pic
pic

پندها و نکته ها

سوال خود را بپرسید
ایمان مفروض بر چشم
در تاریخ ۰۳ شهریور ۱۳۹۸ و ساعت ۱۵:۵۸

در این حدیثی (که مقداری از آن را در چند جلسه قبل توضیح دادیم) که مفاد آن در مورد فرائضی است که بر جوارح وجود دارد، خداوند تبارک و تعالی برای هر جارحه‌ای یک فرض و واجبی قرار داده و تا این فرض محقق نشود، ایمان این جارحه محقق نیست، شرط تحقق ایمان این است که این فرض آنچه که خدا برایش واجب کرده در او محقق شود.

رسیدیم به «نظر» (نگاه کردن)؛ درباره «نظر» دو عبارت در روایت وجود دارد، می‌فرماید: «و فرض علی البصر أن لا ینظر إلی ما حرّم الله علیه و أن یعرض عما نهی الله عنه مما لا یحلّ له»؛ دو فرض بر «بصر» لازم است. به نظر ما در این روایت عبارت «و أن یعرض» عطف تفسیری برای «أن لا ینظر» نیست، بلکه امام صادق علیه السلام دو چیز را برای چشم به عنوان واجب مطرح می‌فرماید؛

واجب اول بر چشم: یکی اینکه «أن لا ینظر»، چشمش را از نامحرم ببندد، از زنی که نامحرم است نگاه به او نکند. متأسفانه در زمان ما یک مقداری بعضی از حریم‌ها دارد شکسته می‌شود. این متدیّنین در زمان قدیم (چه برسد به روحانیون) طوری بودند که وقتی یک مردی با یک زن نامحرم می‌خواست صحبت کند نگاه نمی‌کرد، حالا درست است از جهت فقهی نظر به وجه و کفّین، طبق فتوای برخی از فقها استثنا شده، اما باز این را نباید غفلت کنیم که چه لزومی دارد حالا انسان با یک زن نامحرم صحبت می‌کند، به او نگاه کند و صحبت کند.

در زمان ما یک مقداری دارد شایع می‌شود و متأسفانه گاهی انسان در تلویزیون می‌بیند، حالا من نمی‌دانم چرا گاهی اوقات مسئولین صدا و سیما به این جهات توجه نمی‌کنند، برای مصاحبه یک مجری زن را می‌آورند با یک روحانی مصاحبه کند، چه لزومی دارد؟! یک مجری مرد برای مصاحبه بیاورید. این اواخر در بعضی از شبکه‌ها دیدم که مجری زن بدون چادر (البته با حجاب روسری و مقنعه) می‌آورند با یک روحانی، این روحانی هم در صحبت همانطور که به یک محرم خود نگاه می‌کند، به این مجری هم نگاه می‌کند. این خیلی آثار بدی دارد. ما باید در عمل نشان بدهیم که احکام الهی را پیاده می‌کنیم.

وظیفه ما از عوام مردم خیلی بیشتر است، فقه‌اش همین است اگر به صورت زن نامحرم نگاه کردی بدون ریبه اشکالی ندارد آن هم طبق فتوای برخی از مراجع و فقها، نه طبق فتوای همه. فقهای قدیم غالبشان نظر به وجه و کفین را هم جایز نمی‌دانستند، حالا نظر به این استثناست (خود من هم همین نظر را دارم که وجه و کفین استثناست، از ادله به خوبی این استفاده می‌شود)، اما حالا در مقام عمل انسان مراعات کند، احتیاط کند، حالا شروع کنند به نگاه کردن به یکدیگر آن هم گاهی اوقات در ضمن صحبت‌ها یک چیزی این می‌گوید او بخندد، یک چیزی او بگوید این بخندد، آن هم در تلویزیونی که پخش می‌شود، برای جوان‌های ما چه باقی می‌ماند؟ اینها را ما خیلی باید مراقبت کنیم.

همین مراقبت در این امور است که برای دیگران می‌تواند درس باشد، علی ایّ حال از چیزهایی که بر بصر واجب است این است که نظر به «ما حرّم الله» نکند، نظر به آنچه که نامحرم است نکند.

واجب دوم بر چشم: بعد می‌فرماید: «و أن یعرض عما نهی الله عنه»، در بحث اصول بیان کردیم «أن یعرض» یعنی حتّی در فرضی که چشم انسان باز هست اما «یعرض»، چشم باید گویای ناراحت بودن نسبت به حرام باشد، اگر در جایی سفره‌ی حرامی هست، مجلس حرامی هست، مجلس غیبت و تهمت است، چشم انسان باید اعراض کند از این «ما حرّم الله»، امام علیه‌السلام در ادامه این آیات را مطرح می‌کنند: «قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم»، نکته‌ی بسیار خوبی که در این روایت هست این است که امام صادق علیه السلام می‌فرماید در قرآن کریم هر جا مسئله‌ی حفظ فرج مطرح شده، حفظ فرج از زنا مراد است، «یحفظوا فروجهم» آورده شده، اما در این آیه شریفه حفظ فرج از نگاه است یعنی در این آیه خصوص نظر به عورت یکدیگر است یعنی مرد حق ندارد به عورت مرد دیگر نگاه کند، زن حق ندارد به عورت زن دیگر نگاه کند، این حرام است.

در ادامه می‌فرماید: «ثمّ نظم ما فرض علی القلب و البصر و اللسان فی آیةٍ اُخری»، تا اینجا امام صادق علیه السلام مواردی که بر قلب واجب بود را بیان فرمودند؛ ایمان قلب، ایمان لسان که باز اجازه بدهید تأکید کنم که مسئله لسان خیلی مهم است، این روزها آدم می‌بیند که بالأخره وقتی لسان در جلسات خصوصی، عمومی، روزنامه‌ها، تریبون‌ها، الفاظی که یکی بر دیگری، دیگری بر دیگری و در مقابل هم مطرح می‌کنند، اینها خروج لسان از «ما فرضه الله علیه» است، ایمان لسان به این است که آنچه بر قلب واجب است توحید به خدا، معرفت خدا، عشق به خدا، اینها را بیان کند و لذا آن لسانی مؤمن است که این لسان دائم الذکر باشد، این می‌شود لسان مؤمن لسانی که ایمان دارد.

تکرار این کلمات هم بر خودم لازم است و هم بر شما؛ اگر یک وقت دیدیم لسان ما این ابزار قوه‌ی شهویه می‌شود به داد خودمان برسیم، اگر دیدیم ابزار قوه‌ی غضبیه می‌شود به داد خودمان برسیم، نگذاریم ابزار قوه شهویه و غضبیه بشود، اگر لسان در اختیار این دو قوه قرار گرفت، انسان را هلاک و نابود می‌کند، علت اینکه در روایات هست «المؤمن ملجم»، برای این است که تا این زبان باز شود قوه‌ی غضبیه، قوه شهویه، می‌خواهند از این زبان برای خودشان استفاده کنند، انسان وقتی با یک کسی بد می‌شود (‌برای خیلی‌ها شاید پیش آمده)، در تنهایی خودمان فکر می‌کنیم که چکار کنیم این را از بین ببریم، چه کار کنم حرفی بزنم که تا اندرونش بسوزد، اینها چیزهایی است که واقعاً انسان در تنهایی خودش می‌گوید.

یک آقایی پشت سر انسان یک حرفی زده، آدم پیش خودش می‌گوید حالا من ببینمش، یک چیزی می‌گویم تا آخر عمر بسوزد، این غیر از اینکه بخواهد زبانش را در اختیار قوه‌ی غضب قرار بدهد چیز دیگری است؟! حالا تو گفتی، یک کسی را هم تا آخر عمر سوزاندی، تو بُرد کردی یا خودت را بیچاره کردی؟! حالا او یک حرفی علیه تو زده و گناهی از تو را شسته، تو خوشحال باش که اصلاً اینها واقعاً حساب و کتاب دارد پیش خدای تبارک و تعالی، کسی پشت سر انسان حرف می‌زند، انسان هم خیلی از اوقات خبردار نمی‌شود، ولی به ازای همین از نامه‌ی اعمال او، از حسنات او می‌آورند در نامه اعمال این آدمی که پشت سر او حرف زده، اما من همه‌ی اینها را فراموش کنم، خدا و قیامت و ... به فکر انتقام بیفتم، اینطور که فکر کنم؛ چه بگویم که این را نابود و بی‌آبرویش کنم، بسوزانم!!

لذا خیلی مراقب باشیم زبان طوری نباشد، اینکه این روزها انتخابات مطرح باشد شخصی را بالا ببریم و آبروی دیگری را ببریم و پائینش بیاوریم، برای یک کسی مبالغه کنیم بگوئیم زیر این آسمان مثل این آدم نیست، از طرف دیگر هم دیگری را بگوئیم همه‌ی نفاق و ... در این آدم جمع است، واقعاً چه خبر است؟! من گاهی اوقات این تعابیر را می‌بینم می‌گویم واقعاً ما در این حوزه‌ها نبودیم، همه چیز را فراموش کردیم، من الآن به شخص خاصی نظر ندارم اگر همین الآن به شخص خاص نظر داشته باشم، باز زبانم را در اختیار یک قوه‌ی شهویه قرار دادم، شهوت اینکه یک جناح و گروهی، خدا نکند. می‌گویم خودمان مراقب باشیم مردم هم ما طلبه‌ها را می‌بینند که این آقا به آن آقا چه تعبیری می‌گوید و بالعکس.

روی ضابطه و منطق حرف بزنیم روی استدلال و برای خدا حرف بزنیم. اصلاً وقتی می‌خواهیم زبان را باز کنیم، بدانیم اول مشتری زبان قوه‌ی غضبیه و قوه‌ی شهویه است، این را آدم اگر باور کند بلافاصله زبانش را می‌بندد، چه لزومی دارد که حرف بزنم، چه لزومی دارد که اینجا صحبتی کنم؟! سکوت کنم، زبان را تا ضرورت پیدا نکرده باز نکنیم، این تعابیری که در روایات وجود دارد، حالا در مورد لسان که بحث مفصلی دارد و روایات و تعابیر را می‌بینید، چقدر کبائر از این لسان صادر می‌شود، فقط برای این است که ما این را رها می‌کنیم.

اینجا این آیه را می‌فرماید: «قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم و یحفظوا فروجهم»، مراد نظر به فرج دیگری است که حرام است و هر جای قرآن که کلمه «حفظ الفرج» آمده «حفظ الفرج من الزنا» است الا در این آیه. تا به حال، هر آیه‌ای که «ما فرض الله علی القلب، ما فرض الله علی اللسان، ما فرض الله علی السمع، ما فرض الله علی البصر»، به صورت مستقل همه را بیان کرد و بعد امام علیه السلام می‌فرماید خدا در یک آیه همه را جمع کرده (یعنی اینقدر مهم است نظم ما فرض علی القلب و البصر و اللسان فی آیةٍ اُخری فقال و ما کنتم تسترون أن یشهد علیکم سمعکم و لا ابصارکم و لا جلودکم»، این آیه یک مقداری توضیح دارد مخصوصاً با شأن نزولی که دارد ان شاء الله هفته‌ی آینده عرض خواهیم کرد.


منبع : وسائل الشیعه،‌ ج 15، ص 166-165

۴۹۸ بازدید

لزوم واعظ درونی و بیرونی برای انسان
در تاریخ ۰۳ شهریور ۱۳۹۸ و ساعت ۱۵:۵۸

«و باسناده عن محمد بن سنان عن المفضل بن عمر قال قال الصادق جعفر بن محمد علیه السلام: مَنْ لَمْ يَكُنْ لَهُ وَاعِظٌ مِنْ قَلْبِهِ وَ زَاجِرٌ مِنْ نَفْسِهِ- وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ قَرِينٌ مُرْشِدٌ اسْتَمْكَنَ عَدُوُّهُ مِنْ عُنُقِهِ.»

 در همین روایاتی که در ابواب جهاد النفس وسائل هست، رسیدیم به این روایت که امام صادق علیه السلام می‌فرماید هر انسانی باید قلب خودش را واعظ خودش قرار بدهد، قلبش او را موعظه کند. «من لم یکن له واعظٌ من قلبه»؛ اگر قلب کسی واعظ او نباشد، قلب که می‌خواهد واعظ قرار بگیرد به چه نحوی است؟ گاهی اوقات قلب به انسان می‌گوید دنبال کار خوب برو، از وقت خودت استفاده کن، برای زندگی‌ات برنامه داشته باش، زبانت را رعایت کن، نگاهت را رعایت کن، قلب دائماً اینها را به انسان می‌گوید، اصلاً این امور خوب، محاسن، نیکی‌ها و بدی‌ها قلب انسان به خوبی مدرِک او هست، حالا اینجا قلب و نفس و عقل یکی است.

مراد از قلب، این قلب صنوبری (به قول امروزی‌ها) نیست، بلکه مراد عقل انسان، نفس انسان است. انسان باید خودش را طوری تربیت کند که قلب واعظ او بشود، موعظه‌اش کند، به این نحو که دائماً بگوید مراقب باش امروز یک روز به عمرت اضافه شد، یک روز به مرگ نزدیک شدی، این می‌شود موعظه‌ی قلب، به انسان بگوید یک نگاهی به گذشته‌ات کن ببین این گذشته‌ات تا حالا چی بوده؟ آیا خودت می‌توانی به گذشته‌ات افتخار کنی؟ نمره‌ی قبولی بدهی به گذشته‌ی خودت؟ اینها چیزی است که موعظه است، حالا انسان هر شب وقتی می‌خواهد به بستر خواب برود، محاسبه را خیلی سفارش کردند، ولی موعظه یک معنای گسترده‌تری دارد.

واقعاً یک کاری کنیم، البته اگر خدایی نکرده قلب را آلودگی گناه و سایر آلودگی‌ها فرا بگیرد، این قلب انسان را موعظه نمی‌کند، اما این از نِعَم خداست و از عنایات خداست، اصلاً اگر انسان بخواهد ببیند خدا به او عنایت دارد یا نه؟ ببیند قلبش او را موعظه می‌کند یا نه؟ به نظر من این یکی از علائمی است که آدم ببیند خدا به او توجه دارد یا نه؟

گاهی اوقات در بعضی از روایات وارد شده که اگر می‌خواهی ببینی چقدر در پیش خدا ارزش داری، ببین خدا چقدر در پیش تو ارزش دارد، ارزش خدا در پیش انسان همین است که قلب انسان چقدر او را موعظه می‌کند که برو به سمت خدا، برو به سوی کاری که رضای خداست، مبادا بگذاری عمرت از بین برود.

«و زاجرٌ من نفسه»، یک چیزهایی که انسان را از خدا دور می‌کند، این قلب بر انسان فریاد بزند و بگوید وای به حال تو، بدبخت شدی و بیچاره شدی، این کار را نکن، این می‌شود زاجریّتی که قلب برای انسان دارد. حضرت می‌فرماید کسی که واعظ قلب نداشته باشد و قلب او زاجر نباشد «و لم یکن له قرینٌ مرشد»؛ این ظاهرش یعنی اینکه قلبش که موعظه‌اش نمی‌کند، یک رفیقی که نصیحتش کند هم ندارد، از هر دو چیز دستش کوتاه است نه می‌رود در جلسه‌ی علما بنشیند، یک منبری را گوش بدهد، ‌یک صحبتی را  بشنود.

چیزی که الآن برای ما طلبه‌ها کم شده، قدیم حتی آنهایی که از جهت فضل خیلی مراتب بالایی داشتند، مقیّد بودند به جایی بروند و موعظه‌ای گوش کنند و حدیثی گوش کنند، اما حالا اگر برای سخنرانی دعوت کنند می‌رویم، ولی اگر دعوت نکنند حاضر نیستیم پای صحبت کسی بنشینیم. این هم یک اشکال بزرگی بر ماست. ببینیم چه کسی و کجا منبر می‌رود، سعی کنیم کسانی باشند که واقعاً آدم بتواند نیم ساعتی که می‌خواهد وقت بگذارد را استفاده کند.

اگر انسان این دو راه را بر خودش ببندد، واعظ درونی نداشته باشد و واعظ برونی هم نداشته باشد، نتیجه چه می‌شود؟ «استمکن عدوّه من عنقه»؛ دشمن او بر عنق او تمکن پیدا می‌کند یعنی مسلط می‌شود یعنی شیطان هر بلایی بخواهد سر این آدم می‌آورد، راه برای شیطان باز می‌شود، شیطان از او به عنوان یک مرکب استفاده می‌کند. لذا در هر دو جهت تلاش کنیم؛ هم برای خودمان واعظ درونی درست کنیم که داریم، اما باید به فعلیّت بیندازیم، هر چه عباداتمان بهتر شود، قلب با آدم بیشتر حرف می‌زند، این یک امر روشنی است، یکی از آثار عبادت است.

اینکه ائمه‌ی معصومین علیهم السلام این کلمات از زبان‌شان جاری شده، اینها قبل از اینکه بر زبان بیاید در دل و قلب آنها بوده، منشأش چیست؟ قدرت امامت که سر جای خودش، این عبادات و این اخلاص مهم است، اگر عباداتمان را درست کنیم، قلب انسان جوشش پیدا می‌کند مثل یک چشمه‌ای است که باز می‌شود، به عبادات اگر اهمیت ندهیم، قلب مثل یک موجود دربسته می‌شود، اگر آلودگی هم نداشته باشد کارایی هم برای انسان ندارد، انشاء الله در هر دو جهت خداوند همه‌ی ما را یاری کند.


منبع : وسائل الشیعه،‌ ج 15، ص 62

۶۷۵ بازدید

عواقب افتراء بر ائمه و تمسک به دین در جهت اهداف مادی
در تاریخ ۰۳ شهریور ۱۳۹۸ و ساعت ۱۵:۵۸

این روایت در کتاب «المجالس» شیخ مفید آمده است: «بسنده عن أبی النعمان العجلی قال قال ابوجعفر علیه السلام»؛ (ابو نعمان عجلی، هم از اصحاب امام صادق بوده و هم از اصحاب امام باقر علیهما السلام بوده) امام باقر علیه السلام چند مطلب را به ابونعمان عجلی فرمودند: «يا أبا النعمان! لا تحققن علينا كذبا فتسلب الحنيفية»؛ فرمود ابونعمان کذب بر ما را انجام نده، چیزی که ما نگفتیم را به ما نسبت نده! به این معنا نیست که ابونعمان این کار را کرده باشد یا حتّی زمینه‌اش در او بوده باشد، البته باید یک مقداری در شرح حال ابونعمان عجلی، بیشتر مراجعه شود، اما حضرت به او فرموده که دیگران هم بفهمند که کسی نیاید بر مال اهل‌بیت علیهم السلام، کذب و افترایی را ببندد، یک حکمی را به ما نسبت بدهد، یک اعتقادی که درست نیست را به ما نسبت بدهد، یک چیزی را که ما نگفتیم را به ما نسبت بدهد، اگر کسی این کار را کرد چه می‌شود؟ این خیلی مهم است «فتسلب الحنیفیه»؛ دینش از او گرفته خواهد شد.

 اگر چیزی که ائمه علیهم السلام نفرمودند را کسی به ایشان نسبت دهد (البته در زمان صادقین علیهما السلام این مسئله رواج داشته، دروغ‌هایی را به ایشان نسبت می‌دادند برای اینکه آنها را از انظار مردم بیندازند، در پیش حکومت اینها را خیلی خطرناک جلوه بدهند یا اینها را منحرف از سنّت رسول خدا به زعم باطل خودشان معرفی کنند. یک چیزهایی را به آنها نسبت می‌دادند)، حضرت می‌فرماید اثر وضعی و دنیوی‌اش این است که اسلام حنیف و دین حنیف از اینها گرفته می‌شود.

الآن در زمان ما خیلی شایع است، بعضی‌ها می‌گویند ما با حضرت ملاقات کردیم و حضرت این را فرمودند! خیلی از اینها کذب است، این اثرش همین است و اینها دیگر مسلمان از دنیا نمی‌روند، «فتسلب الحنیفیه». ممکن است به حسب ظاهر نماز بخواند، به حسب ظاهر بگوید من شیعه‌ی اهل‌بیت هستم و تا آخر عمرش هم اعمالش را انجام بدهد، اما وقتی از دنیا می‌رود این «مات یهودیاً أو نصرانیاً»؛ یهودی یا نصرانی از دنیا می‌رود، «مات مسلماً» نیست.

این دعای «ربّ توفّنی مسلماً و ألحقنی بالصالحین» این خیلی دعای عجیبی است، ممکن است یک کسی یک عمری را ادعا کند که من مسلمانم، اما وقتی از دنیا می‌رود از او سؤال می‌کنند دین تو چیست؟ نتواند بگوید من مسلمانم، این یک خطر بزرگی است برای امثال ما. ما که در این مسیر فقه اهل‌بیت و کلمات اهل‌بیت علیهم السلام هستیم، یک چیزی که اینها نفرمودند را به اینها نسبت بدهیم و بگوئیم فلان عمل را اینها فرمودند حلال است، یا چیزی که آنها فرمودند حلال است را بگوئیم حرام است! و باز این را هم به ایشان منسوب کنیم، کلام اینها را روی نظر شخصی خودمان، روی میل نفسانی خودمان، روی اینکه الآن اگر اینطوری معنا کنیم، برای ما هورا می‌کشند و آفرین می‌کنند، زنده‌باد می‌گویند.

الآن در زمان ما این قضایا خیلی فراوان است، نمی‌خواهم یکی یکی و جزء به جزء وارد شوم. چقدر بعضی از ماها به راحتی احکام را تغییر می‌دهیم روی تقصیرات باطل، اینها تمامش «کذب علینا» می‌شود، «کذب علی الائمه» می‌شود، «افتراء ‌علی الله» می‌شود. حالا همین آیات افترای بر خدا و آثار افترای بر خدا هم خیلی عجیب است و باید در همین جا مورد بحث قرار بگیرد. ائمه علیهم السلام فرمودند مثلاً فلان عمل حلال است و ما بگوئیم حرام است، یک استدلال ظاهری هم آدم برای خودش درست می‌کند و فکر می‌کند که خودش را قانع می‌کند. ما باید تسلیم کلام آنها باشیم، آنچه اینها فرمودند را از خودمان کم و زیاد نکنیم. علی ایّ حال یک خطر خیلی بزرگی است و ما باید مراقبت کنیم که اگر کذب بر اینها داشته باشیم، اسلام ما در انتهای عمرمان از ما سلب خواهد شد.

بعد فرمودند «يا أبا النعمان لا تستأكل بنا الناس، فلا يزيدك الله بذلك إلا فقرا»؛ اگر به نام ما بخواهید نان بخورید و مستأکل به نام ما از مردم باشید، باز این در زمان ما خیلی زیاد شد، چقدر افراد می‌روند ادعای حسنی بودن، رؤیت امام زمان علیه السلام می‌کنند. آخر که مشت‌شان را باز می‌کنند، یا فساد اخلاقی یا فساد مالی است، دنبال مال و شهوت هستند، اینها استأکال است. این است که آدم بخواهد با دین نان بخورد! دین را باید به قصد قربت انجام بدهیم. حتّی فرقی نمی‌کند یک کسی منبر می‌رود و به او پولی می‌دهند، این باید بین خودش و خدا واقعاً قصدش را قصد قربت کند و بگوید من آیه‌ی قرآن و روایت بیشتر بخوانم برای اینکه پاکتم را بیشتر کنند. این هم از مصادیق استیکال به نام دین از مردم است. اگر من درس بگویم بخواهم عنوانی پیدا کنم یا وضع مادی‌ام پیدا شود (نعوذ بالله)، این هم همین است و فرقی نمی‌کند، اگر بخواهم کتاب بنویسم از این کتاب قصد اولیه‌ام مسائل مادی باشد همینطور است، ما وظیفه داریم دین را بشناسیم و به مردم برسانیم.

یک جمله‌ای را رهبری معظم انقلاب دام ظله در یکی از مصاحبه‌هایشان فرمودند من خیلی لذت بردم. از دوران جوانی‌شان در مشهد می‌فرمودند من دعوت شدم در مسجدی نماز بخوانم. رفتم آنجا برای نماز، شب اول و دوم گذشت یک تعداد خیلی کمی هم بودند، بعد از شب چهارم پنجم رو کردم به مردم گفتم شما یک حقّی بر من دارید و من هم یک حقّی بر شما دارم، حقّی که شما بر من پیدا کردید این است که من از اسلام برای شما بگویم و تبلیغ کنم، بیبنید فکر چقدر مهم است! یعنی یک روحانی این را حقّی برای مردم بداند، اگر من بتوانم درس بگویم طلبه‌ای مراجعه بکند که این درس را بگو و نگویم، مسئولیت دارم، تو چرا درس یاد گرفتی؟ بتوانم سخنرانی کنم و نکنم، هر کاری برای دین خدا بتوانم انجام بدهم، اگر انجام ندهم حقّ مردم را ضایع کردم. ‌اگر پای حق است اگر من به این دین نگاه کنم که شما حق دارید من می‌توانم فی الجمله یک درسی بگویم اگر می‌گویم این حقّی است که شما بر من دارید. ایشان فرمودند به مردم گفتم شما حق دارید بر من و باید برای شما بگویم و من هم حق دارم بر شما و آن اینکه شما هم گوش کنید، این رابطه باید حاکم باشد.
باب اینکه بگویم یک دهه، الآن ایام فاطمیه می‌آید، انسان یک وظیفه‌ای دارد فاطمه زهرا سلام الله علیها به همه‌ی بشریت حق دارد (که من جای خودش صحبت خواهم کرد). ما باید حقّ ‌فاطمه را تا آن مقداری که می‌توانیم ادا کنیم، قصد قربت کنیم و برویم تبلیغ کنیم، حالا اگر پولی دادند که دادند اگر هم ندادند ندادند، علی السویه باید در قلب‌مان همینطور باشد. این خیلی مسئله‌ی مهمی است ما در راهی قرار داریم که خدایی نکرده، به وسیله‌ی دین می‌خواهیم نان بخوریم، به وسیله‌ی این لباس می‌خواهیم نان بخوریم و این خیلی خطرناک است. حالا عجیب این است که حضرت امام باقر علیه السلام به ابونعمان فرمودند اگر کسی با نام ما اهل‌بیت بخواهد نان بخورد (که این در زمان ما فراوان است! به اسم ولایی بودن، به اسم اهل‌بیتی بودن، به اسم شیعه‌ی خالص بودن، چقدر دارند نان می‌خورند و چقدر هم دارند به اساس شیعه ضربه می‌زنند که آن جهت دومش را فعلاً کار ندارم)، می‌فرمایند «لا تستأکل من الناس»؛ نخور به وسیله‌ی نام ما مال مردنم را! «فلا تزیدک الله بذلک إلا فقرا»؛ اگر کسی چنین نیّتی داشته باشد، این جز اینکه فقرش زیاد می‌شود هیچ نیست. خدا انشاء الله همه‌مان را حفظ بفرماید.

منبع : بحار الأنوار، ج 75، ص 184

۴۹۷ بازدید

مکارم اخلاق در کلام امام صادق
در تاریخ ۰۳ شهریور ۱۳۹۸ و ساعت ۱۵:۵۸

روایتی در کتاب «وسائل الشیعه»، کتاب الجهاد، ابواب «جهاد النفس و ما یناسبه» باب ششم است (که باید توجه داشت که عناوین ابواب در کتاب وسائل، فتوای صاحب وسائل است) «باب استحباب التخلّق بمکارم الاخلاق و ذکر جملةٍ منها». عنوان باب عبارت است از اینکه یکی از مستحبّات این است که انسان خودش را به مکرمت‌های اخلاقی متخلّق کند.

حدیث اول «عبدالله بن بکیر» از امام صادق علیه السلام نقل می‌کند «قال (علیه السلام) إنّا لنحبّ من کان عاقلاً فهماً فقیهاً حلیماً مداریاً صبوراً صدوقاً وفیّا»؛ حضرت فرمود آدمی که این اوصاف در او جمع است یعنی آدمی است عاقل، فَهِم، فقیه (که فقیه یعنی کسی که فهم دقیقی دارد)، حلیم (یعنی حلم دارد)، مداریاً (یعنی مدارات با مردم می‌کند و در عمل بر مردم سخت‌گیری نمی‌کند، بر خانواده‌اش سخت‌گیری نمی‌کند، بر دوستانش سخت‌گیری نمی‌کند)، صبور، صدوق، و اهل وفاء، ما چنین آدمی که دارای این اوصاف است را دوست داریم.

 بعد فرمود: «إن الله عزوجل خصّ الانبیاء بمکارم الاخلاق»؛ خدای تبارک و تعالی انبیاء خودش را تخصیص داد و انبیاء خودش را یک ویژگی‌ای که به ایشان داده این است که ایشان را مزیّن به مکارم الاخلاق فرمود یعنی تمام انبیاء، این مکارم اخلاقی را دارند. «فمن کانت فیه فلیحمد الله علی ذلک»؛ هر کسی که این مکارم اخلاقی در او هست، خدا را حمد کند و شکر کند «و لم یکن فیه فلیتضرّع إلی الله عزوجل و لیسأله إیاها»؛ کسی که ندارد، تضرّع کند و از خدا مسئلت کند.

ببینید چقدر مسئله عجیب است که حضرت می‌فرماید چه چیز از خدا بخواهید، چه چیز تضرّع کنید، سر به سجده بگذارید، نگوئید خدایا به من مال بده، مقام بده، اعتبار بده، اینها را نخواهید. نمی‌گویم آنها را نفی می‌کند! آنچه در انسان در درجه‌ی اول باید از خدا بخواهد اینهاست. گاهی اوقات می‌گوئیم «ربّ زدنی علماً»؛ خدا به ما علم بده، «زدنی فی العقل و العمل کذا...»، دعا ممکن است در این موارد داشته باشیم، ولی تضرّع نداریم، ملتمسانه، عاجزانه، این خیلی نکته‌ی مهمی است یعنی انسان باید این گونه امور را، با حالت تضرّع و با حالت ملتمسانه و ذلیلانه و عاجزانه از خدا بخواهد. انسان نسبت به این مسئله، خیلی به خدای تبارک و تعالی اصرار کند، شما ببینید گاهی اوقات، انسان یک بیماری پیدا می‌کند، چقدر تضرّع می‌کند در درگاه خدا، اما تا حالا شده یک قطره‌ای اشک بریزیم بگوئیم خدایا عقل ما را زیاد کن؟! (خودم را عرض می‌کنم)

سائل سؤال کرد «جعلت فداک ما هنّ»؛ این مکارم اخلاقی (که خدا این ویژگی‌ها را به انبیاء داده و در هر پیامبری این مکارم اخلاقی بوده و شما می‌فرمائید ما هم متضرّعانه از خدا بخواهیم)، چیست؟ فرمود «هنّ الورع»، انسان ورع داشته باشد یعنی در درونش یک نیرویی باشد که واقعاً جلوی گناه را مانع شود، غیبت نکند، تهمت نزند، مسخره نکند، اهانت نکند، بدگوئی نکند، فحش ندهد، ناسزا نگوید. یک کنترل کننده‌ی قوی در درون انسان به وجود بیاید، ورع و تقوا داشته باشد. (حال بگوئیم ورع بالاتر از تقواست یا همان تقواست؛ چون ورع را معمولاً نسبت به محرمات و خودداری از محرمات استعمال می‌شود، حالا تقوا اعم است، در واجبات انسان واجبات را انجام بدهد، «الورع عن محارم الله»؛ آنچه که حرام است).

«القناعة»؛ قانع باشد، از دعاهایی که حین طواف وارد شده این است که «ربّ قنعنی بما رزقتنی». در انسان واقعاً یک آرامشی باشد و به آن مقداری که خدا روزی کرده راضی باشد. «و الصبر» صبور باشد؛ صبر بر بلا و مصیبت، صبر در مقابل شهوات، «و الشکر»؛ شاکر باشیم، «و الحلم و الحیا»؛ حلیم باشیم، زود تصمیم نادرست و عجولانه نگیریم. انسان حیا داشته باشد که هر کدام از این عناوین خودش خیلی بحث دارد. «و السخاء»؛ سخی باشد «و الشجاعة و الغیرة»؛ غیرت و جوانمردی داشته باشد، نسبت به دفاع از خودش، ناموس و کشورش اهتمام داشته باشد نگوید به من چه! یک مسلمانی آن طرف دنیا کشته می‌شود بگوید به من چه ارتباطی دارد؟! این خودش از علائم بی‌غیرتی است. غیرت آن است که انسان، همان اندازه‌ای که برای دفاع از خودش و ناموسش حساس است، نسبت به یک مسلمانی هم که در آن گوشه‌ی دنیا به او ظلم می‌شود، رنج می‌برد، «و البرّ»؛ نیکی کردن به دیگران، «و صدق الحدیث» راستگویی، «و اداء الأمانة».

ورع، قناعت، صبر، شکر، حلم، حیا، سخاوت، شجاعت، غیرت، برّ، صدق الحدیث و اداء الامانه. این دوازده مورد را می‌فرماید مکارم اخلاق است و حضرت می‌فرماید از خدا بخواهید که این‌ها را در شما جمع کند (جمعش هم خیلی مهم است. ممکن است یک آدمی غیرت دارد، ولی برّ ندارد و به دیگران نیکی نمی‌کند، برّ دارد، ولی صدق الحدیث ندارد، صدق الحدیث دارد، ولی قناعت ندارد!)

در روایت داریم اگر این‌گونه امور مهمه را که از خدا بخواهید، امور دیگر را هم خدا عنایت می‌کند، شاید در روایات است یا بالأخره بزرگان این را فرمودند. گاهی انسان می‌گوید در قنوت، خدا چه بگویم نسبت به خدای تبارک و تعالی؟ خدا را حمد کنم؟ «لا اله الا الله هو الحی القیوم، هو العلیم و ...» این اسماء خدا، گاهی که تمام می‌شود می‌گوید من چیزی برای خودم از خدا نخواستم و فقط خدا را ستایش کردم. در روایات دارد آن انسانی که مشغول ستایش خدا و تحمید خدا و تسبیح خدا می‌شود، اگر از حاجات خودش هم غافل شود، خدا آن حاجات را نیز به او می‌دهد.

می‌خواهیم بگوییم به همان ملاک قطعی (که در این روایات اخلاقی هم، گاهی اوقات باید آن روش‌های اجتهادی و استنباطی را بیاوریم)، اگر انسان سراغ مکارم اخلاق برود مکارم اخلاق یعنی آنچه که انسان را در پیش خدای تبارک و تعالی بزرگ نشان می‌دهد مانند صبر، قناعت، ورع، این انسان را بلند مرتبه می‌کند، اگر انسان اینها را بخواهد تحصیل کند، خدا حاجاتی هم که این آدم دارد را می‌دهد. پس واقعاً اگر موفق شدید به نماز و نماز شب، در سجده و در قنوت متضرعانه اینها را بخواهید. یکی از سؤالاتی که برایم بود این بود که در این موارد علم نیست. خیلی عجیب است که در مکارم اخلاقی علم نیست. آیا بگوئیم حصر در این روایات حصر اضافی است؟ (یعنی ممکن است مکرمت‌های اخلاقی دیگری هم باشد) یا اینکه بگوئیم ممکن است در اینها یک خصوصیاتی وجود دارد که در علم با نورانیّتش و تمام ویژگی‌هایی که دارد و با تمام ثوابهایی که دارد، این ویژگی که در اینها وجود دارد در علم نیست، شاید هم همین‌گونه باشد که روی این یک دقّت بیشتری بفرمائید.
خداوند این مکارم اخلاقی را در همه‌ی ما قرار بدهد انشاء الله.


منبع : وسائل الشیعه،‌ ج 15، ص 198

۴۹۸ بازدید

لزوم عدم ملامت نمودن دیگران به خاطر نعمت های خدا بر ایشان
در تاریخ ۰۳ شهریور ۱۳۹۸ و ساعت ۱۵:۵۸

در هفته گذشته، این روایت را از امام صادق علیه السلام خواندیم که در «وسائل الشیعه»، کتاب الجهاد، ابواب جهاد النفس باب هفتم آمده «من صحة یقین المرأه المسلم أن لا یرضی الناس بسخط الله»؛ از علائم صحّت یقین انسان (و اینکه ببینیم انسان به مرحله‌ی یقین در زندگی‌اش رسیده) این است که جایی که عملی موجب رضایت مردم می‌شود، اما مستلزم سخط خداست انجام نمی‌دهد. یقین در جایی است که انسان ببیند چه چیز موجب رضای خداست انجام بدهد.

در ادامه دارد «و لا یلومهم علی ما لم یؤته الله»، انسان گاهی اوقات در اثر نواقص و کمبودهایی که دارد یا به تعبیر روایت آنچه که خدا به او نداده (به قول امروزی‌ها، کاسه‌اش را سر دیگران خُرد می‌کند)، برخورد تندش را با دیگران می‌کند یعنی می‌بیند که یک کمبودی دارد، مال و مقامی ندارد، علم و اعتباری ندارد (که ظاهر روایت به قرینه‌ی مناسبت حکم و موضوع باید اینطوری معنا کرد)، دیگران که دارند انسان آنها را ملامت می‌کند و می‌گوید حال این همه مال دارید چه فایده؟ چه ارزشی دارد؟ این مقام چیست؟ این خیلی نکته‌ی ظریفی است.

 البته این معنا، طبق تفسیری که من می‌کنم و برداشتی که من دارم است، شاید معنای دیگری نیز در روایت باشد، اما به نظرم این است که گاهی اوقات انسان چیزی ندارد و دیگران دارند، این انسان به جای اینکه دیگران را تشویق کند بر اینکه خدا را بر این فضلی که به شما داده شاکر باشید، آنها را ملامت می‌کند و می‌خواهد آنچه به خودش داده نشده را به نحوی پُر کند، جبران کند، جبرانش را به این می‌بیند که دیگران را به آن اعطایی که خدا به آنها کرده ملامت کند، این هم یک نوع چیزی است که منافات با یقین دارد.

اما اگر بگویی خدا به من نداد خدا را شکر، به دیگران داد خدا را شکر، در صدد برخورد برنیاید، حالا شاید این یک مقدار جنبه‌ی روانی هم داشته باشد. انسان اگر یک چیزی ندارد ببیند دیگران دارد، دیگران را بر آنچه که دارد ملامت کند، حالا «یلومُ» سرزنش کردن، ملامت کردن، یا بگوئیم اینجا به این معناست که از ارزش آنها پیش چشم آنها بیندازد، برای اینکه خودش ندارد! این با یقین نسبت به خدای تبارک و تعالی سازگاری ندارد.

در ادامه این را دارد؛ «فإنّ الرزق لا یسوقه حرص حریصٍ و لا یردّه کراهیة کارهٍ»؛ آدم با حرص نمی‌تواند رزق را به طرف خودش بکشاند، حریص فکر نکند که با حرص و طمعی که دارد رزق را می‌تواند زودتر و بیشتر به سوی خودش بیاورد. از طرف دیگر اگر کراهت دارد نسبت به این رزق، فکر نکند که با کراهیّتش می‌تواند این رزق را از خودش دور کند. اینجا می‌فرماید «فإن الرزق لا یسوقه حرص حریص و لا یردّه کراهیة کاره ولو أن أحدکم فرّ من رزقه کما یفرّ من الموت لأدرکه رزقه»؛ اگر کسی از رزقش هم فرار کند، مثل کسی که از موت بخواهد فرار کند (در این روایت رزق را از باب تعیّن به موت تشبیه کرده! چطور کسی نمی‌تواند از موت فرار کند «ولو کنتم فی بروج مشیّده»، رزق را هم خدا برای هر کسی، یک مقداری قرار داده که اگر کسی بخواهد از آن فرار کند) نمی‌شود

«ثم قال»؛ بعد حضرت فرمود «إنّ الله تبارک و تعالی بعدله و قسطه جعل الروح و الراحة فی الیقین و الرضا»، اصلاً آرامش و راحتی انسان را فقط در یقین و رضا قرار داده یعنی کسی که اهل یقین است یک انسان آرامی است. امروز بگویند صد تا مشکل برای شما به وجود آمده، این چون یقین دارد همه به تدبیر خدای تبارک و تعالی است، تدبیر او در کار است، غمی ندارد، ‌تزلزلی در او به وجود نمی‌آید.

این قضیه در اوایل انقلاب معروف بود که وقتی مرحوم شهید بهشتی و اصحابشان در قضیه حزب جمهوری شهید شدند، من خودم این را از مرحوم حاج احمد آقا فرزند امام (قدس سرهما) شنیدم، گفتند وقتی این قضیه واقع شد، ما مانده بودیم که این قضیه را چطور به امام بگوئیم. واقعاً خیلی عجیب بود بازوان توانمند امام، در رأسش آن زمان مرحوم شهید بهشتی بود که قوی‌ترین بازوی امام در انقلاب بود. مجلس خبرگان قانون اساسی آن زمان را ایشان اداره می‌کند، ایشان تدبیر می‌کرد البته دیگران هم بودند، اما اساس کار ایشان بود، حالا یک چنین شخصیت به شهادت رسیده و عده‌ی زیادی هم شهید شدند، مرحوم حاج احمد آقا برای والد ما (قدس سره) می‌گفتند من مانده بودم صبح این خبر را چطور به امام بگوئیم.

 گفت صبح که رفتم خدمت امام مثل اینکه امام خبر را از بی‌بی‌سی شنیده بودند (امام مقیّد بود رادیوهای خارج مخصوصاً بی‌بی‌سی را گوش می‌کرد؛ برای اینکه ترفند اینها را از دست خودشان و کلام خودشان به دست بیاورد، گفتند وقتی رفتم خدمت امام)، ایشان فرمودند احمد «تقارب آجال» شده! چقدر مقام یقین و رضایش بالا بوده، آن زمان همه محاسبه می‌کردند کشور از هم می‌پاشد، جنگ های داخلی به وجود می‌آید، طرفداران منافقین، بنی‌صدر و ... حزب کموله در کردستان،‌ حزب خلق مسلمان در آذربایجان، خیلی شرایط عجیبی بود. اکثر آقایان یادشان هست آن شرایط اول انقلاب را، ولی این استواری و اطمینان، این مرحله‌ی یقین،‌ «جعل الروح و الراحة فی الیقین و الرضا، جعل الهم‌ و الحزن فی الشک و السخط»، آن کسی که شک دارد، آدمی است که غالباً مهموم و مغموم است.

حالا ببینید این راجع به رزق که فرمود «لا یسوقه حرص حریصٍ و لا یردّه کراهیة کاره»، این یکی از فروع مسئله‌ی یقین است، یعنی کسی که بخواهد زائد بر آنچه که بر او مقدّر شده، برای هر کسی یک رزق معیّنی در این دنیا معین شده، این مشخص است عند الله، برای ما ممکن است مشخص نباشد، رزق در خورد و خوراک، رزق هم که در روایات می‌آید ما فقط در مال و خوراک می‌آوریم.

تقریباً چند ماه مانده بود به فوت مرحوم والدمان، یک روزی که رفتم خدمتشان، ایشان به من فرمود رزق من از تألیف تمام شد، خیلی برای من تعبیر عجیبی بود. ما دیده بودیم ایشان غالباً مشغول نوشتن بود، از سن 19 سالگی که درس مرحوم آقای بروجردی می‌رفتند ایشان مشغول نوشتن بوده، شاید روزی در عمر ایشان نیامد که نوشتن نداشته باشد، دائماً‌ مشغول نوشتن بود مگر یک وقتی که سخت مریض بوده و قدرت نداشته، ولی آن روز به من فرمود رزق من از تألیف تمام شد و من دلم می‌خواست این کتاب «تفصیل الشریعه» که شرح «تحریر الوسیله» هست کامل می‌شد. بعد فرمودند من موفق به اینکه حتی یک کلمه بنویسم نخواهم شد!

 این یک چیزهای عجیبی است که افرادی که به این مرحله‌ی یقین می‌رسند می‌دانند در مال، یک رزق معیّنی دارند، در علم یک رزق معینی دارند، در مقام و جاه در اجتماع یک رزق معینی دارند، در همه چیز یک رزق معیّنی دارند و باید همان را هم از خدا بخواهند نه بیشتر و نه کمتر، یقین به اینکه هر کسی یک مقدّری در رزقش دارد. حالا این بر چه اساس و ملاکاتی است، ما در باب احکام ملاکات را یک مقداری دقت می‌کنیم، اما اینها بر چه اساسی است؟ چرا یک کسی رزقش در حدّی است که در فقر می‌ماند، البته فقر و ... یک علل دیگری هم دارد؛ گاهی اوقات یک انسانی نمی‌داند از چه راهی برود همان رزقی که برایش مقدّر شده را پیدا کند، این می‌ماند، نمی‌خواهیم بگوئیم این را خدا از اول «جَعَلَ» و آن را ملزم کرده به اینکه تا آخر فقیر باشد، یک مقدارش هم تقصیر خود انسان است. اسبابش هم در اختیار خود انسان است، ولی آنچه خدا برایش مقدّر کرده فی الواقع یک امر معیّی است.

عمر یک رزق معینی دارد، این آدم پنجاه سال، این آدم 51 سال، این آدم 80 سال... هیچ کس نمی‌تواند بگوید من می‌خواهم به اراده‌ی خودم 95 سال عمر کنم، البته اجل مسمی داریم، اجل مشروط داریم که در جای خودش بحث شده، اجل مسمّی یک رزق از عمر و وجود معیّن انسان است، ما باید چه کنیم؟ همّ و فکرمان باید در این باشد آن رزقی که خدا برایمان مقدّر کرده را به دست بیاوریم، گاهی اوقات رزق یک نفر این است که از علم خیلی بهره داشته باشد، خودش تنبلی می‌کند و نمی‌رود رزقش را به دست بیاورد، اینکه در روایت می‌گوید «لا یردّه کراهیة کاره» یعنی به مجرد اینکه یک کسی کراهت دارد، باب رزق خدا بسته نمی‌شود، اما ممکن است این آدم به آن نرسد و در اثر سوء فعل خودش، سوء اختیار خودش، پس ما بیائیم همیشه راضی باشیم و به آن مقداری که خدا برای ما مقدّر کرده در همه‌ی امور و در همان دایره تلاش داشته باشیم.


منبع : وسائل الشیعه،‌ ج 15، ص 202

۵۵۲ بازدید