درس بعد

آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)

درس قبل

آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)

درس بعد

درس قبل

موضوع: آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)


تاریخ جلسه : ۱۴۰۴/۱۰/۱۷


شماره جلسه : ۱۲

PDF درس صوت درس
چکیده درس
  • مقدمه

  • تبیین نظریه مالکیت مشاع

  • نسبت مالکیت مشاع با شخصیت عمومی و حقوقی

  • منشأ ملکیت اعتباری

  • وجود اعتباری جامعه

  • واکاوی معنای کشور در نظریه مالکیت مشاع

  • برابری مسلمان و غیر مسلمان در تفسیر حائری از معنای کشور

دیگر جلسات
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ


مقدمه
بحث اصلی ما بررسی مطالبی است که در کتاب حکمت و حکومت مطرح شده و گفتیم باید این مطالب را با دقت دنبال کنیم و به آن‌ها پاسخ بدهیم.

صاحب کتاب حکمت و حکومت یک تز و یک دکترین دارد به نام «دکترین مالکیت مشاع». این مطالب قبلاً توضیح داده شد. ایشان قائل به یک مالکیت اختصاصی فردی و یک مالکیت اختصاصیِ مشاع است. بعد از آن مسئله‌ای را مطرح می‌کند به نام «زیست عقلانی».ایشان گفتند از نظر فلاسفه و جامعه‌شناسان غربی، جامعه یعنی قرارداد جمعی؛ یعنی مردم یک قرارداد جمعی دارند. این قرارداد جمعی ـ که تعابیر دیگری هم مثل «شخصیت عمومی» یا «شخصیت حقوقی» دارد ـ، همان جامعه است. یعنی مردم بعد از این قرارداد عمومی، یک عنوان و یک شخصیت عمومی و حقوقی پیدا می‌کنند و آن شخصیت می‌آید رئیس تعیین می‌کند و وکیل تعیین می‌کند.

حرف ایشان این بود که این معنا، مستلزم سلب آزادی‌های شخصی افراد است؛ یعنی اگر بگوییم چیزی به نام جامعه وجود دارد که می‌آید رئیس و وکیل تعیین می‌کند، در واقع آزادی‌های فردی از بین می‌رود. برای مخالفت با این نظریه، ایشان گفت: ما جامعه را بدون فرض قرارداد جمعی، و بدون اینکه بگوییم مردم علاوه بر شخصیت حقیقی، یک شخصیت حقوقی هم دارند، تبیین می‌کنیم. ما بر اساس «مالکیت» مسئله را حل می‌کنیم.

تبیین نظریه مالکیت مشاع
ایشان از خانه شخصی شروع می‌کند؛ می‌گوید افرادی که در یک جا زندگی می‌کنند، مالک‌اند و منشأ این مالکیت، طبیعت است. یعنی کسی که می‌رود یک چهاردیواری برای خودش و خانواده‌اش درست می‌کند، به حسب طبیعت مالک آن می‌شود و این مالکیت نیاز به جعلِ جاعل ندارد؛ نه عقلا می‌آیند این مالکیت را جعل کنند و نه شارع آن را جعل می‌کند، بلکه منشأ این مالکیت طبیعت است. در مرحله بعدی می­گوید: خانه‌هایی که کنار هم ساخته می‌شوند و مثلاً صد خانوار یا دویست خانوار را تشکیل می‌دهند، نسبت به کوچه‌ها، خیابان‌ها و فضاهای مشترک، یک مالکیت مشاع پیدا می‌کنند که آن هم باز منشأش طبیعت است. ایشان در اینجا ملکیت را وارد میدان می‌کند و به قاعده «مَنْ سَبَقَ إِلَى شَيْءٍ فَهُوَ أَحَقُّ بِهِ» اشاره می‌کند.

بعد از این دو مرحله، وارد بحث زیست عقلانی و عقل عملی می‌شود و آن را هم باز بر اساس همین مالکیت مشاع تحلیل می‌کند. چون این انسان‌ها مالکیت مشاع دارند، این مالکیت نوعی سلطنت می‌آورد و بر اساس آن می‌توانند یک هیئت یا یک فرد را از جانب خودشان وکیل کنند برای بهزیستی و هم‌زیستی. این مرحله بالاتری است که ایشان از آن به «بهزیستی» تعبیر می‌کند؛ یعنی حالا صد خانه، هزار نفر، دو هزار نفر یا ده هزار نفر می‌خواهند در یک منطقه زندگی کنند، عقل عملی می‌گوید برای بهزیستی و هم‌زیستی، بر اساس همین مالکیت مشاع، یک هیئت یا یک فرد را به عنوان وکیل خودشان قرار بدهند.

نسبت مالکیت مشاع با شخصیت عمومی و حقوقی
ایشان می‌گوید جامعه در نظریه مالکیت مشاع به معنای «شخصیت عمومی» یا «شخصیت حقوقی» نیست. آن چیزی که در ذهن بسیاری از ما هست ـ یعنی یک عنوان مستقل و یک شخصیت حقوقی ـ از نظر ایشان مطرح نیست، بلکه جامعه یعنی همین افراد و شهروندان، تک‌تک آن‌ها؛ مجموع این افراد می‌شود جامعه.

منشأ ملکیت اعتباری
ما اشکالات متعددی تا همین‌جا به این نظریه وارد کردیم و این نظریه خودمان را هم اظهار کردیم که برخلاف آنچه در مکاسب و امثال آن خوانده‌ایم و در ذهن ما شکل گرفته، مبدأ ملکیت خدای تبارک و تعالی است. همان‌طور که مبدأ حکومت خدای تبارک و تعالی است، ملکیت را هم خدا برای انسان جعل می‌کند. بله، عقلا هم در مقام عمل هستند، اما نمی‌توانیم بگوییم شارع فقط آمده و این ملکیت عقلایی را امضا کرده است. درست است که قبل از اسلام هم معاملات وجود داشته و آیه شریفه «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ» ناظر به همان بیع عقلایی است و کسی نمی‌گوید بیع یک معنای خاص شرعیِ جدای از معنای عقلایی دارد؛ اما در باب ملکیت گفتیم آیاتی از قرآن به‌خوبی دلالت می‌کند بر اینکه خدای تبارک و تعالی هم ملکیت تکوینی دارد و هم ملکیت تشریعی، و هر آنچه ما امروز مالک آن هستیم، ملکیت ما در طول ملکیت خدا و رسول اوست.

و از همین‌جاست که آیه شریفه «ٱلنَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ» معنا پیدا می‌کند؛ یعنی قبل از آنکه تو مالکِ این شیء باشی، پیامبر مالک آن است و در مرتبه بالاتر، خداوند مالک آن است. از همین رو، خدای متعال سلطنت انسان را هم محدود می‌کند؛ می‌فرماید من برای تو ملکیت قرار می‌دهم، اما حق اسراف نداری، حق اتلاف نداری، و حق نداری آن را در راه حرام به کار ببری. این‌گونه نیست که بگوییم انسان، با قطع نظر از ملکیت خدای تبارک و تعالی، خودش دارای ملکیت است و خدا بعداً می‌آید همین ملکیت را محدود می‌کند؛ چون مبدأ ملکیت، خود خداست. این بیان، همان‌طور که در باب مبدأ حکومت مطرح می‌شود، در باب ملکیت هم حرف تازه‌ای است. ما همان‌گونه که می‌گوییم: «إِنِ ٱلْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ»، یعنی مبدأ حکم و حکومت، خداست و سپس این اذن به پیامبر منتقل می‌شود، بعد به ائمه معصومین:و پس از آن به فقیه جامع‌الشرایط؛ و اگر حکومت از این دایره خارج شود، دیگر مشروعیت ندارد؛ در باب ملکیت هم دقیقاً همین منطق جاری است و توضیح و ادله آن را قبلاً عرض کردیم.

وجود اعتباری جامعه
همچنین گفتیم این حرف هم درست نیست که جامعه را انکار کنیم. بالاخره جامعه یک امر اعتباری است؛ جامعه یعنی همان شخصیت حقوقی که عقلا اعتبار می‌کنند. جامعه طلاب، جامعه ایرانیان، جامعه یک کشور دیگر؛ همه این‌ها امور اعتباری‌اند. اینکه بگوییم اصلاً جامعه نداریم یا شخصیت حقوقی نداریم، این را هم ما مورد خدشه قرار دادیم.

واکاوی معنای کشور در نظریه مالکیت مشاع
صاحب کتاب حکمت و حکومت قدم‌به‌قدم جلو آمده و برخی عناوینی را که شاید در اذهان ما حتی تصورش هم دشوار باشد، مورد بحث قرار داده است. از جمله، بر اساس همین دکترین یا تز یا نظریه مالکیت مشاع ـ که ما اصل این نظریه را تا اینجا مخدوش دانستیم ـ می‌پرسد: «کشور» به چه معناست؟

در فقه، بحثی داریم به نام «وطن»، که در باب نماز مسافر مطرح می‌شود و می‌گوییم انسان در وطن خودش نماز را تمام می‌خواند و وطن قاطعِ سفر است. آنجا هم گفته می‌شود وطن یک امر عرفی است و شارع برای آن تعریف خاصی ارائه نکرده است. اما حالا در اینجا بحث از «کشور» است. آیا کشور یک امر اعتباری است؟ یعنی بیایند حدی را معین کنند و بگویند این کشور است؟ یا مثلاً شهر؛ شهر قم، شهر تهران، شهر به کجا گفته می‌شود؟ کشور به کجا گفته می‌شود؟ ایشان از اینجا به بعد می‌خواهد روشن کند که در دکترین مالکیت مشاع، معنای کشور چیست و کشورداری یعنی چه.

ایشان می‌گوید کشور عبارت است از آن فضای باز و آزادی که انسان‌های معدودی به صورت مشاع ـ باز هم بر محور ملکیت ـ آن را برای زیست طبیعی خود برگزیده‌اند. یعنی هر فرد نسبت به کشور خودش مالک است. منتها کشور چیست؟ آن محدوده و فضایی است که انسان‌ها به صورت مشاع و از روی ضرورت، برای زیست طبیعی خود انتخاب کرده‌اند.

با کمی دقت روشن می‌شود که لازم نیست انسان حتماً در آنجا به دنیا آمده باشد؛ همان‌طور که در بحث وطن هم همین‌طور است. وطن جایی نیست که انسان الزاماً در آن متولد شده باشد؛ ممکن است کسی در کشوری به دنیا بیاید و بعد از مدتی کوتاه به کشور دیگری منتقل شود. وطن جایی است که انسان در آن نشو و نما کرده و رشد یافته است. ایشان هم اینجا می‌گوید کشور جایی است که انسان آن را برای زندگی خود انتخاب می‌کند.

حالا ولو اینکه ما فعلاً نخواهیم از جهت قانونی وارد بحث بشویم، طبق این نظریه اگر یک ایرانی به کشوری دیگر برود و آنجا را برای زیست خود انتخاب کند، به حسب این نظریه نسبت به آن کشور مالکیت پیدا می‌کند؛ هرچند در نظام‌های حقوقی موجود، به او بگویند شهروند درجه دو است یا باید تابعیت بگیرد. این‌ها مسائلی است که باید دید آیا در چارچوب همین نظریه فلسفی قابل تصحیح هست یا نه.

ایشان می‌گوید: کشور جایی است که انسان به صورت مشاع، برای زیست طبیعی خود از روی ضرورت برگزیده و آن را قلمرو تداوم زندگی خود و خانواده‌اش می‌داند. این فضای باز و مشترک را می‌توان «شهر» نامید یا «کشور». سپس توضیح می‌دهد که اگر در مجاورت این فضا، فضای باز دیگری باشد که گروه دیگری از انسان‌ها آن را برای زیست طبیعی خود انتخاب کرده‌اند، و این فضاها به‌تدریج به‌سبب توسعه و گسترش نیازهای زیستی به هم وابسته شوند و در یک فضای مشترکِ وسیع‌تری قرار بگیرند، آن‌گاه تفاوت شهر و کشور روشن می‌شود. به بیان دیگر، در نگاه ایشان، تفاوت شهر و کشور در همین گستره و توسعه فضای زیست مشترک خلاصه می‌شود. مثلاً ما الآن می‌رویم خانه‌ای را در یک محله‌ای برای زیست خودمان انتخاب می‌کنیم و آن‌جا شروع می‌کنیم به زندگی. یک محله‌ی دیگری هم که در مجاورت این محله قرار دارد، در آن‌جا هم عده‌ای در حال زندگی هستند و آنان نیز مالکیت مشاع دارند. یک محله‌ی سوم هم به همین صورت است. مجموع این‌ها شهر را تشکیل می‌دهد. بعد، وقتی این فضاها وسیع‌تر شد، عنوان کشور را به خود می‌گیرد.

اما نکته این است که از سخن ایشان و نظریه‌ی ایشان چنین استفاده می‌شود که کسی که در یک شهر زندگی می‌کند، مالک آن شهر است، منتها به مالکیت مشاع. همان‌طور که کسی که در یک محله زندگی می‌کند، مالک آن محله به ملکیت مشاع است. همان‌طور که در آن خانه‌ای که خود او رفته و در آن ساکن شده، مالک است به ملکیت مشاع. منتها در این‌جا، یک نکته وجود دارد و آن این است که در تمام این سه مرحله، مالکیت یکی است، اما فقط آن خانه، مالکیت انحصاری فردی دارد؛ دومی می‌شود مالکیت مشاع، سومی هم می‌شود مالکیت مشاع. همه‌ی این‌ها منشأشان طبیعت است. یعنی برای این نوع مالکیت، نباید سؤال کرد که به چه دلیل. نباید بیایند بگویند این شخص که مالک این شهر است، به چه دلیل مالک است؟ پاسخ این است که این ملکیت، ملکیت طبیعی است و منشأ این مالکیت، طبیعت است. طبیعت چنین اقتضایی دارد.

می‌گوید بر اساس همین فرضیه‌ی مالکیت مشاع، کشور یا شهر، مکان و محدوده‌ای سیاسی ـ جغرافیایی است که دربرگیرنده‌ی مالکیت‌های خصوصی انحصاری، یعنی خانه‌ها، و نیز مالکیت‌های خصوصی مشاع است. شهر مرکب از این مالکیت‌های خصوصی انحصاری و خصوصی مشاع است و خود، یک مالکیت وسیع‌تری را به وجود می‌آورد. شهروندان یا ساکنان یک محدوده‌ی سیاسی ـ جغرافیایی، در زیست خصوصی و فردی خود، مالکیت مستقل و انحصاری دارند و در مکان و فضای بیرون از زیست خصوصی ـ که عبارت است از کوچه‌ها، معابر و خیابان‌های مورد استفاده‌ی مشترک ـ از مالکیت خصوصی مشاع استفاده می‌کنند. مانند افرادی که مالکیت یک سرزمین یا مکان خصوصی را از طریق ارث، به صورت مشاع به دست می‌آورند. مثلاً فرض کنید کسی مالک یک روستا است. بعد از آن‌که می‌میرد، تمام آن روستا به ورثه‌ی او به نحو مشاع می‌رسد. اکنون چگونه مثلاً صد نفر یا دویست نفر که ورثه هستند، مالک این روستا محسوب می‌شوند؟ به همین بیان، انسان‌ها نسبت به شهر یا نسبت به کشور، مالکیت دارند، منتها مالکیت آن‌ها «بالاشیاء» است.

برابری مسلمان و غیر مسلمان در تفسیر حائری از معنای کشور
در فرضیه‌ی مالکیت مشاع طبیعی، مملکت تماماً مکان زیست بزرگی برای ساکنان آن است. این طبق این نظریه روشن است. همگان به طور مساوی و به نحو اشاعه در مالکیت خصوصی آن سهیم‌اند. وقتی مسئله‌ی مالکیت مشاع مطرح شد، دیگر فرقی بین غنی و فقیر وجود ندارد. الآن هم غنی و هم فقیر، مالک این شهر هستند، مالک این کشور هستند. وقتی مالکیت مشاع مطرح می‌شود، لا فرق بین المرأة و المرء؛ بین زن و مرد هم فرقی نمی‌کند، همه مالک‌اند. فرقی بین بالغ و غیر بالغ هم نمی‌کند؛ هم صبی مالکیت دارد و هم بالغ مالکیت دارد. فرقی بین مسلمان و غیر مسلمان هم نمی‌کند. لوازم و نتایج این نظریه این است که همه علی‌السویه مالک‌اند.

حالا من این‌جا در پرانتز عرض بکنم. من گاهی اوقات مقید هستم بعضی از این خاطرات را عرض کنم تا این‌ها در تاریخ بماند. در زمان ریاست جمهوری جناب آقای خاتمی، در دوره‌ی دوم ـ اگر اشتباه نکنم ـ لایحه‌ای به مجلس ارائه شده بود که لازمه‌ی آن این بود که یک غیرمسلمان هم بتواند نماینده‌ی مجلس بشود. البته الآن برای اقلیت‌ها قاعده‌ای قرار داده‌اند و آن‌ها نماینده دارند، اما لازمه‌ی آن لایحه این بود که مثلاً کسی که اسلامش هم روشن نیست، بلکه مشکوک‌الاسلام است، بتواند وارد مجلس بشود. مرحوم والد ما از این مسئله بسیار ناراحت بودند و به من فرمودند که ملاقاتی با ایشان انجام بدهید و بگویید اگر این لایحه تصویب شود، یک فرد مشکوک‌الاسلام هم می‌تواند وارد مجلس بشود و این در حکومت اسلامی درست نیست.

می‌خواهم این را عرض کنم: اگر فکر، فکرِ فقیهانه باشد ـ گرچه صاحب کتاب حکمت و حکومت هم فقیه بوده و اصول و فقه را هم بسیار خوب خوانده بوده، اما به هر حال ـ ایشان می‌گوید در حکومت اسلامی باید مسلمان در رأس باشد، یعنی در رأس حکومت، ولیّ فقیه قرار دارد. در رأس قوا نیز رئیس‌جمهورش باید مسلمان باشد، و باید ـ عرض می‌شود ـ شرایط دیگری را هم دارا باشد. مجلسش هم همین‌طور. بله، رعایت حقوق اقلیت‌ها هم باید انجام شود.

اما بر اساس این نظریه، ببینید، ایشان ـ که به افکار غربی‌ها هم بسیار مسلط بوده و اصلاً متأثر از آن روش هم شده ـ وقتی می‌خواهد پایه‌هایی را بگذارد، می‌گوید: آقا، شهر یعنی چه؟ شاید شما آقایان فضلا تا حالا اگر کسی می‌آمد از شما سؤال می‌کرد که آقا شهر یعنی چه، می‌گفتید این چه حرفی است؟ مثل این است که بگوید آب یعنی چه؟ خب روشن است شهر یعنی چه، کشور یعنی چه. اما این مفاهیم در ادبیات سیاسی، جامعه‌شناسی، یا حتی فلسفی و حقوقی، بار معنایی دارند. وقتی آمدیم گفتیم شهر یا کشور، و گفتیم ساکنان شهر، ساکنان آن کشور بر آن مالکیت دارند، یعنی بین کافر و مسلمان هم فرقی نیست. هم کافر مالک این شهر است «بالاشیاء» و هم مسلمان مالک این شهر است «بالاشیاء». همان اندازه‌ای که این مسلمان حق دارد، آن کافر هم حق دارد. هیچ فرقی بین این‌ها نیست.

ایشان به این شکل جلو می‌آید و می‌گوید: در فرضیه‌ی مالکیت مشاع طبیعی، مملکت تماماً مکان زیست برای ساکنان آن است که همگان به طور مساوی و به نحو اشاعه در مالکیت خصوصی آن سهیم‌اند و آنچه را که برای مالک شخصی، از حقوق و امتیازات طبیعی گرفته تا اختصاصات وضعی و قانونی، ثابت است، برای کلیه‌ی شهروندان کشور نیز طبق همان اصول و قوانین مالکیت، ثابت و لازم‌الاجرا می‌داند. خب این مطلب، یک مقدار تکمیل هم دارد که جلسه آینده بیان می‌کنیم. 

وَ صَلَّی الله عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرینْ

برچسب ها :


نظری ثبت نشده است .