارد که نعمتی که خدا به دیگری داده، از او زائل شود. خداوند تبارک و تعالی به پیامبر(ص) خبر داد و فرمود «وَدَّ کَثیرٌ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَوْ یَرُدُّونَکُمْ مِنْ بَعْدِ إیمانِکُمْ کُفَّاراً حَسَداً مِنْ عِنْدِ أَنْفُسِهِمْ مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمُ الْحَقُّ فَاعْفُوا وَ اصْفَحُوا حَتَّى یَأْتِیَ اللَّهُ بِأَمْرِهِ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ کُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدیرٌ» (بقره: 109)؛ می‌فرماید اهل کتاب دوست دارند که کفاری که ایمان آورده‌اند دست از ایمانشان بردارند و مجدداً به کفر برگردند، خداوند می‌فرماید این حسد اینهاست؛ یعنی این نعمتی که انسان به دست آورده که نعمت ایمان است، کفار دلشان می‌خواهد که این مؤمن، دست از ایمانش بردارد و مجدداً کافر شود و این نعمت از او زائل شود. پس باید توجه کنیم که ریشه حسد؛ مربوط به کفار است.

توجه کنیم که انسان حسود با پیدا کردن این صفت، نزدیک به کفار می‌شود. هم‌صفت و هم‌کیش آنها می شود. چطور به خودمان اجازه خواهیم داد که این صفت در ما راه پیدا کند؟!! باز به تعابیری که علمای اخلاق دارند باید توجه کرد که می‌گویند انسان حسود، جزء شرور جامعه است. بر او شریر اطلاق می‌شود، جزء اهل شرّ است. چرا؟ فلاسفه می‌گویند «عدم»، عنوان شر را دارد، علمای اخلاق هم در بحث اخلاق از آن استفاده کرده‌اند که شرور، عنوان عدمی را دارد و وجود عنوان خیر را دارد، یک کسی که چیزی ندارد دلش می‌خواهد پیدا کند، این آدمی است که خیر دیگری را می‌خواهد، اما اگر دیگری یک چیزی دارد و این آرزو کند که از دستش بدهد، پس این هم طالب شر و عدم شد. کسی که طالب شر شد، می‌شود شرور. انسان حسود مصداق برای شرور است. ببینید واقعاً انسان را تا چه مرزی می‌برد؟ تا مرز کفر و شرارت می‌برد. ما وقتی روایات را می‌بینیم، در کلمات پیامبر(صلوات الله و سلامه علیه) راجع به حسود تعابیر زیادی وجود دارد که من به چند مورد از آنها اشاره می‌کنم؛ «أَقَلُّ النَّاسِ لَذَّةً الْحَسُود» ؛ حسود، کمترین لذت را از وجود خودش در عالم می‌برد. مقصود از لذت؛ شهوت نیست. آدم‌های حسود، معمولاً از وجود خودشان بهره‌ای نمی‌برند، چون دائماً دنبال این هستند که دیگری چه دارد؟ آن یکی مال دارد. دیگری مقام دارد. امروز به رفیق من پست دادند به من ندادند، چه زمانی این پست را از او می‌گیرند؟ اینقدر انسان بیچاره‌ایست که گاهی فکر می‌کند که این رفیقش که پست گرفت خودش را قانع می‌کند که حالا سه سال دیگر این پست را از او می‌گیرند، از الان خوشحال است.

این خیلی بدبختی است. انسان گاهی اوقات آرزو می‌کند که یک عالمی مریض شود و نتواند منبر برود و درس بگوید، متأسفانه این مسأله بوده و الآن هم در بین ما و اقشار دیگر هست. هر کسی به یک نوعی گرفتار این مسأله است. یک کسی حافظه‌ی قوی دارد، یک کسی استعداد قوی دارد، وقتی می‌بینی یک کسی استعداد قوی دارد، خدا را شکر کن که خدا این نعمت را به او داده و به او تبریک بگو، خوشحال شو. آنچه که باید در خودمان دقت کنیم این است که آیا از رشد دوستمان، رشد علمی، رشد معنوی، رشد دنیوی، رشد سیاسی، رشد اقتصادی او لذت می‌بریم یا نه؟ اگر دیدیم که واقعاً در نفسمان به این مرتبه رسیدیم که از مریضی‌ او ناراحت می‌شویم و از سلامتش خوشحال، از فقر او ناراحت می‌‌شویم از ثروتمند شدنش خوشحال، تا یک کسی یک ماشینی پیدا می‌کند یک عده‌‌ای همینطور به فکر فرو می‌روند که از کجا آورده؟ کی به او داده؟ چطور شده؟ دغدغه‌ی این را ندارد که از راه شرعی به دست آورده یا نه؟ توی بیچاره به فکر این نیستی که این از راه حلال به دست آورده یا نه؟ اگر به کُنه نفست نگاه کنی، می‌گوئی چرا من ندارم و او دارد؟ چرا دارد و حال آنکه نباید داشته باشد! در خیلی از موارد وقتی انسان ملاحظه می‌کند اینگونه است. از هر راهی به دست آورده، مگر تو از طرف خدا مأموری که سؤال کنی که این را از چه راهی به دست آورده است؟ کسی حق ندارد جستجو کند. البته یک وقت انسان می‌بیند کسی از حد خودش خارج شده، می‌بیند یک طلبه‌ای از حق خودش خارج شده، انسان می‌تواند تذکر دهد، باید هم تذکر دهد، اما خیلی از اوقات نیّت تذکر نیست، ریشه‌اش به حسادت برمی‌گردد.

خدا والد ما(رض) را رحمت کند، می‌فرمودند من در سن بسیار کمی بودم که در همین حوزه‌ی علمیه در مسجد اعظم درس مکاسب شروع کردم. فرمودند همان زمان افرادی بودند که ده بیست سال بود در حوزه مکاسب می‌گفتند، من هم سنّم کم بود. یک عده از فضلا از من خواسته بودند و من هم برایشان شروع کردم. یک روز یکی از فضلای درس آمد به من گفت که مگر شما با فلان آقا که ده پانزده سال از شما بزرگتر است و از جهت تدریسی سابقه‌دار است، خصومتی دارید؟ ایشان فرموده بود نه! گفت ایشان در مجلس درسش فرموده حوزه ما به کجا رسیده که بچه‌ها مکاسب شروع کرده‌اند؟! ریشه این حرف چیست؟ حالا آن آقا به حسب ظاهر هم ملا، با تقواست، اما غیر از مسأله‌ی حسادت، من نمی‌توانم چیز دیگری ببینم. کسی که ده بیست سال بعد از من به حوزه آمده و ملا شده، نمی‌توانم ببینم و تحمل کنم. فرمود به آن طلبه گفتم که من جواب ایشان را دو ماه دیگر خواهم داد. فرمودند درس ما قوی و عمیق بود، روز به روز درس ما شلوغ‌تر شد و درس آن آقا خلوت‌تر شد. چرا باید یک مدرسی وقت درس را برای این حرف بگیرد. اما اینکه انسان اضطراب داشته باشد، ریشه این اضطراب به همین برمی‌گردد. برای خود ما نظائر این قضایا پیش آمده است. وقتی در طریق علم، حسادت آمد، من از علم خودم لذت نمی‌برم، چون تا می‌بینم دیگری یک مقدار قوی‌تر از من می‌فهمد، می‌خواهم با او برخورد کنم و دیگر علم، آن نورانیتی که باید داشته باشد را ندارد. وقتی کنار علم، حسادت بیاید، نورانیتش را از دست می‌دهد و لذت ندارد و انسان دیگر روی مسائل فکر نمی‌کند، فقط فکرش این است که آن آدم کی مریض می‌شود و کی زبانش بند می‌آید و کی بندش کج می‌شود و نتواند چیزی بنویسد.

در مردم معمولی نیز هست. اگر یک مغازه‌داری ببیند کار یک مغازه‌ای گرفته و مشتری‌اش زیاد است، اما یک روز که مریض می‌شود و به مغازه نمی‌آید خوشحال می‌شود. همه اینها از حسادت است. این تعبیر پیامبر(ص) و اینها را کنار هم بگذارید، حسادت، انسان را تا مرز کفر و به مرز شر می‌برد و در آثار دنیویه‌اش؛ لذت وجودی انسان را می‌گیرد. کسی که عالم است لذت علم را از او می‌گیرد، لذت کسب کاسب را می‌گیرد، لذت ورزش ورزشکار را می‌گیرد، در همان میدان ورزش می‌داند آن کسی که قوی‌تر در حال دویدن است می‌گوید کی می‌شود که قدرتش کم شود و نتواند بدود. این برایش لذتی ندارد. امّا اگر به این جهات فکر نکند و بداند خدا به او داده، خدا به کسی زیبایی داده و به دیگری نداده، آن کسی که دارد، باید شاکر باشد و آن کسی هم که ندارد باید شاکر باشد، قانع باشد و راضی باشد. «أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِه‏» (نساء: 54) ؛ ریشه‌ی حسادت، معارضه‌ی با خداست. حالا مرز کفر و شر و از بین رفتن لذت وجودی هست، اما آدم حسود، در حال معارضه با خداست، که خدا چرا این نعمت را به او داد؟ سرّ اینکه باز در همین روایات، فرموده حسد، آفت دین است، شاید همین باشد. واقعاً این تعابیر عجیبی است که هم در کلمات پیامبر(ص) و هم در کلمات امیرالمؤمنین(ع) آمده که «إِنَّ الْحَسَدَ یَأْکُلُ الْإِیمَانَ کَمَا تَأْکُلُ النَّارُ الْحَطَب‏» ؛ وقتی حسد در وجود انسان بیاید، ایمان را می‌خورد و می‌بلعد. چطور می‌بلعد؟ طوری که أصلاً اثری از ایمان در وجود آدم نباشد. چرا؟ چون تشبیه به آتش می‌کند، وقتی آتش، هیزم را از بین می‌برد، فقط خاکستر باقی می‌ماند، حسد وقتی که وجود انسان را گرفت، ایمان را اینطوری نابود می‌کند. یا در بعضی از تعابیر دارد مثل نمکی که در آب حل می‌شود، حسد که بیاید ایمان در وجود آدم از بین می‌رود و تمام می‌شود. حسود؛ معارض با خداست.

واقعاً آیا با این اوصاف، باز خودمان حاضر هستیم که حسادت داشته باشیم؟ و این نکته را هم عرض کنیم که در همین روایات؛ حسادت افرادی که در دنیا مبتلا به این هستند که اینها مثلاً بد چشم هستند، در عرف می‌گویند فلانی چشم می‌زند، چشم زخم دارد، در روایات از پیامبر(صلوات الله علیه) وارد شده «العینُ حقٌ» ؛ چشم زدن حق است، یعنی کسی این را انکار نکند. چون در زمان ما بعضی از واقعیات را می‌گویند خرافه است، زمان ما یک زمان عجیبی شده، خیلی از خرافات را به کمک این کتاب ها و وسائل ارتباط جمعی، به عنوان واقعیات به خورد جامعه می‌دهند، از آن طرف خیلی از واقعیات را می‌گویند خرافه است. گاهی اوقات می‌گویند دعا خرافه است، توسل خرافه است! یکی از چیزهایی که الآن روشنفکرها!! قبول نمی‌کنند چشم زخم است. می‌گویند چشم زخم یعنی چه؟ من با خیلی‌هایشان صحبت کرده‌ام. و حال آنکه واقعیت دارد، بر حسب همین روایتی که از پیامبر(ص) فرمود «العین حقٌ» . آن وقت دو تا عامل برای چشم زخم ذکر فرموده؛ «یظهره الشیطان» ، عامل اولش شیطان است. چشم انسان اگر چشم شیطانی شد، این اثر را پیدا می‌کند که با نگاهی ممکن است کسی را مریض کند، ممکن است کسی را ساقط کند، این اثر را دارد. اگر در چشمی اشک خدا نبود و در شبانه روز بر او گذشت و در این چشم یک قطره اشک برای خوف از خدا جمع نشد، این چشم کم‌کم چشم شیطانی می‌شود. عامل دومش «و حسد إبن آدم» ؛ حسد انسان. یعنی عامل این چشم زخمی که در جامعه هست حسادت است.

آن کسی که چشم شور دارد، عاملش حسادت است، حسادت او را گرفتار این مسأله کرده است. پس ببینید حسادت چقدر بلا سر انسان می‌آورد؟ راهش چیست؟ راهش این است که واقعاً اگر می‌بیند کسی نعمتی دارد، بلافاصله خدا را شکر کند. ما نباید فقط برای نعمتی که به ما داده خدا را شکر کنیم، ارزش انسان این است که وقتی خدا به کسی نعمتی داده، من هم خدا را شکر کنم. پیامبر(ص) فرمود «و إذا حسدت فاستغفرالله» ؛ گاهی اوقات حسد در درون انسان می‌آید، همان لحظه استغفار کند و پناه به خدا ببرد. آن وقت اگر نفس انسان لطیف شد و حسادت از نفسش بیرون رفت، آن وقت ببینید چه زیبایی‌هایی برای انسان مکشوف می‌شود و چه حقایقی برای انسان مکشوف می‌شود، انسان چقدر از زندگی‌اش لذت می‌برد. فوت یک عالمی را به انسان خبر می‌دهند، باید ناراحت شوی، یکی از نعم الهی و وجودات مفید عالم از دنیا رفته، اما اگر خدایی نکرده قضیه برعکس شد، گفتیم خوب شد که از دنیا رفت، این می‌شود حسادت، بدبختی. برای اینکه از حیات خودمان در همه ابعادش لذت ببریم، باید این حسادت را در نفسمان معالجه کنیم و از خداوند تبارک و تعالی می‌خواهیم که حسادت را از قلوب همه ما بیرون بفرماید.

۲۶۹ بازدید