موضوع: واجب تعیینی و تخییری
تاریخ جلسه : ۱۴۰۴/۱۱/۴
شماره جلسه : ۶۴
-
خلاصهی بحث گذشته
-
ارزیابی نهایی مبنای «عموم استغراقی» در واجب کفایی و نقد اشکالات محقق خویی
-
وحدت غرض و نسبت آن با وحدت خطاب
-
ارزیابی تصویر «تزاحم در مقام جعل» و اشکالات سهگانهٔ محقق خویی
-
نقد ملازمهٔ میانِ «تعدد غرض و تزاحم در جعل»
-
جمعبندی
-
پاورقی
-
منابع
-
جلسه ۲۸
-
جلسه ۲۹
-
جلسه ۳۰
-
جلسه ۳۱
-
جلسه ۳۲
-
جلسه ۳۳
-
جلسه ۳۴
-
جلسه ۳۵
-
جلسه ۳۶
-
جلسه ۳۷
-
جلسه ۳۸
-
جلسه ۳۹
-
جلسه ۴۰
-
جلسه ۴۱
-
جلسه ۴۲
-
جلسه ۴۳
-
جلسه ۴۴
-
جلسه ۴۵
-
جلسه ۴۶
-
جلسه ۴۷
-
جلسه ۴۸
-
جلسه ۴۹
-
جلسه ۵۰
-
جلسه ۵۱
-
جلسه ۵۲
-
جلسه ۵۳
-
جلسه ۵۴
-
جلسه ۵۵
-
جلسه ۵۶
-
جلسه ۵۷
-
جلسه ۵۸
-
جلسه ۵۹
-
جلسه ۶۰
-
جلسه ۶۱
-
جلسه ۶۲
-
جلسه ۶۳
-
جلسه ۶۴
-
جلسه ۶۵
-
جلسه ۶۶
-
جلسه ۶۷
-
جلسه ۶۸
-
جلسه ۶۹
-
جلسه ۷۰
-
جلسه ۷۱
-
جلسه ۷۲
-
جلسه ۷۳
-
جلسه ۷۴
-
جلسه ۷۵
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
پس از کنارگذاشتنِ احتمالِ «مکلَّف بودنِ واحد معیّن عندالله» و نیز احتمالِ «مکلَّف بودنِ مجموع من حیث المجموع» در تحلیلِ حقیقتِ واجب کفایی، تنها احتمالی که بهصورت جدّی باقی میمانَد، همان مبنایی است که محقق اصفهانی قدسسره پذیرفتهاند، یعنی تعلّق تکلیف به نحوِ عموم استغراقی بر «کلّ واحدٍ واحدٍ من المکلّفین». بر اساس این مبنا، اگر خطابِ «یجب دفن المیّت» را در نظر بگیریم، مفادِ آن چنین خواهد بود که وجوبِ دفن میّت بر ذمّهٔ هر مکلّفی مستقلاً ثابت است. تکلیف انحلال یافته است. هر فرد در عرض دیگران مکلَّف است. با قبول این تحلیل، اگر همهٔ مکلّفان اقدام به انجام واجب کنند، همگی ممتثل خواهند بود. اگر همه ترک کنند، همگی عاصی هستند. و این دو خصیصهٔ مشهورِ واجب کفایی بهخوبی توجیه میشود.
تنها نقطهٔ حساس، خصیصهٔ سوم است، یعنی اگر یکی از آنان واجب را انجام دهد، چرا تکلیف از دیگران ساقط میشود؟ محقق اصفهانی این مشکل را بر محور وحدت غرض و استیفاء ملاک حل میکنند. غرضِ مولی در واجب کفایی، غرضی واحد است که با تحقّقِ یک مصداق کامل است. پس با فعلِ أحدهم، غرض تأمین و موضوعِ بقاء تکلیف نسبت به دیگران منتفی میگردد. در نتیجه، اگرچه در مقام جعل، وجوب نسبت به هر فردی ثابت بود، امّا در مقام بقاء، پس از استیفاء غرض، مجالی برای استمرار آن وجوبات باقی نمیمانَد.[1]
آیتالله خویی قدسسره در مقامِ مناقشه بر این مبنا،[2] دو تقریر اساسی مطرح کردهاند:
1. از حیثِ غرض واحد قائم به صرف الوجود، مدّعی شدهاند که تعدّد خطاب استغراقی، لغو و بلا داعی است؛
2. در فرض تصحیحِ «وجوب استغراقیِ مشروط» به ترکِ دیگران، کوشیدهاند آن را به ساختاری مبتنی بر «تزاحم در مقام جعل» برگردانند و سپس خود، همان صورت را نیز رد کردهاند.
آقای خویی در ذیل فرض غرض واحد میفرماید: هنگامیکه غرضِ مولی در واجب کفایی، واحد و قائم به صرف وجودِ واجب در خارج باشد، مقتضای حکمت آن است که خطاب نیز واحد باشد؛ زیرا اگر تکلیف را استغراقاً بر ذمّهٔ تمام مکلّفان جاری کنیم، در حالیکه با فعلِ یک نفر، غرض تأمین میشود، توجّهِ خطاب به دیگران «بلا داعی» خواهد بود و این از حکیم صادر نمیشود. بهبیان دیگر، از نگاه ایشان «الغرض الواحد القائم بصرف الوجود» مقتضیِ «خطاب واحد» است. تعدّد خطابات استغراقی در چنین فرضی، لغو و بیملاک است.
به نظر ما، این تحلیل به اطلاق قابلِ پذیرش نیست. نکتهٔ کلیدی در اینجا آن است که ارزیابیِ داشتن یا نداشتنِ داعی برای جعل خطاب، باید در ظرفِ قبل از امتثال و در مرحلهٔ جعل صورت گیرد، نه در ظرفِ بعد از تحقق غرض. در فرض بحث، مفروض آن است که طبیعتِ واحدی از واجب در کار است، مانند «دفن میّت». غرضِ مولی از این طبیعت، غرضی واحد است که با تحقّقِ یک مصداق تأمین میشود. هر یک از مکلّفان، پیش از تحقق عمل، بالقوّه میتواند محقّقِ این غرض باشد. در چنین وضعی، اگر شارع، تکلیف را استغراقاً متوجّهِ همهٔ مکلّفان کند، یعنی نسبت به هر فرد بفرماید «یجب علیک دفن المیّت»، این جعل، نسبت به هر مخاطبِ خود، در ظرفِ قبلالعمل، تمام داعی و مقتضی را داراست؛ زیرا برای هر فرد، امکان واقعیِ تحصیل غرض وجود دارد.
از منظرِ شارع، پیش از تحققِ امتثال، معلوم نیست کدام فرد بهطور واقعی متکفّلِ انجامِ واجب خواهد شد. لذا حکیمانهترین راه آن است که خطاب را به نحو استغراقی متوجّهِ همه کند تا از هر سو، تضمینِ استیفاء غرض شده باشد. اینکه بعداً در خارج، تنها یک نفر یا گروهی محدود اقدام میکنند و غرض از ناحیهٔ آنان تأمین میشود، امری است لاحق به جعل. این امر لاحق، جعلِ ابتداییِ خطاب نسبت به دیگران را بلا داعی نمیگرداند. به تعبیر دیگر، «بلا داعی بودنِ خطاب»، وصفِ جعل در مقام انشاء است، نه وصفِ حالت آن پس از سقوط به سبب تحققِ غرض. اگر در لحظهٔ جعل، هر خطاب استغراقی نسبت به مخاطبِ خود، قدرت تحصیل غرض را فراهم میکرده است، جعل آن لغو نیست، هرچند بعداً، بهسبب استیفاء غرض از جانب دیگری، مجالی برای امتثال او باقی نماند.
بخش دومِ نقد خویی، ناظر به تقریری است که در آن، برای تصحیحِ ساختار «وجوب استغراقیِ مشروط بترک الآخرین»، به فرضِ تزاحمِ ملاکات در مقام جعل تمسک میشود. به این بیان که برای افعالِ هر یک از مکلّفان، اغراضِ مستقلی فرض شود، و جمعِ این اغراض در خارج ممکن یا مطلوب نباشد. شارع در مقام جعل، با تزاحم مواجه شود و ناگزیر، وجوبِ هر یک را مشروط به ترک دیگری جعل کند، یعنی نوعی ترتّب در مرحلهٔ تشریع، نه در مرحلهٔ فعلیتِ حکم. آیتالله خویی پس از اشاره به امکان ثبوتیِ چنین صورتی، آن را در خصوصِ واجب کفایی مردود میشمرد و سه اشکال بر آن وارد میکند:
نخست، تأکید میکند که محل بحث ما در واجب کفایی، موردی است که غرضِ واحد داریم. واجب کفایی فیالجمله در جایی تصویر میشود که یک واجب، یک مطلوب، و یک غرض بیشتر در کار نباشد. بنابر تتبّع، در مواردِ مشهور واجب کفایی، مانند دفن میّت، صلاة میّت، غسل، تکفین و نحوها، نمیتوان از ظاهرِ ادلّه، تعددِ غرض به تعددِ فاعل را استظهار کرد. فرضِ «اغراض متعدّد به تعداد افعال مکلفین» در چنین مواردی، بیرون از مفروضِ نزاع در واجب کفایی است. از این جهت، اصلِ بنایی که در آن، برای هر فاعل، غرض مستقل و متزاحمی فرض میشود، با روح واجب کفاییِ متعارف سازگار نیست.
در اشکال دوم، محقق خویی میگوید: فرض تضاد در ملاکات مع عدم تضادّ در افعال، سخنی نزدیک به موهومات است. افعال، مظاهر خارجیِ همان ملاکاتاند. اگر میان دو ملاک تضاد جدّی باشد، انتظار میرود در سطح افعال نیز نوعی عدم امکان جمع نمود داشته باشد. البته این بیان بیشتر جنبهٔ ادبی و تأکیدی دارد؛ زیرا در فرضی که برای هر فعل، غرض مستقل و غیرقابل جمع لحاظ میشود، معمولاً خود فعلها نیز ـ به جهت تزاحم زمانی، مکانی و مانند آن ـ در مقام امتثال با هم قابل جمع نخواهند بود. در هر صورت، نکتهٔ اصلی آقای خویی این است که تفکیکِ دقیق و معتبری میان تضاد ملاکات و عدم تضاد افعال، در مانحنفیه وجود ندارد.
در حاشیهٔ این اشکالات، نکتهای که بر آن تأکید میکنیم، این است که حتی اگر در برخی فروض، تعدد غرض قابل فرض باشد، لزومی ندارد که به «تزاحم در مقام جعل» و شبکهای از وجوباتِ مشروط منتهی شویم. شاهد روشن آن، واجب تخییری است که در آن، احتمالِ تعدد غرض (برای هر عدل) مطرح شده، اما احدی مدّعی نشده است که در آنجا تزاحم در جعل واقع شده و شارع ناچار بوده است وجوبِ هر عدل را مشروط به ترکِ عدلِ دیگر جعل کند. بلکه ساختارِ سادهٔ آن این است که «اگر این عدل را انجام دهی، غرض خاص او حاصل میشود، و اگر آن عدل را انجام دهی، غرض دیگری حاصل خواهد شد.» در مقام امتثال، با انتخاب یک عدل و تحقق غرض، نوبت به استیفاء عدل دیگر نمیرسد، بیآنکه نیازی به فرض اشتراط در جعل باشد.
همین منطق را میتوان در موردِ مکلفان متعدد نیز جاری دانست. اگر در فرضی، برای انجام فعل از ناحیهٔ هر فرد، غرض خاصی قابل تصور باشد، میتوان گفت که با فعلِ یکی از آنان، بخشی از اغراض تأمین میشود، و با فرضِ عدم لزوم استیفاء اغراض دیگر، تکلیفِ نسبت به سایر افعال موضوعاً منتفی است. این انتفاء موضوع در مرحلهٔ امتثال رخ میدهد، نه اینکه از ابتدا در مقام جعل، تکالیف مشروط به ترک دیگری شده باشد.
نتیجهٔ این بخش آن است که:
- اولاً، در واجب کفایی متعارف، فرضِ تعدد غرض اساساً خارج از محل بحث است.
- ثانیاً، حتی در صورتِ فرضِ اغراض متعدّد، التزام به «تزاحم در مقام جعل» و «وجوباتِ استغراقیِ مشروط به ترک الآخر» هیچ ضرورتی ندارد.
برآیندِ آنچه گذشت چنین است که مبنای محقق اصفهانی در تعلّق تکلیف به «الجمیع» علی نحو العموم الاستغراقی، از حیث امکان ثبوتی و از جهت حکمت در مقام جعل، مبنایی منسجم و قابلِ قبول است. اشکال آیتالله خویی مبنی بر اینکه «غرض واحدِ قائم به صرف الوجود، خطاب واحد را اقتضا میکند» به این اطلاق تامّ نیست؛ زیرا کثرتِ خطاب استغراقی میتواند در ظرف جعل، برای تضمین تحقّق همان غرض واحد، کاملاً حکیمانه و دارای مقتضی باشد. صورتِ «وجوب استغراقیِ مشروط بترک الآخرین» اگر بر مبنای تزاحم در جعل تفسیر شود، در واجب کفایی متعارف ـ با غرض واحد ـ خارج از محل بحث است و هیچ شاهد اثباتی بر وقوع چنین تشریعی در شریعت در دست نیست. و افزون بر آن، لوازمی دارد که محقق خویی خود آنها را غیرقابلالتزام میداند.
بر این اساس، اگر بخواهیم تحلیلی اصولی برای حقیقت واجب کفایی بر پایهٔ عموم استغراقی ارائه دهیم، راهی که مرحوم اصفهانی ترسیم کرده است ـ یعنی تعدّد وجوبها در جعل، و سقوط آنها به استیفاء غرض واحد ـ از استحکام بیشتری برخوردار است و دستکم، نقدهای ثبوتیِ آیتالله خویی بهنحوی که بیان شده، آن را متزلزل نمیسازد. البته مقایسهٔ نهایی این مبنا با سایر تحلیلها ـ از جمله رأی مختاری که در بحثهای بعدی دربارهٔ «صرف الوجود» و نقش عقل در تعیینِ فاعل واجب کفایی مطرح خواهد شد ـ نیازمندِ تکمیل بحث است. امّا در این مقطع، میتوان گفت که احتمال عموم استغراقی، پس از کناررفتنِ دو احتمال پیشین، همچنان از قوّت و انسجام قابلِ توجهی در تحلیلِ حقیقت واجب کفایی برخوردار است.
[2]. خویی، ابوالقاسم، «محاضرات فی أصول الفقه»، با محمد اسحاق فیاض، ج 4، ص 54-55.
- اصفهانی، محمد حسین، نهایة الدرایة فی شرح الکفایة، ۶ ج، بیروت، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، 1429.
- خویی، ابوالقاسم، محاضرات فی أصول الفقه، محمد اسحاق فیاض، ۵ ج، قم، دارالهادی، 1417.
نظری ثبت نشده است .