درس بعد

آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)

درس قبل

آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)

درس بعد

درس قبل

موضوع: آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)


تاریخ جلسه : ۱۴۰۴/۸/۲۱


شماره جلسه : ۷

PDF درس صوت درس
چکیده درس
  • مقدمه

  • الهی بودن منشأ ملکیت­های اعتباری

  • ماهیت رضایت در معاملات

  • دلیل الهی بودن منشأ ملکیت­های اعتباری

  • نسبت ولایت، وکالت و ملکیت

  • نسبت ملکیت طبیعی و اعتباری

دیگر جلسات
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ


مقدمه
در ادامه بحث در بررسی نظریه‌ی صاحب کتاب حکمت و حکومت، چنین بیان گردید ایشان نظریه‌ خاصی درباره حکومت دارد که در مغایرت با نظریه غربی‌ها و جامعه‌شناسان غربی و همچنین در تغایر با نظریه‌ فقهای امامیه، مانند امام خمینی رضوان الله علیه و دیگران فقیهان است. مهدی حائری یزدی ابتدا دو نوع ملکیت را به تصویر می‌کشد: یکی ملکیت طبیعی انحصاری و دیگری ملکیت شخصی مشاع[1] و معتقد است این دو ملکیت، به حسب طبیعت وجود دارد؛ یعنی به اقتضای زیست طبیعی انسان است و هیچ جعل و اعتباری از سوی جاعل یا اعتبارکننده‌ای، چه شارع و چه عقلا در میان نیست.

در جلسه‌ی گذشته مطرح گردید که اساس ملکیت به خدای تبارک و تعالی مرتبط است. همان‌گونه که ادعا این است که حکومت از آنِ خداست، ملکیت نیز از آغاز، متعلق به خدای تبارک و تعالی است. او چون بر همه چیز مالکیت و سلطنت دارد، انسان را در یک محدوده‌ای نسبت به برخی اموال و امور، مالک قرار داده تا بتواند تصرفاتی در آن انجام دهد. بنابراین، اساساً چیزی به نام «ملکیت طبیعی» وجود ندارد. برای این مطلب به آیاتی نیز استشهاد و استناد شد، مانند «لَهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»[2]، «َنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ»[3]، «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنفَالِ قُلِ الْأَنفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ».[4]

الهی بودن منشأ ملکیت­های اعتباری
الهی بودن منشأ ملکیت، مطلب مهمی است و چه ‌بسا به عنوان نظریه‌ای جدید نیز قابل ارائه باشد، زیرا در کلمات فقها دیده نشده است که این مسئله را به این صورت مطرح کرده باشند که منشأ ملکیت‌های اعتباری نیز خدای تبارک و تعالی است. همچمین این مطلب ثمراتی دارد. چنانچه ممکن است عقلا در مورد اعضا و جوارح بدن بگویند هر کسی مالک اعضای بدن خویش است و آن را اعتبار کنند، ولی شارع این اعتبار را نپذیرفته و امضا نکرده است. شارع انسان را مالک اعضای بدنش قرار نداده تا بتواند هرگونه تصرفی در آن انجام دهد. بنابراین توضیحات شایسته است که حداقل مقداری این بحث دنبال گردد زیرا این نظریه، نظریه‌ای است که باید به آن توجه ویژه مبذول داشت و مطابق آن منشأ ملکیت‌های اعتباری بشر نیز، خداوند است.

گاهی شنیده می‎شود که برخی افراد نسبت به معاملات چنین بیان می‎نمایند که چه معنا دارد که شرع در معاملات دخالت نماید؟ معاملات، اموری عقلایی‌اند و حتی برخی می‌گویند آنجا که شرع دخالت کرده، صرفاً از باب ارشاد است. اما بر اساس این نظریه، این سخن جای تأمل دارد و مخدوش است، بلکه شارع در همین معاملات نیز دخالت می‌کند و چه ‌بسا دخالت شارع دخالتی تأسیسی باشد و نه صرفاً دخالتی امضائی، یعنی وقتی مبنا را بر این می‌گذاریم که در تمام ملکیت‌های اعتباری، تعیین نهایی با شارع است. آنگاه این سؤال مطرح می‌شود که آیا انسان در حال بیماری می‌تواند تمام اموالش را هبه نماید یا نه؟ یا منجّزات مریض[5] تا چه اندازه صحیح و معتبر است؟ این‌ موارد را شارع برای ما تعیین می‌کند و ربطی به عقلا ندارد. مثلاً اینکه «ثلث» از مالِ میّت ملک او محسوب می‌شود، امری است که به اعتبار شارع بنا شده است؛ در حالی که اصلاً عقلا نمی‌توانند برای میّت ملکیتی اعتبار نمایند، ولی شارع چنین اعتباری را جعل فرموده و چنین می‌فرماید که این یک‌‎ سوم مال، ملک توست، بنابر این پس از وفات تو نیز ملک توست و باید در راهی که تو معین کرده‌ای صرف شود. این نمونه‎‌ها شواهدی است بر این نظریه که اساس ملکیت‌های اعتباری را نیز شارع باید تعیین نماید.

گاهی از ناحیه برخی افراد چنین بیان می‎گردد که معاملات پیش از اسلام نیز وجود داشته است. بله، کلیت این بیان درست است، اما عباداتی نیز پیش از اسلام وجود داشته است.[6] این‌که بگوییم با توجه به اینکه معاملات قبل از اسلام نیز وجود داشته، پس همه‌ احکام معاملی باید ارشادی و امضائی باشند، درست نیست. البته ممکن است برخی از موارد امضائی باشند، اما برخی دیگر تأسیسی‌اند.

شارع فرموده است: «مَنْ سَبَقَ إِلَى مَكَانٍ فَهُوَ أَحَقُّ»[7] و تفاوتی ندارد که سبقت‎گیرنده مسلمان باشد یا کافر. ما نمی‌گوییم که شارع ملکیت را فقط برای مسلمان‌ها قرار داده است؛ بلکه چنین بیان می‎گردد که شارع فرموده است: «لَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ إِلَّا أَن تَكُونَ تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ مِّنكُمْ».[8] در حال حاضر نود درصد معاملاتی که بین کفار انجام می‌شود؛ «تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ» است. پس ملکیت نیز در آنجا تحقق پیدا می‌کند و آن‌ها نیز مالک می‌شوند. بله، در باب ربا چنین بیان می‎گردد که با توجه به حرمت ربا در نزد مسلمانان، مال ربوی به ملکیت فرد مسلمان در نمی‎آید، اما نسبت به کافر که ربا را حرام نمی‌داند، مالکیت مال ربوی مانعی ندارد. همچنین با توجه به حرمت خمر نزد مسلمانان، فرد مسلمان مالک خمر نمی‌شود؛ ولی کافر به جهت آنکه خمر را حرام نمی‌داند، مالک آن می‌شود.

مواردی از این دست وجود دارد، اما در حال حاضر نود در صد معاملاتی که بین کفار در دنیا انجام می‌شود، «تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ» است. بله، کفار نسبت به خوک و خمر نیز معامله می‌کنند، در حالی که از نظر فقه امامیه و فقه اسلامی، معامله بر خوک و خمر باطل است. البته در اینجا اختلافی با مرحوم شیخ انصاری وجود دارد. شیخ انصاری چنین می‌فرماید که خوک و خمر مالیت شرعی ندارند[9] در حالی که چنین قابل بیان می‎باشد که مطلبی به نام «مالیت شرعی» نداریم. مالیت، امری عرفی و عقلایی است. خوک و خمر مالیت دارند، اما اگر معامله‎ای بر آن‌ها انجام گردید، شارع آن را نمی‌پذیرد. بنابراین، خوک مالیت دارد، خمر مالیت دارد، ولی معامله بر آن بین مسلمانان حرام و باطل است و ثمنش «سُحت» محسوب می‌شود.

چنین می‎توان بیان نمود که قواعدی که شارع برای معاملات آورده، همین قاعده‌ی «تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ» است. این قاعده‌ای کلی است، گرچه در آغاز آیه خطاب آمده است: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا»، اما همان‌طور که امام رضوان‌الله‌علیه در خطابات قانونیه،[10] فرموده‌اند از تعبیر «آمَنُوا» در این آیه مفهومی گرفته نمی‌شود. بر مبانی دیگر نیز همین‌گونه است. «لَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُم بَيْنَكُم بِالْبَاطِلِ»، یعنی دزدی باطل است، کلاه‌برداری باطل است، قمار باطل است؛ اما اگر تجارت مبتنی بر تراضی باشد، دیگر تفاوتی ندارد که این تجارت بین دو مسلمان انجام گردد یا بین دو کافر. اساساً شارع این «تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ» را آورده و می‌فرماید اگر تراضی وجود داشت، معامله صحیح است.

ماهیت رضایت در معاملات
پیشتر نسبت به «تراضی» در نظر حضرت امام رضوان‌الله‌علیه در توضیح این آیه بحث گردید که مراد از تراضی چیست؟ به نظر مشهور، مراد از تراضی، تراضی قلبی است، یعنی رضایت باطنی. باید معامله با رضایت قلبی باشد. اما در معاملات اضطراری که رضایت قلبی وجود ندارد، همه می‌گویند صحیح است. امام (رضوان‌الله‌علیه) در کتاب‌البیع خود ـکه بحمدالله در طی نه سال در مباحث خارج بیع به عمده مطالب آن پرداخته شد- می‌فرمایند تراضی، تراضی انشائی است، یعنی همین که شخص به لفظ بگوید «راضی‌ام»، کافی است، هرچند در دل راضی نباشد.

بنابر این از این مبنا استنتاج گردید که مثلاً برخی از بانوان از علما سؤال می‌کنند که: « موقع عقد با این مرد راضی نبودم، اما چون پدرم یا مادرم گفتند، بنده نیز «بله» گفتم. آیا عقد من صحیح است یا نه؟». طبعاً اگر بگوییم رضایت باطنی شرط است، رضایت باطنی که وجود نداشته؛ پس باید بگوییم باطل است؟

بله، اگر کسی را به اجبار و اکراه وادار به گفتن «بله» نمایند، عقد باطل است. اما اگر دختر به احترام پدرش، در حالی که در دل تمایلی ندارد، «بله» بگوید، همین مقدار در صحت انعقاد این عقد کافی است. تراضی، تراضی قولی و انشائی است، هرچند طیب نفس نباشد. این مبنایی است که امام دارند و مبنایی بسیار کارساز است. «تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ» در میان کفار نیز وجود دارد. آن‌ها نیز معاملات خود را بر پایه‌ی تراضی انجام می‌دهند. بنابراین، کفار نیز هنگامی که بر اساس این آیه‌ی شریفه معامله می‌کنند، معاملاتشان صحیح است.

دلیل الهی بودن منشأ ملکیت­های اعتباری
ادعای ما این است که منشأ ملکیت‌های اعتباری نیز شارع است. دلیل این مدعا چه بود؟ دلیل این مدعا همان سه آیه‌ای بود که در جلسه‌ی گذشته بیان گردید،[11] و چه بسا آیات و ادله‌ی دیگری نیز در این زمینه وجود داشته باشد. مرحوم علامه طباطبایی رضوان الله علیه هنگامی که به آیه شانزدهم از سوره‌ قاف می‌رسند: «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»، می‌فرمایند: «فالله سبحانه هو الحائل المتوسط بین الانسان و بین قلبه و کل ما یملکه الانسان و یرتبط و یتصل هو به نوعاً من الارتباط و الاتصال، و هو اقرب الیه من کل شیء»، یعنی خدای تبارک و تعالی هنگامی که در این آیه می‌فرماید: «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ من از رگ گردن به انسان نزدیک‌ترم»،[12] از این آیه چنین استفاده می‌شود که خدای تبارک و تعالی از هر چیزی به انسان نزدیک‌تر است. همچنین در آیه‌ی دیگر: «وَاعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ»،[13] یعنی خداوند میان انسان و قلب او حائل است، بدین معنا که پیش از آنکه انسان نیتی در دل خود ایجاد نماید، خداوند می‌داند که چه نیتی خواهد کرد و این حائل بودن، میان قلب انسان و هر آنچه انسان مالک آن است، برقرار است.

این تعبیر «كُلُّ مَا يَمْلِكُهُ الإِنسَانُ» در بیان مرحوم علامه طباطبایی رضوان الله علیه شامل همه‌ اموالی می‌گردد که انسان مالک آن‌هاست و تعبیر «وَ يَرْتَبِطُ وَ يَتَّصِلُ هُوَ بِهِ نَوْعًا مِنَ الِارْتِبَاطِ» نیز هر نوع ارتباط را دربرمی‌گیرد، مخصوصاً نسبت به ارتباطات اعتباری، یعنی پیش از آنکه من مالک این مال بشوم، خداوند مالک آن است ـ با همان ملکیت اعتباری. ملکیت تکوینی نسبت به آن مال در جای خود محفوظ است. همه‌ی عالم، اعم از انسان و غیرانسان، آسمان و زمین و دریا و هرچه در آن است، در ید قدرت خدای تبارک و تعالی قرار دارد و هیچ تردیدی در این مطلب نیست. از این تعبیر استفاده می‌شود که مرحوم علامه طباطبایی رضوان الله علیه در صدد بیان این مطلب است که حتی نسبت به اموالی که انسان دارد نیز، خدا مالک است. حالا سؤال این است: آیا خدا مالک این مال است یا خیر؟ آن هم مالک اعتباری.

در روابط میان انسان‌ها هنگامی که بیان می‎گردد: «من مالک این فرش هستم»، یعنی شخص دیگری حق تصرف در آن را ندارد و این مطلب در جای خویش درست است. اما آیا در همان زمان، خداوند نیز مالک این مال هست یا نه؟ آیا خداوند نیز می‌تواند در آن تصرف نماید یا نه؟ در واقع مطلب از این قرار است که هنگام ادای تعبیر «خدا مالکیت اعتباری دارد»، این ملکیت با ملکیت اعتباری انسان جمع می‌شود. توضیح مطلب آنکه «اولویت» در تعبیر نورانی صادر شده درباره‌ وجود مبارک پیامبر اکرم صلی‌الله علیه و آله و سلم که: «النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ»،[14] اولویت تکوینی نیست، بلکه اولویت اعتباری است. اولویت اعتباری، یعنی من در محدوده‌ی اختیارات خود می‌توانم کاری انجام دهم یا ترک کنم. حالا هنگامی که بیان می‎گردد که: «النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ»، یعنی پیامبر در همان حوزه‌هایی که ما به صورت اعتباری ولایت یا مالکیت داریم، بر ما نسبت به خود ما اولویت دارد، یعنی پیامبر نیز مالک است و در ملکیتش اولویت دارد. به این معنا که اگر نبی صلی‌الله علیه و آله و سلم فرمود این مال تو نیست، پس نیست و با همین بیان نفی مالکیت، مطلب در انفصال و انتزاع مالکیت تمام می‎گردد.

هنگام بحث از ولایت فقیه-از آنجا که مباحث به صورت ریشه‌ای و درست دنبال نگردیده-، برخی روشنفکران نادان و بی‌سواد می‌گویند ولایت فقیه استبداد است! مثلاً می‌گویند فقیه می‌گوید این مال تو نیست و باید به فقرا یا به دولت بدهی، پس این استبداد است. در حالی که این سخن از حقیقت بسیار دور است. در مقام پاسخ به این شبهه به امام معصوم علیه‌السلام نقل کلام می‌گردد. اگر خانه‌ای مال کسی باشد، آیا امام معصوم علیه‌السلام می‌تواند از او نفی ملکیت نماید؟ بله، می‌تواند. البته بر اساس مصلحت و ملاک و نه بر اساس هوی و نفس ـ که چنین چیزی از ساحت آنان به دور است.

اگر امام معصوم مصلحت بداند، می‌تواند نفی ملکیت نماید. اما این نفی ملکیت بر چه مبنایی است؟ پاسخ اینکه بر این مبنا که خود او [نیز] مالک است، یعنی گرچه ما نیز نوعی ملکیت داریم، اما این ملکیت‌ها در طول ملکیت خدا و رسول ‌بوده و در همه‌ی امور نیز چنین است. اگر بنای این مطلب را درست درک نماییم و بگوییم منشأ ملکیت اعتباری خداست، در نتیجه در همان حال که خدا اعتبار کرده که این مال از آنِ زید است، همان مال همچنان از آنِ خدا هم هست. در همین راستا با آن تعبیر معروف در روایت رویارو می‎گردیم که شخصی خدمت پیامبر عرض کرد: پدرم اموال مرا از جیبم برمی‌دارد، پیامبر فرمودند: «أَنْتَ وَ مَالُكَ لِأَبِيكَ».[15]

هرچند مرحوم آیت‌الله خوئیرضوان الله علیه فرموده‌اند این حدیث اخلاقی است،[16] اما این نظر پذیرفته نیست. مرحوم شیخ انصاری و برخی دیگر از فقها از این حدیث چند حکم فقهی نیز استخراج کرده‌اند،[17] یعنی این حکم اولویت در مالکیت حتی درباره‌ پدر نیز صدق می‌کند. لکن فقها دایره‌ی آن را به مقداری که پدر نیاز دارد محدود می‌دانند. اگر پدر به اندازه‌ی نیازش از مال فرزند بردارد، این برداشتن به عنوان مال فرزند نیست، بلکه به عنوان مال خود اوست. اما اگر بگوییم مال برای پسر است و پدر فقط اجازه‌ی برداشتن دارد، آنگاه در این صورت اگر پدر مالی از اموال پسر برداشت نمود، بایستی که بعداً جبران نماید. اما پدر در این حد ضامن نیست، زیرا این مال، در واقع مال خود اوست. البته دایره‌ی سلطنت متفاوت است. پدر حق ندارد فرزند را بفروشد؛ زیرا فرزند عبدِ او نیست که بتواند او را بفروشد. اما بسیاری از تصرفاتی را که خود این فرزند می‌خواهد انجام دهد، پدر می‌تواند در آن دخالت کند.

نسبت ولایت، وکالت و ملکیت
ملکیت، ولایت، وکالت، همه‌ نوعی سلطنت در خود دارند و همگی از امور اعتباری‌اند، لکن دایره‌ی آن‌ها متفاوت است. در ولایت نیز سلطنت وجود دارد. هنگامی که گفته می‎شود: «أَنْتَ وَ مَالُكَ لِأَبِيكَ»، یعنی پدر بر تو سلطنت دارد و اگر فرزند بخواهد برای سفر مستحب برود، پدر می‎تواند مانع او گردد. اگر فرزند نذری کرده باشد، پدر می‌تواند آن را از عهده او بردارد و بگوید به نذرت وفا نکن و همین‌طور در امور فراوان دیگر که پدر بر فرزند ولایت دارد. بله، در واجبات، پدر بر فرزند ولایت ندارد، اما در بسیاری از مستحبات پدر بر فرزند ولایت دارد. حتی برخی آن را تا مسائل شغلی نیز گسترش داده‌اند.

بعضی از فقها این گستره اخیرالذکر را بیان فرموده‎اند[18]، ولی البته به نظر می‎رسد که قابل قبول نباشد. حتی برخی گفته‌اند اطلاق این روایت چنین اقتضا دارد که اگر پدر به فرزندش گفت با این دختر ازدواج نما، باید چنین کاری را انجام بدهد اما این مطلب درست نیست، زیرا ادله‌ی دیگری وجود دارد که این برداشت را رد می‌کند. دیگران می‌گویند با اینکه این مال، مال توست، پیامبر بر تصرف آن ولایت دارد. ولی بنابر تعمیق این بیان، چنین می‎توان گفت که این مال، در همان زمانی که مال منِ انسان است، اعتباراً مال خدا نیز هست.

اگر بخواهیم آن سخن را بگوییم، حرف تازه‌ای نزده‌ایم، یعنی از ادله استفاده نموده و می‌گوییم هنگامی که خداوند می‌فرماید: «لَّهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»[19] یا «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنفَالِ قُلِ الْأَنفَالُ لِلَّهِ...» ،[20] لازم است در این باره تحقیق نمود. اگر اکنون انفال مد نظر قرار بگیرد، شامل تمام کوه‌ها، دریاها و معادن می‎گردداست. با این بیان اگر کسی در مقام احیای موات، معدنی را احیا کند آیا ملکیت خدا از بین می‌رود؟

خیر، ملکیت خداوند همچنان به قوت خود باقی است. لکن این قضیه مانعی ندارد که خداوند بفرماید در همین اموالی که ملک من است، شما نیز اعتباراً مالک باشید؛ یعنی اگر کسی نسبت به تصرف مکانی اقدام نمود، طبق قاعده‌ی «مَنْ سَبَقَ إِلَى مَكَانٍ فَهُوَ أَحَقُّ»، دیگری حق مزاحمت با او را ندارد. اما اگر کسی بخشی از کوه را تصرف کرد، به او گفته می‎شود کوه‎ها برای خداوند است، سپس در رتبه بعد برای نبی است و در زمان بعد از نبی، این اموال برای امام است. انفال نیز ملک امام علیه السلام است و نه صرفاً بیت‌المال. حال اگر کسی در انفال تصرف نماید، آیا ملکیت امام از بین می‌رود؟ خیر، ملکیت امام به قوت خود باقی است.

نسبت ملکیت طبیعی و اعتباری
در ملکیت طبیعی، مرحوم آقای حائری می‌فرمایند خودِ طبیعت منشأ و تمام‌کننده‌ ملکیت شخص است و نیازی به جعلِ جاعل ندارد. اما هنگامی که بیان می‎گردد که ملکیت اعتباریِ همه‌ اشیاء برای خداست، پس خدا باید اعتبار نماید که این مالی که ملک اوست، فعلاً ملک تو باشد. پس این نوع ملکیت نیازمند جعل است. در حالی که آقای مهدی حائری یزدی تلاش دارد چنین بیان نماید که ملکیت نیاز به جعل ندارد، حتی جعل خدا. اما هنگامی که می‌گویید تمام عالم، ملک اعتباری خدا نیز هست، در هر جا که انسانی زندگی می‌کند، شارع می‌فرماید شما می‌توانید در این ملک من، خود را در برابر دیگری مالک بدانید، به شرط آنکه «تِجَارَةً عَن تَرَاضٍ» باشد. اما ملکیت اعتباری انسان‎ها ملکیت خدا را از بین نمی‌برد. پس چنین قابل بیان است که این مال، در عین اینکه مال من است، مال خدا نیز هست و همچنین مال رسول و مال امام علیه‌السلام.

وَ صَلَّی الله عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرینْ


[1]. مهدی حائری یزدی، حکمت و حکومت، ص 134.
[2]. آل‎عمران/189.
[3]. انفال/41.
[4]. انفال/1.
[5]. تصرفات مریض مشرف بر موت در اموال و املاک خود به صورت منجز و بدون تعلیق بر وفات، از قبیل هبه، وقف به‎ویژه در صورت مازاد بر ثلث. رجوع گردد به: سید محمود هاشمی شاهرودی، موسوعه فقه اسسلامی، ج 4، ص 116.
[6]. مانند انفال/ 35: «وَمَا كَانَ صَلَاتُهُمْ عِنْدَ الْبَيْتِ إِلَّا مُكَاءً وَتَصْدِيَةً ...» و نیز بقره/ 183: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ ...».
[7]. محمد بن حسن حر عاملی، وسائل الشیعه، ج 17، ص 405، ح 22850 و حسین نوری، مستدرک الوسائل، ج۳، ص 149 و نیز رجوع گردد به زین‎الدین عاملی، الروضة البهیة، ج 4، کتاب إحیاء الموات: «القول فی المشترکات»، ص 57.
[8]. نساء/29.
[9]. مرتضی انصاری، کتاب المکاسب، ج 1، ص 62.
[10]. محمد فاضل لنکرانی، معتمد الاصول، ج1، ص127 و ج2، ص120.
[11]. آل عمران/189: ««لِلَّهِ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» و انفال/1: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ» و انفل: 41: «وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُم مِّن شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ».
[12]. ق/16.
[13]. انفال/24.
[14]. احزاب/6.
[15]. محمد بن یعقوب کلینی، کتاب الکافی، ج 5، ص 135.
[16]. سید ابوالقاسم خویی، مصباح الفقاهة، ج 1، ص 282.
[17]. مرتضی انصاری، کتاب المکاسب، ج 3، ص 538 و 541؛ و محمد حسن نجفی، جواهر الکلام، ج 15، ص 19 و 20؛ و حسن بن یوسف حلی (علامه)، تذکرة الفقهاء، ج 12، ص 162 و ج 14، ص 77.
[18]. محمد سند بحرانی، سند العروة الوثقی، ج 1، ص 32.
[19]. آل‎عمران/189.
[20]. انفال/1.

برچسب ها :


نظری ثبت نشده است .