موضوع: مرة و تکرار
تاریخ جلسه : ۱۴۰۵/۷/۱۱
شماره جلسه : ۱۱
چکیده درس
-
خلاصهی بحث گذشته
-
مناقشه در استدلال محقق خویی به اصالة الاطلاق
-
تنقیح مبنای اصل عملی و دفع توهّم شکّ در محصَّل
-
تذکّری بر عبارت محقق خویی در «محاضرات»
-
نتیجه نهایی
-
نظریهٔ شهید صدر: نفی دلالت وضعی صیغهٔ امر بر مرّه و تکرار
-
ضابطهٔ نوعی انحلال در مدلول اطلاقی امر (تمایز متعلَّق از موضوع)
-
پاورقی
-
منابع
دیگر جلسات
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
در جلسه گذشته، ابتدا مبنای مختار مبنی بر اعتباری بودن تشریع و بطلان قیاس آن به تکوین تبیین گردید. بر این اساس، تعلق اراده واحد تشریعی به مرادات متعدد محال نیست و تخلف مراد از اراده تشریعی (برخلاف اراده تکوینی) کاملاً امکانپذیر است. در ادامه، نظریه آیتالله خویی درباره نزاع مرّه و تکرار بررسی شد. ایشان پس از طرح مقدمهای مبنی بر انحلال قطعی احکام نسبت به مکلفین، و تفاوت تحریمیات و وجوبیات در انحلال نسبت به موضوع و متعلق، معتقدند صیغه امر نه در ماده (که ماهیت لابشرط است) و نه در هیئت (که صرفاً ابراز اعتبار است) دلالتی بر مرّه یا تکرار ندارد. در فرض فقدان قرینه، ایشان نخست به اصل لفظی (اصالة الاطلاق) تمسک کرده و مرّه را به دلیل تحقق طبیعت و سقوط غرض کافی میدانند و در رتبه بعد، اصل عملی (برائت از تکلیف زائد) را جاری میکنند. ما ضمن پذیرش جریان اصل عملی نسبت به مرّه ثانیه، اصل لفظی ایشان را مخدوش میدانیم؛ زیرا هرچند طبیعت با یک بار فعل محقق میشود، اما شک در مسقطِ غرض بودنِ این وجود واحد است و نمیتوان با تحقق طبیعت، حصول غرض مولا را قطعی دانست.
عبارت محقق خویی (اعلی الله مقامه الشریف) و مناقشهای که بر آن وارد است، پیشتر گذشت. خلاصه فرمایش ایشان این بود که هرچند صیغه «افعل» نه از جهت هیئت و نه از جهت مادّه، دلالتی بر مرّه یا تکرار ندارد، اما اصلِ لفظیِ «اصالة الاطلاق» اقتضای اکتفا به مرّه واحده دارد. اشکال اصلی بر این استدلال آن است که در حقیقت مصادره به مطلوب است.
توضیح این مناقشه آن است که محطّ اصالة الاطلاق، طبیعتِ معرّاتِ از هر قیدی است و همین طبیعت، مطلوبِ مولاست. اما اینکه این طبیعت «تتحقّق بمرّة واحدة» و با یک فرد در خارج محقق میشود، مطلبی است که عقل بر آن دلالت دارد، نه لفظ. به تعبیر دیگر، تحققِ طبیعت با وجودِ یک مصداق، امری عقلی و روشن است، اما این نکته که آیا غرض و مطلوبِ مولی نیز با همین یک مصداق حاصل میشود یا غرضِ او در تکرار است، مطلبی جداگانه است که اصالة الاطلاقِ لفظی هیچ دلالتی بر آن ندارد. بنابراین، هم اخذِ قیدِ «مرّه» و هم اخذِ قیدِ «تکرار»، هر دو نیازمند مئونه زائده و بیانِ جداگانهاند، درست همانگونه که در تمایز میان وجوبِ نفسی و غیری نیز هر دو طرف، قیدی وجودی به شمار میروند که اثباتشان نیازمند دلیل است.
آنچه آقای خویی از اصل عملی (اصالة البراءة) بیان کردهاند، فیالجمله مورد قبول است: نسبت به تکلیفِ زائد بر مرّهٔ واحده شک داریم و اصالة البراءة جاری میشود. لکن تنقیحِ این مبنا نیازمند دفعِ توهمی است. ممکن است گفته شود این مورد نیز از مصادیقِ «شکّ در محصَّلِ غرض» است که مجرای اصالة الاحتیاط است، نه اصالة البراءة، نظیر آنچه در بحثِ اقلّ و اکثر مطرح است، آنجا که عدهای در برابر مشهور (که در اقلّ و اکثرِ استقلالی به برائت نسبت به اکثر فتوا میدهند) احتمال میدهند غرضِ مولی در اکثر باشد و از این رو احتیاط را لازم میشمارند.
پاسخِ این توهم، مبتنی بر تفکیکی است که باید میان دو نوع اقلّ و اکثر قائل شد: در اقلّ و اکثرِ ارتباطی، اگر احتمال دهیم با نبودِ اکثر، بر خودِ اقلّ نیز هیچ غرضی مترتب نمیشود، این از مصادیقِ شکّ در محصَّل است و احتیاط لازم میآید؛ زیرا در این فرض، اقلّ فینفسه و مستقلاً اثری در تحققِ غرضِ مولی ندارد و تا اکثر بدان ضمیمه نشود، «لا أثر له فی تحقّق غرض المولی». اما در اقلّ و اکثرِ استقلالی، اقلّ به حدّ خود مُسقِطِ غرض است، چه اکثر محقق شود و چه نشود.
در ما نحن فیه نیز، بر فرضِ آنکه مطلوبِ نهاییِ مولی تکرار باشد، مسلّم است که «مرّةً واحدة» بهخودیخود و بهطور مستقل، بخشی از غرضِ مولی را استیفا میکند، حتی آنجا که مولی به صراحت بر تکرار تأکید کرده باشد ـ مانند آنکه حج را در تمام سنین از مکلف بخواهد ـ انجامِ یک بار هرگز کالعدم نیست، بلکه در تحققِ بخشی از غرض مؤثر است. بنابراین، آنچه در اینجا محل تردید است، صرفاً وجودِ غرضی زائد بر همین مقدار است، نه خودِ محصَّلِ غرض؛ پس شک در اصلِ تکلیفِ زائد است و مجرای اصالة البراءة است، نه اصالة الاحتیاط. با این تفصیل روشن میشود که قاعدهٔ «هر جا شک در غرض شد، شک در محصَّل است و مجرای احتیاط است»، قاعدهای عام و مطلق نیست.
افزون بر این مناقشه، در عبارتِ ایشان در «محاضرات» نکتهای دیگر درخورِ تأمل است، آنجا که پس از جریانِ اصالة البراءة چنین میفرمایند:
فإذا جرت أصالة البراءة عن ذلک فی کلا الموردین... إذا جرت أصالة البراءة ثبت الإطلاقُ ظاهراً، و معه یُکتفی بطبیعة الحال بالمرّة الواحدة... لصدق الطّبیعة علیها الموجب لحصول الغرض و سقوط الأمر.[1]
در توضیح این عبارت باید گفت: مراد ایشان از «ثبت الإطلاقُ» هرگز از بابِ تمسک به اصلِ مثبت نیست، تا این توهم پیش آید که ایشان ـ که در اصولِ عملیه قائل به حجیتِ لوازمِ عقلیِ غیرشرعی نیستند و تنها در امارات بدان ملتزماند ـ در اینجا دچارِ چنین مخالفتی با مبنای خویش شده باشند. بلکه مرادِ ایشان آن است که وقتی تکلیفِ زائد بهواسطهٔ برائت نفی شد، چیزی جز اطلاق باقی نمیماند، یعنی اولاً دلیلی بر لزومِ تکرار نداریم، و از سوی دیگر، همین اطلاقِ باقیمانده مقتضیِ اکتفا به مرّهٔ واحده است، «لصدق الطّبیعة علیها».
با وجودِ این توجیه، اصلِ اشکال بر جای خود باقی است: پس از آنکه اصالة البراءة نسبت به تکلیفِ زائد جاری و آن تکلیف نفی شد، دیگر نیازی به طرحِ مجددِ بحثِ اطلاق نیست. چه مرّه را عقل اثبات کند و چه لفظ، نتیجه یکسان است و افزودنِ عبارتِ «ثبت الإطلاقُ» پس از برائت، امری زائد و بیحاصل است. حتی بر فرضی که کسی «مرّه» را قیدی عدمی (به معنای عدم التکرار) بداند و در نتیجه تنها «تکرار» را نیازمند بیان بشمارد، در این صورت نیز اصالة الاطلاق مستقیماً تکرار را نفی میکند و نیازی به این مقدمه نیست که گفته شود «طبیعت با یک بار صدق میکند»؛ زیرا این، حکمِ عقل است نه حکمِ لفظ: «الطّبیعة توجد بوجود فردٍ منها».
شایان ذکر است که برائت در اینجا ناظر به اصلِ وجوبِ «مرّه» نیست؛ زیرا در لزوم انجامِ لااقل یک بار هیچ شک و تردیدی وجود ندارد تا نیازمند جریانِ برائت باشد. برائت تنها نسبت به تکلیفِ زائد بر همان مرّه، یعنی نسبت به تکرار، جاری میشود.
نتیجه نهایی
حاصلِ آنچه گذشت این است که صیغه امر، نه از جهتِ هیئت و نه از جهتِ مادّه، دلالتی لفظی بر مرّه یا تکرار ندارد. از اصالة الاطلاقِ لفظی نیز چیزی در این باب استفاده نمیشود، مگر آنکه «مرّه» را قیدی عدمی بدانیم، در حالی که ظاهرِ امر آن است که مرّه و تکرار، هر دو قیدی وجودیاند. راه حلِ مسئله، صرفاً اصل عملیِ برائت است: با جریانِ اصالة البراءة نسبت به تکلیفِ زائد، دیگر نیازی به طرح مجددِ بحثِ اطلاق باقی نمیماند.
شهید صدر (قدس سره) بحث از دلالت امر بر مرّه و تکرار را در دو سطح پی میگیرند: سطح مدلول وضعی صیغهٔ امر، و سطح آنچه مقتضای اطلاق آن است. ایشان در سطح نخست بر این باورند که صیغهٔ امر - نه از ناحیهٔ هیئت و نه از ناحیهٔ مادّه - دلالت وضعی بر مرّه یا تکرار ندارد، و این نتیجه را با دو مؤیّد تقویت میکنند.
اما اصل استدلال: هیئت «افعل» برای «نسبت ارسالیه» وضع شده است، یعنی مدلول آن، برانگیختن و فرستادن مخاطب بهسوی انجام فعل است - همانکه برخی دیگر، چون آیتالله حکیم از آن به «نسبت ایجادیه» یا «نسبت تکوّنیه» تعبیر کردهاند. این نسبت جز بر خود نسبت ارسالی دلالت ندارد و مرّه یا تکرار در آن مأخوذ نیست. مادّه نیز جز بر اصل طبیعت - معرّی از هر قید و خصوصیتی - دلالتی ندارد. شهید صدر این معنا را چنین بیان میکنند:[2]
اما علی مستوی المدلول الوضعی فلا ینبغی الإشکال فی عدم دلالة الأمر علی المرة و لا علی التکرار وضعاً؛ لوضوح أنه لا یُستفاد من صیغة الأمر وضعاً عدا النسبة الإرسالیة، و من مادّته عدا ذات الطبیعة، فمن أین تُستفاد المرّة أو التکرار؟
برای تقویت این نتیجه، ایشان دو مؤیّد ذکر میکنند:
مؤیّد نخست آن است که اگر صیغهٔ «افعل» به «مرّةً واحدةً» یا به «تکرار» مقیّد گردد، هیچ مجازیتی در این تقیید احساس نمیشود و نیازی به قرینه بر خلاف ظاهر نیست. این خود دلیل است بر آنکه نه مرّه و نه تکرار در موضوعٌلهِ صیغه مأخوذ نیست؛ چه، اگر مرّه جزء موضوعٌله بود، تقیید آن به تکرار مستلزم مجاز بود، و برعکس. نبودِ مئونهٔ مجاز در هر دو سوی تقیید، نشانهٔ آن است که هیچیک از مرّه و تکرار در اصل وضع دخالتی ندارد. ایشان همین نکته را اینگونه تقریر کردهاند:
و ممّا یؤیّد ذلک عدم استشعار مئونة المجاز فی موارد التقیید بالمرة أو التکرار.
مؤیّد دوم ناظر به محالبودنِ فرضِ اخذ مرّه یا تکرار در موضوعٌلهِ هیئت است: اگر مرّه یا تکرار جزء مدلول هیئت بود، لازم میآمد طرف نسبت - یعنی خودِ حدث - در مدلول هیئت، بهنحو مکرّر یا غیرمکرّر لحاظ شده باشد، و این در باب حروف و هیئات، امری نامأنوس و غریب است؛ زیرا نسبت در این ترکیبها تنها میان فاعل و اصل حدث برقرار میشود، و مرّةً یا مکرّراً واقعشدنِ آن حدث، دخلی در تحقّق نسبت ندارد. ایشان میفرمایند:
علی أنه إن أُخذت المرة أو التکرار فی مدلول هیئة الأمر، کان لازمه أخذ طرف النسبة - و هو الحدث - مرّة أو مکرّراً معها فی مدلول الهیئة، و هو أمر غریب غیر مألوف فی الحروف و الهیئات.
بر این اساس، شهید صدر نتیجه میگیرند که از راه مدلول وضعی - نه هیئت و نه مادّه - هیچ دلالتی بر مرّه یا تکرار به دست نمیآید، و بحث باید در سطح مدلول اطلاقی صیغهٔ امر پیگرفته شود.
پس از آنکه روشن شد از راه مدلول وضعی هیئت و مادّه، هیچ دلالتی بر مرّه یا تکرار به دست نمیآید، بحث به سطح مدلول اطلاقی صیغهٔ امر منتقل میشود. مشهور اصولیین در این باره بر آناند که مسئلهٔ انحلال یا عدم انحلالِ حکم، فاقد ضابطهای نوعی است و به حسب قرائن موردی، گاه انحلال رخ میدهد و گاه نه. چنانکه در ﴿أَقِمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ﴾[3] انحلال وجود دارد، اما در ﴿وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ﴾[4] چنین نیست، و این تفاوت را صرفاً به اختلاف قرینه در هر مورد باز میگردانند.
شهید صدر این دیدگاه را نمیپذیرند و معتقدند برای این مسئله ضابطهای نوعی وجود دارد:
و اما علی مستوی الإطلاق فقد ذکروا أنه لیس له ضابط نوعی... و الصحیح أن له ضابطاً نوعیاً، و هو أن مقتضی الإطلاق الأولی هو الاکتفاء بالمرة و الدفعة - أی عدم الانحلال بلحاظ المتعلَّق و الانحلال و التکثر بلحاظ متعلَّق المتعلَّق - الموضوع - ما لم ترد نکتة حاکمة علی ذلک.
بر پایهٔ این ضابطه، نسبت به «متعلَّق» - یعنی خودِ فعلی که وجوب بدان تعلّق گرفته - اطلاق مقتضی اکتفا به مرّه و عدمِ انحلال است، اما نسبت به «متعلَّق المتعلَّق» - که ایشان از آن به «موضوع» نیز تعبیر میکنند - اطلاق اقتضای انحلال و تکثّر دارد. گفتنی است مراد ایشان از «موضوع» در اینجا فراتر از اصطلاح مشهور در باب تکالیف است که موضوع را همان مکلَّف - «مَن وُضِعَ علیه التکلیف» - میدانند، بلکه مقصود، متعلَّق المتعلَّق است. ایشان این ضابطه را با مثال «أکرم العالم» روشن میسازند:
فلو قال (أکرم العالم) فالوجوب بلحاظ العالم متکثر بعدد العلماء خارجاً، و لکن بالنسبة لکل عالم لا یجب أکثر من إکرام واحد.
در این مثال، «اکرام» متعلَّق است و «عالم» متعلَّقُ المتعلَّق (= موضوع)؛ وجوب به لحاظ عالِم - یعنی به تعداد افراد موجود او در خارج - منحل میشود، در حالیکه نسبت به خودِ اکرام، بیش از یکبار واجب نیست. این مقدار از تفاوت، در نگاهِ عرف نیز روشن و مقبول است. عرف همانگونه که اکرامِ یکبارهٔ هر عالِم را کافی میداند، در عین حال وجوب اکرام را به تعداد علما منحل و متکثّر میشمارد. با این همه، صِرفِ ارجاع به ارتکاز عرفی کافی نیست و باید نکتهٔ فنّی و صناعیِ این تفکیک میان موضوع و متعلَّق تبیین گردد.
نکتهٔ فنّی، بنا بر تقریر شهید صدر، به جایگاه هر یک از موضوع و متعلَّق در قضیهٔ معقوله (ذهنیه) باز میگردد: موضوع باید «مفروضالوجود» باشد، یعنی مولا پیش از جعل حکم، نخست وجود آن را مفروض میگیرد و سپس حکم را بر آن بار میکند - چنانکه در «اکرم العالم»، مولا نخست وجود عالِم را فرض کرده، سپس وجوب اکرام را بر او جعل نموده است. اما متعلَّق چنین نیست. فرضِ وجودِ متعلَّق پیش از حکم، به تحصیل حاصل میانجامد، زیرا متعلَّق چیزی است که خودِ حکم در پی ایجاد یا اعدام آن است، نه چیزی که وجودش از پیش مفروض باشد. شهید صدر این نکته را چنین بیان کردهاند:
فإن الموضوع یُلحَظ مفروضَ الوجود فی المرتبة السابقة علی الحکم، و حیث إن له تطبیقات متکثرة فلا محالة یتعدد و یتکرر و ینحل الحکم و المحمول بعدد تلک التطبیقات؛ بینما المتعلَّق لیس کذلک، بل یُطلب إیجاده أو إعدامه، فلا یُلحَظ مفروضَ الوجود و الثبوت فی المرتبة السابقة علی الحکم و الأمر، فلا معنی للانحلال بلحاظه.
بر این اساس، چون موضوع - به دلیل مفروضالوجود بودن - دارای تطبیقات متعدّد خارجی است، حکم به همان تعداد منحل میشود. و چون متعلَّق چنین فرض وجودی ندارد، انحلال نسبت به آن بیمعناست.
با این حال، این پرسش همچنان باقی میماند که میان «مفروضالوجود بودنِ موضوع» و «تحقّق انحلال» از یک سو، و میان «عدم مفروضالوجود بودنِ متعلَّق» و «عدم انحلال» از سوی دیگر، چه ملازمهای برقرار است. این ملازمه نیازمند تأمّل و تکمیل بیشتر است.
وَ صَلَّی الله عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرینْ
[1]. خویی، ابوالقاسم، مؤلف، «محاضرات فی أصول الفقه»، مع محمد اسحاق فیاض، م ٢، ص 208.
[2]. الصدر، محمد باقر، مؤلف، «بحوث في علم الأصول»، مع محمود هاشمی شاهرودی، م ٢، ص 121-122.
[3]. إسراء: 78.
[4]. آل عمران: 97.
- الصدر، محمد باقر، بحوث في علم الأصول، محمود هاشمی شاهرودی، ۷ م، طباعة ۳، قم، موسسه دائرة المعارف فقه اسلامي بر مذهب اهل بيت عليهم السلام، 1417.
- خویی، ابوالقاسم، محاضرات فی أصول الفقه، محمد اسحاق فیاض، ۵ م، طباعة ۴، قم، دارالهادی، 1417.
نظری ثبت نشده است .