موضوع: آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)
تاریخ جلسه : ۱۴۰۴/۸/۷
شماره جلسه : ۶
چکیده درس
-
مقدمه
-
گستره جعل ملکیت از جانب خداوند متعال
-
قاعده من سبق و ملکیت
-
ماهیت حکومت و ولایت
-
سنخ مالکیت خداوند بر آسمان و زمین
-
سنخ ملکیت نفس بر أعضا و جوارح
-
حجیت ظن در موضوعات
-
ضرورت توجه به تبلیغ در ایام فاطمیه سلام الله علیها
دیگر جلسات
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
اشاره شد ادعایی را که آقای حائری یزدی مطرح کردند، یعنی «زیست طبیعی» منشأ و مبدأ ملکیت شخصیِ انفرادی و نیز منشأ و مبدأ ملکیت شخصیِ مشاع بوده و در نتیجه بخواهیم چنین نتیجه بگیریم که برای این نوع از ملکیت نیازی به جعلِ جاعل و اعتبارِ شخص یا گروهی نیست، ادعایی باطل است.
معمولاً چنین به تصور میشود که «ملکیت» امری اعتباری است، یعنی «یَعتَبِرُهُ العُقلاءُ أَو یَعتَبِرُهُ الشَّارِعُ». اما مطلب بالاتری نیز وجود دارد و آن اینکه ملکیت نه تنها اعتباری است بلکه ناگزیر باید مجعول باشد. چیزی بیرون از دایرهی جعل معنا ندارد. اگر ادلهای را که در جای خود ثابت شده و بر این مطلب دلالت دارند که ملکیتِ اصلی از آنِ خدای تبارک و تعالی است، ملاحظه نماییم چنین به دست میآید که اگر قرار است ملکیتی نیز برای بشر اعتبار گردد، در مرتبهی نخست باید از جانب خدای تبارک و تعالی جعل گردد به ویژه هنگامی که در قرآن کریم میفرماید: مالکیت آسمانها و زمین از آنِ خداست؛ «لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ».[1]
البته این ملکیت در مرتبهی نخست، ملکیتِ حقیقیِ تکوینی است، اما در بطن خود ملکیتِ اعتباری را نیز در بر دارد. هنگامی که قرآن کریم میفرماید: «لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»،[2] یعنی اینکه همهی آسمانها و زمین هم به ملکیت حقیقیِ تکوینی و هم به ملکیت اعتباری از آنِ خداست. باید بررسی گردد که این ملکیتِ اعتباری چگونه و با چه شرایطی به انسان منتقل میشود؟ روشن است که مبدأ این ملکیت اعتباری باید خدای تبارک و تعالی باشد؛ حتی هنگام بحث در معاملات چنین بیان میگردد که شارع اعتبار عقلاء را امضا میکند اما این مطلب به آن معنا نیست که عقلاء، صرفاً بما هُم عقلاء و بدون نظر به شارع، میتوانند چنین اعتباری را بفهمند. ریشهی این اعتبار در نهایت به خدای تبارک و تعالی بازمیگردد.
بسیار مهم است که تبیین شود خداوند ملکیت را در کجا جعل نموده و در کجا جعل نکرده است. در جلسهی گذشته بیان گردید که یکی از نتایج ارزشمند این مبنا آن است که نسبت به اصل ملکیت بر اعضا و جوارح بدن، دلیلی بر ملکیتِ اعتباریِ انسان نسبت به آنها نداریم. تنها همین مقدار میدانیم که این اعضا جزء بدن انسان هستند و او میتواند از آنها استفاده کند، اما اینکه مالکِ اعتباریِ آنها باشد، قابل پذیرش نیست. همانگونه که انسان بر نفس خود نیز به صورت ملکیتِ اعتباری مالکیت ندارد، مثلاً انسان نمیتواند بگوید: «این جان مال خودم است و میخواهم خودم را بکشم»، زیرا چنین دلیلی باطل است. انسان نسبت به نفس خود، مالکِ اعتباری نیست تا بتواند در آن تصرفات مطلقهای داشته باشد که در ملکیتهای اعتباری متعارف وجود دارد.
حاصل آنکه مفهومی به نام «ملکیت شخصیِ طبیعی» وجود ندارد. هر چند مهدی حائری این نوع ملکیت را به عنوان «ملکیت شخصیِ انفرادیِ طبیعی» و «ملکیت شخصیِ مشاعِ طبیعی» معرفی کرده بود، اما با آنچه بیان گردید، روشن میشود که اساس این سخن باطل است و اصلاً ملکیتی به نام ملکیتِ طبیعی نداریم. ملکیت ناگزیر باید به جعلٍ جاعل باشد و بدون جعل، وجود و تحقق ملکیت معنا ندارد.
این شأن شارع متعال است که میتواند بیان نماید: «مَن سَبَقَ إِلَی مَکانٍ فَهُوَ أَحَقُّ».[3] احق بودن شخص پیشیگیرنده به مکان را نیز شارع بیان میکند. بنابراین امضایی بودن -حتی در این موارد-، مطلبی نیست که پذیرفتنی باشد.
آقای حائری یزدی بیان نموده است که انتخابِ مکانی برای زندگی و نفسِ زیستِ طبیعی، مساوقِ ملکیتِ آن شخص نسبت به آن مکان است؛ بنابراین ایشان چنین تعبیر نموده که در این جهت انسان با حیوان مشترک است. این مطلب نیز یکی از اشکالاتی بود که در جلسه گذشته مطرح گردید. مطابق این نقد بر نظر آقای حائری، اگر پرندهای برای جوجههایش بر شاخهای لانه بسازد، آیا کسی آنجا ملکیت را مطرح میکند؛ زیرا که این پرنده نیز زیستِ طبیعی دارد؟
آقای حائری در یک جهت در صدد تشبیه برآمده اما غافل از این مطلب که در مثال فوق کسی ملکیت را مطرح نمیکند. نسبت به انسانی که جایی زندگی میکند، آیا این مسأله به اعتبارِ عقلا یا به اعتبارِ شارع نیاز دارد؟ چنین بیان شد و شاید روزی مفصلاً بحث آن بیان خواهد گردید که منشأِ ملکیت، خدای تبارک و تعالی است. همانگونه که در بابِ حکومت بیان مینماییم شأنِ حکومت در درجهی نخست برای خداوند است، سپس به نحو طولی برای رسولِ خدا است و به همین کیفیت برای ائمهی معصومین علیهم السلام و سپس بر مبنای ولایتِ مطلقهی فقیه برای فقیهِ جامعالشرائط است. یعنی خارج از این دایره، هر کسی بخواهد حکومتی را که در آن ولایت باشد برقرار نماید، باید در امتداد ولایت خداوند، رسول خدا و ائمه معصومین علیهم السلام باشد. باید توجه نمود که گاهی مردم به کسی رأی میدهند تا وکیلِ آنها باشد، چه نسبت به دولت، مجلس یا قوهی قضاییه اما این «حکومت» نیست، زیرا آنچه که از «ولایت» مدنظر است نفوذِ کلمه میباشد، یعنی اگر امروز از ناحیه ولایت چنین صادر گردد: «اموالتان را بدهید»، مردم باید بدهند و اگر گفته شود: «ای مردم به جنگ بروید»، باید بروند و اگر «صلح»، پس صلح. این معنای حکومت است.
حکومتی که ولایت و نفوذ در جان و مال و عرضِ مردم دارد، مخصوصِ خدای تبارک و تعالی است و خدا آن را به گروهی خاص اعطا کرده است. پس بر این مبنا، حکومتی که به معنای ولایت باشد و بر غیر این مبنا قرار گیرد، غیرمشروع است. حکومتی که بخواهد بهزور از مردم مالیات بگیرد ـ مثلاً کسی معاملهای انجام دهد، خرید و فروش کند و دولت بگوید: «ده درصد، سیزده درصد، پانزده درصد باید مالیات بدهی» ـ بر چه اساسی مالکِ آن مالیات میشود و بر چه مبنایی آن شخص موظف به پرداخت است؟ چرا در زمان طاغوت چنین بیان میشد که اگر مالیات پرداخت نگردد اشکالی ندارد، ولی اکنون بیان میگردد اگر مالیات پرداخت نگردد ضمان بر آن مترتب میگردد؟ زیرا هنگامی که حاکمِ شرعی بیان مینماید درصدی از مال یا معامله بایست به عنوان مالیات پرداخت گردد دیگر آن شخص مالکِ آن مقدار از مال نیست و مالکیت او منتفی است. این نفوذ، نفوذِ شرعی است و باید پرداخت شود. منظور از «نفوذ» همین است.
اما اگر کسی را انتخاب نمایند تا پولی جمعآوری نماید و از آن پول برای جادهسازی، درختکاری یا خدماتِ بهداشتی استفاده نماید، «ولایت» نیست بلکه نوعی وکالت است یعنی به او وکالت دادهاند که این امور را انجام دهد. مهدی حائری ـ با وجود مراتب علمیِ خوب ـ از این حقیقت غافل بوده است که حکومتی که موضوعِ نزاع است، حکومت به معنای ولایت و نفوذ است.
اکنون چنین میتوان بیان نمود که همانگونه که در باب حکومت، مبدأ اصلی، خدای تبارک و تعالی است، در باب ملکیت نیز میتوان مطلب همینگونه میباشد و مبدأ اصلی ملکیت خدای تبارک و تعالی است. در باب قضاوت نیز مطلب چنین است، یعنی قضاوت در آغاز از آنِ خداست و خداوند این شأن را به گروهی خاص واگذار کرده است. منتها در باب ملکیت، خدای تبارک و تعالی راههایی قرار داده که بسیاری از آنها همان راههای عقلایی است که خداوند آنها را امضا کرده است. امّا اساس اعتبار ملکیت، از ناحیه خداوند است. چون «لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»[4] به همین جهت هنگامی که به آیه انفال میرسیم: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ»[5] چنین قابل مشاهده میباشد که خداوند میفرماید: «قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ». خداوند به چه اعتباری فرمود: «لِلَّهِ»؟ آیا عقلا آمدهاند و آن را اعتبار کردهاند؟ خیر، عقلا حق ندارند دربارهی انفال سخن بگویند، زیرا «لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ»؛ و به دنبال همین ملکیتِ خدای تبارک و تعالی، رسول خدا و سپس امام معصوم علیه السلام نیز ملکیت اعتباری بر همهی انفال[6] دارند؛ از جمله کوهها، دریاها، چشمهها، جنگلها و تمام آنچه عنوان انفال دارد.
سپس این معنا در موارد جزئی نیز جریان دارد. مثلاً اینکه مالی متعلق به شخصی باشد، خداوند فرموده است: هنگامی که فردی از دنیا میرود، تنها یکسوم مال در اختیار اوست و دو سوم آن، مال فرد متوفا نیست و حق وصیت در آن دو سوم دیگر را ندارد. منشأ این حکم نیز به خدای تبارک و تعالی بازمیگردد. البته همانگونه که بیان گردید، این مطلب با امضایی بودن نیز قابل جمع است؛ نه اینکه تعارض داشته باشد. امّا در هر حال، خلاصهی مدعا این است که همانگونه که منشأ اصلی حکومت و قضاوت خدای تبارک و تعالی است، منشأ اصلی ملکیت نیز خدای تبارک و تعالی است. نمیتوان در جایی ملکیتی را بدون اعتبار شارع در نظر گرفت. شارع باید آن ملکیت را اعتبار نماید. چنانکه در آیهی خمس میفرماید: «وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ»[7] عبارتِ «فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ»، یعنی اعتبار ملکیت برای خداوند و همینگونه برای رسول و ذویالقربی و دیگران میباشد.
البته اینکه بیان گردید که عقلاء نیز گاهی اعتبار میکنند، مثلاً ملکیت را برای دولت اعتبار مینمایند؛ چنین قابل فرض است که دولت را بهعنوان یک شخصیت حقوقی در نظر گرفتهاند؛ همانگونه که شخص حقیقی مالک است، شخص حقوقی را نیز مالک میدانند. این مطلب در کتابهای فقها نیز آمده است، از جمله مرحوم سید یزدی در عروةالوثقی به شخصیت حقوقی اشاره نموده است که شاید از این نظر نخستین فقیهی باشد که برای شخصیت حقوقی قائل به ملکیت شده است. سید یزدی در بحث زکات میگوید خودِ زکات میتواند قرض بدهد، نه فقط فقرا یا متولیان مصرف زکات، بلکه خودِ زکات بهعنوان یک شخصیت حقوقی میتواند قرضدهنده یا قرضگیرنده باشد.[8] این مطلب بدان معناست که سید یزدی برای زکات نوعی شخصیت حقوقی تصور فرموده است. پس چنانکه ملاحظه میگردد امکان دارد که عقلاء نیز اموالی را متعلق به دولت بدانند امّا باز هم باید این اعتبار به شارع بازگردد. چرا هنگامی که صحبت از «امضای شارع» به میان میآید چنین بیان میگردد که شارع باید معاملات عقلایی را امضا نماید؟ آیا فقط برای اینکه یک ظاهر شرعی یا برچسب دینی به آن بدهیم؟ خیر، حقیقتِ امضا به این معناست که اساس ملکیت در دستِ خدای تبارک و تعالی به عنوان شارع است و تا شارع امضا نکند، ملکیت تحقق نمییابد.
تکوین بر دو نوع است: 1. تکوینی بالذات، مانند ملکیت خدای تبارک و تعالی نسبت به عالم. ظهور اولیه در آیه شریفه «لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»[9]، در همین ملکیت تکوینی است؛ یعنی سلطنت. خلق آسمانها و تدبیر آنها و زمین، همه در اختیار خدای تبارک و تعالی است. این، تکوینی است. 2. تکوینی بالعرض، مثلاً در آیه «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ»[10] مشاهده میگردد که تعبیر «لِلَّهِ» در این آیه تکوینی نیست، بلکه اعتباری است. این اعتبار را چه کسی انجام داده است؟ پاسخ آن است که خودِ خداوند که مالکِ علیالاطلاق است این اعتبار را انجام داده و فرموده است: «قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ».
ملکیتِ نفس نسبت به اعضا و جوارح نیز تکوینی است، یعنی این اعضا و جوارح به فرمانِ نفس عمل میکنند، امّا تکوینی بالعرض است، یعنی خدای تبارک و تعالی این قدرت را به نفس داده است. هنگامی که بیان میگردد: «نفس شما مانند خدا خالق است»، مقصود همین است.
این مفهوم در بحثِ جبر و تفویض بسیار به کار میرود که: «النَفْسٌ خَالِقَهٌ». مراد این است که خدای تبارک و تعالی رشحهای از همان خلاقیتی را که ذاتاً دارد، به نفس داده است، پس نفسِ آدم خالِق است، مانند اینکه نفس تصوّرات را خلق میکند، قضایا را میآفریند، علوم را میسازد و از این قبیل کارها را انجام میدهد. امّا این تکوین «بالعرض» است، نه بالذات. بنابراین دو نوع ملکیت داریم: 1. ملکیت تکوینی و 2. ملکیت اعتباری.
«ملک» یعنی سلطنت، حکومت و حاکمیت، نه اینکه لزوماً در همان معنای اصطلاحیِ ملکیتِ رایج، معنا گردد. «ملک» به معنی سلطنت و حاکمیت است. همانگونه که بیان گردید ظهورِ اوّلیِه آیه «لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»[11] در همین ملکیتِ تکوینی است. امّا پرسش این است که آیا ملکیت بیان شده در «لِلَّهِ» در آیه «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ»[12] تکوینی است یا اعتباری؟
آیهی «وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ»[13] بیانگر ملکیتِ اعتباری -و نه ملکیتِ تکوینی- است. ملکیتهای اعتباریی که خداوند برای خود و رسول نسبت به انفال و خمس اعتبار نموده، ناشی از آن ملکیتِ تکوینیِ مطلقهای است که خدای تبارک و تعالی دارد.
بنیادیترین پرسش در بحثِ اهدای عضو این است که آیا انسان مالکِ دست خویش است یا نه؟ برخی میگویند بله، ارتکازاً[14] انسان مالکِ اعضا و جوارحِ خود است و در مقام اشاره چنین میگوید: «دستِ من، پایِ من، چشمِ من». همه تابعِ «من» هستند پس ارتکازاً مالکاند. اما پاسخ این پرسش ان است که با این تعابیر نمیتوان ملکیتِ اعتباری را اثبات کرد. ارتکاز صرفاً دلالت بر تعلقِ عضو به شخص دارد. ارتکاز میگوید این تعلق به «من» است. من با این چشم میتوانم نگاه کنم، با این دست میتوانم حرکتی انجام دهم، ولی هیچ ملازمهای با ملکیت اعتباری ندارد. بهترین دلیل این است که هنگامی که نفس و جان در نظر گرفته میشود هرچند بالبداهه از تعبیر «جانم» استفاده میگردد و این ارتکاز از سطحی بالاتر برخواردار است اما با این حال آیا فرد میتواند به این اعتبارِ آن بگوید: «من مالکِ جانم هستم» و لذا آن را از میان میبرم؟ هرگز، چنین مطلبی را نه عقلاء قبول دارند و نه شارع اجازه میدهد. بنابراین روشن میشود که ملکیتِ اعتباری اقتضای سلطنتِ مطلقه ندارد.
هنگامی که فردی مالی را میخرد، میتواند آن را وقف و هبه نماید. زیرا «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَى أَمْوَالِهِمْ»[15] امّا همانجا بحث است که آیا این «دست» صِدقِ «مالِ من» را دارد یا نه؟ نباید این دو مطلب در یکدیگر آمیخته گردد. در بحثِ فقهِ پزشکی باید این ابواب را از یکدیگر تفکیک نمود: یکی بحثِ «ملکیّتِ» موضوع است (آیا مالکیت ثابت است؟) و یکی بحثِ «مالیت» است (آیا عرفاً مال شناخته میشود؟).
اکنون در زمان حاضر برای خون هر دو را قائلاند. برای خون «مالیت» و همچنین «ملکیّت» قائلند. فروشِ خون رایج است. اهدای خون نیز رایج است. اما در اعضا و جوارح، ملکیت موجود نیست و حتی نمیتوان ادعا کرد عرفاً مال است.
دربارهی «مالیت» باید وارد مبانی شویم. تعاریفی که برای «مال» ارائه میشود دو گونه است: 1. «مالِ شرعی» و 2. «مالِ عرفی». برخی مانند شیخِ انصاری این مراتب را بیان نمودهاند، امّا به نظر میرسد که این تفصیل قابل قبول نباشد. در بحثِ خارجِ مکاسب نیز این مطلب مکرر بیان شده است.
شارع تنها آن مقدار را که دلیل داریم معاملهای را باطل اعلام نموده است، مثلاً اگر امروز خمر منفعتِ عقلاییِ مُباحی در داروها داشته باشد، شارع معامله آن را نیز اجازه میدهد. در برخی قرصها و داروها مقداری از خمر وجود دارد که برای درمان است و در حالِ اضطرار جوازِ شرعی دارد. اگرِ مضطر باشد، باز هم حکمِ جواز را دارد. امّا اگر خمر درست شد و به یهودی فروخته شد، آیا چنین معامله صحیح است یا نه؟
در مقام صحتِ معامله از نظر شرعی، مسلّماً اگر اساسِ قاعدهی «الزام» لحاظ گردد، معامله صحیح است. هرچند برخی در بابِ «بیعِ میته» در ابوابِ بیع حاضر نیستند صحت معامله را بپذیرند و لکن خمر نیز همینگونه است. اگر به «ممَن یَسْتَحِلُّهُ» ـ یعنی کسی که در مذهبِ خود آن را حلال میداند ـ فروخته شود، گفته میشود معاملهاش صحیح است.
اینجا شاملِ موردِ میته نمیشود. پرسش این است که میته خوردن حرام نیست؟ اگر میته را به یهودی فروختید، آیا جایز است یا نه؟ آیا «اعانةٌ عَلى الاثمِ»[16] است؟ دلیلِ این امر قاعدهی «الزام» است. بارها تکرار شده است که این مطلب باید در ذهن ملکه گردد و آن مطلب در اجتهاد نکتهای است که گاهی بیان میگردد که: «در این مورد دلیلِ خاص وجود دارد» و اگرچنین نباشد که همه موارد، امّا بسیاری از موارد تحتِ ضابطهاند. در مکاسب روایاتِ صحیحهای بیان شده است که بیعِ میته به «ممَن یَسْتَحِلُّ المیته» را صحیح دانستهاند.[17] برخی گفتهاند مراد از «بیع» این است که صرفاً رفعِ ید و پول گرفتن است و بیعِ واقعی نیست، امّا این خلافِ ظاهِرِ روایت است. روایت بیان مینماید که در این مورد میتوان میته را فروخت. عدهای میگویند این دلیلِ خاص از نوعِ تعبد است، امّا این موضوع تحتِ ضابطهای است و آن ضابطه این است که این مورد یکی از مصادیقِ قاعدهی الزام است که مطابق آن، آنچه را که برای ما حرام است، اما دیگری در مذهبِ خود آن را حلال میداند را میتوان به او فروخت.
قاعدهی الزام به عنوان حکم ظاهریِ ثانوی مطرح است و مطابق آن، نسبت به معامله فوق چنین ارزیابی میگردد که این معامله مانعی ندارد. اگر یک فرد سنّیمذهب، همسر خود را در یک مجلس واحد سه بار طلاق دهد، مگر این سه طلاق در مجلس واحد نزد ما امامیه باطل نیست؟ پاسخ آنکه باطل است. با این حال، این مورد از مواردِ بسیار روشنِ قاعدهی الزام است زیرا پس از آنکه آن مردِ سنّی همسر خود را سهطلاقه کرد، شیعه میتواند با آن زن ازدواج کند، یعنی ظاهراً باید آثارِ صحّت بر آن طلاق مترتّب گردد. حتماً این نکتهها را در ذهن نگه دارید و به یادگار داشته باشید که بسیاری از مواردی که میگویند «تعبدی است» یا «دلیل خاص دارد»، در واقع دقت نکردهاند بلکه حتماً ضابطهای دارد.
مثال دیگر این است: اگر یک سنّیمذهب بخواهد با یک دختر شیعه ازدواج موقت (متعه) کند، آیا جایز است یا نه؟ پاسخ آنکه جایز نیست. باید او را به دین خودش مُلزَم کرد. لذا در روایت از امام هشتم علیه السلام آمده است: «الْمُتْعَةُ لَا تَحِلُّ إِلَّا لِمَنْ عَرَفَهَا وَ هِيَ حَرَامٌ عَلَى مَنْ جَهِلَهَا»،[18] این روایت درست بوده و دربارهی متعه وارد شده است، یعنی حتی اگر یک شیعهی امامی بگوید: من اجتهاداً به این نتیجه رسیدهام که متعه حرام است، یا در موردی خاص ـ مثلاً اگر همسر دائم دارد ـ بر او متعه حرام است، در این صورت اگر بخواهد زنی را متعه کند، برایش حرام است. پس سنّیمذهبی که متعه را حرام میداند، اگر بخواهد با دختر شیعه ازدواج موقت کند، این کار برای او حرام است. این روایت به یک ضابطه مرتبط است و نه فقط یک مورد. ما در فقه از این نمونهها بسیار داریم. اگر خدا توفیق دهد که انسان بتواند همهی این موارد را در جایی گردآوری کند بسیار قابل توجه و مراجعه میگردد. نباید چنین نمود که این مورد دلیل خاص دارد و آن یکی تعبّدی است.
مثلاً میگوییم: اگر کسی در عدد رکعات نماز شک کرد و ظن پیدا کرد که این رکعت دوم است، باید طبق ظن خود عمل کند. سپس میگویند: ظن در رکعات حجت است. اما در موارد دیگر چه؟ میگویند: در آنجا دلیل نداریم. اما این مطلب قابل تصحیح و تبیین بوده و به نام قاعده «حجیتِ ظن در موضوعات» تدوین شده و قابل بررسی است. ظن در موضوع، حجت است. نباید بیان نمود که ظن فقط در عدد رکعات حجیت دارد. مثلاً در طواف، میگویند اگر در عدد طواف شک حاصل گردید و ظن حاصل شد، این ظن فایده ندارد زیرا فقط در عدد رکعاتِ نماز دلیل داریم اما در طواف چنین دلیلی نداریم در حالی که طواف نیز موضوعی از موضوعات است. شارع ظن در موضوع را حجت قرار داده است. در واقع، این قواعد فقهی از همین موارد جزئی جمع شده است. فقیه این موارد را بررسی نموده و از مجموع آنها یک قاعده استخراج مینماید. همهی این موارد قاعدهمند است. اینکه بگوییم «تعبداً ظن در رکعات حجت است، اما ظن در طواف یا موارد دیگر حجت نیست»، درست نیست.
امروز نظریهی جدیدی دنبال نشد بلکه فقط برخی از اشکالات جلسهی گذشته تکرار گردید و توضیح داده شد اما از آنجا که مبنا خیلی مهم است، تکرار و توضیح آن مفید است. این مطلب در ذهن نگهداری گردد که اصلاً ملکیت بدون جعل معنا ندارد. جعلِ جاعل ـ حالا یا شارع باشد یا عقلاء ـ شرط تحقق ملکیت است پس مفهومی به نام «ملکیت طبیعی» نداریم.
انشاءالله آقایان در انجام وظیفه تبیین و تبلیغ در ایام فاطمیه موفق باشند. فاطمیه را بسیار مورد توجه قرار دهید. قرار است هفته آینده یا پس از فاطمیه اول در همین مرکز فقهی، یک دوره برگزار گردد که برای این دوره از یکی از اساتید محترم دعوت شده تا شبهات مربوط به فاطمیه را ـ که خودِ ایشان نوشته و پاسخ داده و مرکز فقهی ائمه اطهار علیهمالسلام نیز ان را چاپ و منتشر نموده ـ بررسی کنند. اکنون که فاطمیه در پیش است دیده و شنیده میشود که وهابیها و نیز برخی افرادِ وهابیمنش و وهابیمسلک ـ حتی در دایرهی بعضی از افرادِ خودی ـ نسبت به طرحِ شبهات واهی دربارهی مسئلهای اقدام مینمایند که کاملاً مسلّم است.
مرحوم والد (رضوان الله علیه) میفرمود: در اینکه این مصائب بر حضرت فاطمهی زهرا سلاماللهعلیها وارد شده، هیچ تردیدی وجود ندارد. آتش زدن درب بوده، سقط جنین بوده، پشت در بوده... بلکه قضیه بدتر از اینها بوده و واقعاً نیز بدتر از اینها بوده است.
بنابر این مطالعه دربارهی حضرت زهرا سلاماللهعلیها و نیز دربارهی مقام علمیِ آن حضرت و علومی که خدای تبارک و تعالی در نفسِ شریفش قرار داده بود را افزایش دهید. گاهی که امیرالمؤمنین علیه السلام از محضرِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به منزل میآمد، حضرت زهرا سلاماللهعلیها میفرمود: «علیجان، پدرم این را فرمود، آن را گفت...» و حضرت علی علیه السلام تعجب میکرد و میفرمود: «مگر رسول خدا قبلاً اینها را به شما فرموده بود؟» حضرت میفرمود: «نه». این امر مکرراً اتفاق میافتاد. مردم هر مسئلهای که داشتند از فاطمهی زهرا سلاماللهعلیها میپرسیدند و حضرت پاسخ میداد. ایشان امام نبود، اما حجّت بود. نور امامت و علم و حجت در وجودش بود. امکان ندارد کسی اُمُّ الحُجَج باشد اما خودش حجت نباشد. او اُمُّ الأئمة و اُمُّ الحُجَج است. امامت منصبی است که «مجعولٌ مِن قِبَلِ الشارع» است. حضرت زهرا سلاماللهعلیها امامتی که ریاستِ ظاهری مردم را دارد، نداشت، اما عصمت داشت، علم داشتو آن خصوصیاتی که از فضائل ائمهی معصومین است، در وجودِ آن بانوی بزرگ وجود داشت.
بنابراین، باید هر سال بیش از سال گذشته در انجام وظیفه کوشا باشیم. هر سال توجه مردم را نسبت به این حقیقت افزایش و ارتقا بدهیم و همین توجه برای کشور، نظام اسلامی، حوزهها و همهی ما، آثارِ فراوان و مبارکی دارد، انشاءالله. وَصَلَّى اللَّهُ عَلَى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينَ.
وَ صَلَّی الله عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرینْ
[2]. همان.
[3]. محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 17، ص 405، ح 22850 و حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج۳، ص۱۴۹.
[4]. آلعمران/ 189.
[5]. انفال/ 1.
[6]. در روایات و کتب فقهى، منابع طبیعى و ثروتهاى عمومى، غنائم جنگى، اموال بىصاحب، جنگلها، زمینهاى موات، معادن و ... از انفال شمرده شدهاند. برای مطالعه بیشتر رجوع گردد به مؤمن، محمد، الولایة الإلهیة الإسلامیة أو الحکومة الإسلامیة، ج 2، ص 17.
[7]. انفال/ 41.
[8]. سید محمدکاظم، طباطبایی، العروة الوثقی، ج2، ص343-344، کتابالزکاة، ختامٌ فیه مسائلٌ متفرقة م 15.
[9]. آلعمران/ 189.
[10]. انفال/ 1.
[11]. آلعمران/ 189.
[12]. انفال/ 1.
[13]. انفال/ 41.
[14]. شعور یا ضمیر ناخودآگاه اهل عرف یا عقلا یا متشرعه. پژوهشکده مدیریت اطلاعات و مدارک اسلامی، فرهنگنامه اصول فقه، ص 145.
[15]. محمد ابن أبيجمهور أحسائی، عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج1، ص222.
[16]. قاعده حرمت اعانه بر اثم قاعدهای فقهی که براساس آن کمک به دیگران در انجام گناه، حرام است. فقها برای اثبات این قاعده به قرآن، روایات، عقل و اجماع استناد کردهاند، از جمله ادله قرآنی این قاعده فقهی، فرازی از آیه دوم سوره مائده است که میفرماید: «... تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَىٰ وَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ وَاتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ شَدِيدُ الْعِقَابِ». برای مطالعه بیشتر رجوع گردد به: فاضل لنکرانی، محمد، القواعد الفقهیة، ص 443.
[17]. شیخ مرتضی انصاری، کتاب المکاسب (چاپ کنگره)، ج1، ص36.
[18]. محمد بن علی بن بابویه، من لایحضره الفقیه، ج3، ص459.
نظری ثبت نشده است .