درس بعد

آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)

درس قبل

آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)

درس بعد

درس قبل

موضوع: آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)


تاریخ جلسه : ۱۴۰۴/۹/۱۹


شماره جلسه : ۹

PDF درس صوت درس
چکیده درس
  • مقدمه

  • ملکیت تکوینی و اعتباری شارع

  • تأسیسی بودن «أحل الله البیع»

  • ثمره قول به تأسیسی بودن ملکیت عقلاء

  • نظریه ارجاع ملکیت به خداوند

  • نقد مالکیت مشاع اجتماعی

دیگر جلسات
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ


مقدمه
خلاصه نظریه مهدی حائری یزدی، صاحب کتاب حکمت و حکومت تا اینجا این مطلب بود که پس از طرح دو عنوان ملکیت شخصی انحصاری و ملکیت طبیعی مشاع،[1]عنوان سومی را مطرح و از آن به «زیست عقلانی» تعبیر کرد.[2] مقصود وی از این عنوان این بود که عقل عملی انسان برای بهزیستی و همزیستی با یکدیگر، افراد را به این مفهوم سوق می‎دهد که یا بالاتفاق یا با اکثریت آرا شخص یا گروهی را به عنوان وکیل از طرف خودشان قرار بدهند تا او بر اساس مصالح این افراد در هر آنچه که مربوط به بهتر زیستن و همزیستی است، همه را دنبال نموده و محقق سازد.

نتیجه‌ای که آقای مهدی حائری یزدی -برخلاف برخی دانشمندان غربی که قائل به شخصیت حقوقی شدند- گرفت، این بود که ما چیزی به نام شخصیت حقوقی یا شخصیت عمومی نداریم، هر چه هست این افراد و این شهروندان هستند. چیزی به نام شخصیت حقیقی یا حقوقی نداریم و دلیل بر اینکه اینها می‌توانند شخصی را وکیل قرار بدهند، یا هیئتی را وکیل قرار بدهند، قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَى أَمْوَالِهِمْ»[3] می‎باشد.[4] به نظر وی در اینجا همچنانکه نسبت به خانه، مالکیت طبیعی انحصاری وجود دارد، مالکیت ثانویه‎ای به نام مالکیت طبیعی مشاع نسبت به محله، یا تعداد زیادی از این خانه‌ها وجود دارد. این مالکیت اقتضا می‌کند که مصداق قاعده سلطنت «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَى أَمْوَالِهِمْ» قرار بگیرد. طبق این قاعده، مردم یک وکیل یا یک هیئتی را معین کنند که آن وکیل یا هیئت مصالح این اشخاص را در همین مال در اختیار این اشخاص استیفا نماید.

ملکیت تکوینی و اعتباری شارع
مفهومی به نام ملکیت طبیعی نداریم و آیاتی از قرآن کریم بررسی گردید و چنین بیان شد که ملکیت مثل حکومت است، یعنی همان گونه که جعل در باب حکومت مختص خدای تبارک و تعالی است، جعل در ملکیت نیز همین‌گونه است. این نکته که ملکیت امری عقلایی بوده و شارع آن را امضا کرده، معروف است. در حالی که مفاد آیات متعددی از قرآن، علاوه بر ملکیت تکوینی و سلطنت تکوینی و پیش از طرح بحث عقلایی بودن، خدای تبارک و تعالی، رسول خدا و ائمه نیز همین ملکیت اعتباری و سلطنت اعتباری را نیز دارند. بر این اساس، اگر چنین بیان گردد که ملکیتی واقع شده بین دو نفر را شارع امضا می‌کند؛ معنایش این نیست که آن اعتبار عقلا را شارع فقط امضا نموده است.

تأسیسی بودن «أحل الله البیع»
طبق بیان مذکور، «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ»[5] یک عنوان تأسیسی است، نه عنوان امضایی. خداوند بیع را حلال قرار داد، یعنی از مجموعه ادله چنین مطلبی استفاده می‌شود که شما در طول ملکیت خدای تبارک و تعالی معاملاتی را انجام بدهید، نقل و انتقال ملکیت نیز صورت می‌گیرد.

خود عقلا با قطع نظر از شرع، ملکیت دارند، زوجیت دارند، همان گونه که در روایت چنین آمده است: «لِكُلِّ قَوْمٍ نِكَاحٌ».[6] البته نکاح و زوجیت مقداری با مسئله ملکیت تفاوت دارد، اما بالاخره عقلا نیز ملکیت دارند. هنگامی که بنا بر این می‎شود که از نگاه دینی، این  مسئله بررسی گردد، نمی‌توان پذیرفت که کسی به قرآن معترف باشد اما ملکیت اعتباری شارع را اذعان نکند! حتی به آیاتی برای این مسئله ارجاع داده شد.[7] در هر آنچه که ما تصرف می‌نماییم، در اصل و ابتدای امر، ملک خدا و رسول است. عقلا این را قبول ندارند؛ عقلا از این جهت در رأس سفها هستند که خدا را قبول ندارند، پیامبر را قبول ندارند، دین را قبول ندارند. البته عقلا نیز یک اعتبار عقلایی دارند اما از نگاه خودشان و بر اساس فهم خودشان، ولی هنگام معنا نمودن آیه: «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ» مشاهده گردید در مکاسب و پس از مکاسب، همه فقها تقریباً این مطلب را به عنوان یک مسئله مسلم پذیرفته‎اند که «هَذَا حُكْمٌ إِمْضَائِيٌّ» اما با این مقدمات، دیگر معنا ندارد که بیع امضایی باشد. شارع تأسیساً می‌گوید آنچه که الآن ملک من است و من نیز در اختیار رسول قرار دادم، به عنوان انفال در اختیار امام قرار داده شده است. اگر بیعی را روی این اموال انجام دادید من الآن تأیید می‌کنم. اینکه ما بگوییم «أَحَلَّ اللَّهُ الْبَيْعَ» آن بیع عرفی نزد عقلاست، بله، بیع همان بیع عرفی است اما اینکه بیان گردد که ناظر به امضای ملکیت نزد عقلاست! چنین نظری تمام نیست و بنابراین امضایی بودن ملکیت مردود اعلام شد.

در این که آیا «حِلّیّة البیع» امضائی است یا تأسیسی؟ به نظر می‎رسد که امضا نیست، بلکه تأسیس است. چرا تأسیس است؟ زیرا ملک، ملک شارع است، ملک رسول است، ملک امام است. ولی نسبت به ماهیت بیع، امر چنین است که بیع یک موضوع عرفی و عقلایی می‎باشد و موضوعی مستحدث شرعی نیست، بلکه پیش از اسلام و پیش از اینکه ارسال رسل بشود، بیع بین مردم رائج بوده است.

ثمره قول به تأسیسی بودن ملکیت عقلاء
ثمره‌ این نگاه که شارع در طول ملکیت خویش ملکیت ما را تأسیساً امضا می‌کند، نه ملکیت عقلائیه را، آن است که اگر در جایی شارع فرمود: تو اکنون در این مال حق تصرف نداری یا مثلاً نسبت به مفلس اگر شارع گفت: من تصرفات مفلس را باطل می‌دانم، این ملکیت اوست. بیان شد که در آیه: «النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ»،[8] این اولویت، فقط اولویت و ولایت در تصرف نیست، بلکه اولویت در انفس، اموال و همه متعلقات مؤمنان است. هنگامی که نبی اولی است، یعنی پیامبر و ائمه علیهم السلام در مرتبه مقدم بر خود انسان، حق دارند؛ چه نسبت به جان ما، چه نسبت به مال ما و چه نسبت به همه چیز. ظاهر آیه می‌فرماید: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ».[9] نباید گفت که در همه موارد بحث ارث در میان است. اگر شخصی بخواهد همین آیه: «قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ» را معنا نماید چگونه معنا می‌کند؟ آیا به صورت ملکیت تکوینیه معنا می‌نماید؟ انفال چیست؟ انفال بیابان‌ها، دریاها، آسمان‌ها، زمین، معادن؛ اینها همه جزء انفال‌اند. مردم از رسول خدا6 سؤال کردند: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ». حرف «لام» در «لِلَّهِ» لام ملکیت نیست؟ بنا بر این بیان گردید که شارع می‌فرماید: من برای تو در طول ملکیت خودم، ملکیت تو را اعتبار می‌کنم، اما همین شارع می‌فرماید: حق نداری که این مال را آتش بزنی.

در باب اسراف، اینکه بگوییم انسان مال خودش را از بین می‌برد، سخنی غلط است، بلکه مال خدا و مال رسول خدا را با اسراف از بین می‌برد. نهایت امر این است که می‌گوییم از این جهت ضمانی وجود ندارد، ولی حکم تکلیفی وجود دارد. یا آنجا که مال شخصی بخواهد به دیگران ضرر برساند، شارع آن را محدود می‎سازد، یعنی آن مال را محدود می‌کند و چنین بیان می‎نماید که اگر معامله‌ای باعث ضرر به جامعه مسلمین باشد، آن معامله باطل است. این موارد نشان می‌دهد که خود مولا پیش از متعاملین، ملکیت و مالکیت اعتباری دارد. چون در مالکیت حقیقی خداوند اصلاً بحثی وجود ندارد. در آیه: «فَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ»[10]حرف «لام» در «لله» چگونه معنا می‌گردد؟ نسبت به این آیه، سائل می‌دانسته که این خانه‌ ملک خودش است، اما انفال را نمی‌دانسته و آیه بیان می‎نماید که انفال برای خداست. آن زمان سؤال کرده بود: این کوه‌ها ملک کیست؟ دریاها ملک کیست؟ البته در این آیه مراد، ملک اعتباری بوده و تمام این موارد ملک اعتباری است. در معاملات و در مکاسب چنین بیان می‎گردد که مثلاً «ملک بلا مالک» نداریم و معقول نیست. آیا می‌شود بیان نمود این کوه‌ها و دریاها اصلاً مالک ندارند؟

هنگامی که صحبت از مباحات اولیه به میان می‎آید، می‎توان چنین گفت که تمام آنچه که در دریاها وجود دارد برای همه است و هرکس که آن‎ها را حیازت کرد، برایش مباح است. این مباح را چه کسی اباحه کرده است؟ همان کسی که مالک اعتباری بوده، خودش گفته من اباحه می‌کنم؛ شبیه این مطلب است که: «أَبَحْنَا لِشِيعَتِنَا».[11] مسئله اباحه در باب خمس یک قضیه خارجیه است و نه اینکه تا روز قیامت باشد. «أَبَحْنَا» در زمان امامعلیه‌السلام بدین دلیل بود که مردم به امام حاضر دسترسی نداشتند تا خمس را به او برسانند و از طرفی نیز نمی‌خواستند که خمس به دست جائر برسد، از این جهت بود که امام علیه‎السلام فرمود: «أَبَحْنَا لِشِيعَتِنَا» ولی امام بعدی نسبت به اخذ خمس اقدام نموده است. «أَبَحْنَا» برای اینکه ملک امام است. لسان ادله دلالت خیلی روشنی دارد؛ خود قرآن که می‎فرماید: «يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَنْفَالِ» از این رو بوده که مردم آن زمان می‌دانستند که به آن موارد انفال می‌گویند، ولی به جهت پی بردن به حکم انفال، گفتند این انفال ملک کیست؟ می‌فرماید: «قُلِ الْأَنْفَالُ لِلَّهِ وَالرَّسُولِ».

نظریه ارجاع ملکیت به خداوند
نظریه ارجاع ملکیت به خداوند، نظریه تازه‌ای است و باید کمی تبیین شده و شواهد و قرائن محکم برای آن گرداوری گردد که البته مستلزم صبر می‎باشد ولی اساس این نظریه مسلم است.

نقد مالکیت مشاع اجتماعی
نتیجه نکته اول که در باب ملکیت طبیعی بیان گردید این است که اصلاً مفهومی به نام ملکیت طبیعی نداریم. نکته دوم نیز این بود که تعبیر «طبیعت منشأ مالکیت می‌شود» ابداً ناصواب می‎باشد زیرا مالکیت در دست خدای تبارک و تعالی است.

اکنون تمرکز بحث ناظر به وصف «مُشاع» است. اگر کسی کنار صد خانه دیگر، یک خانه ساخت، آیا نسبت به این محله واقعاً ملکیت مشاع پیدا می‌کند؟ نسبت به خانه ملکیت وجود دارد. مثلاً فرض نمایید مطابق: «مَنْ سَبَقَ إِلَى شَيْءٍ فَهُوَ أَحَقُّ بِهِ»[12] و «مَنْ أَحْيَا أَرْضًا فَهِيَ لَهُ»[13] این فرد خانه‌ای ساخته و زمین را احیا کرده است پس در نتیجه این خانه به لحاظ عقلایی و شرعی مال او می‌شود. اما ملکیت نسبت به محل از کجاست؟ این قضیه که احیای دوم نیست. من اینجا خانه ساختم، شما نیز آمدید و خانه ساختید و همین گونه صد نفر، دویست نفر متصلاً یک محله‌ مشتمل بر چندین کوچه‌ تشکیل گردید؛ اما آیا آنگاه ما نسبت به این کوچه‌ها ملکیت مشاع داریم؟ این بحث در بحث حریم نیز مؤثر است. بحث حریم یکی از مباحثی است که در معاملات مطرح می‌شود.

نسبت به مقداری که حریم منزل ماست، حقی پیدا می‌کنیم، مثلاً کسی جلوی درب خانه ما نمی‌تواند بساط پهن کند و چیزی بفروشد. کسی که وارد کوچه می‌شود، اگر ماشینش را جلوی دیوار خانه ما پارک نماید، شرعاً حق دارم به او بگوییم چرا این کار را می‌کنی؟ خیر، این حریم مالک خانه نیست. کوچه فضایی برای عموم الناس است، چه اهل محل و چه غیراهل محل.

در بحث احکام اولاد، موسوعة احکام الأطفال، در مدخل شوارع عامه، این بحث به مناسبتی در آن موسوعه مطرح شده است. پس از این مکان خصوصی، همه این‎ها جز شوارع عامه می‌شود و هنگامی که جزء شوارع عامه شد، نمی‌توانیم بگوییم ما ملکیت مشاع داریم! بگوییم این خیابان محل ماست و ملکیت مشاع داریم و اما در خیابان دیگر حقی نداریم. به لحاظ عقلائی نیز همین گونه است.

به هر روی، ملکیت مشاع از نگاه شرع باطل است، پس نسبت به قسمت دوم، نظریه آقای مهدی حائری یزدی مطلب تا کنون به اینجا رسید که ملکیت طبیعی مشاع وجود ندارد. شوارع عامه را هر کسی می‌تواند استفاده نماید، البته آن مقدار که از دایره حریم افراد خارج باشد. حریم خانه محل ورود به خانه است، فرض کنید محل پارکینگ که صاحب خانه می‌خواهد وارد بشود، حریم اوست ولی آن دیواری که یک کسی پنج متر دیوار دارد و کسی دیگر بیست متر دیوار دارد، به این معنا نیست که حالا که بیست متر دیوار دارد پس تمام این بیست متر حریم اوست! زیرا این کوچه جزء شوارع عامه محسوب می‌شود و نسبت به شوارع عامه کسی حقی نسبت به آن ندارد و هر کسی می‌تواند استفاده کند البته به شرطی که مانع استفاده دیگری نباشد.

یک وقتی این مطلب بیان گردید که نسبت به بعضی از این وانت‌ها که میوه می‌فروشند، صبح صد یا دویست کیلو میوه کنار خیابان می‌گذارند تا بفروشند، بلافاصله شهرداری این بیچاره‎ها را قلع و قمع می‌کند و وسایلشان را می‌برد. همان موقع پیغام داده شد که شرعاً شهرداری حق ندارد که این کار را بکند. اگر این کار فروشندگی مانع از رفت و آمد مردم بشود، آن فروشنده حق ندارد بایستد؛ ولی اگر فروشنده سیار در جایی وسیع ایستاده ولی به این جهت که مجوز کسب و کار ندارد و مالیات و عوارض نمی‌دهد با او برخورد کنند، کاری ناصواب است؛ زیرا شوارع عامه ملک احدی نیست. اگر کسی در گوشه پیاده‌رو، یک ربع بشیند، استراحت کند و مزاحم رفت و آمد نشود، کسی حق ندارد به او بگوید: از اینجا بلند شو زیرا همان گوشه پیاده‏رو نیز جزء شوارع عامه است. خلاصه مطلبی که در این جلسه بیان شد این بود که ما ملکیت مشاع نسبت به شوارع عامه نداریم، عقلاء نیز به این مطلب قائل نیستند، بلکه هیچ کس بدان مطلب و ملکیت بدین گونه قائل نیست.

وَ صَلَّی الله عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرینْ


[1].  مهدی حائری یزدی، حکمت و حکومت، ص 134: مالکیت شخصی انحصاری و مالکیت شخصی مشاع.
[2]. همان، ص 137.
[3]. محمد ابن أبي‎جمهور أحسائی، عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، قم: دار سيدالشهداء للنشر، چاپ 1، 1405ق، ج‏1، ص222.
[4]. پیشین، ص140.
[5]. بقره/275.
[6]. محمد بن حسن طوسی (شیخ طوسی)، تهذیب الاحکام، ج۷، ص۴۷۲.
[7].آل‎عمران/ 189 و انفال/ 1 و 41.
[8]. احزاب/6.
[9]. انفال/1.
[10]. انفال/41.
[11]. محمد بن حسن طوسی، پیشین، ج 4، ص 144 و محمدحسن نجفی، جواهر الکلام، ج 22، ص 197.
[12]. حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ج 17، ص 405، ح 22850 و نوری، حسین، مستدرک الوسائل، ج۳، ص۱۴۹.
[13]. محمد بن حسن طوسی، پیشین، ج 7، ص 152 و محمد بن حسن الحر العاملی، وسائل الشیعة، ج 25، ص 412.

برچسب ها :


نظری ثبت نشده است .