موضوع: آیات حکومت در قرآن (ادله منکرین حکومت) (5)
تاریخ جلسه : ۱۴۰۴/۹/۱۲
شماره جلسه : ۸
چکیده درس
-
مقدمه
-
زیست عقلانی در اندیشه مهدی حائری
-
اقتضاءات زیست عقلانی
-
مهدی حائری دو راه پیش روی انسان میگذارد:
-
یک. تعیین وکیل
-
نیازمندی به تأسیس حزب
-
دو. وکالت مشاع
-
چیستی جامعه در اندیشه مهدی حائری
دیگر جلسات
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
چنانچه ملاحظه گردید مهدی حائری بعضی از انظار متفکران و اندیشمندان غربی، مانند روسو و دیگران را مطرح کرد و مورد مناقشه قرار داد. سپس درصدد بیان نظریه خودشان برآمدند. نظریه ایشان دو قسمت دارد، در قسمت نخست نظریه آقای حائری یزدی که ملکیت طبیعی شخصی و ملکیت طبیعی مشاع را مطرح کرده بود،[1] چنین بیان گردید که مفهومی به نام «ملکیت طبیعی» نداریم. این اصطلاحی است که خود ایشان خلق کرده و هیچ مستندی نیز ندارد؛ هر چند که با ذوق عرفی و ذهنی این مسئله را درست کرده است. ولی خوشبختانه در ردّ این نظریه، این مطلب مهم به عنوان یک نظریه مهم به دست آمد که ملکیت اعتباری اموال نیز علاوه بر ملکیت حقیقی خدای تبارک و تعالی است و قابل تنظیر بر مسئله حکومت است. همانطور که منشأ برای حکومت «إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ»[2] و «وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[3] است؛ باید چنین بیان نمود که ملک اعمّ از ملک حقیقی و ملک اعتباری باشد. این نظریه و ادلّهاش توضیح داده شد و بیان شد که سخنی نو است و باید بیشتر روی آن کار شود.
ایشان در قسمت دوم عنوانی دارند به نام «زیست عقلانی»[4] یا تعبیر میکنند «طبیعت اندیشمندانهی انسان» و در توضیح میگویند علاوه بر آن زیست طبیعی که انسان با همجنسان خود دارد، از نوعی همسویی و وجه اشتراک برخوردار است، یک طبیعت برتر و زیست والا دارد که انسان را از دیگر حیوانات ممتاز میکند. انسان پیوسته به بهزیستی و تعاون با همسایگان رهبری میکند.
بیان آقای مهدی حائری یزدی در بحث ملکیت طبیعی از اینجا شروع شد که یک کسی به جایی و زمینی نیاز دارد و آنجا را خانه خود قرار میدهد که از آن به ملکیت طبیعی شخصی تعبیر کردند.[5] دیگران نیز میآیند و کنار این ملک و خانه، برای خودشان خانه میسازند و به همین گونه یک محلّ تشکیل میشود و در نتیجه ملکیت طبیعی مشاع درست میگردد که منشأ این دو نوع از ملکیت در همان ملکیت طبیعت است و ربطی به عقل ندارد. اما در این مرحله ـ که از آن به مرحله دوم تعبیر میکنند ـ میگویند یک زندگی و زیست عقلانی داریم. عقل، انسانها را وادار میسازد که با هم همزیستی و بهزیستی داشته باشند.
به اعتقاد او «در زیست عقلانی، انسان با استفاده هوشمندانه از امکانات و فرآوردههایی که از زیست طبیعی و حیوانی خود در اختیار دارد و با به کار بردن استقلال در اعمال مالکیت طبیعی شخصی انحصاری و مالکیت شخصی مشاع در فضای مشترک بیرون خانه، پیوسته در تکاپوی بهزیستی و همزیستی مسالمتآمیز با همسایگان است. این گرایش ـ یعنی اینکه عقل انسان او را وادار به همزیستی و بهزیستی میکند ـ از نهاد طبیعت برتر و عقلانی انسان جوشیده شده و به وجود آمده، به اقتضای زیست طبیعی حیوانی او و عوامل خارج از طبیعت عقلانی که بر وی تحمیل میگردد».[6]
مطابق سخن فوق، دو مطلب نفی میگردد: یکی اینکه منشأ این همزیستی را طبیعت حیوانی انسان قرار دهیم. به نظر آقای مهدی حائری یزدی حیوانات اصلاً همزیستی ندارند. دوم اینکه منشأ این همزیستی را عاملی خارج از خود طبیعت و عقل انسان قرار دهیم به نظر ایشان منتفی است.
«در این مرحله ـ یعنی در مرحله زیست عقلانی ـ انسان ابتکارات سازماندهی برای تشکیل و ساختار بهزیستی»[7] را دارد. انسانها میخواهند برای این دو عنوان، یعنی بهزیستی و همزیستی، برنامهریزی نمایند؛ پس باید ساختاری تشکیل داده و سازماندهی بکنند. آقای حائری یزدی از این مقطع مسیر خود را از غربیها، جامعهشناسها و فلاسفه غرب جدا میکند. روسو گفت وقتی مردم در یک شهر یا جامعهای هستند، با انعقاد یک قرارداد جمعی، یک شخصیت حقوقی پیدا میشود. اما به نظر آقای مهدی حائری یزدی چنین نیست، یعنی نه بحث قرارداد جمعی است و نه شخصیت حقوقی است، هیچکدام نیست؛ اینها حرفهایی است که آنان ساختهاند.
تمام همّت مهدی حائری این است که بعداً جامعه به عنوان یک شخصیت حقوقی معنا نگردد و چنین بیان نشود که جامعه، یعنی اینکه شما اشخاص همانند اجزایی هستید که آمدهاید یک شخصیت حقوقی برای خود درست کردهاید که کلّ میشود و آن کل نیز جامعه میشود؛ یا آن قرارداد جمعی بما هو المجموع تبدیل به جامعه بشود و جامعه بستر و موضوع برای حکومت و تمام مسائل بعدی باشد.
او معتقد است ما باید کاری کنیم و مسیری را طی نماییم که انسان استقلال فکری و آزادی خودش را از دست ندهد. اگر گفتیم اشخاص میآیند و یک شخصیت حقوقی ایجاد میکنند و همهکاره، آن شخصیت حقوقی است، نتیجهاش این است که پس استقلال فکری و آزادی اشخاص همه از بین میرود بلکه باید کاری کنیم که این امر باقی بماند. بنا بر این ایشان میگویند حرفی از قرارداد جمعی و شخصیت حقوقی نزنیم. «در تکاپوی این بهرهیابی ــ حالا که میخواهد به دنبال همزیستی و بهزیستی برود ــ هیچگونه نیازی به قرارداد جمعی یا عوامل دیگر ندارد. همین اندازه برای او کافی است که مالکیت طبیعی شخصی و انحصاری خانهی خود (مرحلهی اول) و مالکیت مشاع محیط زیست خود را پیشاپیش بدون معارض در اختیار داشته باشد»،[8] یعنی کسانی که میخواهند به زیست عقلانی برسند، بیش از این دو مقدمه چیزی لازم ندارند، یکی این مطلب که یک خانه شخصی برای خود داشته باشد و دیگر اینکه یک ملکیت مشاع طبیعی با همسایگانشان داشته باشند. «و با اتکا و استناد به این مالکیت طبیعی، هر عملی را که در راستای بهزیستی و تکامل زیست با نیروی اندیشه خود ـ یعنی عقل عملی ـ تشخیص میدهد، بدون قرارداد معاونت و همبستگی قبلی انجام میدهد»[9] پس این مرحله را ــ هر چند اینکه طبق بیان سابق، قسمت دوم نظریه ایشان است، ولی به حسب این مراحلی که ایشان ذکر کرده، قسمت سوم محسوب میگردد، یعنی زیست عقلانی. نظریه و تز ایشان در این بحث همین زیست عقلانی است.
مهدی حائری دو راه پیش روی انسان میگذارد:
یک. تعیین وکیل
او و تمام افرادی که مانند او آن دو مرحله ملکیت را دارند، به رهنمود عقل عملی، شخص یا جمعیتی را وکالت میدهند تا جایی که ممکن است همه وقت، همت و امکانات خود را برای بهزیستی و همزیستی آنان به کار ببرد. ایشان میگوید همه این افراد به یک نفر وکالت میدهند، یا متفقاً این کار را انجام میدهند، یا به یک هیئت وکالت میدهند. میگویند تو وکیل ما هستی پس ببین این خانه ما، این محلّ ما، برای بهداشت، امنیت، آسایش و رفاه چه چیزهایی نیاز دارد، یعنی موضوع عقد وکالت این است که تو همه همت خود را برای بهزیستی و همزیستی ما به کار ببری. یا اگر همه افراد این کار را نکردند، اکثریت افراد آن را انجام دهند. آنگاه میگویند اگر اکثریت به یک نفر یا یک هیئت وکالت دادند، اقلیت رأی اکثریت را میپذیرند و قهراً اگر اقلیت هم رأی اکثریت را پذیرفتند، نتیجهاش همان فرض اول میشود که اتفاق آراء است؛ عملاً اتفاق آراء میشود.
به نظر آقای مهدی حائری یزدی ما نیازی به تأسیس شخصیت حقوقی نداریم یا همچنین نیازی نداریم که یک قرارداد جمعی بما هو المجموع درست کنیم. اینجا که ایشان میگویند میخواهیم جامعه را بر اساس این نظریه تبیین کنیم که اصلاً جامعه یعنی چه؛ بر اساس نظریه روسو و دیگران، جامعه همان شخصیت حقوقی است، جامعه همان قرارداد جمعی است.
اما آقای حائری یزدی پس از بیان یک مقدمه چنین بیان مینماید که: به مقتضای «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَى أَمْوَالِهِمْ»[10]؛ که این حدیث یک پیام عقلانی انسانی در زمره سایر موارد حقوق بشر است و اختصاصی به جوامع اسلامی و دینی ندارد، کافر نیز بر اموال خود مسلط است؛ همانگونه که مسلمان بر مال خویش مسلط است، کافر نیز مالک میشود. در کافر حربی البته بحث دارد و میتوان مالش را استنقاذ کرد، ولی تا مادامی که استنقاذ نشده، همین کافر حربی ــ مرتد مد نظر نیست ــ تا هنگامی که مالش استنقاذ نشده، مالک مال خود است و «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» شامل او میشود. اختصاصی به جوامع اسلامی و دینی ندارد.
نکته دیگر درباره این قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ»، یعنی قاعده سلطنت، آن است که میفرمایند اولاً این قاعده یکی از حقوق بشر بما هو بشرٌ است نه بما هو مسلمٌ. یکی از حقوق بشر را بیان میکند. نکته دوم اینکه میفرمایند این قاعده «یک تعریف جامع و مانع و معادله منطقی از پدیده مالکیت است»[11]، یعنی اگر بخواهید مالکیت را معنا کنید، میگوییم مالکیت، یعنی اینکه طبق همین قاعده انسان سلطنت بر مال خود دارد، یعنی این قاعده پدیده مالکیت را به صورت یک تعریف جامع و مانع ارائه میدهد.
این قاعده بیان مینماید که مالکیت جز سلطنت مالک بر ملک نیست، سپس اشاره میکنند که در کتب فقها برخی در صدد برآمدهاند تا مالکیت را از مقوله «اضافه» قرار دهند، برخی نیز آن را از مقوله «جده» قرار دادهاند؛ که مقوله جده آن هیئت حاصله از احاطه محاط به محیط است. فرض نمایید که این لباسی که انسان پوشیده، این لباس نسبت به بدن انسان از نوع مقوله جده است، یعنی هیئتی را ایجاد کرده است. آقای مهدی حائری یزدی میگوید این حرفها که در برخی کتابهای فقهی فقها گفتهاند که مالکیت جده است ــ یعنی هیئت حاصله بین مالک و مال ــ یا اضافه است؛ البته مراد آنها نیز همان سلطنت است و چیزی جدای از این نمیخواهند اراده کنند. در «مکاسب» شیخ، واژه «سلطنت» را صدها بار دربارهی ملکیت استعمال نموده است.[12]با این بیان از آقای حائری یزدی معلوم میشود که این مرد فقه خوانده بوده که نسبت به روایت «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» دو نکته مهم را بیان نموده است که البته این دو نکته عرض شد.
میگویند بر اساس این «النَّاسُ»، هر انسانی حق هرگونه تصرف و حاکمیت در اموال خود را دارد، یعنی «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» میگوید من میتوانم کسی را برای بهزیستی و همزیستیام وکیل کنم؛ زید هم میتواند وکیل کند، عمرو هم میتواند وکیل کند. اینجا خانه من است، مال من است، این محلّه مال من است؛ خانه مال طبیعی شخصی است و محلّه مال طبیعی مشاع است، و این نکته نیز حتماً در ذهنشان بوده که «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ عَلَى أَمْوَالِهِمْ» چه مال شخصی باشد و چه مال مشاع.
بعضی این سؤال را مطرح میکردند که اگر دو نفر در مکانی شریکاند، به چه دلیل بگوییم احد الشریکین میتواند مانع از تصرف شریک دیگر گردد؟ یا بگوییم احد الشریکین اگر بخواهد تصرف کند باید با اذن شریک دیگر باشد؟ فقها این تعبیر را دارند. اگر خانهای بین دو نفر به نحو مشاع مشترک است ــ نه مفروز ــ الآن کسی از دنیا میرود و خانه مورث به صورت مشاع بین ورثه است، هرکدام بخواهند در این خانه تصرف کنند باید دیگران اجازه بدهند. اگر چه دلیل خاص بر این حکم -یعنی لزوم اجازه همه وارثین- داریم اما پیش از روایت خاص، همین «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» میآید؛ چون این شریک، در مال مشاع مالک است، و میگوید اجازه نمیدهم تو در آن تصرف کنی مگر اینکه افراز کنی. شریک دیگر هم همین حق را دارد، پس «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» هم در مال شخصی جاری است، هم در مال مشاع.
مهدی حائری یزدی بیان مینماید از آنجا که این افراد بنابر قاعده «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» تسلط دارند، هیچ نیازی به «گردهمایی» ندارند؛ این گردهمایی اگر درست تعبیر شود همان حزب و احزاب است. این سخن عقلایی است. البته این بیانی است که ایشان میگوید ولی طبق آن نظریه که درباره ملکیت به دست آمد و طبق آن منشأ مالکیت از خداوند دانسته شد باید این مطلب را شرعی بدانیم. بدون هیچ نیازی به گردهمایی، اینکه بگوییم ما باید گروه بشویم، حزبی تشکیل بدهیم و سپس به عنوان شخصیت حقوقی یک نفر را وکیل نماییم و بگوییم این وکیل از جانب این گروه است، همان گونه که در این زمان در انتخابات مثلاً میگویند این گروه زید را انتخاب کرد، آن گروه، شخصی دیگر را، یعنی گروه از آن جهت که گروه است و حزب بما هو حزب.
این نظریه آقای مهدی حائری یزدی است و این مطلب یادآور قضیهای در اوایل انقلاب است که یک بحث رایج این بود که آیا اساساً تحزب لازم است یا نه، یا اینکه تحزب متعلق به غرب است؟ این نکته در بیان آقای حائری یزدی درست است زیرا روسو و دیگران به این جهت که دنبال قرارداد جمعی و شخصیت حقوقی رفتند، چارهای جز تحزب ندارند؛ دموکراتها یا جمهوریخواهان بیایند در آمریکا یا در کشورهای دیگر. بر مبانی فلسفیشان چارهای جز حزبسازی ندارند. اما بر این مبنا که ایشان میگوید، اصلاً نیازی به تحزب نیست. هرچند واژه حزب را نمیآورد، اما مراد روشن است؛ میگوید «گردهمایی»، و گردهمایی همان حزب است. و همچنین قرارداد جمعی که به نظر ایشان نیازی به آن نیست.
«تنها به خاطر اعمال حق مالکیت و حاکمیت بر اموال شخصی و مشاع خود و حفظ و حراست سرزمین زیست طبیعی او، با رهنمود عقل عملی به گزینش و استخدام یک نماینده یا یک هیئت نمایندگی میاندیشد»[13]، یعنی آنچه باعث میشود فرد یک هیئت را وکیل کند خود اعمال حق شخصی یا حق مشاع اوست. برای این فرد مفاد روایت «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» میگوید تو برای بهزیستی این شهر میتوانی هیئت یا شخصی را قرار بدهی، برای زید همینطور، برای عمرو همینطور و به طور کلی همین روش برای هر فرد دیگری که در همسایگی او زیست طبیعی خود را برگزیده و دارای حق مالکیت مشاع میباشد روی خواهد داد.
به اعتقاد مهدی حائری «چون سرزمین به طور اشاعه در اختیار و مالکیت هر یک از این افراد است، قهراً نماینده یا هیئت نمایندگی که از سوی مالکین انتخاب میشود، نماینده مشاع همه افراد است؛ نه به صورت یک واحد جمعی، بلکه به صورت فراگیری همه افراد و آحاد کسانی که در آنجا سکنی گزیدهاند، عمل نماید».[14] به نظر کسانی که مالک مشاعاند، هنگامی که زید و عمرو و بکر، یک نفر را انتخاب میکنند، آن وکیل، وکیل مشاع است، منتها مشاع برای چه کسانی؟ برای تکتک افراد، نه برای مجموع افراد بهعنوان یک شخصیت جمعی. آن شخص «نماینده» است و نماینده یعنی نمایشگر، نمایانگر زیرا به اعتبار این زمین مشاع و زیست مشاع او را وکیل کردهاند، صفت نمایندگی ــ که به معنای نمایانگری است ــ تابع نحوه مالکیتی است که مالکین اصلی و صاحبان حقیقی آن سرزمین دارند و با یک قرارداد خصوصی که فرم وضعی آن وکالت است، به او اعطا میکنند. این شخص یا هیئت، وکیل یا نماینده شخصی مشاع برای همه افراد شهروندان است، نه وکیل یک واحد جمعی یا شخصیت حقوقی. در زمان کنونی هنگامی که بیان میگردد حزب میآید و به عنوان یک گروه یا شخصیت حقوقی یک نفر را وکیل میکند، این وکیل از ناحیه حزب است؛ افراد در این حزب استحاله پیدا کردهاند؛ اما طبق این نظریه، وکیل برای همه تکتک افراد است.
«بر اساس این نظریه، یک واحد جمعی یا شخصیت حقوقی یا عمومی در میان نیست تا به گفته روسو شهروندان هر یک در تور یگانگی او گرفتار شده و استقلال و هویت خودشان را بدان باخته باشند»،[15] یعنی طبق مبنای ایشان، تحزب و حزب ـ که آن زمان بحث این بود آیا در دین، حزب وجود دارد یا خیر ـ به نظر ایشان یک اشکال بسیار ریشهایتر وجود دارد که تحزب، استقلال فردی و هویت فردی انسان را از بین میبرد و این مطلب نیز همچنانکه با عقل سازگار نیست، با دین نیز سازگار نیست.
بعید است که در این بحثهایی که جامعهشناسها یا دیگران راجع به حزب مطرح کرده باشند، این نکته با این دقت بیان شده باشد یا نه؛ ولی این حرف، سخن علمیِ محکمی است. مقام، مقام توضیح مطلب اقای حائری یزدی است و نه قبول آن.
خدا والد ما را رحمت کند، هنگامی که یک نظریه را توضیح میداد، آنقدر دقیق و زیبا توضیح میداد که شخص چنین برداشت مینمود که ایشان این نظریه را پذیرفته، سپس میدیدیم که اشکال میکرد. نظریه باید خوب، متین و دقیق ذکر شود تا شخص بفهمد که گوینده چه میخواهد بگوید. گوینده میگوید تحزّب، یعنی همان شخصیت عمومی، شخصیت حقوقی؛ هر دو تعبیر، هم به عمومی تعبیر میشود، هم به حقوقی. از آنجا که این (شخصیت حقوقی) موجب از بین رفتن استقلال فرد و هویت فرد است، هم با عقل سازگاری ندارد و هم با دین سازگاری ندارد. در نتیجه آن کسی که وکیل میشود، نماینده مشاع حزب نیست، نماینده مشاع گروه نیست، بلکه نماینده مشاع همه افراد علی سبیل الاستغراق است.
آقای مهدی حائری یزدی از اینجا در مقام تعریف جامعه برمیآید. جامعه طبق مسلک روسو، یعنی همان شخصیت حقوقی، همان قرارداد جمعی. اما طبق معنایی که ایشان ارائه میکند، جامعه یعنی جمیع افراد شهروندان. تفاوت میان جامعهای که روسو و کلیه جامعهشناسان غربی تا امروز ـ یعنی «امروزی» که زمان نگارش آن بوده ـ تفسیر کردهاند و جامعهای که بر اساس این نظریهای که (مرحوم آقای حائری) مطرح مینماید چنین است: جامعه روسو از قرارداد جمعی، یعنی عموم مجموعی و اشیائی که زیر چتر این واحد مجموعی قرار گرفتهاند تشکیل میگردد و همه اجزا، اشخاص و افراد، عناصر ترکیبی این جامعهاند و هیچ هویتی جز هویت عنصری و ترکیبی برای کل ندارند، یعنی هنگامی که مردم حزب تشکیل دادند، اصلاً مردم از بین میروند، دیگر چیزی به نام مردم نیست. اما جامعه بر اساس نظریه آقای مهدی حائری یزدی بر اساس جمیع اشخاص است، نه مجموع.
در جامعه مطابق نظریه آقای حائری یزدی، هر یک از شهروندان از هویت فردی و استقلالی خود در تمام شؤون و پدیدههای زیست طبیعی و زیست عقلانی برخوردار است؛ اگر آن وکیل از ناحیه حقوقی وکیل باشد اشخاص حق اعتراض ندارند، اگر حزب اعتراض کرد درست است، ولی اشخاص کارهای نیستند، اما مطابق نظریه آقای حائری یزدی نسبت به جامعه، شهروندان از هویت فردی، استقلالی در تمام شؤون و پدیدههای زیست طبیعی و عقلانی برخوردارند، یعنی باید آن وکیل نظر تکتک افراد جامعه را برای این زیست عقلانی و همزیستی و بهزیستی به دست بیاورد و هیچ عاملی جز مرگ و نابودی نمیتواند کمترین رخنهای در فردیت و استقلال فرد در جامعه پدید بیاورد. در این جامعه همه افراد در اندیشه، آراء، کردار و گفتار محورند. همین استقلال در فردیت، آزادی و اندیشه و کردار است که لزوماً مسئولیت اخلاقی برای هر یک از آحاد شهروندان جدای از دیگری به وجود میآورد.
به جهت تقویت مطلب ایشان میتوان چنین افزود که: «كُلُّكُمْ رَاعٍ وَكُلُّكُمْ مَسْؤولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ»[16]نیز همین مطلب را بیان مینماید. نمیتوان گفت که یک حزب تشکیل گردد و همان حزب نیز یک رئیسجمهور تعیین نماید. مانند بحثهایی که در این زمان راجع به رئیسجمهور پارلمانی و مانند آن مطرح است، که کمی ریشه این مباحث به همین مطلب برمیگردد. هرچند آقای حائری یزدی از نگاه دینی نیز به «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» تمسک کرده و ای کاش به این روایت نیز تمسک میکرد که: «كُلُّكُمْ رَاعٍ وَكُلُّكُمْ مَسْؤولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ». حزب یعنی چه؟ من در این کشور اگر دیدم رئیسجمهور خطا کرد، باید فریاد بزنم. اگر دیدم قاضی خطا کرد، باید فریاد بزنم. اگر دیدم مجلس خطا کرد، من هم مسئولم. نمیتوان گفت ما یک نماینده شهر انتخاب کردیم، این نماینده هم رفته در مجلس نشسته، همه مسئولیتها روی دوش اوست، دیگر من کاری ندارم، یعنی این روایت جملهای است که مفاد آن از «النَّاسُ مُسَلَّطُونَ» خیلی قویتر است. اگر انتخابات برگزار شد و نمایندهای انتخاب گردید و او نیز در مجلس مینشیند آنگاه میتوان پذیرفت که فرد انتخابکننده چنین بگوید که من کارهای نیستم! آیا میشود این مطلب را گفت؟ آیا این روایت «كُلُّكُمْ رَاعٍ وَكُلُّكُمْ مَسْؤولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ» قابل چنین تقییدی است در حالی که اطلاق دارد؟ طبق مفاد این روایت، هر شخص مسئول رعیت است و بالعکس، رعیت نسبت به راعی؛ همه مسئولند، چه حزب باشد و چه حزب نباشد.
اساس مطلب ـ یعنی اساس نظریه ایشان در نفی قرارداد جمعی، نفی شخصیت حقوقی، نفی شخصیت عمومی و اینکه محور خود افراد و شهروندان برای انتخاب آن وکیل هستند ـ بیان شد.
وَ صَلَّی الله عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرینْ
[1]. مهدی حائری یزدی، حکمت و حکومت، ص 111 و 134-136.
[2]. انعام/57.
[3].آل عمران/189؛ و مائده/ 17 و18؛ و...
[4]. همان، ص 137.
[5]. پیشین، ص134-135.
[6]. پیشین، ص 137.
[7]. پیشین، ص 137. (همان)
[8]. پیشین، ص 137.
[9]. همان.
[10]. محمد ابن أبيجمهور أحسائی، عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، (قم: دار سيدالشهداء للنشر، 1405ق)، ج1، ص222.
[11]. پیشین، ص140، پاورقی 1.
[12]. ن.ک: مرتضی انصاری، کتاب المکاسب، انتشارات مجمع الفکر الاسلامی (کنگره)، ج 3، ص41، 53، 98، 99، 261، 262، 269 و...
[13]. پیشین، ص140.
[14]. همان.
[15]. پیشین، ص 141، با مقداری تفاوت و تلخیص.
[16]. محمد ابن أبيجمهور أحسائی، پیشین، ص 129: « وَ قَالَ صلی الله علیه و آله كُلُّكُمْ رَاعٍ وَ كُلُّكُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ فَالْإِمَامُ رَاعٍ وَ هُوَ الْمَسْئُولُ عَنْ رَعِيَّتِهِ وَ الرَّجُلُ فِي أَهْلِهِ رَاعٍ وَ هُوَ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ وَ الْمَرْأَةُ فِي بَيْتِ زَوْجِهَا رَاعِيَةٌ وَ هِيَ مَسْئُولَةٌ عَنْ رَعِيَّتِهَا وَ الْخَادِمُ فِي مَالِ سَيِّدِهِ رَاعٍ وَ هُوَ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ وَ الرَّجُلُ فِي مَالِ أَبِيهِ رَاعٍ وَ هُوَ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ وَ كُلُّكُمْ رَاعٍ وَ كُلُّكُمْ مَسْئُولٌ عَنْ رَعِيَّتِهِ».
نظری ثبت نشده است .