موضوع: واجب تعیینی و تخییری
تاریخ جلسه : ۱۴۰۴/۹/۱۸
شماره جلسه : ۴۴
-
خلاصهی بحث گذشته
-
مبنای مرحوم روحانی در واجب تخییری
-
مقدّمه نخست: تحلیل مفهومی «الفرد على البدل» به حمل اوّلی و حمل شایع
-
حمل اوّلی: تردّد در سطحِ ماهیتِ مفهوم
-
حمل شایع صناعی: تعیّن در میان سایر مفاهیم ذهنی
-
تشبیه به مثالِ معروفِ «جزئی»
-
نتیجه مفهومیِ این مقدّمه
-
مقدّمه دوم: قلمرو تعلّق صفات نفسانی و تبیین «معلوم بالذات»
-
صفات نفسیه و محلّ تعلّق آنها
-
تبیین «معلوم بالذات» و «معلوم بالعرض»
-
برهان بر نفی تعلّقِ مستقیمِ صفت نفسی به خارج
-
نمونههای تحلیلی برای تقریر مطلب
-
استنتاج مرحوم روحانی: تعلّق وجوب تخییری به مفهوم «الفرد على البدل» به حمل شایع
-
عدم لغویت یا بلاموضوعبودنِ صفت
-
اشکال بر مقدّمه دوم: لزوم مرآتیتِ مفهوم نسبت به خارج
-
پاسخ صاحب منتقى: انکار لزوم ارتباطِ حقیقی و مرآتی با خارج
-
اصلِ ارتباط، حقیقی و عینی نیست
-
ارتباطِ معلوم بالذات با خارج، امری اعتباری است نه شرطِ تعلّق صفت
-
تأیید با مثالهای قضایای کاذبه و اِخبار مردّد
-
نتیجه در چهارچوب بحث فرد علیالبدل
-
پاورقی
-
منابع
-
جلسه ۲۸
-
جلسه ۲۹
-
جلسه ۳۰
-
جلسه ۳۱
-
جلسه ۳۲
-
جلسه ۳۳
-
جلسه ۳۴
-
جلسه ۳۵
-
جلسه ۳۶
-
جلسه ۳۷
-
جلسه ۳۸
-
جلسه ۳۹
-
جلسه ۴۰
-
جلسه ۴۱
-
جلسه ۴۲
-
جلسه ۴۳
-
جلسه ۴۴
-
جلسه ۴۵
-
جلسه ۴۶
-
جلسه ۴۷
-
جلسه ۴۸
-
جلسه ۴۹
-
جلسه ۵۰
-
جلسه ۵۱
-
جلسه ۵۲
-
جلسه ۵۳
-
جلسه ۵۴
-
جلسه ۵۵
-
جلسه ۵۶
-
جلسه ۵۷
-
جلسه ۵۸
-
جلسه ۵۹
-
جلسه ۶۰
-
جلسه ۶۱
-
جلسه ۶۲
-
جلسه ۶۳
-
جلسه ۶۴
-
جلسه ۶۵
-
جلسه ۶۶
-
جلسه ۶۷
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
صاحب منتقى الأصول در مسأله واجب تخییری، در نتیجه با محقق نائینی همنظر است که در واجب تخییری بیش از یک وجوب در کار نیست؛ هرچند در مسیر استدلال و صورتبندی ثبوتی، راهی متفاوت اختیار میکند. حاصل مبنای ایشان چنین است:
در واجب تخییری، وجوب واحدی جعل شده است؛ متعلَّق این وجوب واحد، نه «جامع انتزاعی» بهنحو قول محقق خویی است و نه چند وجوب منحلّ به تعداد اطراف؛ بلکه متعلَّق آن، «أحد الأمرین على سبيل البدل» است؛ یعنی یک تکلیف واحد نسبت به «یکی از دو فعل، به نحو بدلیت». خود ایشان پس از نقل و نقد وجوه استحاله، تصریح میکند:
و شيءٌ منها لا ينهض مانعاً عن تعلّق التكليف بالفرد المردّد، و لأجل ذلك يمكننا أن ندّعي أنّ متعلّق الوجوب التخييري هو أحد الأمرين على سبيل البدل في الوقت الّذي لا ننكر فيه أنّ الفرد المردّد لا واقع له، و أنّ كلّ موجودٍ في الخارج معيّن لا مردّد.[1]
یعنی هیچیک از وجوهی که برای امتناع تعلّق تکلیف به فرد مردّد ذکر شده، از نظر او تمام نیست. لذا میتوان ادعا کرد که در واجب تخییری، متعلّق وجوب، أحد الأمرین علی سبیل البدل است. هرچند در عین حال، او تصریح میکند که «الفرد المردّد لا واقع له» و هر موجود خارجی، بالفعل معیّن است و تردّد در واقع راه ندارد. برای جمع میان این دو، صاحب منتقى توضیح میدهد که مقصود از تعلّق حکم، خودِ مفهوم «فرد علیالبدل» است، نه «فرد مردّد خارجی»؛ به تعبیر خودش:
و بتعبيرٍ آخر نقول: إنّ المدّعى كون متعلّق الحكم مفهومَ الفرد على البدل، أو فقل: هذا أو ذاك، بمعنى أنّ كِلا من الأمرين يكون مورد الحكم الواحد، لكن بنحو البدل في قبال أحدهما المعيّن، و كلاهما معاً بنحو المجموع.
بنابراین، در خصال کفاره، یک وجوب بیشتر جعل نشده است. مولا یک حکم واحد دارد که ناظر به «إمّا عتق رقبة، و إمّا إطعام ستّین مسکیناً» است. هر دو فعل، «مورد» همین حکم واحدند، امّا «بنحو البدل»، نه بهصورت جمعی و نه بهصورت تعیّنِ یکی از آن دو در نفسالأمر.
صاحب منتقى الأصول برای تبیین مبنای خود در واجب تخییری، دو مقدّمه ذکر میکند. مقدّمه اول، ناظر به تحلیلِ خودِ مفهوم «الفرد على البدل» یا «الفرد المردّد» است و بر تمایز میان حمل اوّلی و حمل شایع تکیه دارد. ایشان تصریح میکند که عنوان «الفرد على البدل» (یا به تعبیر عرفی: «هذا أو ذاك») در ساحتِ مفهوم، خود یک مفهومِ متعیّن است:
الأولى: أن مفهومَ الفرد على البدل أو الفرد المردّد الّذي يُعبّر عنه بالتعبير العرفي بـ: «هذا أو ذاك» من المفاهيم المتعينة في أنفسها، فإنّ المردّد مردّدٌ بالحمل الأوّلي لكنّه معيّنٌ بالحمل الشائع، نظيرُ مفهومِ الجزئي الّذي هو جزئيٌّ بالحمل الأوّلي، كليٌّ بالحمل الشائع، فالفرد على البدل مفهومٌ متعيّن، و لذا نستطيع التعبير عنه والحكم عليه وتصوّره في الذهن كمفهومٍ من المفاهيم، فهو على هذا قابلٌ لتعلّق الصفات الحقيقية والاعتبارية به كغيره من المفاهيم المتعينة.[2]
در حمل اوّلی، نظر به ماهیتِ خودِ مفهوم داریم، نه به تطبیق آن بر مصادیق. در این سطح، «المردّد مردّدٌ بالحمل الأوّلي»؛ یعنی مفهوم «الفرد المردّد» بما هو مفهوم، همان عنوان تردید را در ذاتِ خود دارد؛ چنانکه میگوییم: «الإنسان إنسانٌ» یا «المفهوم هو المفهوم».
حمل شایع صناعی: تعیّن در میان سایر مفاهیم ذهنی
در حمل شایع، سخن از این است که این مفهوم، در ردیفِ دیگر مفاهیم موجود در ذهن، چگونه لحاظ میشود. در اینجا، همین مفهومِ «الفرد المردّد» که به حمل اوّلی مردّد بود، اکنون بهعنوانِ یک «مفهوم معیّن و متمایز» درمیان سایر مفاهیم ذهنی قرار میگیرد: «المردّدُ معيّنٌ بالحمل الشائع». به تعبیر صاحب منتقى: این مفهوم را میتوان در ذهن تصور کرد، دربارهاش حکم کرد، و آن را بهعنوان یک واحد مفهومی مستقل موضوعِ حمل و اسناد قرار داد.
تشبیه به مثالِ معروفِ «جزئی»
برای تقریب به ذهن، ایشان مثال «مفهوم الجزئي» را مطرح میکند. «الجزئيُّ جزئيٌّ بالحمل الأوّلي»؛ زیرا مفهوم الجزئیة، در مقام تحلیل ماهوی، جزئی است. در حمل شایع، همین عنوان «جزئي» خود، یک کلی است که بر مصادیق متعدّد (زید، عمرو، هذا الشیء) صادق میشود؛ لذا میگویند: «الجزئيُّ كليٌّ بالحمل الشائع». به همین قیاس، «الفرد على البدل» نیز به حمل اوّلی، عنوانی است مردّد، امّا به حمل شایع، در میان مفاهیم، یک مفهوم معیّن و مشخص است.
نتیجه مفهومیِ این مقدّمه
از این تحلیل، صاحب منتقى این نتیجه را میگیرد که عنوان «الفرد على البدل» یا «الفرد المردّد» ـ بهلحاظ حمل شایع ـ یک مفهومِ متعیّن است. ازاینرو، میتوان آن را در ذهن تصور کرد، بر آن عنوان اطلاق نمود، و دربارهاش حکم کرد. و به این اعتبار، «فهو على هذا قابلٌ لتعلّق الصفات الحقيقية والاعتبارية به كغيره من المفاهيم المتعينة»؛ یعنی به لحاظ مفهومی، مانعی از تعلّق صفات حقیقیه و اعتباریه به این عنوان بهعنوانِ یک متعلَّق ذهنی وجود ندارد.
در مقدّمه دوم، صاحب منتقى الأصول به تبیین جایگاه متعلَّق صفات نفسانی میپردازد و بر یک نکته اصولیـفلسفی تکیه میکند که صفات نفسیه قائم به نفس، بالذات به خارج تعلّق نمیگیرند، بلکه متعلَّقِ بالذاتِ آنها، همان مفاهیم و صور ذهنیِ موجود در افق نفس است. عبارت او چنین است:
الثانية: أنّ الصفات النفسيّة كالعلم ونحوه لا تتعلّق بالخارجيات، بل لا بدّ وأن يكون معروضها في أفق النفس دون الخارج، وإلاّ لزم انقلاب الخارج ذهناً أو الذهن خارجاً، وهو خلف؛ فمتعلّق العلم ونحوه ليس إلاّ المفاهيم الذهنية لا الوجودات الخارجية.[3]
تحلیل این مقدّمه از این قرار است:
صفات نفسیه و محلّ تعلّق آنها
مراد از «الصفات النفسيّة» اوصاف قائم به نفس است؛ مانند علم، و آنچه از این سنخ است (و در توسعه تحلیلی میتوان اراده، حبّ، شوق، بغض، غضب و مانند آن را نیز در همین سیاق دید). صاحب منتقى میگوید: این صفات، در ذات خود قائم به نفساند. و بههمین جهت، معروض و متعلَّقِ بالذاتِ آنها نیز باید در افق نفس باشد، نه در خارج. اگر فرض شود این اوصاف مستقیماً به خارج تعلّق میگیرند، لازمهاش این است که یا خارج به ذهن منقلب شود، یا ذهن به خارج، و «انقلاب الخارج ذهناً أو الذهن خارجاً» محال است. ازاینرو، «فمتعلّق العلم ونحوه ليس إلاّ المفاهيم الذهنية لا الوجودات الخارجية»؛ یعنی متعلَّقِ حقیقیِ علم و امثال آن، همان مفاهیم و صور ذهنی است، نه عینِ موجودات خارجی بما هی هی.
تبیین «معلوم بالذات» و «معلوم بالعرض»
این تحلیل، در چارچوب اصطلاح معروف حکمت و منطق از «معلوم بالذات» و «معلوم بالعرض» بیان میشود. معلوم بالذات، همان صورت و مفهوم ذهنی است که در نفسِ عالم حاضر است و علم، بالذات به آن تعلّق میگیرد. معلوم بالعرض، شیءِ خارجی است که این صورت ذهنی از آن حکایت میکند و بهواسطۀ همین حکایت، میگوییم «ما به آن علم داریم». مثلاً وقتی میگوییم: «علم دارم که زید مجتهد است»، حقیقت این علم، تعلّقِ آن به صورتِ «اجتهادِ زید» در نفسِ من است. این صورت، معلوم بالذات است. زیدِ خارجی، با اوصاف اجتهاد، معلوم بالعرض است؛ زیرا علم من به او، از مجرای همان صورت ذهنی میگذرد.
استدلال صاحب منتقى بر اینکه متعلَّقِ اصلیِ علم و نحوه، خارجِ عینی نیست، این است که ذهن و خارج، دو ظرف مبایناند. صفتی که قائم به نفس است (مانند علم و اراده)، اگر بخواهد مستقیماً به خارج بما هو خارج تعلّق گیرد، باید نحوی اتحاد یا انقلاب میان این دو ظرف رخ دهد. این همان است که از آن تعبیر میشود به «لزم انقلاب الخارج ذهناً أو الذهن خارجاً»، و این محال و خلف است. لذا تعلّق علم و حبّ و اراده به خارج، اگر گفته میشود، راهی جز این ندارد که بالعرض و بالتبع باشد؛ یعنی بهواسطه صور و مفاهیمِ موجود در نفس، که آنها متعلَّقِ بالذاتِ این صفاتاند.
نمونههای تحلیلی برای تقریر مطلب
برای تقریب این معنا، میتوان به دو سنخ مثال توجه کرد:
در باب علم: کسی که علم به عدالت زید دارد و زید در واقع عادل است، اگر زید بعداً مرتکب معصیت کبیره شود و عالم از این تغییر بیخبر بماند، علمِ او به عدالتِ زید، در نفساش به همان صورتِ پیشین باقی است. تغییر در واقعِ خارجی، خودبهخود مستلزم تغییر در علم نفسی نیست. بالعکس نیز، ممکن است کسی بهواسطه قرائنی گمان کند عدالتِ زید از بین رفته و در نفس، علمش تغییر کند، در حالیکه زید همچنان در خارج عادل باشد؛ در اینجا نیز تغییر در علم، مستلزم تغییر در خارج نیست.
در باب حبّ و شوق: اگر کسی نسبت به «انسان کاملی» با اوصاف معیّن، حبّ و اشتیاق دارد، محبوبِ او در حقیقت، همان صورتِ ذهنیِ انسان کامل است که در نفس او حاضر است. اگر گفته شود حبّ بهطور مستقیم به شخصِ خارجی تعلّق گرفته، لازمهاش آن است که هر تغییری در اوصافِ آن انسان در خارج، بالضروره تغییری در خودِ حبّ نفسی ایجاد کند؛ در حالیکه وجداناً میبینیم ممکن است محبوب در خارج تغییر کند و شخص، تا زمانی که از آن تغییر باخبر نشده، حبّش به همان هیئت ذهنی باقی بماند.
صاحب منتقى الأصول پس از اقامه دو مقدّمه پیشین، نتیجه میگیرد که در واجب تخییری، متعلَّق وجوب، «مفهومُ الفردِ على البدل» است به لحاظ حمل شایع، نه به لحاظ حمل اوّلی. به تعبیر دیگر، آنچه وجوب تخییری به آن تعلّق میگیرد، عنوان مفهومیِ «هذا أو ذاك» است، در حدّ یک مفهوم متعیّن ذهنی، نه فرد مردّدِ خارجی.
بر اساس مقدّمه نخست روشن شد که عنوان «الفرد على البدل» یا «الفرد المردّد»، به حمل اوّلی مفهوماً مردّد است. امّا همین عنوان، به حمل شایع صناعی در میان سایر مفاهیم ذهنی، خود یک «مفهوم معیّن و متمایز» است؛ یعنی در سلسله مفاهیم، یک واحد مفهومی مشخص است که میتواند تحت عناوین کلیتری مانند «مفهوم معیّن» در مقابل «مفهوم مبهم» یا «مجموع» قرار گیرد. مقدّمه دوم نیز میگفت که صفات نفسیه مانند علم، اراده، حب، شوق و آنچه از اعتبارات نفسانی به آنها ملحق میشود، بالذات به ما فی أفق النفس تعلّق میگیرند، نه به خارج بما هو خارج. متعلَّق بالذات این صفات، همان مفاهیم و صور ذهنی است که در نفس تحقق دارد؛ تعلّق به خارج، اگر گفته شود، بالتبع و بالعرض است.
با ضمیمهکردن این دو مقدّمه، صاحب منتقى چنین نتیجه میگیرد: اگر «الفرد على البدل» به حمل شایع، یک مفهوم متعیّن ذهنی است، و اگر صفات نفسیه و اعتبارات قائم به نفس، بالذات به مفاهیم ذهنی تعلّق میگیرند، در ما نحن فیه میتوان گفت که وجوبِ تخییری به «مفهومِ الفرد على البدل» تعلّق میگیرد؛ یعنی به همان عنوان مفهومیِ «هذا أو ذاك»، که در افق ذهن، بهلحاظ حمل شایع، «مُعیَّن» است، هرچند ماهیت آن به حمل اوّلی «مردّد» باشد. نکته مهم در اینجا، تفکیک دو کاربرد از حمل شایع است:
1- حمل شایعِ معهود (نسبتِ مصداق خارجی و مفهوم کلی)؛ مانند «زیدٌ إنسانٌ». در اینجا زیدِ خارجی، مصداق مفهوم کلی «إنسان» است.
2- حمل شایع در سطح مفاهیم (نسبت مفهومِ خاص به مفهومِ کلیتر)؛ مانند قضیه منطقی معروفِ «الجزئي كليٌّ بالحمل الشائع». مقصود این نیست که «جزئیِ خارجی، کلی است»، بلکه اینکه مفهوم «جزئيّة» خود، یک مفهوم کلی است که بر موارد متعدد (زید، عمرو، هذا الشیء) منطبق میشود و از این حیث، «كليّ بالحمل الشائع» است.
صاحب منتقى مورد بحث ما را از سنخِ قسم دوم میداند. «الفرد على البدل» یک مفهوم است در کنار مفاهیمی چون «فرد معیّن»، «المجموع من الفردین»، «عنوان جامع»، و مانند آن. وقتی میگوید: «الفردُ على البدلِ مُعيَّنٌ بالحملِ الشائع»، مرادش این است که این عنوان، در ردیف سایر مفاهیم ذهنی، یک مفهوم مشخص و قابل اشاره است؛ میتوان آن را مصداق مفهومیِ یک عنوان عامتر (مانند «مفهوم معیّن» در برابر «مفهوم مبهم» یا «مجموعی») قرار داد.
او برای تقریب ذهن میگوید: شما الآن مفهوم «الفرد على البدل» را در ذهن تصوّر میکنید. اگر پرسیده شود: آیا این چیزی که در ذهنتان حاضر است، بهعنوان یک «مفهوم»، معیّن است یا مبهم؟ پاسخ چنین خواهد بود: به حمل اوّلی، آنچه تصوّر شده، عنوان «مردّد» است؛ یعنی خودِ مفهوم، مشتمل بر معنای تردّد است. امّا به لحاظ حمل شایع، این عنوان، میان مفاهیم ذهنی دیگر، یک مفهوم معیّن و متمایز است، در برابر مفاهیمی چون «فرد معیّن»، «مجموع الفردین»، «عنوان جامع مفهومی» و غیره. بر این اساس، «مفهومُ الفردِ على البدل» به حمل شایع، یک مصداقِ مفهومیِ معیّن است. و چون محلّ بحث در تعلّق وجوب، این سطح از حمل شایع است، نه حمل اوّلی، صاحب منتقى نتیجه میگیرد: همانگونه که سایر صفات نفسانی به مفاهیم ذهنی تعلّق میگیرند، وجوب نیز میتواند به این مفهومِ معیّنِ ذهنی یعنی «الفرد على البدل مفهوماً» تعلّق یابد؛ بدینسان، «الفرد على البدل» ـ بهعنوان مفهوم معیّن در افق ذهن ـ متعلَّقِ واجب تخییری واقع میشود، نه فرد مردّدِ خارجی که «لا واقع له». او این نتیجه را بهصورت عامتر تعمیم میدهد و مینویسد:
و إذا تمّت هاتان المقدّمتان تُعرَف صحّة ما ندّعيه من كون متعلّق العلم الإجمالي في مورده، والملكيّة في صورة بيع الصاع من صُبرة، والبعث في الواجب التخييري هو الفرد على البدل ومفهوم «هذا أو ذاك». فإنّه مفهومٌ متعيّنٌ في نفسه كسائر المفاهيم المتعيّنة، ولا يلزم منه انقلابُ المعين مردّداً، إذ المتعلَّق له تعيّنٌ وتقرّر، كما لا يلزم كونُ الصفة بلا مقوِّم، إذ المفهوم المذكور له واقعٌ.[4]
پس از ذکر دو مقدّمه، صاحب منتقى الأصول به اشکال مهمی که بر مقدّمه دوم وارد میشود، اشاره میکند. خلاصه اشکال چنین است: شما در مقدّمه دوم گفتید که صفات نفسیّه ـ مانند علم، اراده، حبّ، شوق و… ـ به مفاهیم موجود در افق نفس تعلّق میگیرند، نه به خارج بما هو خارج. امّا این تعلّق، روشن است که به «مفهوم بما هو مفهوم» نیست؛ بلکه به مفهوم بما هو مرآةٌ للواقع است. یعنی همین صورت ذهنی، از آن جهت که حاکی و دال بر یک واقع خارجی است، متعلَّقِ علم و اراده و حب واقع میشود. حال اگر شما خودتان پذیرفتید که «فرد مردّد» در خارج هیچ واقعیتی ندارد، این پرسش پیش میآید که اگر بناست وجوب تخییری به «مفهومِ الفرد على البدل» تعلّق بگیرد، این مفهوم باید، بنابر مبنای شما، نوعی ارتباط و مرآتیت نسبت به خارج داشته باشد؛ در حالیکه در خارج، چیزی به نام «فرد مردّد» وجود ندارد تا این مفهوم، مرآت آن باشد.
به تعبیر دیگر، اشکال چنین تقریر میشود: شما با دو مقدّمه، «مفهومِ الفرد المردّد» را در عالم ذهن، بهعنوان مفهومی متعیّن به حمل شایع، مستقر ساختید و سپس گفتید وجوب به همین مفهوم ذهنی تعلّق میگیرد. امّا این مفهوم، هرچند در ذهن، واضح و متمایز باشد، اگر هیچ متعلَّق و مطابقی در خارج نداشته باشد، چگونه میتواند از سنخ مفاهیمی باشد که صفات نفسیّه، بهعنوان متعلَّق بالذات، به آنها تعلّق میگیرند، در حالیکه ارتکازاً این تعلّق با نوعی ارتباط با واقع سنجیده میشود؟ صاحب منتقى این اشکال را در قالب عبارت زیر طرح میکند:
يبقى شيء، وهو: أنّ الصفات المذكورة وإن تعلّقت بالمفاهيم، لكنّها مرتبطةٌ بالواقع الخارجيّ بنحو ارتباطٍ ومأخوذةٌ مرآةً للواقع، والمفروض أنّه لا واقعَ لمفهوم الفرد المردّد، فكيف يتعلّق به العلم؟![6]
صاحب منتقى الأصول در پاسخ، اصلِ کبرایِ اشکال را مورد مناقشه قرار میدهد و میفرماید: اینکه میگویید «مفهومِ معلوم بالذات، بالضروره باید مرآة و مرتبط با خارج باشد»، کبرای درستی نیست. او میگوید: درست است که غالباً مفاهیمِ معلوم بالذات، در قضایای صادقه، مطابقی در خارج دارند، امّا این یک قاعده عام نیست که هر مفهومی در ذهن، لزوماً باید با واقعِ خارجی پیوند حقیقی داشته باشد، و هر صفت نفسی، تنها در صورتی میتواند به مفهومی تعلّق گیرد که آن مفهوم، مرآة واقع باشد. عبارت او در نفی این کبری چنین است:
وحلّ هذا الإشكال سهل، فإنّ ارتباطَ المفهوم المعلوم بالذات بالواقع الخارجيّ ليس ارتباطاً حقيقيّاً واقعيّاً، ويشهد له أنّه قد لا يكون العلم مطابقاً للواقع، فكيف يتحقّق الربط بين المفهوم والخارج؟ إذ لا وجود له كي يكون طرف الربط، ولأجل ذلك يُعبَّر عن الخارج بالمعلوم بالعرض. إذن فارتباطُه بنحو ارتباطٍ لا يستدعي أن يكون له وجودٌ خارجيٌّ كي يُشكل على ذلك بعدم الواقع الخارجيّ لمفهوم الفرد المردّد.[7]
اوّلاً، ارتباطِ مفهوم معلوم بالذات با واقعِ خارجی، از سنخ ارتباط حقیقی و عینی (به معنای اتّحاد یا اضافه واقعی دو موجود در یک ظرف) نیست. شاهد آن، قضایای کاذبه است. گاهی علم و تصوّر در ذهن موجود است، ولی مطابقی در خارج ندارد. در اینجا، اگر ارتباطِ حقیقی و عینی لازم بود، باید علم با انتفای واقع، منتفی شود؛ در حالیکه علم باقی است و فقط «مطابقبودن» یا «نبودنِ مطابق» عوض میشود. ازاینرو، خودِ صاحب منتقى تصریح میکند: «فكيف يتحقّق الربط بين المفهوم والخارج، إذ لا وجود له كي يكون طرف الربط؟»؛ اگر خارجی نباشد، هیچ ارتباطِ حقیقی قابل فرض نیست، و بههمین دلیل است که خارج را «معلوم بالعرض» مینامند.
ارتباطِ معلوم بالذات با خارج، امری اعتباری است نه شرطِ تعلّق صفت
ثانیاً، اگر گفته میشود مفاهیمِ معلوم بالذات «مرتبطٌ بالواقع»اند، این ارتباط، در حقیقت نحوی ارتباط انتزاعی یا اعتباری است، نه ارتباطی که قوامِ تعلّقِ صفت به آن وابسته باشد. لذا این ارتباط، مشروط به وجود خارجیِ متعلَّق نیست و به همین جهت، فقدانِ واقع خارجی برای «مفهوم الفرد المردّد» مانع از آن نیست که این مفهوم، در افق نفس، معلومٌ بالذات و متعلَّقِ علم و وجوب قرار گیرد.
تأیید با مثالهای قضایای کاذبه و اِخبار مردّد
صاحب منتقى برای تأیید این مدعا، به مورد «الإخبار بأحد الأمرين» تمسّک میکند:
وممّا يؤيّد ما ذكرناه من إمكان طروّ الصفات على الفرد المردّد: موردُ الإخبار بأحدِ الأمرين، كمجيءِ زيدٍ أو مجيءِ عمرو، فإنّه من الواضح أنّه خبرٌ واحدٌ عن المردّد، ولذا لو لم يأتِ كلٌّ منهما لا يُقال إنّه كذبٌ كذبتين، مع أنّه لو رُجِع إلى الإخبار التعليقيّ لَزِمَ ذلك، ولا تخريج لصحة الإخبار إلاّ بذلك.[8]
تحلیل این شاهد اینکه وقتی کسی بگوید: «يجيء زيدٌ أو يجيء عمرو»، این یک «خبر واحد عن المردّد» است. اگر در خارج، نه زید بیاید و نه عمرو، وجدان عرفی حکم میکند که «این یک کذب واحد» واقع شده، نه دو کذب. در اینجا، آنچه در ذهن متکلّم و مخاطب حاضر است، صورتِ واحدی است از «أحدهما»، هرچند در خارج، هیچیک واقع نشده باشد. بنابراین، مفهومِ «أحدهما» بهعنوانِ یک «معلوم بالذات» و «متعلَّقِ یک خبر واحد» در ذهن تحقق دارد و قابل حمل صدق و کذب است، ولو واقعِ خارجی نداشته باشد.
این مثال نشان میدهد که مفهومی میتواند در ذهن بهعنوان متعلَّق علم، تصوّر یا خبر، حضور داشته باشد و در عین حال، در خارج، هیچیک از اطراف آن محقق نشود. با اینهمه، عرف آن خبر را «خبر واحد» تلقّی کرده و در صورت عدم وقوع هیچیک از دو طرف، فقط یک «کذب» برای آن قائل است. این دقیقاً موید آن است که: تعقّل و تعلّقِ صفت به مفهوم، مشروط به داشتن مطابق خارجی نیست؛ مفهوم میتواند معقول و متعلَّقِ علم و اراده باشد، ولو مرآت و حاکیِ واقعِ عینی نباشد.
نتیجه در چهارچوب بحث فرد علیالبدل
بر اساس این تحلیل، صاحب منتقى در مقام پاسخ به اشکال میپذیرد که «الفرد المردّد» در خارج هیچ واقعیتی ندارد. امّا انکار میکند که هر مفهوم ذهنیِ متعلَّقِ علم و وجوب، باید حتماً با واقعِ خارجی رابطه حقیقی یا مرآتی داشته باشد. لذا، «مفهومُ الفرد على البدل» بهعنوان مفهومی متعیّن در افق ذهن، میتواند متعلَّقِ علم، ملکیت یا بعث قرار گیرد، بیآنکه لازم باشد در خارج، فرد مردّدی موجود باشد که این مفهوم، حاکیِ آن باشد.
بهاینترتیب، پاسخ صاحب منتقى به اشکال، در حقیقت، نفیِ کبرای «لزومِ مرآتیتِ هر مفهوم نسبت به خارج» است؛ او میگوید: بسیاری از مفاهیم ذهنی، از جمله مفاهیم مندرج در قضایای کاذبه و در اخبار مردّد، هیچ مطابقی در خارج ندارند، با این حال، مفاهیمی معقول و قابلِ تعلّقِ علم و سایر صفات نفسیّهاند. پس در مورد «مفهومِ الفرد على البدل» نیز، عدمِ واقعِ خارجیِ فرد مردّد، مانع از آن نیست که این مفهوم، بهعنوان متعلَّقِ وجوب تخییری، در افق نفس لحاظ شود و بر آن، صفتی مانند وجوب و بعث حمل گردد.[9]
[2]- همان، ج 2، ص 493.
[3]- همان.
[4]- همان.
[5]- «له واقع» در این سیاق، بهقرینه مقدّمات، ناظر به واقعیتِ مفهومی در ذهن است، نه واقعیتِ خارجی؛ و این نکته با تصریح قبلیِ او مبنی بر «عدم واقعیت خارجیِ فرد مردّد» منافات ندارد.
[6]- الروحانی، منتقی الأصول، ج 2، ص 493-494.
[7]- همان، ج 2، ص 494.
[8]- همان.
[9]- در توضیح استاد، این نکته بهدرستی آمده است که صاحب منتقى، در پاسخ، اصلِ لزومِ مرآتیتِ هر مفهوم نسبت به خارج را انکار میکند. تنها باید دقت شود که در بیان ایشان، «ارتباطِ معلوم بالذات با خارج»، اگر در مواردی فرض شود، امری اضافی و اعتباری است، نه مقوِّمِ اصلِ تعلّقِ علم؛ لذا فقدانِ مطابق خارجی، مانع از تعلّق علم به مفهوم نخواهد بود.
منابع
- الروحانی، محمد، منتقی الأصول، ۷ ج، قم، دفتر آيت الله سيد محمد حسينی روحانی، 1413.
نظری ثبت نشده است .