موضوع: آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)
تاریخ جلسه : ۱۴۰۴/۱۰/۱۰
شماره جلسه : ۱۱
چکیده درس
-
مقدمه
-
نقد ادعای بیونیت قرآن و فقه
-
فقه و حجیت حکم
-
اصول دین و بلاغ مبین
دیگر جلسات
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
پیش از آنکه دنباله مطالب کتاب «حکمت و حکومت» آقای مهدی حائری یزدی بررسی گردد ـ که تا کنون نکات مهمی از نظریه این کتاب مرور شده است و هنوز نکات دیگری نیز دارد ـ لازم است اشارهای کوتاه به مقاله منتشرشده در فضای مجازی صورت گیرد.
نویسنده در مقاله منتشر شده تعبیر خطرناکی به کار برده است: «خدای قرآن و خدای فقه».[1] خلاصه مطلب این است که فقها از قرآن جدا هستند و خدای قرآن با خدای فقه متفاوت است.
این تعبیر بسیار خطرناک است. فقهایی که حصون اسلام هستند ـ بدون هیچ تعصبی ـ همان کسانی هستند که حدود الهی را حفظ میکنند. در قرآن کریم آمده است: «التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ ... الْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ».[2]خود قرآن هنگامی که احکام را بیان میکند، مطابق تعبیر خداوند میفرماید اینها حدود من هستند، احکام ارث، احکام طلاق، احکام نکاح، احکام قصاص، حجاب و امثال آن از مصادیق حدود الله است. خداوند میفرماید: «تِلْكَ حُدُودُ اللَّهِ»[3] و در ادامه میفرماید: «وَمَنْ یتعدّ حُدودَ اللَّهِ فَأُوْلَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ».[4] پس احکام الهی مسلم و مشخصاند و فقه چیزی نیست که فقها آن را خلق کرده باشند؛ بلکه فقه از همین احکام الهی، یعنی از طهارت تا دیات، از احکام فردی تا اجتماعی به وجود آمده است. میتوان قاعدهای فقهی از این آیه استخراج کرد به نام «وجوب حفظ حدودالله»، یعنی وقتی قرآن میفرماید: «الْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ» این وصف صرفاً یک وصف مستحبی نیست، بلکه برای هر انسانی واجب است که توانایی حفظ حدود الهی را داشته باشد و کسی که میتواند این واجب را ادا کند، فقیه است. بنابراین، آنهایی که میگویند خدای فقه با خدای قرآن متفاوت است، باید ابتدا نشان دهند که فقه چیست و بر چه اساس شکل گرفته است.
در بخشی از همین مقاله نیز نویسنده ادعا کرده است که در بسیاری از احکام فقهی معاصر، خبری از «بلاغ مبین» نیست و انواع ابهامات، بیان و بلاغ را مخدوش میکند. سؤال این است که چه کسی گفته فقه باید «بلاغ مبین» باشد؟ در واقع هنوز حق فقه درست ادا نشده و یکی از علل آن، عدم تبحر کافی در مسائل اصولی است. در اصول فقه میگوییم که موضوع علم اصول: «هُوَ الْحُجَّةُ فِي الْفِقْهِ». این مطلب بسیار روشن است. فقیه در اصول فقه به دنبال حجت است. پیشتر نیز بیان کردیم که تعریف علم اصول باید طوری باشد که علم به قواعد و ضوابط آن، حتی در غیر فقه هم کاربرد داشته باشد؛ اما یکی از مهمترین کاربردهای آن، علم به فقه است.
در فقه ما نیاز به همین اندازه داریم، یعنی حجت. این فرد میخواهد این عمل را انجام دهد، آیا این عمل جایز است یا جایز نیست؟ حجت میخواهد. این غذا را میخواهد اما آیا بخورد یا نخورد؟ در این صورت است که حجت لازم است. اینکه این حرف را بزنم یا نزنم، حجت میخواهد. اعمال، کردار و گفتار ما باید بر اساس حجت باشد. حال، ما هو الحُجَّة و ما هی الحُجَّة؟ حجت چیست؟ حجت یا قطعی است یا دلیل معتبری است که جای قطع قرار میگیرد. اگر کسی رسائل را دقیق خوانده باشد، این مسائل برایش روشن است. در فقه دو راه کلی در پیش رو است، یا نیاز به دلیل قطعی داریم، یا نیاز به دلیل غیرقطعی معتبر. دلیل غیرقطعی معتبر، یعنی دلیلی که پشتوانه قطع دارد.
بر این اساس کدام فقیه گفته است که ما در فقه باید بلاغ مبین داشته باشیم؟ اگر بخواهیم فقط بگوییم بلاغ مبین، یعنی فقط باید قطعیات، ضروریات و واضحات باشد. اگر این اندیشه را تحلیل نماییم، از نماز مثال میزنیم: وجوب نماز ثابت است، اما اگر در قبله شک کنیم، فقه میگوید احتیاط کن و به چهار طرف نماز بخوان. اگر بگوییم آقا این روشن نیست، پس هر طرفی که خواندی، خواندی؛ در این صورت هرج و مرج به وجود میآید.
واقعاً همین فقه موجود، با همه تلاشهایی که فقها کردهاند و با تمام ضوابط و قواعدی که برای آن تدوین شده است، کافی است. این قواعد یا ریشه در قرآن دارند یا ریشه در روایات. برای مثال، در باب قضاوت داریم: «الْبَيِّنَةُ عَلَى الْمُدَّعِي وَالْيَمِينُ عَلَى مَنْ أَنْكَرَ»،[5] یعنی مدعی بینه میآورد و قاضی بر طبق آن حکم میدهد و اگر مدعی بینه نیاورد، منکر باید قسم یاد نماد. آیا این بلاغ مبین است؟ مگر خود رسول خدا صلیاللهعلیهوآله وسلم بر اساس همین روایت قضاوت نمیکرد؟ حتی در برخی موارد، رسول خدا علم غیب را میدانست، اما میفرمود: «إِنَّمَا أَقْضِي بَيْنَكُم بِالْبَيِّنَاتِ وَالْإِيمَانِ».[6] اینکه هر کس ادعایی دارد باید بینه بیاورد یک ضابطه عقلایی است.
بنابراین، اینکه گفته شود در فقه باید بلاغ مبین بود، سخن درستی نیست. بلاغ مبین در دعوت به توحید، معاد، نبوت و امامت لازم است. آنها نیاز به معجزات، بینات و ادله دارند که فراوان وجود دارد. اما اینکه برای فقه به بلاغ مبین نیاز داشته باشیم، حرفی کاملاً باطل، سخیف و ناشی از بیاطلاعی است. البته آقایانی که میگویند علم قاضی معتبر است، میگویند در صورتی معتبر است که علم قاضی از طرق متعارف باشد. وگرنه اگر قاضی بگوید «از اینجور حرف زدنت من علم پیدا کردم تو دروغ میگویی»، این حرف غلط است.
آنهایی که میگویند علم قاضی معتبر است، معتقدند اگر از قرائن و شواهدی که نوعاً مفید علم است استفاده گردد، کافی است. مثلاً هنگامی که سند آورده میشود هر چند ممکن است جعل شده باشد، یا از اختیار یا اکراه باشد، ولی امکان دارد که از آن برای قاضی علم حاصل گردد. مثلاً فرض نمایید کسی پدر پیری دارد که در بستر است و در فضای مجازی دیده میشود که شخصی محضری میآورد، انگشت خود را روی سند میزند و تمام میشود. این قضیه باید بررسی گردد که آیا این سند ناشی از اختیار بوده یا ناشی از اکراه. اما هنگامی که دو نفر شهادت میدهند که این خانه مال زید است، از این جهت میان عامه و خاصه تفاوتی ندارد و آن را بینه میدانند بلکه در موضوعات حجیت دارد هر چند که در احکام حجیت ندارد. پس مثلاً در موضوعات قضایی بر اساس بینه حکم میشود، اما آیا این عنوان بلاغ مبین را دارد؟
نسبت به عمل به ظواهر قرآن در آیات الاحکام، آنچه مورد اختلاف اخباریها و اصولیهاست، کدام بخش آن مبین است؟ اشکال این است که این نویسنده یک پایه کجی گذاشته و شروع به اشکالات متعدد بر فقه کرده است. البته بیان شد که این نوشته مورد نقد[7] در دو سه صفحه نگاشته شده و ملاحظاتی که ناظر به یادداشت گردیده که در صورت درخواست، در جلسات آینده قابل ادامه دادن میباشد. به هر روی البته مراد این نیست که این نویسنده قصد هجمه دارد؛ اما متأسفانه هجمه به روحانیت مسأله قابل تأملی است، اما بیان این مطلب بدتر از هر هجمهای است که بیان گردد: «خدای فقها با خدای قرآن تفاوت دارد».
فقهایی که میگویند اگر یک حدیث برخلاف قرآن باشد، عمل نمیکنیم، آیا خدای آنها با خدای قرآن تفاوت دارد؟ فقهایی که در هر بحث فقهی، اگر آیهای از قرآن باشد، آن را مفصل مورد بحث قرار داده و ثابت میکنند کاری به قرآن ندارند؟ پس تفاوت داشتن بین خدای قرآن و خدای فقه بزرگترین تهمت است.
در زمان مرحوم والد رضوان الله علیه، بحثی صورت گرفت که اگر زنی که در سنی است که باید حیض داشته باشد و مثلاً سی ساله است، رحمش برداشته و مطلقه گردد آیا در این صورت عده دارد یا خیر؟ یادم هست مرحوم آیتالله مؤمن رضوان الله علیه در مجله فقه اهل بیت مقالهای نوشت که تمایل داشت چنین زنی عده نداشته باشد. همان موقع بیست اشکال به مقاله وارد کردم. خدا رحمت کند مرحوم آیتالله هاشمی شاهرودی، با ایشان تماس گرفتم، فرمودند بفرستید چاپ میکنیم و در شماره بعد چاپ شد.
در ایام ماه رمضان، خدمت مرحوم والد عرض کردم که مقلدین شما همین سؤال را مطرح میکنند. ایشان فرمودند، بحث میکنم. ایشان در یک ماه رمضان چند موضوع را بحث کردند یا شاید تمام آن ماه همین بحث را نموده و از خود قرآن، بدون نیاز به روایات، اثبات کردند که برای چنین زنی نیز عده وجود دارد. یکی از رسالههای ایشان در «ثلاث رسائل» همین رساله است.
پس چنانچه ملاحظه میگردد اینکه میگویند فقها با قرآن ارتباط ندارند، تهمت است. حال اگر کسی بگوید آیهای هست و از آن حکم فقهی استفاده میشود، هیچ فقیهی تاکنون نگفته است که این ارتباط برقرار نیست. چنانچه در مباحث آیات حکومت[8] نیز از آیاتی در زمینه فقه سیاسی استفاده شد، مانند مسئله لزوم وجود حکومت در دین. اما اینکه بگوییم فقها با قرآن ارتباط ندارند، غلط است. نگاه این نویسنده همین است. من نمیدانم نویسنده کیست، اما این حرف بسیار خطرناک است و تقاضا دارم اهل فضل، فضای مجازی را دنبال کنند.
ملاحظه میگردد که گاهی برخی افراد میخواهند لطمهای بزند یا هجمهای انجام دهد، یا حسن ظن داشته باشیم و نظرش را بیان کند. اگر چنین افرادی حسن ظن دارند، اولاً لازم است سخن خویش را با دو فقیه مطرح نماید تا بررسی گردد که آیا جواب دارد یا نه و آن فرد اساساً اشتباه کرده است. پس چه شخصی بیان نموده که ما در فقه بلاغ مبین لازم داریم؟ ما در فقه حجت میخواهیم. مقلد باید حجت داشته باشد و حجتش رجوع به مجتهد است. آیا میتوانیم بگوییم چون گاهی بعضیها فکر میکنند نظر مقلد باطل است، پس نظر مرجع تقلید او نیز باطل است؟ خیر. حجت بین او و خدا، فتوای مجتهد است.
وَ صَلَّی الله عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرینْ
[2]. توبه/112.
[3]. بقره/229.
[4]. بقره/229.
[5]. این مطلب با همین تعبیر به کار رفته در متن یا تعبیر «البینة علی من ادعی و الیمین علی من انکر» در پارهای از منابع روایی به چشم میخورد از جمله: محمد بن الحسن الحرالعاملی، وسائلالشیعه، ج18، باب3، ح1 و 2 و حسین نوری، مستدرکالوسائل، ج17، ص368، ح5.
[6]. محمد بن یعقوب کلینی، کافی، ج7، ص414 و محمد بن حسن طوسی، تهذیبالاحکام، ج6، ص229 و محمد بن الحسن الحرالعاملی، وسائلالشیعه، ج27، ص232.
[7]. مقاله «خدای قرآن، خدای فقه».
[8]. سلسله درسهای فقه سیاسی در پرتو آیات قرآن کریم توسط استاد معظم که با عنوان «آیات حکومت در قرآن» توسط انتشارات مرکز فقهی ائمه اطهار علیهمالسلام چاپ و منتشر گردید.
نظری ثبت نشده است .