درس بعد

مشتق

درس قبل

مشتق

درس بعد

درس قبل

موضوع: مشتق


تاریخ جلسه : ۱۳۷۷


شماره جلسه : ۲۵

PDF درس صوت درس
چکیده درس
  • دلیل سوم اعمی‌ها

  • جواب از دلیل سوم اعمی‌ها

  • فرمایش محقق خوئی در استدلال به آیه شریفه

دیگر جلسات
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحيمْ
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ

دلیل سوم اعمی‌ها

دلیل سوم اعمی‌ها استدلال به بعضی از آیات شریفه‌ی قرآن است.؛ که مهمترین دلیل اعمی‌ها همین دلیل سوم است که می‌خواهیم متعرض بشویم.

اولین آیه‌ای که استدلال کرده اند آیه‌ی 124 از سوره‌ی مبارکه‌ی بقره است «وَإِذِ ابْتَلَى إِبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمَاتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِی قَالَ لَا يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ» این آیه از آیاتی است که هم صدراً و هم ذیلا بحث بسیار مفصلی دارد. إجمال آیه‌ی شریفه این است که بعد از اینکه خداوند ابراهیم(علیه السلام) را امتحان کرد با این کلمات و ابراهیم از این امتحان موفق بیرون آمد خداوند فرمود «إنی جاعلک للناس إماما» بعد از مقام نبوت و مقام خلیل الرحمانی مهمترین مقام که عبارت از امامت است خداوند به ابراهیم عنایت فرمود.

بعد حضرت ابراهیم عرض کرد «مِن ذریّتی» که این «مِن»، تبعیضیه است؛ یعنی آیا از ذریّه من هم کسی امام قرار می‌دهید؟ خداوند فرمود «لاینال عهدی الظالمین»، مراد از عهد خودش، امامت است و امامت عهدی است از عهود خداوند تبارک و تعالی. فرمود عهد من به ظالمین نمی‌رسد.

در بعضی از روایات بعضی از ائمه با تاسی به نبی اکرم(صلی الله علیه وآله) آمدند به این آیه‌ی شریفه استدلال کردند بر عدم صلاحیت خلافت نسبت به خلفای ثلاثه، اولی و دومی و سومی. ائمه فرمودند که بر طبق این آیه‌ی شریفه امامت و خلافت منصبی است که نمی‌تواند اولی و دومی و سومی این منصب را تصدی کنند.

به دلیل اینکه بر حسب تاریخ مسلم، اینها قبلاً مشرک بودند و قبل از آنکه مسلمان بشوند عنوان شرک را داشتند که این یک مقدمه و بر طبق بعضی دیگر از آیات قرآن «إن الشرک لظلم عظیم»؛ شرک یک مصداقی از ظلم است آن هم به تعبیر آیه‌ی شریفه ظلم عظیمی هم هست.

پس نتیجه این می‌شود که با این دو تا مقدمه؛ یکی اینکه این اولی و دومی و سومی بدون هیچ تردیدی قبلاً مشرک بودند و قبلاً عبادت اوثان و اصنام را داشتند و مقدمه‌‌ی دوم که «إن الشرک لظلم عظیم» با این مقدمه ما نتیجه می‌گیریم که اولی و دومی و سومی از مصادیق بارز ظالم هستند. ائمه استدلال کردند به اینکه بر طبق این آیه‌ی شریفه «لاینال عهدی الظالمین» اینها صلاحیت و لیاقت برای تصدی این منصب عظیم را ندارند.

اعمی‌ها می‌گویند این استدلال ائمه به این آیه‌ی شریفه بر این مدعا در صورتی است که ما بیاییم قائل بشویم به اینکه مشتق برای اعم وضع شده است. اینها در یک زمانی قبلاً مسلم مشرک بودند، مسلم ظالم بودند. اگر ما بگوییم مشتق حقیقت در خصوص متلبس به مبدا است؛ نتیجه این می‌شود که پس در زمان تصدی خلافت اینها دیگر لازم نبودند و اطلاق ظالم بر اینها یک اطلاق مجازی می‌شود و ظاهر استدلال این است که ائمه می‌خواهند بفرمایند که در زمان تصدی خلافت هم اینها عنوان اشتقاقی ظالم حقیقتاً بر آنها صادق بوده است. پس این استدلال کشف از این می‌کند که مشتق برای اعم از متلبس و منقضی وضع شده، این خلاصه‌ی استدلال اعمی‌ها به این آیه‌ی شریفه است.

سؤال...

 پاسخ استاد

همان زمان ظالم بوده که این مقدمه‌ی دوم را بر این گفتیم «إن الشرک لظلم عظیم»، شرک یکی از مصادیق بارز ظلم است. پس کسی که مشرک بوده عنوان ظالم بر آن صدق می‌کند.

اعمی‌ها می‌گویند اگر ما بگوییم ظالم که یک هیئت مشتق است حقیقت در خصوص متلبس به مبدأ است، نتیجه این می‌شود که ابوبکر و عمر و عثمان آن زمانی که مشرک بودند ظالم بودند اما الآن که تصدی خلافت کردند عنوان ظالم را ندارند و استدلال ائمه استدلال غیرصحیحی بود.

 برای اینکه استدلال ائمه یک استدلال تامی باشد باید بگوییم که مشتق حقیقت است بر اعم از متلبس و منقضی یعنی کسی که 20 سال پیش هم مشرک و ظالم بوده همانطوری که قبلاً حقیقتاً  عنوان ظالم بر آن صدق می‌کرد الآن هم عنوان ظالم بر او صدق می‌کند.

این استدلال ائمه (علیهم السلام) در مقابل خود اهل سنت است و وقتی که در مقابل اهل سنت است باید یک استدلالی باشد که روی مطالبی باشد که آن خصم هم منکر آن مطالب نباشد. بله ما اعتقادمان این است که این ثلاثه تا آخرین لحظه هم مشرک بودند ولی این را خصم قبول ندارند.

یک وقتی است که ما می‌خواهیم خودمان به حسب واقع بگوییم که اینها چگونه است که این فرمایش شما مطرح است و یک وقت است که ائمه در مقابل اینها و با اینها دارند استدلال می‌کنند و استدلال باید روی یک مقدمات و مفاهیمی باشد که آنها قبول دارند، این دوتا مقدمه را آنها قبول دارند.

این مقدمه که اینها قبلاً مسلماً مشرک بودند همه قبول دارند که تاریخ هم نوشته و تاریخ خودشان هم نوشته و مقدمه‌ی بعد بر طبق خود آیه‌ی قرآن «إن الشرک لظلم عظیم»؛ اما اینکه ما بیاییم بگوییم که اینها واقعاً بعداً هم ایمان نیاورده بودند آنها می‌گویند این حرفی است که شما می‌زنید و ما این را قبول نداریم و لذا این فقط اشاره دارد به همان شرک سابقش. این خلاصه‌ی  استدلالی که اینها کردند و حالا با این توضیحی که دادیم یک مقداری استدلال را ما تقویت کنیم و تقویت و بیان استدلال به چند مطلب است.

یک مطلب همین است که باید توجه داشته باشیم که ائمه در مقابل آنها داشتند استدلال می‌کردند و باید مقدماتی باشد که آنها منکر نباشند.

 نکته‌ی دوم این است که کسی ممکن است بگوید کما اینکه شاید مرحوم بجنوردی در کتاب منتهی الأصول اشاره دارد به این مطلب که بگوییم مراد ائمه این است که همین که اینها بالجور آمدند خلافت را تصدی کردند «هذا ظلم» و یا بگوییم بعد از آن که تصدی کردند این مصائبی را که برای اهل‌بیت (علیهم السلام) به وجود آوردند، هذا ظلم.

آیا می‌توانیم اینجا بگوییم که استدلال ائمه روی این جهت است و نتیجه این می‌شود که می‌خواهند بگویند در حالی که  الان متلبس به ظلم است ما داریم این حرف را می‌‌زنیم که این هم حرف قابل قبولی نیست. برای اینکه اینها هم برمی‌گردد به اعتقادات ما و ما معتقدیم که اینها غاصبانه آمدند متصدی خلافت شدند اما آنها که چنین اعتقادی را ندارند.

ما معتقدیم که اینها این مصائب را بر اهل‌بیت(ع) به وجود آوردند خصوصاً بر حضرت زهرا(سلام الله علیها) و این شده سند ظلم آنها اما باز آنها چنین مطلبی را قبول ندارند.

ائمه(ع) در مقابل آنها دارند به این آیه شریفه استدلال می‌کنند بر اینکه اینها صلاحیت تصدی منصب خلافت و امامت مسلمین را ندارند، پس باید استدلال مبتنی بر یک مقدمات و مبادیی باشد که آن مقدمات و مبادی مورد انکار آنها نباشد. بنابراین این فرمایش مرحوم بجنوردی هم فرمایشی است که کنار می‌رود.

تا اینجا استدلال چند صورت پیدا کرد، ما تقریباً بعضی از راه‌ها را بستیم، استدلال فقط در این مسیر قرار می‌گیرد که اینها قبلاً متلبس به شرک و ظلم بوده‌اند بعداً شرک از اینها منقضی شده، مع ذلک امام اینها را مصداق برای ظالمین قرار می‌دهد.

پس معلوم می‌شود که مشتق در نظر امام حقیقت بر اعم از متلبس و منقضی است.

جواب از دلیل سوم اعمی‌ها

حالا که استدلال روشن شد مجموعاً چند جواب از این استدلال داده شده.

جواب اول این است که ما در باب وضع لغات همان طوری که قبلاً هم به این مطلب اشاره کردیم، در باب وضع لغات نمی‌توانیم برویم سراغ آیات قرآن و روایات. ما دنبال این هستیم ببینیم آیا موضوع له مشتق، خصوص متلبس است یا اعم از متلبس و منقضی؟ قبلاً عرض کردیم برای اثبات موضوعٌ له یک لفظ، رفتن سراغ آیات قرآن و روایات کار غیر صحیحی است، ممکن است در این آیه یک قرینه‌ی حالیه‌ یا مقامیه‌ای در کار باشد لذا اصلاً این نحو استدلال برای وضع استدلال غیر صحیحی است. این یک جواب.

جواب دوم را مرحوم آخوند در کفایه داده‌اند، ایشان برای جواب به این استدلال می‌فرمایند استدلال ائمه در مقابل خصم متوقف بر این نزاع در باب مشتق نیست، استدلال ائمه صحیح است ولو اینکه ما مشتق را حقیقت در اعم ندانیم. چرا؟

مرحوم آخوند اینجا مقدمه‌ای را عنوان کرده‌اند و فرموده‌اند عناوینی که در موضوعات احکام اخذ می‌شود سه نوع است؛ نوع اول؛ عناوینی است که هیچ دخالتی در حکم ندارد، نه وجوداً و نه عدماً، نه حدوثاً و نه بقاءً، فقط یک عنوان مشیر است مثلاً از ما می‌پرسند پشت سر چه کسی نماز بخوانیم؟ می‌گوئیم پشت سر این آقا که پسر زید است، پسر زید بودن یک عنوانی است که در جواب «إقامه صلاة» این شخص دخالتی ندارد، فقط یک عنوان مشیر است که به وسیله این ابن زید اشاره به این شخص می‌کنیم. یا اینکه از امام صادق(ع) پرسیدند از چه کسی احکام دینی را أخذ کنیم؟ حضرت اشاره کردند به زراره که در مسجد نشسته بود و فرمودند «علیکَ بهذا الجالس»، «هذا الجالس» یک عنوان مشیر را دارد، این عناوین مشیر وجوب و عدم، حدوث و بقاءش دخالتی در حکم ندارد.

نوع دوم: عناوینی داریم در موضوعات احکام وجود دارد، حدوثاً دخالت در حکم دارد اما بقاءً دخالت در حکم ندارد، مثل اینکه می‌گوئیم «و السارق و السارقة فاقطعوا أیدیهما»، سارق، همین حدوث مبدأ سرقت در شخص، کفایت می‌کند در اینکه حکم وجوب قتل آنجا باشد، اما بقاءً دیگر لازم نیست که این سرقت همینطور استمرار پیدا کند ولو 20 سال پیش هم سرقت در مورد شخص حادث شده همان کفایت می‌کند.

نوع سوم: عناوینی داریم که دخالت در حکم دارد هم حدوثاً و هم بقاءً، مثل اینکه می‌گوئیم «قلّد المجتهد»، تقلید از مجتهد، این مجتهد یک عنوانی است که وقتی بخواهد جواز تقلید باشد باید مجتهد باشد و بعداً هم اگر بخواهد جواز تقلید باشد باید مجتهد بودنش استمرار داشته باشد، بگوییم یک آقایی ده سال پیش مجتهد بوده و حالا اجتهاد ندارد، به مجرد اینکه اجتهادش از بین رفت جواز تقلید هم از بین می‌رود، یا مثلاً می‌گویند «لا تصلّ خلف الفاسق»، پشت سر آدم فاسق، یعنی آدمی که فسق در او حادث شده و استمرار دارد.

مرحوم آخوند بعد از اینکه این عناوین را بیان می‌کنند، می‌فرمایند ظلم از نوع قسم دوم است. برای اینکه یقیناً اینطور نیست که ظلم یک عنوان مشیر را داشته باشد، خداوند در مقام جواب از تقاضای ابراهیم ملاک را به دست ابراهیم می‌دهد، «لا ینال عهدی الظالمین».

پس این ظالمین یک عنوان مشیر نیست و می‌فرمایند آن ظالمین از عناوین نوع دوم است و قرینه‌ای بر اینکه این ظالمین از عناوین قسم دوم هست این است که خداوند ابراهیم را به مقام امامت جعل کرد، «إنّی جاعلک للناس اماماً»، امام عرض می‌کند ذریه‌ی من چطور؟ خدا می‌فرماید «لا ینال عهدی الظالمین»، چون در مقام بیان عظمت مقام امامت است، منصب امامت یک منصبی است که اگر به کسی ولو در طول عمرش یک روز هم ظالم بوده صلاحیت تصدی منصب امامت را ندارد.

لذا از همین آیه شریفه استفاده می‌کنند که یکی از شرایط امام اینست که معصوم باشد، از آیه «لا ینال عهدی الظالمین» استفاده می‌کنند که امام باید معصوم باشد، استفاده می‌کنند عصمت انبیاء را، این مقام و منصب آنقدر خطیر است که کسی که می‌خواهد متصدی بشود و یک ممثلی بشود به عنوان خلیفة اللهی او هیچ گاه نباید ظلم در حریم وجودش راه پیدا کرده باشد.

بنابراین مجرد تحقق حدوث و ظلم ولو در یک زمان کافیست بر اینکه این آدم صلاحیت امامت را در هیچ زمانی نداشته باشد.

پس اینجا مرحوم آخوند می‌فرمایند نیازی نیست به اینکه ما بگوئیم مشتق حقیقت در اعم است، ابوبکر و عمر و عثمان قبلاً در برهه‌ای از زمان ظالم بوده‌اند، آیه میفرماید ملاک این است که در هیچ زمانی ظالم نباشند.

این بیانی است که مرحوم آخوند در کفایه دارند. بعد از مرحوم آخوند هم این مقداری که ما دنبال کردیم تقریباً این فرمایش مرحوم آخوند را پذیرفته‌اند.

البته بعضی‌ها یک إن قلت دارند و گفته‌اند اینجا چون امام در مقابل خصم استدلال می‌کند نباید بحث علوّ مقام امامت و عظمت مقام امامت را مطرح کنیم، اینها چیزهایی است که مربوط به خود ماست، اینکه ما بگوئیم لغلوّ رتبة الامامة و عظمة الامامة، این را نباید در حریم این استدلال راه بدهیم بلکه باید استدلال را از همه این چیزها خالی کنیم. ببینیم خود این آیه چطور صلاحیت امامت خلفای ثلاثه را نقل می‌کند؟

در حالی که این حرف و این اشکال، اشکال درستی نیست، چون در خود آیه، مسئله مقام امامت و عظمتش مطرح است، بعد از اینکه خدا می‌فرماید «و إذ ابتلی ابراهیم ربه بکلمات فأتمّهن»، از آن ابتلای عظیم موفق بیرون آمد، «قال إنی جاعلک للناس اماماً»، عظمت را خود آیه بیان می‌کند، اینطور نیست که بخواهیم روی نظر و اعتقاد خودمان این مسئله را مطرح کنیم.

لذا این یک مطلب بسیار متینی است که در خود آیه قرینه‌ی قوی وجود دارد بر اینکه ظالم از عناوین نوع دوم است، اگر یک کسی در یک برهه‌ای از زمان در یک لحظه متلبس به ظلم شده باشد ولو بعداً هم ظلم از او منقضی شود این هیچ گاه صلاحیت برای امامت و خلافت را ندارد.

اعمی می‌گوید اگر به ابوبکر و عمر و عثمان در حین تصدی خلافت، نتوانیم اطلاق ظالم کنیم، پس امام چطور استدلال کرده؟ آخوند می‌گوید یک زمانی ظالم بوده، همین مقدار حدوث ظلم هم علت محدثه است و هم علت مبقیه است بر اینکه هیچ گاه نتواند این عهد خداوند که امامت هست عهده‌دار شود.

فرمایش محقق خوئی در استدلال به آیه شریفه

مرحوم آقای خوئی(قدس سره الشریف) تصریح نکرده‌اند به همین قرینه‌ای که در خود آیه وجود دارد، از راه قرینه‌ی مناسبت حکم و موضوع وارد شده‌اند، یکی از قرائنی که ما داریم، قرینه تناسب حکم و موضوع است. تناسب حکم و موضوع اقتضا می‌کند کسی که می‌خواهد مبیّن و متصدی این مقام باشد این شخص باید همیشه مبرّای از هر نقصی باشد، تعبیر ایشان این است که «أنّ الارتکاز الناشی من مناسبة الحکم و الموضوع»، قرینه مناسبت حکم و موضوع یک قرینه عقلائیه است که این حکم با این موضوع مناسبت دارد، امامت با انسانی تناسب دارد که هیچ گاه در حریم او گناه، ظلم، نقصان راه پیدا نکرده باشد، «یستدعی أن التلبس بهذا العنوان آناً ما کاف لعدم نیل العهد»، کافیست بر اینکه به این عهد خداوند نرسد.

به نظر ما همان قرینه‌ای که در خود آیه شریفه وجود دارد که بعد الابتلاء، ابراهیم را از مقام نبوت خداوند رفعت داد به امامت، خود همان کافی است و نیازی به قرینه مناسبت حکم و موضوع وجود ندارد، با توجه به آن مقدمه‌ای که عرض کردیم. آن مقدمه این است که ما باید به نحوی استدلال امام(علیه السلام) را بیان کنیم که خصم قبول کرده باشد، حالا اگر خصم بگوید ما چنین قرینه‌ای را قبول نداریم، چه عیبی دارد یک کسی مدتی گناه کرده باشد و مشرک باشد، بعداً از همه اینها توبه کرده باشد، کما اینکه در همین روایت دارد خصم به امام عرض کرد مگر نداریم «التائب من الذنب فمن لا ذنب له»؟ اگر بخواهیم قرینه مناسبت حکم و موضوع را بگوئیم، می‌گوئیم ممکن است خصم ادعا کند که منصب امامت حتی نسبت به کسی که قبلاً مشرک بوده، بعد توبه کرده بی تناسب نیست، چه اشکالی دارد؟ لذا باید از همان قرینه‌ی در خود آیه استفاده کنیم نه از این قرینه مناسبت حکم و موضوع. این یک بیان از مرحوم آقای خوئی در ذیل این آیه شریفه.

ایشان که این بیان را فرمودند در آخر گفته‌اند ما دو مطلب به عنوان مؤیّد نظریه‌مان داریم.

مطلب اول این است که آیه شریفه به صیغه مضارع آمده، لا ینال یعنی هیچ وقت نمی‌رسد اگر یک کسی ظلم در محدوده‌ی وجودش وارد شد هیچ وقت عهد امامت شامل او نمی‌شود، این یک.

مطلب دوم: ما یک روایاتی داریم نهی کرده از صلاة خلف المحدود، اگر بر کسی حد جاری کردند پشت سرش نماز نخوانید، یا از صلاة خلف المجنون، صلاة خلف الاعرابی، این روایات همه در مورد این است که اگر کسی حد بر او جاری شد یکفی در اینکه هیچ وقت پشت سرش نماز نخوانند، آن وقت ایشان می‌فرماید اگر یک کسی حد بر او جاری شود پشت سرش نمی‌توان نماز خواند و نمی‌شود امام جماعت قرار دارد، به طریق اولی کسی که آلوده به شرک بوده ولو در یک زمان، هیچ وقت نمی‌شود به عنوان امام برای مسلمین باشد. این هم دو مطلبی که در اینجا بیان فرمودند.

دنباله‌اش ایشان یک مطلبی دارد که ان شاء الله جلسه بعد عرض می‌کنیم.

آنچه به عنوان تتمه این بحث باید عرض شود که بعضی اساتید ما(حفظه الله) در درسشان بیان فرموده‌اند، فرموده بودند در بحث امامت متأسفانه بیشتر روی صغری بحث شده، مثلاً آنچه که مرحوم امینی در الغدیر آورده، آنچه میرحامد حسین در عبقات آورده‌اند بیشتر بحث را روی صغری برده‌اند که به روایات متعدده و ادله مفصله، امیرالمؤمنین(ع) صغرای برای امامت است، و ایشان می‌فرمودند به نظر من باید یک مقدار بحث در باب امامت، بحث کبروی شود.

‌بحث کبروی یعنی مثل همین آیه شریفه ببینیم از قرآن چه ملاکاتی برای امامت و خلافت می‌توانیم استفاده کنیم؟ بعد از بیان آن ملاکات به راحتی می‌توان وارد در بحث صغروی شد.

اینجا مراجعه بفرمائید فخر رازی در تفسیر در ذیل همین آیه شریفه می‌گوید روافض آمده‌اند به این آیه استدلال کردند بر اینکه ابوبکر و عمر صلاحیت برای خلافت نداشتند، همین بیان‌هایی که کردیم و آمده یک جواب نقضی داده که خودتان مراجعه بفرمائید، این جوابش هم جواب درستی نیست. آلوسی در ذیل این آیه باز می‌گوید إن الشیعة استدل به این آیه بر همین قضیه و آن را رد کرده، این یک بحث خیلی خوبی است مراجعه بفرمائید نظریات علمای اهل سنت در ذیل این آیه را به دست بیاورید.

علی ای حال با این جواب مرحوم آخوند خوب روشن شد که استدلال به این آیه و استدلال امام(علیه السلام) بر عدم لیاقت خلافت نسبت به این خلاف ثلاثه ربطی به بحث مشتق ندارد.

وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین

 


برچسب ها :

مشتق اصولی نزاع در مشتق موارد داخل در نزاع مشتق ثمره بحث مشتق دخول بالکبیرتین مثال بحث مشتق مبادی اشتقاق تفاوت در مبادی اشتقاق.

نظری ثبت نشده است .