pic
pic

پندها و نکته ها

سوال خود را بپرسید
معنای توکل و تفویض
در تاریخ ۲۲ آذر ۱۳۹۸ و ساعت ۰۲:۱۱

سپس در ادامه آمده است: «لم يقسم بين الناس شى‏ء اقل من اليقين. چيزي به مثل يقين کمتر، از طرف خدا به مردم داده نشده است؛ يعنى اکثريت مردم از اين مرتبه يقين، محروم هستند. اين نعمت مخصوصى است که خداوند به همه کس عنايت نفرموده است. بعد سائل سؤال کرد که: أىّ شى‏ء اليقين؟ قال: التوکل على الله و التسليم لله و الرضا بقضاء الله و التفويض الى الله. حضرت چهار عنوان را بعنوان ملاک يقين بيان کردند. آيا بايد گفت حضرت در مقام اين است که بفرمايند يقين چهار رکن دارد؟ کما اينکه ظاهر حديث همين است؛ وقتى سائل از حضرت درخواست می‏کند که يقين را براى من توضيح بدهيد، حضرت خصوصيات يقين را بيان میکند؛ لذا، بايد بين توکل، تسليم، رضا و تفويض فرق‏ هايى باشد.
گاهی براي فهميدن فرق میان معاني الفاظ، بايد به کتب لغت مراجعه کنيم و ببينيم از لغت چه چيزي استفاده میشود. لکن در بحث‏ هاى اخلاقى نمي‌ توان به لغت مراجعه کرد. آنچه می‏شود بيان کرد اين است که مسلماً بين مسئله توکل و تفويض از يک طرف، و رضا و تسليم از طرف ديگر، فرق است. فرقش اين است که توکل در امورى است که خود انسان میخواهد آن را انجام دهد؛ امور مادى باشد، يا معنوى. کسى که میخواهد سراغ تحصيل علم برود، بايد بر خدا توکل کند. و بدون توکل به نتيجه نمی‏رسد. اگر توکل کرد، از همان لحظه اول، خداوند تدبير امور او را دارد، تا به نهايت و انتها برسد. ما گاه در يک امرى که مأيوس می‏شويم، تازه م‏یگوييم توکل بر خدا؛ اين غلط است. معناى حقيقى توکل اين است که بعد از تصميم، بلافاصله انسان توکل بر خدا کند، نه اين که کارش را شروع کند،و وقتي مأيوس شد، تازه بگويد توکل بر خدا، ببينيم چه مي‌شود. اين نکته هم روشن است که در امر مجهول، یعنی کاری که انسان نمیداند چیست، توکل معنا ندارد. قرآن می‏فرمايد: فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ. انسان بايد تصميم بگيرد، و بعد از آن، توکل بر خدا کند. پس، اين که کسى بگويد من مطالعه نکردم، وفردا می‏خواهم بروم درس، و بگويد حالا توکل بر خدا؛ اين اصلاً معنا ندارد.
انسان بايد از همان لحظه اول، خدا را وکيل امور خودش قرار دهد. توکل در امورى است که انسان میخواهد آن را انجام دهد. و عجيب اين است که اگر توکل به معناى واقعى‌ در انسان ايجاد شود، در نفس انسان، بی نیازی به وجود می ‏آيد. وقتی انسان می خواهد شروع به نوشتن کتابی نماید، اگر به توکل برسد و با توکل کار را شروع کند، اضطراب ندارد که اين کتاب را می ‏خوانند يا نمی ‏خوانند، می ‏خرند يا نمی خرند، به نفع من تمام می ‏شود يا به ضرر من، اعتبار من را پايين می ‏آورد يا بالا می ‏برد. اگر انسان واقعاً توکل کند، اضطراب ندارد. ما واقعاً اگر در درس خواندن، در درس گفتن، در کتاب نوشتن، توکل بر خدا داشته باشيم، يقين داشته باشیم،که بهترين مدبر، بر این کارها، اشراف دارد، و کار به نتيجه می‏رسد.
در بعضى از روايات به دو مطلب اشاره شده است: يکي غناي نفس و ديگري عزت نفس؛ اين دو می گردند و محل فرودشان، نفسى است که متوکل است؛ يعنى خداوند به آدمى که توکل ندارد، غناى نفس و عزت نفس نمی ‏دهد. ببينيد بزرگان ما عمرى زحمت کشيده ‏اند، در صد سال، دويست سال يا پانصد سال گذشته، کتاب ها نوشته‌اند و آن کتاب ها امروز نیز بارها تجدید چاپ شده اند. آنها اضطراب اين را نداشتند که چه می ‏شود؟ وظيفه‌شان اين بوده که بنويسند و تحقيق کنند؛ نوشته‌ا ند و تحقيق کرده‏ اند؛ با آرامش هم از دنيا رفته‏ اند. اين که بعد از مدتها تازه به آن کتاب اقبال می ‏شود، نتيجه آن توکلى بوده است، که در آن زمان داشته‌اند؛ و گرنه اگر توکل نباشد، اين غنا و اين عزت نفس به وجود نمی ‏آيد. اگر انسان بخواهد، واقعأ آرام و مطمئن، اولش همين توکل بر خداست.
آيات مربوط به توکل، در قرآن فراوان است. انسانى که توکل بر خداوند می کند، خداوند او را دوست دارد؛ خود محبوب خدا واقع شدن، آثار بسياري را براي انسان و کار او دارد. اما سؤال اين است که ما تا چه اندازه برای رسیدن به این مطلب تلاش کرده اییم؟ کى به فکر بوديم که آیا محبوب خدا هستيم يا نيستيم؟ البته توکل لفظى داريم، صبح هم که از خواب بلند می شويم، می ‏گوييم: «حسبى الله، توکلت على الله»، اما توکل واقعى در درون انسان خيلى کم است. انسانى که توکل بر خدا دارد، واقعاً در امورش اضطراب ندارد. ما از لحظه بيدارى، اضطراب داريم و با همين اضطراب هم می ‏خوابيم؛ در این فکریم که آينده چه خواهد شد؟ در آينده چه مقام و منصب و اعتبارى داريم؟ مخالفان ما چه کسانى هستند؟ دوستان ما چه کسانى هستند؟ اينها همه با توکل ناسازگار است.
لذا، بايد طورى به مسئله توکل توجه کنيم، که آن را در درون خودمان تبدیل به ملکه کنیم. نفس بايد متوکل باشد و توکل به لفظ نيست؛ نفس انسان بايد متوکل باشد؛ اگر بناست پولى به دستتان برسد، شهريه‏ اى به شما پرداخت شود، اگر نرسيد اشکالي ندارد؛ اگر اضطراب و نگراني آمد، به همان اندازه توکل انسان ضعيف می شود، و هيچ ترديدى هم در این نيست. اين راجع به توکل.
اما راجع به تفويض، در کتب اخلاقى تفويض و توکل را معمولاً از يک باب گرفته‏ اند، ولى به نظر می ‏رسد بين آنها فرق است؛ در توکل، انسان خدا را وکيل قرار می ‏دهد که امور او را تدبير کند، خود انسان هم به دنبال آن کارش را انجام مي‌دهد؛ به عبارت ديگر، کارش را تحت اشراف و عنايت خدا انجام می ‏دهد؛ اما تفويض اين است که حتى خودش را هم فراموش کند. در باب توکل، موکل، وکيل و وکالت داريم که موکل، در صحنه حضور دارد؛ اما تفويض يک مرحله بالاتر است؛ تفويض، يعنى با اينکه می ‏داند خدا به او اراده و عقل داده است، ليکن اراده خودش را در مقابل اراده خدا، ناچيز و محدود می داند؛ اين جبر نيست؛ بلکه بالاترين قدرتى است که خدا می ‏تواند به انسان دهد و به همه هم نداده است. اين بالاترين مرتبه اختيار است. انسان می ‏داند که با اراده خودش می ‏خواهد اين را بنويسد، اما در همان لحظه، اراده خودش را در مقابل خدا معدوم و خودش را مسلوب الاراده بداند. بگويد امور من در دست خدا و با اراده خداست؛ همه چيز را به خدا بسپارد. یعنی در باب وکالت، اراده موکل نقش و وجود دارد، اما در باب تفويض چنين نيست؛ بلکه مفوّض خودش را بايد معدوم فرض کند. همين حرفى که مي‌زند، از اعماق قلب معتقد باشد که او حرف نمی ‏زند و بلکه خدا به او عنايت می ‏کند و اين کلمات را بر زبانش جارى می ‏کند. به يکى از بزرگان گفتند که چرا شما نمازت را در حالات مختلف می ‏خوانى؟ گاه به اين شکل بلند و گاه با حزن و بدون حزن؟ فرموده بود: وقتى که من نماز را شروع می ‏کنم، نحوه قرائت را هم از خدا می ‏خواهم برايم قرار بدهد. چقدر زيباست! خدايا آن نحوه که تو می ‏خواهى، الآن من می ‏خواهم با تو صحبت کنم و آن را در دل و بر زبان من جاري ساز. حتى م‏ی گفت: گاه احساس می کنم که غير اختيارى است؛ و آن قرائت به دست من نيست؛ اين می ‏شود تفويض؛ تفويض اگر در زندگى انسان بيايد، آن زندگي خيلي عجيب می ‏شود. اين راجع به توکل و تفويض.



منبع : اصول کافی، ج 2، ص 51

۱,۰۲۶ بازدید

نشانه های یقین
در تاریخ ۲۲ آذر ۱۳۹۸ و ساعت ۰۲:۱۱

مرحوم کلينى در کتاب «الايمان و الکفر» در کافى، باب «فضل الايمان على الاسلام و اليقين على الايمان»،  در حديث پنجم آورده است: على بن ابراهيم، عن محمد بن عيسى، عن يونس، روايت معتبر است، قال: سألت اباالحسن الرضا (ع) عن الايمان و الاسلام؟ قال: فقال ابوجعفر (ع) امام هشتم فرمودند که امام باقر فرمود: انما هو الاسلام، و الايمان فوقه بدرجة و التقوى فوق الايمان بدرجة و اليقين فوق التقوى بدرجة. آنچه که انسان ابتدا بدان اعتقاد پيدا میکند، اسلام است؛ يک درجه بالاتر از اسلام، ايمان است؛ يک درجه بالاتر از ايمان، تقوى است؛ و يک درجه بالاتر از تقوى، مرتبه يقين است. در دنباله روايت دارد و لم يقسم بين الناس شى‏ء اقل من اليقين. در ميان همه نعمت‏هايى که خداوند در ميان بندگانش تقسيم کرده است، نعمتى که خيلى کم در اختيار افراد قرار گرفته، يقين است. قال: قلت فاى شى‏ء اليقين ؟ يقين چيست؟ فرمودند: يقين چهار رکن دارد: توکل بر خدا، تسليم نسبت به خدا، رضاى به قضاء الله و تفويض الى الله.
در روايت ابو بصير، امام مب‏فرمايند: فما اوتى الناس اقل من اليقين و انما تمسکتم بادنى الاسلام فاياکم ان ينفلت من أيديکم.  مردم به کمترين درجه اسلام تمسک کردند و مراقب باشيد که همين هم از دست شما خارج نشود.
بحثى در فقه و تفسير واقع شده است که فرق بين اسلام و ايمان چيست؟ آيا ايمانى که در اين روايت يا بعضى از آيات شريفه ذکر شده، همان ايمان مصطلحى است که اماميه قائل است؟ بگوييم ايمان يعنى اعتقاد به ولايت؛ و اسلام يعنى اعتقاد به خدا و توحيد و نبوت. معتقد به اينها مسلمان است؛ و يک درجه بالاتر، اگر به ولايت هم اعتقاد داشت، مب‏شود مؤمن؟ اين اصطلاح در فقه رايج است، مثلاً مبگويند: يکى از شرايط ذابح، اين است که مؤمن باشد، يعنى شيعه باشد.
البته ممکن است بگوئيم آن ايمان با اسلام يکى است؛ وقتى خدا به پيامبر مب‏فرمايد: و ان لم تفعل فما بلغت رسالته؛ معنايش اين است اگر کسى امامت را قبول نکند، اصل رسالت پيامبر را انکار کرده و در اين صورت، اسلام ندارد؛ و ترديدى هم در اين نيست. ولى با قطع نظر از اين معنا، نسبت به خود خدا، مرتبه‏ اى داريم که مرتبه اسلام است و ظاهرش همين اسلامى است که با شهادتين حاصل مي‌شود. وقتى کسى شهادتين را گفت، مسلمان است؛ اما ممکن است ایمان به خدا، در قلبش نباشد. ايمان يک پيوند قلبى است؛ يعنى واقعاً به همان چيزي که با لسان مبگويد، در قلب هم باور داشته باشد.
حالا فوق اين درجه ايمان، چيست؟ اسلام ابتدا بايد از شهادتين ظاهرى شروع شود، و پس از آن در اعماق قلب تبدیل به ايمان شود؛ ايمان وقتى در جوارح انسان بروز کند، يعنى واجبات را انجام دهد و محرمات را ترک کند، مب‏شود تقوى. یقین، درجه بالاتر از تقواست.
من مبخواهم بيشتر روى اين تکيه کنم. ببينيد انسان‏هاى عاقل کساني هستند که ببينند دُرّ ناياب کجاست و آن را پيدا کنند. انسان وقتى مبرود نانوايى مب‏خواهد نان بگيرد، فطرتش اين است که بگويد يک نان مخصوصى به او بدهد؛ لباسى که مب‏خواهد بگيرد، لباسی می گیرد که از دیگر لباس ها امتیاز داشته باشد. در معنويات هم گاه بنشينيم فکر کنيم؛ که الحمد لله سر سفره روايات هستيم؛ و ائمه ما خيلى روشن و با احاطه کامل، مراحل را براى ما درجه بندى کرده اند. ايمان يک درجه بالاتر از اسلام است، تقوا يک مرحله بالاتر است و بعد مبفرمايند يقين از همه اينها بالاتر است. سپس مب‏فرمايند: حواستان جمع باشد؛ در ميان تمام نعمت‏هايى که خدا در اختيار بشر قرار داده است، چيزى به اندازه يقين نيست که در اختيار بشر به صورت محدود، قرار گرفته است. ما بايد اين را تحصيل کنيم؛ و این داراي چهار علامت است: 1ـ توکل بر خدا؛ انسان خدا را در همه امورش وکيل قرار دهد، حتى در يک بحث علمى، خدا را وکيل خودش قرار دهد که به او در هدفی که مورد رضايش است، کمک کند تا به آن برسد. حالا در امور مادى و ظاهرى به طريق اولى، بايد انسان بر خدا توکل کند. حادثه ‏هایی که براى انسان پيش می آيد؛ بچه‏ اش را از دست می‏دهد، اموالش را از دست میدهد؛ اينجاست که باید انسان در حالت بحران و مصيبت ببيند آيا خداوند، قلب او را تسليت می‏دهد يا نه؟ اين مقام توکل بر خدا است.یک روز در جامعه، عزيز می‏شود و يک روز ذليل می‏شود، ـ يوم لک و يوم عليک ـ در هر دو حال، آيا بر خداوند توکل دارد؟ توکل برخدا مهم است.باید انسان، خدا را در همه حالات، وکيل خودش قرار دهد.
2ـ مقام بالاتراز توکل، تسليم محض بودن است. ببينيد آن اسلامى که اول است کجا، و اين تسليم که پله دوم يقين است کجا؟! تسليم خدا بودن، شکوه نکردن در مقابل حوادث. تسليم اين است که انسان، در مقابل حوادث شکوه نکند و از هرچه که مي‌خواهد پيش آيد، استقبال کند. 3ـ رضاى به قضاي الهي 4ـ تفويض امور به خدا.



منبع : اصول کافی، ج 2، ص 51

۶۶۸ بازدید

رضا و تسلیم بر مقدرات الهی
در تاریخ ۲۲ آذر ۱۳۹۸ و ساعت ۰۲:۱۱

يكي از مباحثي كه بزرگان اخلاق مطرح مي‌كنند، بحث مقام رضا و تسليم است. اين معنا كه انسان نسبت به آنچه خداوند بر او مقدر كرده، از همه جهات رضايت را داشته باشد و تسليم باشد، يك مقام بسيار بالايي است. از امور جزئي و ضعيف گرفته، در امور مالي، در امور زندگي دنيوي، تا امور علمي و حتي بعضي از امور معنوي.
فرض كنيد زن و شوهري هستند، كه خداوند به اينها فرزندي عنايت نكرده، خوب اينها اگر واقعاً تسليم باشند و واقعاً به مقام رضا رسيده باشند، يا كسي که از نظر خلقت از بدوي، كه از مادر متولد شده، داراي يك مشكلي هست يا يك مريضي در او وجود دارد، اگر واقعاً رضايت داشته باشد، صرف نظر از  اين رضا، مقام توحيدي ايشان را خيلي بالا مي‌برد.
در بعضي روايات داريم كه، از خداوند به عنوان حديث قدسي نقل شده که: «من لم يرض بقضائي و لم يومن بقدري فليلتمس الهاً غيري»، كسي كه به قضاء من و آنچه كه مقدر كردم راضي نباشد،‌ «فاليلتمس الهاً غيري»، يعني بايد سراغ خداي ديگر برود، يعني مرا قبول ندارد، الوهيت مرا قبول ندارد.
 كسي كه مقام رضا را دارد، در توحيد قوي است، و كسي كه مقام رضا ندارد، به هر مقداري كه كم باشد و مختلف باشد، توحيدش به همان مقدار تغيير پيدا مي‌كند.
اين جهت خيلي مهم است كه، انسان با مقام رضا، اعتقادش را به مسئله توحيد الهي، روز به روز قوي تر كند.
كسي که استعدادش ضعيف است، خيلي با خودش كلنجار نرود، كه چرا من استعدادم ضعيف است، چرا حرفهاي بزرگان را به اين زودي نمي‌فهمم، راضي باشد، يعني واقعاً به همين مقداري كه خدا به او عنايت كرده تسليم باشد. يا نمي تواند در بيان خوب حرف بزند و خطابه داشته باشد، اينها را واقعاً بايد رضايت داشته باشد.
البته نمي‌خواهم بگويم كه انسان هر عجزي كه داشت، بايد به فكر حلش نباشد، نه چيزها و مشكلاتي كه با دست خود انسان به وجود مي‌آيد، بايد چاره‌اي براي آن بينديشد و حل كند،‌ اما چيزهايي خدادادي و ذاتي است، مثلا اين که چرا پدرم فقير است، چرا خانواده ما، يك خانواده روستايي است، چرا برادر يا پدر من اينچنين است، اينها چيزهايي است كه خيلي اختيار شخص در آن دخالت ندارد. آنوقت اگر شروع به شكوه كند، مثلاً زنم، خانواده زنم، خانواده عيالم اينچنين هستند، اگر واقعاً دنبال شكوه بيفتد، اين شكايات حدي ندارد.
‌انسان وقتي راضي و تسليم شد، واقعاً به يك آرامش و سرانجامي مي‌رسد، راضي به رضايت الهي و تسليم محض است. حتي در بعضي روايات داريم كه، براي او طمانينه‌اي ايجاد مي‌شود.
امروز فرض كنيد كه سر سفره‌اشان يك غذاي عادي باشد، يا غذاي درجه يك، براي او فرق نكند. اما آنطرف قضيه كه انسان برود، در باب شكايت که حد ندارد، دائماً انسان خودش را اذيت مي‌كند و اي كاش فقط منحصر به همين مسئله‌ اضطراب مي‌شد، همين كه عرض كرديم «فاليلتمس الهاً غيري»، سر از شرك در مي‌آورد. يعني كسي كه راضي به رضاي الهي نباشد، سرانجامش شرك است.‌ قدم به قدم شروع مي‌شود. از خداوند شكوه مي‌كند، گله مي‌كند، اعتراض مي‌كند، به خودش و اطرافيانش پرخاش مي‌كند، تا خداي نكرده، سر از مسئله شرك در مي‌آورد.
در مقام رضا، بعضي از افراد اصلاح مي‌شوند، يعني وقتي مشكلاتي برايشان پيش مي‌آيد، مانند مريضي طولاني، يك سال است مثلاً در بستر خوابيده، در بعضي از روايات همين بحث رضا وارد شده، كه اصلاح بعضي فقط به همين است كه فقري، مريضي يا يك مشكلي سراغشان بيايد و اگر در آن امتحان الهي موفق شدند، يعني واقعاً راضي و ‌تسليم الهي شدند، از اين راه مي‌توانند تكامل و رشد پيدا كنند كه اگر اين نبود و اگر اين جهت به وجود نمي‌آمد، هرگز راه و مقدمات رشد برايشان فراهم نمي‌شد.
علاوه بر اينكه مقام رضا توحيد را قوي مي‌كند، كمالات معنوي و روحي براي انسان ايجاد مي‌كند، بعلاوه در روايات هم داريم که خود همين هم اجر دارد. اجر به نماز و روزه نيست، يكي از چيزهايي كه خداوند بر آن اجر مترتب كرده، مقام رضا است.
وقتي انسان به اين مقام رسيد و واقعاً تسليم الهي بود، براي همين هم خداوند اجري قرار داده و قاعدتاً اجرش هم، اجر كمي نيست و اجر عظيمي بايد باشد.
«ان من عباد الله من لا يصلحه الا الفقر و الفاقه» در بندگان خدا بعضي ها هستند كه اصلاح نمي شوند و چيزي جز فقر و فاقه اينها را اصلاح نمي كند، «ولو اغني لفسد و منهم من لا يصلح الا السهم»، بعضي ها فقط مريضي و بيماري اصلاحشان مي كند، يعني بالاخره يك چيزي بايد در آدم به وجود آيد، كه متوجه مقام رضا شود، اگر مشكلي نباشد، مريضي نباشد، مكارهي نباشد، سختي‌هايي نباشد، چه خود انسان يا اطرافيان، پدر، مادر، برادرها، اگر اينها نباشد، كه انسان در اين گرداب امتحان قرار نمي‌گيرد و ديگر سراغ اين مقامات نمي‌آيد. خوب انسان در مشكلات بايد صبر كند، آنجايي كه واقعاً يك مشكلي برايش به وجود آمده، بايد مقام رضا  پيدا كند، و الا كسي كه در آسايش به سر مي‌برد، اگر بگويد من راضي هستم،‌ اين راضي نباشد مي‌خواهد چه باشد.
لذا هميشه آنچه كه در زندگي ما و شما و همه وجود دارد و آينده هم معلوم نيست كه چه پيش مي‌آيد، چه شرائط، حوادث و مشكلاتي براي شخص انسان به وجود مي‌آيد. واقعاً بايد اين مقام را در خودمان ايجاد كنيم، راضي باشيم به رضايت الهي «فاليطمئن الي حسن نظر الله». ما مي‌دانيم خدا حكيم است، و اطمينان داشته باشيم كه نظر خدا، نظر خوبي به ما هست،‌ «فانه يدبر عباده بما يصلحهم و التسليم علي العبد في قضاء الله فريضه»، اين اجمالي راجع به اين مقام بود.
خداوند همه ما را واصل به اين مقام بفرمايد ان شاء الله.


منبع : التوحید ( للصدوق)، ص ،371؛

۱,۵۳۶ بازدید