موضوع: مرة و تکرار
تاریخ جلسه : ۱۴۰۵/۷/۱۴
شماره جلسه : ۱۴
چکیده درس
-
خلاصهی بحث گذشته
-
مبنای محقق نائینی در ارجاع قضایای شرعیه به قضایای حقیقیه و شرطیه
-
این بود تبیین اصل مبنای محقق نائینی (قدّس سرّه).
-
مناقشه محقق عراقی بر مبنای محقق نائینی
-
تمایز میان اعراض خارجیه و صفات ذهنیه
-
تفکیک میان فعلیت و فاعلیتِ اراده
-
نظریهٔ محقق خویی: دو ضابطهٔ «ظهور عرفی» و «حکم عقل» در تشخیص مفروضالوجود بودن قید
-
اشکال محقق خویی بر محقق نائینی در مثال «لا تشرب الخمر»
-
مناقشه بر مبنای محقق خویی
-
مناقشه امام خمینی بر اصل رجوع قضیه حقیقیه به قضیه شرطیه
-
محور اول: هر دو قضیه - حقیقیه و خارجیه - «بتّی» و قطعیاند، نه شرطی
-
محور دوم: برهان ثبوت لوازم ماهیت
-
پاورقی
-
منابع
دیگر جلسات
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
در بحثی که گذشت، تتمه کلام شهید صدر مورد بررسی قرار گرفت که مبتنی بر مبنایی از میرزای نائینی درباره بازگشت قضایا شرعیه به قضایای شرطیه است. این مبنا دو رکن دارد: نخست آنکه تمامی خطابات شرعی از سنخ قضیه حقیقیهاند نه خارجیه؛ دوم آنکه هر قضیه حقیقیه - چه حملیه و چه انشائیه - در نهایت به قضیه شرطیه بازمیگردد. نتیجه این دو رکن آن است که احکام شرعی ثبوتاً و اثباتاً مشروط به موضوعات خویشاند. امام خمینی در تعلیقه بر کفایه این انحلال حقیقی را مردود دانسته و میان «اشتراط حکم» و «عدم تحقق موضوع» تفکیک قائل شده، با استدلال به لوازم ماهیات که بدون اشتراط بر ذات مترتباند. ریشه این اختلاف در نظریه «خطابات قانونیه» امام نهفته است که بر خلاف قضیه حقیقیه محقق نائینی، خطاب عمومی را واحد و غیرمنحل به تعداد مکلفین میداند؛ زیرا اراده تشریعی، اراده تقنین عمومی است نه انبعاث بالفعل همه افراد. این نظریه به تعبیر آقا مصطفی خمینی مسلکی پربرکت در حل غوامض فقهی است.
محقق نائینی (قدّس سرّه) در تبیین حقیقت خطابات شرعیه، مبنایی را پیریزی کردهاند که بر دو رکن استوار است:
رکن اول: تمامی خطابات شرعیه از سنخ قضایای حقیقیهاند، نه قضایای خارجیه.
رکن دوم: هر قضیه حقیقیهای در واقع به یک قضیه شرطیه بازمیگردد، و چون خطابات شرعیه از سنخ قضایای حقیقیهاند، آنها نیز باید به قضایای شرطیه ارجاع داده شوند.
اینک هر یک از این دو رکن را توضیح میدهیم:
اما رکن اول - یعنی سنخیت خطابات شرعیه با قضایای حقیقیه - توضیحش این است که در قضیه حقیقیهای مانند «النَّار حارَّةٌ»، صدق قضیه منوط به وجود فعلیِ ناری در خارج نیست. این جمله، جملهای خبریه و صادقه است، ولو هیچ ناری در عالم خارج موجود نباشد.
علت این صدق آن است که موضوع در قضایای حقیقیه اعم است از فرد موجود بالفعل در خارج و فرد مفروضالوجود. و این همان فارق اصلی میان قضیه حقیقیه و قضیه خارجیه است. در قضیه خارجیه، موضوع باید بالفعل و در همان حین القای قضیه موجود باشد. چنانکه وقتی میگوییم «علمای قم از مجاهدیناند» یا «حوزه علمیه قم از مجاهدین است»، باید در همان لحظه، حوزه علمیهای بالفعل موجود باشد، و فرضکردن موضوع در اینجا راه ندارد. اما در قضایای حقیقیه چنین نیست. موضوع در این قضایا عام است و هم «محقَّقالوجود» و هم «مقدَّرالوجود» را دربرمیگیرد.
بر همین اساس، محقق نائینی (أعلی الله مقامه الشریف) - جز در موردی که استثنا کردهاند - تمامی خطابات شرعیه را از سنخ قضایای حقیقیه میدانند. وقتی میگوییم: «الحجُّ واجبٌ على المستطيع»، یا آیه شریفه میفرماید: «وَلِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطَاعَ إِلَيْهِ سَبِيلاً»، مولا موضوع «مستطیع» را مفروضالوجود گرفته است، یعنی لازم نیست در هنگام نزول این آیه، مکلَّفِ مستطیعی بالفعل موجود باشد، بلکه حکم هم مستطیع فعلی و هم مستطیعِ مفروضالوجود را شامل میشود. پس خصوصیتی که در قضایای حقیقیه هست این است که موضوعشان «مفروضالوجود» است.
و اما رکن دوم - یعنی بازگشت قضیه حقیقیه به قضیه شرطیه - مفادش این است که قضیه حقیقیه، هرچند در ظاهر لفظ به صورت شرطیه بیان نشده باشد، در واقع به یک قضیه شرطیه برمیگردد. «النَّارُ حارَّةٌ» در حقیقت به «إذا وجدت النَّار في الخارج فهي حارَّةٌ» بازمیگردد، و قضیه شرعیه نیز - چون از سنخ قضیه حقیقیه است - به همین صورت به «إن کان المستطیع موجوداً فالحجّ واجب علیه» بازمیگردد.
محقق نائینی (قدّس سرّه) خود این مطلب را در کتاب «فوائد الاصول» چنین بیان کردهاند:
قد عرفت أنّ القضايا الشرعيّة إنّما تكون على نهج القضايا الحقيقيّة، دون القضايا الخارجيّة، وحينئذ تكون الأحكام الشرعيّة مشروطة بموضوعاتها ثبوتاً وإثباتاً.
أمّا ثبوتاً، فلما تقدّم من أنّ القضيّة الحقيقيّة عبارة عن ترتّب حكمٍ أو وصفٍ على عنوانٍ أُخذ منظَّراً لأفراده المقدَّر وجودها، فلا يمكن جعل الحكم إلّا بعد فرض الموضوع، فالحكم ثبوتاً مشروطٌ بوجود الموضوع، نظير اشتراط المعلول بوجود علّته.
وأمّا إثباتاً، والمراد به مرحلة الإبراز وإظهار الجعل، فتارةً يكون الإبراز لا بصورة الاشتراط، أي لا تكون القضيّة مصدَّرةً بأداة الشرط، كما إذا قيل: المستطيع يحجّ. وأخرى تكون القضيّة مصدَّرةً بأداة الشرط، كما إذا قيل: إن استطعت فحجّ. وعلى أيّ تقديرٍ لا يتفاوت الحال، إذ مآل كلٍّ إلى الآخر، فإنّ مآل الشرط إلى الموضوع ومآل الموضوع إلى الشرط، والنتيجة واحدة، وهي عدم تحقّق الحكم إلّا بعد وجود الموضوع والشرط.
نعم يختلف الحال بحسب الصناعة العربيّة والقواعد اللغويّة، فإنّه إن لم تكن القضيّة مصدَّرةً بأداة الشرط تكن حينئذٍ حمليّةً طلبيّةً أو خبريّةً، وإن كانت مصدَّرةً بأداة الشرط تكون شرطيّةً؛ ولكنّ مآل القضيّة الحمليّة إلى القضيّة الشرطيّة أيضاً، كما قالوا: إنّ كلّ قضيّةٍ حمليّةٍ تنحلّ إلى قضيّةٍ شرطيّةٍ، مقدَّمها وجود الموضوع، تاليها عنوان المحمول. فقولنا: الجسم ذو أبعادٍ ثلاثة، يكون بمنزلة قولنا: كلّما وُجد في العالم شيءٌ وكان ذلك الشيء جسماً فهو ذو أبعادٍ ثلاثة؛ فبالآخرة لا يتفاوت الحال بين كون القضيّة حمليّةً طلبيّةً أو شرطيّةً طلبيّة... ومن هنا قلنا: إنّ الشرط يرجع إلى الموضوع، والموضوع يرجع إلى الشرط.
فتحصّل: أنّه لا فرق بين إبراز القضيّة بصورة الشرطيّة، وبين إبرازها بصورة الحمليّة.[1]
نتیجه آنکه در قضایای حقیقیه، فعلیتِ محمول متوقف بر فعلیت موضوع است، چنانکه در «النَّار حارَّةٌ»، فعلیتِ «حرارت» تنها هنگامی است که خودِ نار فعلیت یابد. عین همین قاعده در خطابات شرعی نیز جاری است: وجوب حج تا زمانی که انسان مستطیع نشده، در مرتبه انشاء بر عهده اوست، یعنی وجوب انشائی حج هماکنون برای همه مکلفان جعل شده، اما این وجوب تنها هنگامی فعلی میشود که استطاعتِ فعلیه در خارج تحقق یابد. به تعبیر جامع، همانگونه که در قضایای حقیقیه «فعلیّة المحمول متوقّفة علی فعلیّة الموضوع»، در خطابات شرعی نیز «فعلیّة الحکم متوقّفة علی فعلیّة الموضوع».
و چون خطابات شرعیه را به صورت قضیه شرطیه برگردانیم، مطلب روشنتر میشود؛ زیرا در قضیه شرطیه، وجود فعلیِ شرط در زمان تلفظ قضیه لازم نیست، بلکه هر گاه شرط فعلیت یابد، جزا نیز فعلیت مییابد، و فعلیتِ جزا سراسر متوقف بر فعلیتِ شرط است. همین نکته، مبنای آن نتیجهای است که در بحث «مرّه و تکرار» بدان رسیدیم: «تعدّد الجزاء تابعٌ لتعدّد الشرط»، یعنی اگر شرط از حیث فعلیت در خارج متعدد شود، جزا نیز به تبع آن متعدد خواهد شد؛ چراکه فعلیت و تعددِ جزا، تماماً وابسته به فعلیت و تعددِ شرط است.
این بود تبیین اصل مبنای محقق نائینی (قدّس سرّه).
مناقشه محقق عراقی بر مبنای محقق نائینی
در برابر مبنای محقق نائینی (قدّس سرّه) در ارجاع قضایای شرعیه به قضایای حقیقیه و شرطیه، محقق عراقی (قدّس سرّه) مناقشهای اساسی وارد کرده و اصل این انضمام را مخدوش دانسته است. ایشان معتقد است آنچه مشهور، از جمله محقق نائینی، در باب واجبات مشروط پذیرفتهاند — یعنی عدم فعلیت اراده و طلب مگر در ظرف تحقق خارجیِ قید — تمام نیست، و این توهم، ناشی از خلط میان دو سنخ کاملاً متفاوت از امور است.
تمایز میان اعراض خارجیه و صفات ذهنیه
محقق عراقی (قدّس سرّه) بنیاد مناقشهٔ خود را بر تفکیکی دقیق میان دو دسته از امور استوار میسازد:
دستهٔ نخست، اعراضی مانند حرارتاند که خارج، هم «ظرف عروض» و هم «ظرف اتصاف» آنهاست، نظیر «النار حارة». در چنین مواردی، فرض وجود موضوع (آتش) مستلزم فرض محمول (حرارت) است، و فعلیت موضوع مستلزم فعلیت محمول؛ زیرا محمول جز در خارج معروضی ندارد.
دستهٔ دوم، صفات ذهنیاند مانند اراده، که ظرف عروض آنها ذهن است، نه خارج، و خارج تنها «ظرف اتصافِ» ذات است، نه ظرف عروض محمول. بر این اساس، قیاس احکام طلبیه (که محمولشان اراده و طلب است) به اعراض خارجیهای مانند حرارت، قیاسی معالفارق است:[2]
و امّا قياس الأحكام الطلبية بالاعراض الخارجية في مثل النار حارة في إناطة فعلية الحرارة بوجود النار و تحققها في الخارج فمدفوع بالفرق الواضح بين المقامين من حيث كون الخارج في القضايا الخارجية ظرف العروض و الاتصاف بخلافه في القضايا الطلبيّة فانه باعتبار كون المحمول فيها من الأوصاف الذهنيّة لا يكاد يكون ظرف العروض بل الاتصاف فيها الا الذّهن و انّما كان الخارج ظرفا لتطبيق ما هو المعروض و المتصف على الموجود الخارجي.
نتیجهٔ این تفکیک آن است که منوطبه در باب اراده و طلب، نه وجود خارجی قید، بلکه «فرض القید و لحاظه» است، و اراده و طلب در همان ظرفِ فرض و لحاظِ قید، فعلیت مییابد، بیآنکه حالت منتظرهای تا تحقق خارجیِ قید در کار باشد:
فلا محيص بمقتضى ما ذكرنا من المصير إلى كون المنوط به للطلب و الإرادة عبارة عن فرض القيد و لحاظه و الالتزام بفعلية الإرادة و الطلب في ظرف فرض القيد و لحاظه قبل تحققه في الخارج من دون حالة منتظرة في البين إلى ظرف تحقق القيد في الخارج.
تفکیک میان فعلیت و فاعلیتِ اراده
محقق عراقی (قدّس سرّه) برای رفع این شبهه که «پس چرا در واجب مشروط، پیش از حصول شرط، مکلف به امتثال موظف نیست؟»، میان دو مرتبه تفکیک میکند: مرتبهٔ فعلیتِ اراده، و مرتبهٔ فاعلیت و محرکیتِ آن. فعلیت اراده همزمان با فرض و لحاظ قید محقق است، اما فاعلیت و محرکیت آن بهسوی مراد، تنها در ظرف حصول خارجیِ قید — که ظرف اتصاف ذات به مصلحت است — تحقق مییابد. ایشان تأکید میکند این مرتبهٔ اخیر، اساساً مربوط به مفاد انشای خطاب نیست:
نعم محركية هذه الإرادة و فاعليتها نحو المراد لا تكون الا في ظرف حصول القيد و المنوط به في الخارج الّذي هو ظرف اتصاف الذات بالمصلحة، و لكن مثل هذه الجهة أجنبية عمّا هو مفاد الإنشاء في الخطابات لأنّها عبارة عن مرتبة تأثير الخطاب بوجوده عند العقل في وجوب الامتثال لا مرتبة نفس الخطاب بمضمونه.
محقق عراقی (قدّس سرّه) این مبنا را با مثال وجوب حج روشن میسازد: هنگامی که شارع، حج را در ظرف لحاظِ استطاعت — بهعنوان طریقی به خارج، نه بهعنوان قید در ظرف وجود خارجی — ملاحظه میکند، همان لحظه، حقیقتِ اشتیاق و اراده (نه فرضِ آن) نسبت به حج، منوط به همان فرضِ استطاعت، تحقق مییابد:
كما في مثال الحج فانه إذا لاحظ الشارع الحج في ظرف لحاظ الاستطاعة طريقا إلى الخارج يقطع منوطا بالفرض المزبور بكونه ذا مصلحة محضة و مع قطعه ذلك بمقتضى تبعيّة الإرادة للعلم بالمصلحة يتوجه نحوه الميل و المحبّة و الاشتياق فعلا فيبطله و يريده منوطا بالفرض المزبور.
بر همین اساس، خطاب «وَ لِلَّهِ عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ» از همان زمان جعل، حاکی از ارادهٔ فعلی مولا نسبت به حج است، هرچند این اراده، معلَّق و منوط به فرض استطاعت باشد؛ و این وضعیت، با «النَّار حارَّةٌ» که فعلیتِ محمول آن عیناً وابسته به وجود خارجیِ موضوع است، قابل قیاس نیست.
محقق عراقی (قدّس سرّه) در ادامه، بهصراحت همان مبنایی را که محقق نائینی (قدّس سرّه) بر آن تکیه کرده بود، نقد میکند؛ یعنی این ادعا که احکام شرعیهٔ طلبیه — چه شرطیه و چه حملیه — از سنخ قضایای حقیقیهاند که حکم در آنها بر عناوین مقدرالوجود مترتب میشود، و لذا فعلیت حکم، متوقف بر فعلیت موضوع در خارج است، همانگونه که در احکام وضعیه نظیر ملکیت در باب وصیت چنین است:
و مما ذكرنا أيضا ظهر عدم صحة ما أفيد... بأنّ الأحكام الشرعية في القضايا الطلبية سواء كان على نحو القضية الشرطية أو الحملية انما هي من سنخ القضايا الحقيقيّة المترتب فيها الحكم على العناوين المقدرة وجوداتها... كما كان ذلك هو الشأن أيضا في الأحكام الوضعيّة كالملكية مثلا، كما في العقود التمليكية كالوصية حيث ان حقيقة الملكية انما يكون تحققها و فعليّتها بعد تحقق الموت.
در پاسخ به این قیاس، ایشان تأکید میکند که قضیهٔ حقیقیه بهمعنای اصطلاحی، تنها در مورد اعراضی متصور است که خارج، ظرف عروض و اتصاف آنهاست (مانند حرارت و ملکیت)، نه در مورد اراده که ظرف عروضش ذهن است:
إذ نقول: بان القضايا الحقيقيّة بالمعنى المصطلح الّذي يلزم من فرض وجود الموضوع فرض الحكم و من فعلية الموضوع خارجا فعلية الحكم أجنبية عن القضايا الطلبيّة... و امّا بالنسبة إلى الإرادة و نحوها من الصفات الذهنية الّتي كان ظرف عروضها الذهن و الخارج ظرف اتصافها، فلا يتصوّر فيها القضية الحقيقيّة بوجه أصلا.
نقطهٔ نهایی و زیربنایی مناقشهٔ محقق عراقی (قدّس سرّه) این است که حقیقت و روح حکم تکلیفی، چیزی جز اراده فعلیه مولا و ابراز آن از طریق انشاء یا اخبار نیست، و نه اراده و نه ابراز آن، امر جعلیِ اعتباری نیستند تا نیازمند فعلیت موضوع در خارج باشند:
و لكن ذلك أيضا فاسد جدا من جهة وضوح ان لب الأحكام التكليفية و روحها ليس إلاّ عبارة عن الإرادة الفعلية و إبرازها بإنشاء أو اخبار، و شيء منهما لا يكون مجعولا، من جهة كون أحدهما من مقولة الكيف و الآخر من مقولة الفعل، فلم يكن حينئذ شيء يكون من الاعتبارات الجعلية حتى يتعلق به الجعل حتى يحتاج في فعليّته إلى فعلية وجود موضوعه في الخارج كما في الأحكام الوضعيّة في المعاملات من نحو الملكية و نحوها.
تنها چیزی که به فعلیت وجود موضوع در خارج نیاز دارد، مرتبهٔ فاعلیت و محرکیت همین ارادهٔ مُبرَزه است، نه اصل وجود و فعلیت آن:
نعم الّذي تحتاج إلى فعلية وجود الموضوع خارجا انما هو مرتبة فاعلية هذه الإرادة المبرزة و محركيتها بحيث يحتاج إلى تطبيق الموضوع في الخارج، و لكن هذه المرتبة... مرتبة تأثير الخطاب في حكم العقل بلزوم الامتثال لا مرتبة نفس الخطاب بمضمونه.
بر اساس این مناقشه، محقق عراقی (قدّس سرّه) اساس ارجاع قضایای شرعیهٔ طلبیه به قضایای حقیقیه را — که مبنای محقق نائینی (قدّس سرّه) بر آن استوار بود — نمیپذیرد، و حکم شرعی را نه قضیهای از سنخ قضایای حقیقیه، بلکه ارادهای فعلی و مُبرَز میداند که از همان آغاز جعل، فعلیت دارد، هرچند فاعلیت و محرکیت آن بهسوی امتثال، منوط به تحقق خارجیِ شرط باشد.
محقق خویی (قدّس سرّه) در اصول خود، در غالب موارد، همین مبنای استاد خویش - محقق نائینی - را پذیرفته و بر آن تقریر و تثبیت نهادهاند، جز در یکی دو مورد که از آن جمله است بحث امکان تعلق قصد امر به متعلَّق همان امر (در مسئله تعبدی و توصلی)، که ایشان آنجا تصریح میکنند: فرمایش استاد ما [محقق نائینی] در بعضی موارد تمام است و در بعضی موارد تمام نیست.
ایشان در تبیین ضابطهٔ کلیِ «مفروضالوجود» بودن یک قید، میفرمایند: برای آنکه قضیهٔ حقیقیه - یا به تبع آن، خطاب شرعی - به قضیهٔ شرطیه برگردد و قیدی از قیود متعلَّق، مفروضالوجود انگاشته شود، باید یکی از دو عامل در کار باشد: یا ظهور عرفی، یا حکم عقل.
عامل اول: ظهور عرفی؛ در بسیاری از موارد، عرف از خودِ خطاب میفهمد که موضوع، مفروضالوجود اخذ شده است؛ چنانکه در آیهٔ شریفه «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»،[3] وجوب وفا به عقد ثابت است و «عقد» در اینجا متعلَّقِمتعلَّق و موضوعِ حکم به شمار میآید. ظهور عرفی اقتضا میکند که اگر عقدی محقق شد، وفای به آن واجب است، نه آنکه مولا از مکلَّف بخواهد ابتدا عقدی ایجاد کند و سپس بدان وفا نماید. همین قاعده در «أَوْفُوا بِالنُّذُورِ» و «الْمُؤْمِنُونَ عِنْدَ شُرُوطِهِمْ» نیز جاری است. محقق خویی در «محاضرات فی اصول الفقه» چنین میفرمایند:[4]
ان لزوم أخذ القيد مفروض الوجود في القضيّة في مقام الإنشاء إنّما يقوم على أساس أحد أمرين: (الأوّل) الظهور العرفيّ، كما في قوله تعالى: ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ﴾، فإنّ المستفاد منه عرفاً هو لزوم الوفاء بالعقد على تقدير تحقّقه ووجوده في الخارج، رغم كون العقد مقدوراً للمكلَّف. ومن هذا القبيل وجوب الوفاء بالنذر والشرط والعهد واليمين، ووجوب الإنفاق على الزوجة، وما شاكل ذلك؛ حيث إنّ القيود المأخوذة في موضوعات هذه الأحكام - رغم كونها اختياريّةً - أُخذت مفروضةَ الوجود في مقام جعلها بمقتضى المتفاهَم العرفيّ... وهذا هو الغالب في القضايا الحقيقيّة.
و از اینرو، چنین موضوعاتی «مفروضة الوجود»اند، یعنی بر فرض وجود عقد در خارج، وفای به آن واجب میشود، بیآنکه خودِ تحصیل عقد واجب باشد.
در اینجا باید نکتهای را مورد توجه قرار داد که خود محقق نائینی بدان ملتزم است: مفروضالوجود انگاشتن یک موضوع، ملازم با «عدم وجوب تحصیل» آن است. برای نمونه، وقتی استطاعت موضوعی مفروضالوجود قرار میگیرد، معنایش این است که اگر کسی مستطیع شد، حج بر او واجب میشود، اما تحصیل استطاعت واجب نیست. این مطلب گاه از باب «شروط تکلیف» تبیین میشود - که تحصیل آنها لازم نیست، و شرط هر گاه موجود شود، مشروط نیز خواهناخواه (چه از روی اختیار و چه بیاختیار، مانند دخول وقت برای نماز) محقق میگردد - و گاه از باب همین قاعده که «کلّ ما هو مفروض الوجود لا یجب تحصیله»، که ثمرهٔ عملی روشنی نیز بر آن مترتب است.
عامل دوم: حکم عقل؛ این عامل مخصوص قیود غیراختیاری است، مانند وقت و بلوغ. شارع میفرماید: «أَقِمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْلِ»،[5] و چون دخول وقت از اختیار مکلَّف بیرون است، اگر این قید مفروضالوجود اخذ نشود، تکلیف به تحصیل آن لازم میآید که عین «تکلیف به محال» است. پس عقل حکم میکند که چنین قیدی ضرورتاً باید مفروضالوجود انگاشته شود. محقق خویی در همین رابطه میفرمایند:
(الثاني) الحكم العقليّ، ومن الطبيعيّ أنّ العقل إنّما يحكم فيما إذا كان القيد خارجاً عن الاختيار، حيث إنّ عدم أخذه مفروض الوجود يستلزم التكليف بالمحال، كما في مثل قوله تعالى: ﴿أَقِمِ الصَّلَاةَ لِدُلُوكِ الشَّمْسِ إِلَى غَسَقِ اللَّيْلِ﴾، فإنّ دخول الوقت - حيث إنّه خارج عن قدرة المكلَّف واختياره - لا مناص من أخذه مفروض الوجود في مقام الإنشاء والخطاب، وإلّا لزم التكليف بغير المقدور، وهو مستحيل.
ثمرهٔ این تفکیک آن است که چرا در «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» عقد مفروضالوجود انگاشته میشود، در حالی که عرف از آغاز نمیگوید تحصیل عقد عقلاً لازم است، بلکه این خود عرف است که میگوید تحصیل آن لازم نیست. نظیر این مطلب در وجوب نفقهٔ زوجه نیز صادق است: آیا انسان مکلَّف است زنی اختیار کند تا نفقه بر او واجب شود؟ خیر، بلکه اگر کسی ازدواج کرد، نفقه بر او واجب میشود، و این همان ظهور عرفی است. پس مفروضالوجود بودنِ یک قید، گاه به استناد عرف به دست میآید و گاه به استناد حکم عقل. و حکم عقل، مخصوصِ قیود غیراختیاری است.
بر پایهٔ این دو ضابطه، محقق خویی (قدّس سرّه) چنین نتیجه میگیرند: هر جا یکی از این دو عامل - ظهور عرفی یا حکم عقل - موجود باشد، میتوان قید متعلَّقالمتعلَّق را مفروضالوجود دانست، اما در جایی که هیچیک از این دو عامل در کار نباشد، به چه ملاکی میتوان ادعا کرد که قضیهٔ حقیقیه - یا خطاب شرعی - به قضیهٔ شرطیه بازمیگردد؟ از همین زاویه، محقق خویی بر استاد خود اشکال وارد میسازند.
نمونهٔ این اشکال، نهی از شرب خمر در «لا تشرب الخمر» است. بنا بر مبنای محقق نائینی، این خطاب باید به صورت «إذا کان الخمر موجوداً فشُربُه حرامٌ» بازگردانده شود، یعنی مادامی که خمر بالفعل موجود نباشد، حرمت در مرتبهٔ انشاء باقی میماند، و تنها با وجود خارجیِ خمر فعلیت مییابد. محقق خویی این تحلیل را نمیپذیرند و معتقدند «لا تشرب الخمر» از همان آغاز، با صِرف انشاء، حرمتی فعلی به بار میآورد، حرمتی که برای همهٔ مکلَّفان بالفعل ثابت است، خواه در اختیار آنان خمری موجود باشد و خواه نباشد. شرط فعلیتِ این حرمت، نه وجودِ خارجیِ خمر، بلکه «قدرت بر تحصیل خمر» است، به این معنا که هر مکلَّفی که قدرت بر تحصیل خمر داشته باشد - ولو خمری در دسترس او نباشد - حرمتِ شرب برای او فعلی است، مگر آنکه اساساً از تحصیل آن عاجز باشد، که در این صورت توجه خطاب بدو لغو خواهد بود.
دلیل این تفکیک آن است که، به تصریح محقق خویی، در «لا تشرب الخمر» هیچیک از دو ضابطهٔ یادشده جاری نیست: نه عرف از این خطاب میفهمد که خمر مفروضالوجود اخذ شده - بهگونهای که فعلیت حرمت متوقف بر وجود خارجیِ آن باشد - و نه حکم عقل اقتضای چنین چیزی دارد؛ زیرا بر فرضِ قدرتِ مکلَّف بر ایجاد خمر (از طریق مقدمات آن)، دیگر مجالی برای «تکلیف به محال» باقی نمیماند تا عقل به مفروضالوجود انگاشتنِ آن حکم کند. ایشان در «محاضرات فی اصول الفقه» میفرمایند:
و من هنا قد التزمنا بفعليّة الخطابات التحريميّة قبل وجودات موضوعاتها بتمام القيود والشرائط، فيما إذا كان المكلَّف قادراً على إيجادها؛ مثلاً: التحريم الوارد على شرب الخمر فعليٌّ، وإن لم يوجد الخمر في الخارج، إذا كان المكلَّف قادراً على إيجاده بإيجاد مقدّماته، فلا تتوقّف فعليّته على وجود موضوعه. والسرّ في ذلك ما عرفت من أنّ الموجب لأخذ القيد مفروض الوجود إمّا الظهور العرفيّ، أو الحكم العقليّ، وكلاهما منتفٍ في أمثال المقام؛ أمّا الأوّل، فلأنّ العرف لا يفهم من مثل «لا تشرب الخمر» أنّ الخمر أُخذ مفروض الوجود في الخطاب، بحيث تتوقّف فعليّة حرمة شربه على وجوده في الخارج فلا حرمة قبل وجوده؛ بل المتفاهَم العرفيّ من أمثال هذه القضايا هو فعليّة حرمة الشرب مطلقاً، وإن لم يكن الخمر موجوداً، إذا كان المكلَّف قادراً على إيجاده بما له من المقدّمات. وهذا بخلاف المتفاهَم العرفيّ من مثل قوله تعالى: ﴿أَوْفُوا بِالْعُقُودِ﴾... وأمّا الثاني، فلأنّ المفروض تمكّن المكلَّف من إيجاده، وفي مثله لا يحكم العقل بأخذه مفروض الوجود.
نکتهٔ دقیق در این مناقشه آن است که محل نزاع محقق خویی با استادش، ناظر به خودِ موضوع «خمر» است، نه به قید «قدرت». ممکن است حکمی نسبت به یک قید مشروط باشد و نسبت به قید دیگر مشروط نباشد، و دقیقاً همینجاست که محقق خویی میفرمایند: حرمتِ شرب خمر نسبت به «وجودِ خمر» مشروط نیست - برخلاف مبنای میرزای نائینی - اما نسبت به «قدرتِ بر تحصیل» آن مشروط است، و این اشتراط اخیر، امری است که مورد پذیرش قرار میگیرد.
این مناقشه را در کتاب «أوامر»، در بحث تعبدی و توصلی به تفصیل مطرح کرده و بر کلام محقق خویی دو اشکال اساسی وارد کردهایم.[6]
اشکال دوم این است که محقق خویی میان «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ» و «لا تشرب الخمر» از حیث ظهور عرفی تفکیک کردهاند و فرمودهاند عقد به مقتضای ظهور عرفیِ خطاب مفروضالوجود انگاشته میشود، اما در تحریمیات چنین نیست، و لذا ولو خمری موجود نباشد، نهی از ایجاد آن همچنان فعلی است. اشکال بر این مطلب آن است که اگر به عرف مراجعه شود، میان این دو خطاب هیچ فرقی نمیگذارد. عرف هم عقد را موضوع میداند و هم خمر را، و همانگونه که وجوب وفا متوقف بر فعلیت عقد است، حرمت شرب نیز متوقف بر وجود خمر است. (در خطاب «لا تشرب الخمر»، حکم بر مطلقِ شرب تعلق نگرفته، بلکه به حصه خاصی از شرب - یعنی شرب خمر - تعلق گرفته است، و نمیتوان گفت هم شرب حرام است و هم ایجاد خمر، متعلَّقِ حکمی مستقل است که باید از آن اجتناب کرد، چرا که ظهور خطاب دلالتی بر چنین چیزی ندارد.) پس یا باید در هر دو مورد مفروضالوجود بودن انکار شود، یا در هر دو مورد به استناد ظهور عرفی پذیرفته شود. تفکیک میان این دو وجهی ندارد.
افزون بر این، ادعای محقق خویی مبنی بر اینکه «أوفوا بالعقود» قضیه حقیقیه است و به شرطیه برمیگردد، اما «لا تشرب الخمر» اینچنین نیست، با فهم عرف سازگار نمینماید. یا باید هر دو قضیه به شرطیه برگردند، یا هیچکدام برنگردند. فارق میان متعلَّق و موضوع تنها در همین است که موضوع مفروضالوجود است، اما متعلَّق واجبالتحصیل. و بر همین اساس، تمامی قضایای شرعیه نسبت به موضوع خود بهنحو قضیه شرطیهاند، یعنی فعلیت حکم متوقف بر فعلیت موضوع است. نمیتوان گفت بعضی از قضایای شرعیه به شرطیه برمیگردند و بعضی دیگر خیر؛ زیرا این خلاف فرض بحث است: فرض بر این است که هر موضوعی شرط است و هر مفروضی مشروط، و نمیتوان در یک مورد مفروض را شرط دانست و در مورد دیگر چنین نینگاشت.
افزون بر این، اگر در فرضی که خمر موجود نیست، حکم به حرمتِ فعلیِ شرب شود، این حکم لغو خواهد بود، نظیر آنچه مرحوم آخوند در شرطیت «ابتلاء» نسبت به اطراف علم اجمالی بیان کردهاند؛[7] زیرا اصولیان بر این باورند که علم اجمالی تنها هنگامی منجِّز است که تمامی اطراف آن محل ابتلای مکلَّف باشد، و تکلیف نسبت به چیزی که از دایره ابتلای مکلَّف خارج است، لغو میباشد.
بر این اساس، کسی که در شهر یا کشور او اساساً خمری یافت نمیشود، اگر به او گفته شود «خمر بر تو حرام است»، این خطاب لغو خواهد بود. به نظر میرسد محقق خویی در اینجا میان «فعلیت» و «تنجّز» خلط کرده و بر وفق اصطلاح دقیق سخن نگفتهاند.
به نظر میرسد همین اشکال لغویت، در کلام امام خمینی (قدّس سرّه) نیز راه یافته است؛ چرا که ایشان لازم نمیدانند تمامی متعلَّقات و متعلَّقالمتعلَّقات را مفروضالوجود انگاریم، بیآنکه وجه این مطلب را بیان کرده باشند. شاید مقصود ایشان آن باشد که متعلَّقالمتعلَّقات را تنها در جایی که مفروضالوجود نگرفتنش موجب لغویتِ جعل نشود، لازم نیست مفروضالوجود قرار دهیم، چنانکه اگر طهارت ثوب - که متعلَّقالمتعلَّق است - مفروضالوجود انگاشته نشود، هیچ لغویتی لازم نمیآید، و همینطور است در قصد امر. اما اگر مولا هنگام جعل، خودِ مکلَّف را مفروض قرار ندهد، جعل او لغو خواهد بود؛ چه، وجوب نماز در حالیکه موضوع آن - یعنی مکلَّف - هنوز مشخص نباشد، معنا ندارد، و انشاء برای عاجز نیز از همین باب، عقلاً قبیح است، و از همینرو، «قدرت» باید مفروضالوجود انگاشته شود.
مهمترین و ریشهایترین مناقشه بر مبنای محقق نائینی را امام خمینی (قدّس سرّه) در مواضع متعددی از آثار خویش مطرح ساختهاند، تا بدانجا که در برخی موارد با تعبیر «وإن أصرَّ عليها» تصریح میکنند که محقق نائینی هرچند بر این بیان اصرار داشته، اما سخن ایشان مخدوش است. ایشان در کتاب «أنوار الهدایة»،[8] اصلِ ادعای رجوع قضیه حقیقیه - و بهتبع آن قضیه شرعیه - به قضیه شرطیه را باطل میدانند و استدلال خود را در چند محور سامان میدهند:
ضرورة أنّ القضايا الحقيقيّة لا تنحلّ إلى قضايا شرطيّة حقيقةً، وإن أصرّ عليه رحمه اللّه في كثير من المواضع، زعماً منه أنّ ما اشتهر - من أنّ في القضايا الحقيقيّة يكون الحكم على الأفراد المحقَّقة أو المقدَّرة الوجود، في مقابل القضايا الخارجيّة التي يكون الحكم [فيها] مقصوراً على الأفراد الخارجيّة - أنّ المقصود منه أنّ تلك القضايا تنحلّ إلى الشرطيّات حقيقة. نعم، يوهم ذلك بعض عبائر المنطقيّين.
محور اول: هر دو قضیه - حقیقیه و خارجیه - «بتّی» و قطعیاند، نه شرطی
امام (قدّس سرّه) تصریح میکنند که قضیه حقیقیه، درست مانند قضیه خارجیه، قضیهای بتّی و قطعی است و هیچ شرطی در آن راه ندارد، و تفاوت این دو تنها در دامنهٔ موضوع است، نه در ساختار منطقیِ قضیه:
لكنّ الأمر ليس كذلك قطعاً؛ فإنّ القضايا الحقيقيّة قضايا بتّيّة كالقضايا الخارجيّة، ولا افتراق بينهما من هذه الجهة، وإنّما أُريد من كون الحكم فيها على الأفراد المحقَّقة أو المقدَّرة دفعُ توهّمِ قصر الحكم على الأفراد الخارجيّة، وتفرقة بين القضيّتين، وإلّا فالقضايا الحقيقيّة يكون الحكم فيها على عنوان الموضوع؛ بحيث يكون قابلاً للانطباق على الأفراد أعمّ من الموجود أو سيوجد.
بر این اساس، «كلّ نارٍ حارَّةٌ» خبری جزمی و قضیهای بتّی است که حکم در آن بر تکتک افراد نار رفته است، و هیچ اشتراطی در آن وجود ندارد، اما چون «نار» جز با وجود خارجی، نه نار است و نه حار، این توقف بر وجود خارجی، امری غیر از «اشتراط» و بیگانه از مفاد قضیه است:
فكلّ نار حارّة، إخبار جزميّ وقضيّة بتّيّة يُحكم فيها على كلّ فردٍ من أفراد النار، وليس في الإخبار اشتراطٌ أصلاً، لكن لا تكون النار ناراً ولا حارّةً إلّا بعد الوجود الخارجيّ، وهذا غير الاشتراط، ولا يكون مربوطاً بمفاد القضيّة.
در پرتو همین محور است که میتوان دربارهٔ روایت شریف « سلام الله علی أهل قم ... هم الفقهاء العلماء الفهماء؛ هم أهل الدرایه و الروایه و حسن العباده.»[9] پرسید: آیا این قضیه، حقیقیه است یا خارجیه؟ ظاهر این روایت آن است که قضیهای خارجیه باشد؛ چرا که معلوم نیست اهل قم تا روز قیامت را دربرگیرد. در مقابل، تعابیری نظیر «وَلَكُمْ فِي الْقِصَاصِ حَيَاةٌ يَا أُولِي الْأَلْبَابِ»،[10] یا «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِصَاصُ»[11] و «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ»،[12] بهیقین از سنخ قضایای حقیقیهاند و تا هر زمانی که موضوعشان مصداق یابد، استمرار دارند. و از همینرو، این تصور که چنین احکامی مخصوص صدر اسلام بوده باشند، ناشی از خلط میان قضیه حقیقیه و خارجیه است.
محور دوم: برهان ثبوت لوازم ماهیت
اگر قضایای حقیقیه حقیقتاً مشروط میبودند، لازم میآمد که اثبات لوازم ماهیات برای آنها نیز موقوف بر وجود خارجی باشد، در حالیکه این لوازم، لازمهٔ ذاتِ ماهیتاند، صرفنظر از وجود خارجی آنها:
ولو كانت القضايا الحقيقيّة مشروطةً حقيقةً، لزم أن يكون إثبات لوازم الماهيّات لها بنحو القضيّة الحقيقيّة مشروطاً بوجودها الخارجيّ، مع أنّها لازمة لها من حيث هي؛ فقولنا: كلّ مثلّثٍ فإنّ زواياه الثلاث مساوية لقائمتين، وكلّ أربعةٍ زوج، قضيّة حقيقيّة جزماً، ولو كانت مشروطة لزم أن يكون إثبات التساوي والزوجيّة لهما مشروطاً بالوجود الخارجيّ، مع أنّ اللوازم ثابتة لذواتها من غير اشتراطٍ أصلاً.
تنها نکتهای که در این میان صادق است، آن است که ماهیت، ماهیت نیست و لازم، لازم نیست مگر با وجود، اما این از سنخ «قضیه حینیّه» است، نه «قضیه مشروطه»؛ زیرا اشتراط به معنای دخالت شرط در ثبوت حکم است، در حالیکه در لوازم ماهیات چنین دخالتی راه ندارد:
نعم، لا تكون الماهيّة ماهيّةً ولا اللازم لازماً إلّا بالوجود بنحو القضيّة الحينيّة، لا المشروطة؛ لأنّ الاشتراط معناه دخالة الشرط في ثبوت الحكم، وهو خلاف الواقع في لوازم الماهيّات.
همین قاعده در حمل ذاتیّات بر ماهیت نیز جاری است؛ زیرا ذاتی برای ذات، بیهیچ اشتراطی، ثابت است:
وكذا يلزم أن يكون حمل ذاتيّات الماهيّة عليها مشروطاً بتحقّقها، مع أنّ الذاتيّ ثابتٌ للذات بذاته من غير اشتراط.
افزون بر این، اگر این پندار صحیح میبود، میبایست چنین قضایایی را از قضایای شرطیه به شمار آوریم، نه از قضایای حملیه، در حالیکه منطقیان بر حملیبودن و بتّیبودن این قضایا اتفاقنظر دارند:
مضافاً إلى أنّه لو كان الأمر كما زُعم، لزم عدّ تلك القضايا في الشرطيّات، لا الحمليّات، مع تسالم المنطقيّين على كونها حمليّاتٍ بتّيّات.
وَ صَلَّی الله عَلَیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرینْ
پاورقی
[1]. نائینی، محمدحسین، مؤلف، فوائد الاُصول، محمد علی کاظمی خراسانی، م ١، ص ١٧٨-١٧٩.[2]. عراقی، ضیاء الدین، مؤلف، نهایة الأفکار، م ٢، ص ٢٩٩-٣٠٢.
[3]. مائده: 1.
[4]. خویی، ابوالقاسم، مؤلف، محاضرات فی أصول الفقه، محمد اسحاق فیاض، م ٢، ص ١٥٨-١٥٩.
[5]. إسراء: 78.
[6]. هاشمی، سید محمدرضا، پدیدآور، اوامر؛ درسهای خارج اصول آیت الله محمدجواد فاضل لنکرانی، ج ۳، ص ۱۴۱-۱۴۴.
[7]. آخوند خراسانی، محمد کاظم، مؤلف، کفایة الأصول، عباسعلی زارعی سبزواری، م ٣، ص ١٠٥-١٠٦.
[8]. خمینی، روح الله، مؤلف، أنوار الهدایة في التعلیقة علی الكفایة، م ٢، ص ١٤٣-١٤٧.
[9]. مجلسی، محمدباقر، مؤلف، بحار الأنوار، م ٥٧، ص ٢١٧.
[10]. بقره: 179.
[11]. بقره: 178.
[12]. بقره: 216.
منابع
- آخوند خراسانی، محمد کاظم، کفایة الأصول، عباسعلی زارعی سبزواری، ۳ م، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم، 1430.
- خمینی، روح الله، أنوار الهدایة في التعلیقة علی الكفایة، ۲ م، طباعة ۳، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينی (س)، 1385.
- خویی، ابوالقاسم، محاضرات فی أصول الفقه، محمد اسحاق فیاض، ۵ م، طباعة ۴، قم، دارالهادی، 1417.
- عراقی، ضیاء الدین، نهایة الأفکار، ۴ م، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم، 1417.
- مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، ۱۱۱ م، طباعة ۲، بیروت، دار إحياء التراث العربي، 1403.
- نائینی، محمدحسین، فوائد الاُصول، محمد علی کاظمی خراسانی، ۴ م، طباعة ۱، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم، 1376.
- هاشمی، سید محمدرضا، اوامر؛ درسهای خارج اصول آیت الله محمدجواد فاضل لنکرانی، قم، مرکز فقهی ائمه اطهار (ع)، 1404.
- آخوند خراسانی، محمد کاظم، کفایة الأصول، عباسعلی زارعی سبزواری، ۳ م، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم، 1430.
- خمینی، روح الله، أنوار الهدایة في التعلیقة علی الكفایة، ۲ م، طباعة ۳، تهران، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خمينی (س)، 1385.
- خویی، ابوالقاسم، محاضرات فی أصول الفقه، محمد اسحاق فیاض، ۵ م، طباعة ۴، قم، دارالهادی، 1417.
- عراقی، ضیاء الدین، نهایة الأفکار، ۴ م، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم، 1417.
- مجلسی، محمدباقر، بحار الأنوار، ۱۱۱ م، طباعة ۲، بیروت، دار إحياء التراث العربي، 1403.
- نائینی، محمدحسین، فوائد الاُصول، محمد علی کاظمی خراسانی، ۴ م، طباعة ۱، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم، 1376.
- هاشمی، سید محمدرضا، اوامر؛ درسهای خارج اصول آیت الله محمدجواد فاضل لنکرانی، قم، مرکز فقهی ائمه اطهار (ع)، 1404.
نظری ثبت نشده است .