موضوع: واجب تعیینی و تخییری
تاریخ جلسه : ۱۴۰۴/۱۰/۲۱
شماره جلسه : ۵۸
-
خلاصهی بحث گذشته
-
تحلیل نهایی محقق اصفهانی در واجب کفایی
-
انحلال حکم و نقش وحدت غرض در سقوط تکلیف از دیگران
-
وحدت غرض در واجب کفایی و تساوی نسبت آن به مکلفین
-
سه صورتِ اصلی در واجب کفایی بر مبنای انحلال و وحدت غرض
-
1- اگر همه انجام دهند: امتثال و مثوبتِ همگانی
-
2- اگر همه ترک کنند: عصیان و عقابِ همگانی
-
3- اگر بعضی انجام دهند و بعضی ترک کنند: سقوط تکلیف از تارکین
-
مقایسه با واجب تخییری و نقدِ تقریر «توارد العلل» در کلام آخوند
-
استدراک نهایی محقق اصفهانی: موردِ اشتراک در دفن میّت
-
جمعبندی و افق نقد مبنای انحلال
-
پاورقی
-
منابع
-
جلسه ۲۸
-
جلسه ۲۹
-
جلسه ۳۰
-
جلسه ۳۱
-
جلسه ۳۲
-
جلسه ۳۳
-
جلسه ۳۴
-
جلسه ۳۵
-
جلسه ۳۶
-
جلسه ۳۷
-
جلسه ۳۸
-
جلسه ۳۹
-
جلسه ۴۰
-
جلسه ۴۱
-
جلسه ۴۲
-
جلسه ۴۳
-
جلسه ۴۴
-
جلسه ۴۵
-
جلسه ۴۶
-
جلسه ۴۷
-
جلسه ۴۸
-
جلسه ۴۹
-
جلسه ۵۰
-
جلسه ۵۱
-
جلسه ۵۲
-
جلسه ۵۳
-
جلسه ۵۴
-
جلسه ۵۵
-
جلسه ۵۶
-
جلسه ۵۷
-
جلسه ۵۸
-
جلسه ۵۹
-
جلسه ۶۰
-
جلسه ۶۱
-
جلسه ۶۲
-
جلسه ۶۳
-
جلسه ۶۴
-
جلسه ۶۵
-
جلسه ۶۶
-
جلسه ۶۷
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
انحلال حکم و نقش وحدت غرض در سقوط تکلیف از دیگران
پس از آنکه محقق اصفهانی بر مبنای قاعدهی «کلّ تکلیف لابدّ له من مکلِّف، و مکلَّف به، و مکلَّف بالخصوص» پنج احتمالِ ثبوتی را در مکلَّفِ واجب کفایی تصویر و همگی را نقد کرد، نتیجه میگیرد که جز یک صورت، صورتِ معقول دیگری باقی نمیماند. خود ایشان این صورتِ نهایی را چنین تقریر میکند:[1]
فينحصر الأمر في الشق الأخير، و هو تعلق الحكم بالجميع، و لو بنحو سراية الحكم من الطبيعي إلى افراده.
یعنی ناچاریم بگوییم حکمِ وجوب، بر «جمیع المکلَّفین» تعلّق گرفته است، هرچند به این نحو که ابتدا بر «عنوانِ طبیعیِ المکلّف» جعل شده و سپس به افرادِ آن سرایت کرده است. نتیجهی این تحلیل همان «انحلالِ حکم واحد ظاهری به احکام متعدّد بعددِ المکلّفین» است. بر این مبنا، دیگر در «تعدّد الامتثال و العصیان و ثواب الجمیع و عقابهم» هیچ اشکالی نیست؛ زیرا:
و لا إشكال بعد تعدّده في تعدّد الامتثال و العصيان و ثواب الجميع و عقابهم.
هر فردی که واجب را انجام دهد، امرِ منحلّ به خودش را امتثال کرده و مستحقّ ثواب است، و هر فردی که آن را ترک کند، عاصیِ امرِ خود و مستحق عقاب است. از این حیث، واجب کفایی همانند واجب عینی است: تکالیفِ متعدد، ثواب و عقابِ متعدد. مشکل اصلی در جای دیگری است:
إنّما الاشكال في سقوط الأمر بفعل البعض.
مبنای حلّ اشکال از نظر محقق اصفهانی این است که در واجبات کفایی، غرضِ شارع از اصلِ فعل، در حقیقت واحد است. ایشان میفرماید:
و يندفع: بأنه لما كان الغرض واحدا في ذاته كدفن الميّت، أو وجودا واحدا منه لزوميّا كالصلاة عليه القابلة للتعدّد دفعيا...
گاهی غرضِ مولی «واحدٌ فی ذاته» است، مانند دفنِ میّت. غرض این است که این میّت «دفن شود»، و بیش از یک دفن لازم نیست. گاهی نیز غرض بهصورت «وجودٍ واحدٍ لزومیّ» از سنخِ خاصّی از فعل است، مانند نماز میّت. اصلِ غرضِ لزومی به یک نماز بر میّت تعلّق گرفته، هرچند طبیعتِ نماز قابلِ تکرار است و میتوان پس از آن نمازهای مستحبّ متعدّد بر او خواند. در هر دو صورت، آنچه ملزِمِ وجوب است، یک «غرضِ واحدِ نوعی» است، نه اغراض متعدّد به عددِ افعال یا به عددِ مکلفین. نکتهی دوّم آن است که نسبت این غرضِ واحد به همۀ مکلفین مساوی است:
و كان نسبة ذلك الغرض الواحد إلى كلّ من المكلفين على السويّة.
یعنی غرض، به هیچ فردِ معیّنی اختصاص ندارد. هر مکلفی ـ از جهت ملاک و قابلیّت تحصیل غرض ـ در عرض دیگران است. از اینرو، تخصیصِ یک فردِ معیّن (مثلاً فقط زید) به تحصیل غرض، «بلا مخصِّص» است. «تخصیصُ المردَّد» (أحدهم لا بعینه) محال است؛ زیرا فردِ مردَّد در نفسالأمر ثبوتی ندارد. و «المجموع بما هو مجموع» نیز قبلاً معلوم شد که نمیتواند موضوعِ حکم قرار گیرد؛ چون تعلّق حکمِ واحدِ شخصی به مجموعِ اشخاص، معقول نیست و به تعدّدِ بعث منحل میشود. پس ناچاریم بپذیریم که:
فتخصيص أحدهم المعيّن بتحصيله بلا مخصّص، و تخصيص المردّد محال في نفسه، و المجموع - بما هو - كذلك، فلا محالة يوجب على الجميع...
نتیجه این است که وجوب، بر جمیعِ مکلفین جعل میشود، یعنی هر یک از آنان، مستقلاً مأمور به تحصیلِ آن غرضِ واحد است. امّا از سوی دیگر، چون غرض واحد است و با تحقّقِ آن از ناحیهی هر مکلفی حاصل میشود، برای هر فرد «جواز ترک در فرض تحقّق غرض به فعلِ دیگری» ثابت خواهد شد؛ به تعبیر خود ایشان:
و يجوز ترك كلّ منهم مع فعل الآخر.
بر این تحلیل، سه وضعیتِ اصلی که در باب واجب کفایی مطرح است، بهروشنی تبیین میشود:
1- اگر همه انجام دهند: امتثال و مثوبتِ همگانی
اگر همهی مکلفینِ واجدِ شرط، واجب کفایی را انجام دهند، همگی ممتثلاند. در مثالِ نماز میّت، اگر یک میلیون نفر دفعةً واحده بر یک میّت نماز بخوانند، غرضِ لزومیِ شارع از اصلِ صلاة میّت، نسبت به تمام این نمازها بالسویّه است. هیچ دلیلی نداریم که یکی از این نمازها را «واجب» و بقیّه را «مستحب» بدانیم، چون هیچیک بر دیگری تقدّمِ زمانی و تعیّن خارجی ندارد. به تعبیر محقق اصفهانی:
فإذا صلّوا عليه دفعة كان نسبة ذلك الغرض اللزومي بالإضافة إلى أفعالهم على السوية، فيكون كلّ منهم مؤدّيا للواجب و ممتثلا.
بنابراین، «امتثالُ الجمیع» در این فرض با «تعدّد الامتثال» است. هر نماز، ادای مستقلِّ همان واجب است، نه اینکه مجموعِ آنها یک امتثال بیشتر باشد که ثوابش میان افراد تقسیم شود.
2- اگر همه ترک کنند: عصیان و عقابِ همگانی
اگر همهی مکلفین، واجب کفایی را ترک کنند، با توجه به انحلالِ وجوب به عددِ افراد، هر یک، امرِ منحلّ به خود را ترک کرده است. از اینرو:
و إذا تركه الكلّ كان كلّ منهم تاركا للواجب - بنحو ترك غير مقارن لفعل الآخر - فيعاقب عليه.
یعنی ترکِ هر فرد، ترکِ واجب است «بنحو ترکٍ غیر مقارن لفعل الغیر»؛ چون هیچکس در برابرِ او به فعل قیام نکرده است. در نتیجه، همگی مستحقّ عقاباند. اینجا نیز واجب کفایی از حیثِ ثواب و عقاب، همانند واجب عینی است.
3- اگر بعضی انجام دهند و بعضی ترک کنند: سقوط تکلیف از تارکین
مرحوم آخوند خراسانی نیز سه اثر فوق را برای واجب کفایی میپذیرد، و برای تبیینِ آنها به تعبیرِ معروف تمثّل میجوید:
كما هو قضيّة توارد العلل المتعدّدة على معلول واحد.[2]
گویا افعالِ متعدّدِ مکلفین، «عللِ متعدّده»اند که بر یک «معلول واحد» (غرض) وارد میشوند. محقق اصفهانی بر این بیان اشکال میکند و تفصیل میدهد که این تشبیه، تنها در جایی میتواند وجهی داشته باشد که همگان در تحقّقِ یک فعلِ واحدِ شخصی سهیم باشند. مثلاً غُسل و تکفین و دفنِ یک میّت بهنحوِ اشتراکِ حقیقی، که یک فعلِ واحدِ جمعی تحقق مییابد و هر یک از شرکتکنندگان، جزءالعلة در صدور آن فعل واحدند. در چنین فرضی، میتوان از نوعی «توارد علل ناقصه بر معلول واحد» سخن گفت.
امّا در موردی مانند نماز میّت که صد نفر دفعةً واحده نماز میخوانند، قضیّه متفاوت است. اینجا صد نماز مستقل داریم. هر نماز، وجودِ مستقلّی دارد و مبدأ ترتّبِ غرض است. هر یک از نمازگزاران، مستقلّاً ممتثلِ امر و مؤدّیِ واجب ـ یا پس از سقوطِ وجوب، مؤدّیِ مستحب ـ است. در چنین فرضی، دیگر جایی برای تصویر «معلول واحدِ فلسفی» وجود ندارد تا بتوان افعال متعدد را «توارد علل متعدده بر معلول واحد» نامید، بلکه سنخِ غرض، واحد است، و این افعالِ متعدد، مصادیقِ متعدّدِ همان غرض واحدند.
با همهی آنچه گذشت، محقق اصفهانی در ذیلِ کلام خود استدراکی مطرح میکند که ناظر به یکی از فروضِ خاصِّ واجب کفایی است، فرضی که در آن، یک فعلِ واحدِ شخصی بهطور مشترک میان همگان انجام میشود، مانند دفن میّت با مشارکت افراد متعدد. ایشان میفرماید:
نعم فيما إذا اشترك الكلّ في دفن الميّت - مثلا - يرد الإشكال على تحقّق الامتثال من الكل؛ إذ لم يحصل من كلّ منهم دفن الميت، و لا أمر إلاّ بدفن الميت، فما معنى امتثال كلّ منهم للأمر بدفن الميت؟
در این فرض، امرِ شارع به «دفن المیّت» تعلّق گرفته است، نه به «مشارکت در دفن». حال آنکه از هیچکدام از افراد بهتنهایی، عنوان «دفن المیّت» صدق نمیکند، بلکه دفن، مجموعی قائم به افعالِ متعدّدِ آنان است. یکی قبر را حفر میکند، دیگری میّت را در قبر میگذارد، سومی خاک میریزد، چهارمی نظم قبر را اصلاح میکند، و هکذا. در اینجا، اگر بخواهیم بگوییم «هر یک از این اشخاص، امتثالِ امرِ بدفن المیّت را کرده است»، دچار اشکال میشویم؛ زیرا متعلَّق امر، طبیعتِ «دفن المیّت» است، و از هیچکدام به نحوِ استقلال، «دفن» محقّق نشده است. پس تطبیق عنوانِ «امتثالِ امرِ دفن» بر فعلِ هر یک، تحلیلاً دشوار است. محقق اصفهانی تصریح میکند که:
و ليس المجموع هنا متعلّق الأمر، و لا واحد بالاجتماع حقيقة؛ ليكون هو الممتثل للأمر بالدفن.
نه میتوان گفت «مجموع افعالِ آنان بما هو مجموع» متعلَّق امر است؛ چون فرضِ مسأله این است که امر به «نفسِ دفن» تعلّق گرفته است، نه به «مجموعِ الأفعال». و نه میتوان ادّعا کرد که «مجموع اشخاص» یک واحدِ حقیقی بالاجتماع است تا او را فاعلِ واحدِ دفن و ممتثلِ امر بدانیم. قبلاً نیز روشن شد که «مجموع اشخاص بما هو مجموع» فاعلِ حقیقیِ واحد نیست. همچنین این مورد را نمیتوان به مثالِ «رفع الحجر» قیاس کرد:
و لا يقاس ما نحن فيه بصورة الأمر برفع الحجر القائم بالمجموع؛ ليؤول إلى الأمر بما لكلّ أحد منهم من المدخلية في رفعه؛ إذ المفروض تعلّق الأمر بالدفن بكل منهم.
در مثالِ «رفعِ حجرٍ لا یَرفعُه إلاّ مجموعُ العشرة»، از آغاز، امر به «رفع الحجر القائم بالمجموع» تعلّق گرفته است و میتوان آن را تحلیل کرد به اینکه هر فرد مأمور است «قوتِ خود را در حدّ مدخلیّت در رفعِ سنگ، بشرط الانضمام» اعمال کند. امّا در ما نحن فیه، مفروض آن است که امر به «دفن المیّت» بهطور استقلالی به هر یک از افراد تعلّق گرفته است، نه به «ما یَصدر منه بشرط انضمامِ الآخرین». لذا اینجا تحلیلِ مسئله به سبکِ رفع الحجر صحیح نیست. پس در این نوعِ خاص از واجب کفاییِ اشتراکی، از حیثِ دقّتِ تحلیلی، اطلاق عنوانِ «امتثال امر دفن» بر فعلِ هر یک از شرکا خالی از اشکال نیست. با این حال، محقق اصفهانی تصریح میکند که این اشکالِ اصطلاحی، ساختار اصلیِ وجوب کفایی را متزلزل نمیسازد:
و هذا الاشكال لا ينافي سقوط الأمر بحصول الغرض منه. كما لا ينافي استحقاق المدح عقلا لمكان الانقياد للمولى بتحصيل غرضه الوحداني بنحو الاجتماع، كما لا ينافي استحقاق كلّ منهم للعقاب لفرض ترك الواجب من كلّ منهم.
یعنی سقوطِ امر با تحقّق دفنِ میّت بهوسیلهی مجموعِ این افعال، غرضِ واحدِ مولی کاملاً حاصل شده است. پس امر ساقط است، هرچند در تحلیلِ لفظیِ «امتثال» نتوانیم آن را بهآسانی بر فعل هر فرد بهتنهایی منطبق کنیم. هر یک از این افراد، به مقدارِ سهم خود در تحصیل غرضِ واحدِ مولی، منقادِ او بودهاند. لذا عقل، همگی را مستحق مدح و مثوبت میداند، هرچند عنوانِ «امتثالِ امرِ دفن» بهمعنای دقیقِ اصطلاحی، بهگونهای که در واجبِ تعیینی فردی بهکار میرود، بر فعلِ هر یک بهتنهایی صادق نباشد. اگر فرض شود که همگان ترک کنند و هیچکس در دفن مشارکت نکند، هر فرد، واجبِ منحلّ به خود را ترک کرده و مستحق عقاب است. این نیز با اشکالِ تحلیلیِ فوق منافاتی ندارد.
برآیندِ کلامِ محقق اصفهانی این است که بر مبنای قاعدهی «كلُّ تكلیف لابدّ له من مكلَّف بالخصوص»، تمامِ احتمالات دیگر در مكلَّفِ واجبِ کفایی ـ از قبیلِ «الواحد المعیَّن»، «الواحد المردَّد»، «صرف الوجود»، و «المجموع من حیث المجموع» ـ مردود است. تنها صورتِ معقول آن است که امر، بر «جمیعِ المكلَّفین» جعل شود و به عددِ آنان منحلّ گردد. اشكالِ سقوطِ تكلیفِ دیگران به فعلِ بعض، با تمسّك به «وحدت غرض» و «تساوی نسبت این غرض به همگان» حل میشود. در مواردی مانند نماز میّت، این تحلیل بهخوبی سه خاصیتِ معروف واجب کفایی را (امتثال همگانی در فرض فعل همگانی، عقاب همگانی در فرض ترك همگانی، و سقوط تكلیفِ دیگران با فعلِ احدهم) تبیین میکند. در مواردِ اشتراك حقیقی در فعل واحد، مانند دفنِ واحد قائم بجماعة، هرچند دقّت در عنوان «امتثال» مشكلاتی پدید میآورد، امّا اصلِ سقوطِ امر به حصول غرض و احكام ثواب و عقاب، بر جای خود باقی است.
در عین حال، همانگونه كه در مواضع دیگر اشاره شده، میتوان در سطحی بالاتر به این پرسش پرداخت كه آیا واقعاً قاعدهی «لزومِ لحاظ مكلَّف بالخصوص در هر تكلیف» ـ چنانكه محقق اصفهانی، امام، محقق بروجردی، محقق خویی و دیگران پذیرفتهاند ـ بهطور مطلق تمام است؟ یا اینكه میتوان در برخی تكالیف، صورتِ دیگری را تصویر كرد كه در آن، «تشریعِ حكم» متقوّم به تعیّن سابقِ مكلَّف نباشد؟ این همان احتمالی است كه بهعنوان «احتمال ششم» در برابر فروضِ پنجگانهی محقق اصفهانی قابل طرح است و در كلمات شهید صدر نیز بهنحوی منعكس شده، هرچند خودِ محقق اصفهانی آن را «واضح البطلان» دانسته است.
بررسیِ تفصیلیِ این احتمال و نقدِ نهاییِ مبنای انحلال، مجالی مستقل میطلبد و در بحثِ بعدی باید بهصورت نقّادانه بدان پرداخت. امّا در محدودهی مسلكِ محقق اصفهانی، تقریری که گذشت، منقّحترین بیان ایشان در تحلیلِ حقیقت واجب کفایی و آثار آن است.
- آخوند خراسانی، محمد کاظم، کفایة الأصول، ۳ ج، قم، جماعة المدرسين في الحوزة العلمیة بقم، 1430.
- اصفهانی، محمد حسین، نهایة الدرایة فی شرح الکفایة، ۶ ج، بیروت، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، 1429.
نظری ثبت نشده است .