موضوع: قاعده لاضرر
تاریخ جلسه : ۱۴۰۴/۱۲/۴
شماره جلسه : ۴
-
خلاصهی بحث گذشته
-
آیات ضرر و نسبت آن با قاعده «لا ضرر»
-
حرمت اضرار در وصیت و دلالت «غَيْرَ مُضَارٍّ»
-
روایات «عدم جواز الجور فی الوصیة»
-
ظهور «غَيْرَ مُضَارٍّ» در حکم تکلیفی و استظهار حکم وضعی بالالتزام
-
تسری ملاک «غیر مضارّ» به وقف، هبه و سایر تصرفات مالی
-
آیه «غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ» و تکلیف ضرری نسبت به نفس
-
معنای «أُولِي الضَّرَر» و جهت دلالت آیه
-
ضرر بهعنوان مانعِ وجوب و استظهار به اولویت
-
نکتهای در سیاق آیه و استظهار بعدِ تکلیفی
-
گسترهی مفهوم ضرر در آیه
-
جمعبندی قرآنی و بحث «اصل تشریع» و «اطلاقات»
-
نتیجه نهائی
-
2. استناد به سنت
-
اقسام روایات دالّ بر قاعده «لا ضرر»
-
دستهی اوّل: روایاتِ رفعِ حکم بهسبب ضرر
-
دستهی دوم: روایات مشتمل بر عبارت «لا ضرر و لا ضرار»
-
پاورقی
-
منابع
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
در «وسائل الشیعة»، کتاب الوصایا، بابی تحت عنوان: «بَابُ عَدَمِ جَوَازِ الْجَوْرِ فِي الْوَصِيَّةِ وَ الْحَيْفِ فِيهَا بِتَجَاوُزِ الثُّلُثِ وَ وُجُوبِ رَدِّهَا إِلَى الْعَدْلِ وَ الْمَعْرُوفِ» گشوده شده است.[1] در این باب، روایات متعددی با لحن بسیار شدید وارد شده که دو نمونهی مهم آن چنین است:
روایت مسند از امام باقر علیهالسلام: «مَنْ جَارَ فِي وَصِيَّتِهِ لَقِيَ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَهُوَ عَنْهُ مُعْرِضٌ». بر این اساس، کسی که در وصیت خود جور و ستم کند، روز قیامت خدا را در حالی ملاقات میکند که خداوند از او رویگردان است. سند این روایت مسند و قابل اعتماد است.
تعبیر «غَيْرَ مُضَارٍّ» بهحسب ظهور ابتدایی، در مقامِ بیانِ حکم تکلیفی است، یعنی «وصیت و دِینی که مشتمل بر اضرار به ورثه باشد، از نظر شرعی جایز و مباح نیست.» این نحو دلالت، شبیه دلالت آیهی ﴿أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا﴾[2] است. مشهور فقها تصریح کردهاند که «أَحَلَّ» در درجهی اول، حاکی از حلیت و جواز تکلیفیِ بیع است، و صحّت و نفوذ بیع بهعنوان حکم وضعی، از راه دلالت التزامی و قرائن و ادلّهی دیگر استفاده میشود. در مقام ما نیز «غَيْرَ مُضَارٍّ» ظهور در نهی تکلیفی از اضرار در وصیت دارد، یعنی موصی حق ندارد بهنحو اضراری وصیت کند. امّا حکم وضعی نفوذ وصیت، با ضمیمهکردنِ ادلّهی دیگر استظهار میگردد، ادلّهای مانند تحدید نفوذ وصیت به ثلث مال و توقف نفوذِ مازاد بر ثلث بر اجازهی ورثه.
بر اساس مجموع این ادلّه، میتوان گفت که وصیت تا حدّ ثلث ترکه نافذ است. نسبت به مازاد بر ثلث، نفوذ وصیت منوط به اجازهی ورثه است. اگر وصیت در حدّی باشد که عرفاً اضرار به ورثه محسوب شود، از حیث تکلیفی حرام است، و از حیث وضعی، در مازادِ بر ثلث، برای موصیله حق و ملکیّت الزامآور ایجاد نمیکند، مگر آنکه ورثه بعداً اجازه دهند. برخی از عبارات فقها نیز ناظر به همین جمع است، از جمله نقل شده که علامه حلّی قدسسره در «قواعد» در مورد وصیتِ جائر فرموده است: «لا تجوز الوصیة…»،[3] که ظهور در عدم جواز تکلیفی دارد و بهالتزام، حاکی از عدم نفوذ وضعی نیز هست. عنوانِ صاحب وسائل در همان باب «بَابُ عَدَمِ جَوَازِ الْجَوْرِ فِي الْوَصِيَّةِ» نیز همین نکته را تقویت میکند.
آیه بهصراحت در مقام بیان حکم وصیت و دین است، لکن عرف بهخوبی میفهمد که عنوان «غَيْرَ مُضَارٍّ» در این مقام، بیانگر ملاکی عام در مشروعیتِ تصرّفاتِ مالیِ شخص نسبت به حقوق ورثه است، بدین معنا که «تصرّفهای مالی موصی، نباید به قصد یا به نتیجهی اضرار به ورثه باشد.» از اینرو، اگر شخصی در حیات خود، بهجای وصیت، اقدام به وقف یا هبهای کند که صورتاً مطابق قواعدِ وقف و هبه است، امّا در واقع انگیزهی اصلی او محرومساختنِ ورثه از حقوق مسلمشان باشد، چنین وقفی یا هبهای از نظر تکلیفی حرام است؛ زیرا عرفاً از مصادیق همان «ضرر در وصیت» و تمنّع از وصول حقّ ورثه است، هرچند قالب عمل، قالب وصیت نباشد.
البته اگر شخص، پیشتر در زمان حیات، حقوق فرزندان و ورثه را بهنحو متعارف ایفا کرده و اکنون قصد دارد باقیماندهی مال خود را ـ بدون غرض محرومیت آنان ـ در راه خیر وقف کند یا به غیرِ ورثه ببخشد، عرفاً عنوان «اضرار به ورثه» بر آن صدق نمیکند و از شمول نهی خارج خواهد بود.
در نتیجه، از مجموع آیهی «غَيْرَ مُضَارٍّ» و روایاتِ باب «عدم جواز الجور فی الوصیة» این نکات بهدست میآید:
1. اضرار به ورثه در وصیت حرام است. این حرمت هم از ظهور تعبیر «غَيْرَ مُضَارٍّ» و هم از روایاتی مانند «إِنَّ الضِّرَارَ فِي الْوَصِيَّةِ مِنَ الْكَبَائِرِ» استفاده میشود.
2. وصیتِ اضراری، در مازاد بر ثلث بدون اجازهی ورثه نافذ نیست.
3. ملاکِ نهی، بهحسب فهم عرف، قابلِ تسری به سایر تصرفات مالیِ اضراری، همچون وقف و هبهی صوری برای محرومکردنِ ورثه است.
4. تعبیر «مُضَارّ» در آیه، ظاهر در حکم تکلیفی است، امّا حکم وضعی نفوذ و عدم نفوذ، به کمک ادلّهی تحدید وصیت به ثلث و اشتراطِ اجازهی ورثه در زائد بر ثلث استظهار میشود، همانگونه که در «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ» نیز صحّت بیع، از راه دلالت التزامی و قرائن اثبات میگردد.
آیهی ۹۵ سورهی نساء میفرماید:
﴿لَا يَسْتَوِي الْقَاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَالْمُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقَاعِدِينَ دَرَجَةً وَكُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنَى وَفَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا﴾
«ضرر» در این آیه بهمعنای نقصان و عیبِ بدنی است، اعم از کوری، نقص عضو، بیماریِ شدید مزمن و مانند آن.[4] «أُولُو الضَّرَر» یعنی کسانی که بهسبب چنین نقایصی قادر بر شرکت در جهاد نیستند. در برخی منابع اهل سنّت، شأن نزولی برای آیه نقل شده که بهموجب آن، ابتدا آیه بدون عبارت «غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ» نازل شد، سپس وقتی عبدالله بن أمّ مکتوم ـ که نابینا بود ـ از حکم خود سؤال کرد، جملهی «غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ» بهعنوان استثناء نازل گردید.[5] صرفنظر از بررسی سندی این نقل، مفاد عرفی آیه بههرحال این است که قاعدانی که «غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ» هستند، یعنی بدون عذرِ ضرر و عجزِ بدنی از جهاد تخلّف کردهاند، نسبت به مجاهدان در مرتبهای فروتر از ثواب و فضیلت قرار دارند.
مقتضای استثناء «غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ» آن است که اگر مکلفی «صاحبِ ضرر» باشد و این ضرر به حدّی باشد که عرفاً مانع از شرکت در جهاد شود، وجوب جهاد از او برداشته میشود و در زمرهی قاعدانِ معذور قرار میگیرد، یعنی اصلاً داخل در خطابِ الزامِ جهاد نیست، هرچند ثوابِ ایمان و حسن عاقبت برای او باقی است. از این نکته، یک اولویت عرفی روشن بهدست میآید. جهاد از اعظمِ واجبات و برای حفظ دین و کیان جامعهی اسلامی است، با این حال، اگر برای شخصی «ضرری» در حدّ عجز یا حرج شدید بدنی همراه داشته باشد، وجوبش از او ساقط است.
ممکن است اشکال شود که آیهی شریفه در مقامِ بیان تفاوت مراتب ثواب بین مجاهدان و قاعدان است و در مقامِ بیان وجوب و سقوط آن نیست. هرچند اصل سیاق آیه، ناظر به فضیلت و ثواب است: «فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجَاهِدِينَ…»، امّا قید «غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ» در وصف قاعدین، بدون ملاحظهی بُعد تکلیفی، وجهی ندارد.
اگر جهاد بر «أُولِی الضَّرَر» نیز واجب میبود، آنان در صورت ترک، از «قاعدین غیر أولی الضرر» متمایز نمیشدند، و آیه لازمالاتیانِ قیدی مانند «غیر أولی الضرر» نبود. آوردن این قید نشان میدهد که قاعدان دو گروهاند: گروهی که دارای عذرِ ضرر و عجز بدنیاند و بر آنان جهاد واجب نیست، و گروهی که عذر ندارند و در صورت ترک، از فضیلت عظیم جهاد محروم میشوند. پس از این حیث، آیه حاکی از آن است که «أُولُو الضَّرَر» اصلاً در تحت خطابِ الزامِ جهاد داخل نشدهاند. آیتالله خویی رضواناللهعلیه در مباحث حج، نکتهی قابل توجهی را مطرح کردهاند که با این منطق سازگار است. ایشان میفرمایند:
لا يلزم أن يكون الضرر معلوماً جزماً بل جرت سيرة العقلاء على الاجتناب عن محتمل الضرر.[6]
به بیان دیگر، در شارعِ مقدّس، مسئلهی ضرر بهقدری مهم است که احتمال عقلاییِ ضرر در حقّ مکلف، از حیث اثر در تکلیف، همچون علم به ضرر لحاظ میشود. بر این اساس، در مواردی مانند روزه، لازم نیست شخص حتماً وقوع ضرر را بهطور قطعی احراز کند، بلکه هرگاه با موازین عقلایی، احتمال معتدٌّبه دهد که روزهگرفتن برای او ضرری و موجبِ نقصان جدّی در بدن (مانند از کارافتادنِ عضو مهم، تشدید غیر متعارف بیماری و مانند آن) است، روزه بر او واجب نخواهد بود.
«ضرر» در این آیه، اختصاصی به کوری و نابینایی ندارد، بلکه معنای کلیِ آن، هر نوع نقصان و کاستیِ قابل اعتنا در توان جسمی و روحی است که عرفاً موجب ناتوانی از انجام تکلیفِ مورد نظر میشود، خواه به صورت نقص عضو باشد، خواه بیماریِ شدید یا هر عارضهای که عرف، آن را عذر موجه برای ترکِ شرکت در جهاد بداند. بنابراین، در سایر ابواب فقه هر جا حالتهایی مشابهِ «أُولِی الضَّرَر» تحقق یابد، میتوان با الغای خصوصیت و به قرینهی اولویت، سقوط تکلیف یا انتقال آن به بدل را نسبت به چنین اشخاصی استظهار نمود.
ائمهی اطهار علیهمالسلام خود تصریح فرمودهاند که هر حکمی را که بیان میکنند، مستند قرآنی آن را میشناسند و بر آن تکیه دارند.[7] بسیاری از احکام متّفقٌعلیه فقهی امروز نیز، در نگاه دقیق، مستند قرآنی دارند، گرچه تفاصیل آنها به سنّت واگذار شده است. برای نمونه، حکمِ مشهور میان فقها که «اگر امر به معروف و نهی از منکر برای آمر یا ناهی مستلزمِ ضررِ معتدٌّبه باشد، واجب نیست»، ریشه در همین مجموعه آیاتِ متضمّنِ مفهوم ضرر دارد، هرچند تفصیل آن در روایات آمده است.
در ضمنِ این مباحث، گفته شد که بسیاری از آیاتِ احکام در مقامِ «اصل تشریع» هستند، نه در مقامِ بیانِ تمام خصوصیات و قیود. برخی اشکال کردهاند که این تعبیر، شاید با شأن قرآن کریم ناسازگار باشد. در حالی که مراد این نیست که «همهی آیات» صرفاً در مقام اصل تشریعاند، بلکه مقصود این است که «گروهی از آیات» چنیناند، و در کنار آنها، آیات دیگری نیز وجود دارد که علاوه بر اصل تشریع، دارای اطلاق و سعهی دلالتاند.
آیاتی مانندِ ﴿أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ﴾، ﴿أَقِيمُوا الصَّلَاةَ﴾،[8] ﴿وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلًا﴾،[9] ﴿وَإِذَا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلَاةِ﴾،[10] در درجهی اول در مقامِ اثباتِ اصل حکماند. «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ» در مقامِ اصلِ حلیت و مشروعیتِ نوعِ معاملهی بیع است، نه در مقام بیان همهی شرایط، اقسام و مصادیق. «أَقِيمُوا الصَّلَاةَ» در مقامِ اصلِ وجوبِ نماز است، نه در مقام بیان اینکه سوره جزء واجب نماز است یا نه، استعاذه واجب است یا مستحب، نماز با تیمم از حیث اجزاء و شرایط چون نماز با وضو است یا نه، و مانند اینها. «وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ…» در مقامِ اصلِ وجوبِ حج بر کسی است که استطاعت دارد، نه در مقامِ تبیینِ تمام شرایط استطاعت و جزئیات مناسک. «فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُنَاحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلَاةِ» در مقامِ اصل تشریع قصر در سفر است، نه در مقام بیانِ مقدار مسافت و دیگر خصوصیاتِ سفرِ موجبِ قصر. بیان اینکه این آیات در مقام اصل تشریعاند، بهمعنای نفیِ دقّت و عمق قرآنی نیست، بلکه ناظر به «مقام بیان» است، یعنی شارع، اصل حکم را در قرآن بیان کرده و تفصیل و قیود را به سنّت سپرده است.
در مقابل، آیات دیگری داریم که علاوه بر اصل تشریع، بهوضوح در مقامِ اطلاق و بیان کبریات کلیاند، مانندِ ﴿وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّهِ﴾،[11] ﴿فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذٰلِكَ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْعَادُونَ﴾،[12] ﴿وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ﴾.[13] بهعنوان نمونه، آیهی «وَأَتِمُّوا الْحَجَّ وَالْعُمْرَةَ لِلَّهِ» نهتنها اصل وجوب را میرساند، بلکه بهگونهای است که با دقت در تعبیر «إتمامِ حج و عمره لله»، فروع متعدد فقهی دربارهی نیت، لزوم اتمام، حکم احصار و افساد، احکام احرام و غیره قابل استنباط است.[14]
نمونهی دیگر، آیهی «فَمَنِ ابْتَغَى وَرَاءَ ذٰلِكَ فَأُولَٰئِكَ هُمُ الْعَادُونَ» است که در سیاق بیان حدّ مجاز بهرهبرداری جنسی (همسران و کنیزان) آمده و هرگونه طلبِ شهوت از غیر این دو را تجاوز و عدوان میشمارد. از اطلاق این آیه، در مسائل جدیدی چون تلقیح مصنوعی با نطفهی اجنبی و نیز در بحث حرمت استمناء استفاده شده است. در روایتی از امام صادق علیهالسلام، وقتی از حضرت دربارهی حکم استمناء (الخضخضة) سؤال شد، فرمودند حرام است. راوی عرض کرد: دلیل قرآنی آن چیست؟ حضرت همین آیه را تلاوت فرمودند و استمناء را مصداقِ «ابْتِغاء وراء ذٰلِک» دانستند.[15] از این قبیل است آیهی «وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَجٍ» که بهطور کلی، نفی حرج از شریعت را اعلام میکند و کبرای عامی است که در ابواب مختلف، مورد استناد فقها قرار گرفته است.
نتیجه نهائی
از مجموع آنچه گذشت، این نکات زیر حاصل میشود که بخشی از آیات قرآن در مقامِ بیان «اصل تشریع» و کلیت حکماند. در این آیات، تمسک به اطلاق برای استنباط همهی جزئیات و قیود، بدون قرائن دیگر، وجهی ندارد. بخش دیگری از آیات، علاوه بر اصل تشریع، در مقامِ بیان کبریات مطلق و ضوابط عاماند. در اینها تمسک به اطلاق و عموم کاملاً بجاست و دهها فرع فقهی را میتوان بر اساس آنها استنباط کرد. گفتنِ اینکه آیهای در مقامِ «اصل تشریع» است، تنزّلدادنِ شأن قرآن نیست، بلکه ناظر به مقام بیان و شیوهی جعل احکام است.
اقسام روایات دالّ بر قاعده «لا ضرر»
دلیل دوم بر قاعدهی «لا ضرر»، روایات است. این روایات را میتوان بهطور اجمال در دو دستهی اصلی تقسیم کرد، و دستهی دوم نیز خود دو زیرگروه دارد:
دستهی اوّل: روایاتِ رفعِ حکم بهسبب ضرر
این دسته عبارت است از روایات پراکندهای که در ابواب مختلف فقه وارد شده و در آنها، بهسبب تحقق ضرر، حکمی برداشته شده یا تغییر یافته است. یعنی شارع در مورد خاصی، بهگونهای حکم کرده که روشن میشود «ضرر» در آنجا مانع از استمرار حکمِ سابق یا مانع از جعل حکم ابتدایی است. این روایات در ابواب گوناگون پخشاند و موضوعات متعددی را دربرمیگیرند، بهنحوی که بنابر تتبّع محقق عراقی اعلیاللهمقامه، أبواب متعددی از روایات را شامل میشود.[16] ایشان در ابتدای مقاله خود در قاعده «لا ضرر»، این موارد را با دقّت احصاء کردهاند. عنوانها و نمونههای برجستهی آن ابواب، در محلّ مناسب، به تفصیل خواهد آمد. این دسته، هرچند مشتمل بر عبارت صریح «لا ضرر و لا ضرار» نیست، امّا روح قاعده در آنها حاضر است و از کنار هم گذاشتنشان، جهتِ تشریع نفی حکم ضرری در شریعت، بهخوبی تقویت میشود.
دستهی دوم: روایات مشتمل بر عبارت «لا ضرر و لا ضرار»
در این دسته، عبارت صریح «لا ضرر و لا ضرار» ـ گاه با قیدی مانند «في الإسلام» یا «علی مومن» ـ در متن روایت آمده است. این دسته خود به دو گروه فرعی منقسم است:
گروه نخست: روایاتی که عبارتِ «لا ضرر و لا ضرار» را در ضمنِ قضیهی خاص و شأن صدور مشخص نقل کردهاند، مانند قضیهی معروف سمرة بن جندب و موارد دیگری که در آنها پیامبر اکرم صلیاللهعلیهوآله در مقام حلّ نزاع یا رفع حکمی خاص، این جمله را به عنوان کبرای حاکم بیان فرمودهاند.
گروه دوم: روایاتی که همین تعبیر را بدون ذکر قضیهی خاص و بهطور مطلق نقل کردهاند، مانند این بیان که «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ: لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ فِي الْإِسْلَامِ»، یا در برخی نقلها آمده است که «لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ عَلَى مُؤْمِنٍ». این گروه دوم بهلحاظ ظهور در قاعده بودنِ «لا ضرر»، اهمیتی ویژه دارند؛ زیرا از قیدِ قضیهی شخصی و شأن صدور محدود، فارغاند و لسانشان، لسانِ بیانِ اصل عام و قاعدهی کلی است.
بررسی سندی و دلالیِ تفصیلیِ هر یک از این دو دسته، و تبیین اینکه جملهی «لا ضرر و لا ضرار» در این روایات چه نوع حاکمیتی بر ادلهی اولیهی احکام دارد، در فصلهای بعدی خواهد آمد.
[2]. بقره: ۲۷۵.
[3]. حسینی عاملی، محمدجواد بن محمد، «مفتاح الکرامة في شرح قواعد العلامة»، ج 23، ص 253-255.
[4]. طباطبایی، سید محمد حسین، «المیزان في تفسیر القرآن»، ج 5، ص 45.
[5]. طبرسی، فضل بن حسن، «مجمع البيان»، ج 3، ص 147.
[6]. خویی، ابوالقاسم، «موسوعة الإمام الخوئي»، ج 26، ص 171.
[7]. چنانکه از امام باقر علیه السلام نقل شده است که ایشان فرمودند: «اِذا حَدَّثْتُـكُمْ بِشَىْ ءٍ فَاسْاَلونى عَنْ كِتابِ اللّه». (کلینی، محمد بن یعقوب، «الکافي»، ج 5، ص 300.)
[8]. بقره: ۴۳.
[9]. آلعمران: ۹۷.
[10]. نساء: ۱۰۱.
[11]. بقره: ۱۹۶.
[12]. مؤمنون: ۷.
[13]. حج: ۷۸.
[14]. مرحوم والدِ معظم رحمةاللهعلیه میفرمودند که از همین یک آیه بیش از صد فرع فقهی استخراج کرده است. و این، شاهدی است بر اینکه آیه، فراتر از اصل تشریع، دارای اطلاق و ظرفیت استنباطیِ گسترده است.
[15]. حرّ عاملی، تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، ج 28، ص 364.
[16]. عراقی، ضياءالدين، «مقالات الأصول»، ج 2، ص 302.
- حرّ عاملی، محمد بن حسن، تفصيل وسائل الشيعة إلى تحصيل مسائل الشريعة، ۳۰ ج، قم، مؤسسه آل البيت عليهم السلام، 1409.
- حسینی عاملی، محمدجواد بن محمد، مفتاح الکرامة في شرح قواعد العلامة، ۲۶ ج، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم. مؤسسة النشر الإسلامي، 1419.
- خویی، ابوالقاسم، موسوعة الإمام الخوئي، ۵۰ ج، قم، مؤسسة إحياء آثار الامام الخوئي، 1418.
- طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان في تفسیر القرآن، ۲۰ ج، بیروت، مؤسسة الأعلمي للمطبوعات، 1352.
- طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البيان، ۱۰ ج، بیروت، دار المعرفة، 1408.
- عراقی، ضياءالدين، مقالات الأصول، قم، مجمع الفكر الاسلامي، 1420.
- کلینی، محمد بن یعقوب، الکافي، ۸ ج، تهران، دار الکتب الإسلامیة، 1363.
نظری ثبت نشده است .