موضوع: واجب تعیینی و تخییری
تاریخ جلسه : ۱۴۰۴/۱۰/۲۸
شماره جلسه : ۶۱
-
خلاصهی بحث گذشته
-
احتمال «مجموعِ مکلَّفین من حیث المجموع» بهعنوانِ مکلَّف در واجب کفایی
-
نقد عرفیِ نظریهٔ «مکلَّفِ مرکّب» و مثالِ رفع الحجر
-
تفکیک میان متعلَّق مرکّب و مکلَّف مرکّب
-
بررسی مثال رفع الحجر
-
موضع محقق اصفهانی: امتناع تعلّق حکم به مجموعِ اشخاص
-
نقد مبنای محقق اصفهانی در پرتو حقیقتِ حکم و خطابات قانونیه
-
امكان تعلّق حكم به «مجموع من حیث المجموع» در فقه اجتماعی
-
ارزیابی نهاییِ احتمال «مجموع المكلّفین» در واجب کفایی و موضع شهید صدر
-
پاورقی
-
منابع
-
جلسه ۲۸
-
جلسه ۲۹
-
جلسه ۳۰
-
جلسه ۳۱
-
جلسه ۳۲
-
جلسه ۳۳
-
جلسه ۳۴
-
جلسه ۳۵
-
جلسه ۳۶
-
جلسه ۳۷
-
جلسه ۳۸
-
جلسه ۳۹
-
جلسه ۴۰
-
جلسه ۴۱
-
جلسه ۴۲
-
جلسه ۴۳
-
جلسه ۴۴
-
جلسه ۴۵
-
جلسه ۴۶
-
جلسه ۴۷
-
جلسه ۴۸
-
جلسه ۴۹
-
جلسه ۵۰
-
جلسه ۵۱
-
جلسه ۵۲
-
جلسه ۵۳
-
جلسه ۵۴
-
جلسه ۵۵
-
جلسه ۵۶
-
جلسه ۵۷
-
جلسه ۵۸
-
جلسه ۵۹
-
جلسه ۶۰
-
جلسه ۶۱
-
جلسه ۶۲
-
جلسه ۶۳
-
جلسه ۶۴
-
جلسه ۶۵
-
جلسه ۶۶
-
جلسه ۶۷
-
جلسه ۶۸
-
جلسه ۶۹
-
جلسه ۷۰
-
جلسه ۷۱
-
جلسه ۷۲
-
جلسه ۷۳
-
جلسه ۷۴
-
جلسه ۷۵
الْحَمْدُ للّه رَبِّ الْعَالَمِينْ وَصَلَى الله عَلَىٰ سَيِّدَنَا مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِينْ
یکی از احتمالاتی که در تحلیل حقیقت واجب کفایی مطرح شده، آن است که مکلَّف در واجب کفایی نه فردِ معیّن است و نه «أحد المکلَّفین»، بلکه «مجموعُ آحادِ المکلَّفین من حیث المجموع» است، یعنی یک مکلَّفِ جمعی و مرکّب، نظیر یک کلِّ اعتباری متشکّل از افراد. آیتالله خویی قدسسره این احتمال را چنین صورتبندی میکند:
الثاني: أن يقال: التكليف في الواجبات الكفائية متوجّهٌ إلى مجموع آحاد المكلفين من حيث المجموع، بدعوى أنّه كما يمكن تعلّق تكليفٍ واحدٍ شخصيٍّ بالمركّب من الأمور الوجودية و العدمية على نحو العموم المجموعي إذا كان الغرض المترتّب عليه واحداً شخصياً، كذلك يمكن تعلّقه بمجموع الأشخاص على نحو العموم المجموعي.[1]
یعنی همانگونه که در باب متعلَّق، میتوان تکلیفِ واحدِ شخصی را به «مركّب» از اجزاء وجودی و عدمی (مانند صلاة) بر نحوِ «العموم المجموعی» متعلّق دانست، چرا نتوان در جانب مکلَّف نیز گفت: مجموعِ اشخاص، بهنحوِ عمومِ مجموعی، طرفِ تکلیف است؟ شهید صدر رضواناللهتعالیعلیه نیز در تقریر این نظریه، مثالِ «رفع الحجر» را طرح میکند. میفرماید:
… كما إذا كُلِّف مجموع العشرة - مثلاً - بتحريك هذا الحجر الّذي لا يمكن لكلّ فردٍ منهم مستقلّاً تحريكه، فكما أنّه في المثال يوجد تكليفٌ واحدٌ على المجموع بتحريك الحجر، فكذلك في الواجب الكفائي إن أُريد هذا المعنى.[2]
تفکیک میان متعلَّق مرکّب و مکلَّف مرکّب
تشبیهی که در کلام آیتالله خویی آمده، میان «مکلّف مرکّب» و «متعلَّق مرکّب» تمام نیست؛ زیرا در متعلَّق مرکّب، مانند صلاة، یک فعلِ واحدِ انتزاعی داریم که از اجزاء متعدّد (تکبیر، قرائت، رکوع، سجود، ترک منافیات و…) تشکیل شده، ولی فاعل آن یک شخص است. اما در «مکلَّف مرکّب»، بحث در این است که خودِ موضوعِ حکم، از افراد متعدد ترکیب یافته و عنوان «مجموع المکلَّفین» بهعنوان یک کلِّ جمعی تحتِ تکلیف قرار گیرد. در عرفِ خطاباتِ شرعی، هنگامی که شارع میفرماید: «أقیموا الصلاة»، اگرچه خطاب به صیغهٔ جمع است، امّا مفادِ آن انحلالی است، یعنی «ای هر فردِ مؤمن، نماز را برپا دار.» و ظهور در آن ندارد که یک شخصیتِ جمعیِ مستقل به نامِ «مجموع المؤمنین» موضوعِ حکم باشد.
شهید صدر برای تقریبِ نظریه، مثال «رفع الحجر الثقیل» را مطرح میکند، یعنی همانگونه که در آنجا گفته میشود: «مجموع العشرة» مکلف به تحرّیک الحجر است، در واجب کفایی نیز میتوان گفت مکلّف، مجموع مکلّفین است. امّا محقق اصفهانی دقیقاً در همینجا تذکر میدهد که در اینگونه موارد، مجموع بما هو مجموع، مکلّف حقیقی نیست. ایشان میفرماید:
و أمّا أمرُ مجموعِ أشخاصٍ برفع الحجر الواحد الّذي لا يرفعه إلاّ مجموعُ العشرة - مثلاً - فمرجعه إلى أمرِ كلِّ واحدٍ بإعمالِ قدرته في ما له المدخليّة في رفع الحجر بشرطِ الانضمام؛ حيث إنّ أثرَ قدرةِ كلّ واحدٍ لا يتبيّن إلاّ بالانضمام، مع أنّ الواجب الكفائي يحصل بفعل البعض، و يسقط عن الباقين، فلا معنى لأمرِ المجموعِ الّذي لازمه عدمُ حصولِ الامتثال بترك البعض.[3]
مرحوم محقق اصفهانی افزون بر تحلیل عرفی فوق، بر اساس مبنای خاصّ خود در «حقیقت حکم» نیز امتناعِ ثبوتیِ تعلّق حکم به مجموع مکلّفین را تقریر میکند. ایشان حقیقتِ حکم را «جعل داعی» میداند و میفرماید:
و أمّا المجموع من حيث المجموع: فنقول: تعلّق الأمر الواحد الشخصي بمجموع أفعال بحيث يترتّب الغرض على مجموعها - و عدم ترتّبه رأساً بفقد بعضها - أمرٌ معقول، و أمّا تعلّق الحكم بمجموع أشخاص - مع أنّه لجعل الداعي - فهو غير معقول؛ إذ ليس مجموعُ الأشخاص شخصاً ينقدح الداعيُ في نفسه، بل لا بدّ من انقداحِ الداعي في نفس كلّ واحد، و هو مع شخصيّة البعث محال، فلا بدّ من تعدّده، فيؤول الأمر إلى تعلّق أفرادٍ من طبيعيّ البعث بأفرادٍ من عنوانِ المكلّف.[4]
خلاصهٔ استدلال اینکه تعلّق امرِ واحدِ شخصی به مجموعِ افعال (مركّب از اجزاء) معقول است؛ زیرا غرض بر مجموعِ آنها مترتّب میشود. امّا تعلّق حكم به مجموعِ اشخاص، با فرضِ اینکه حقیقتِ حكم «جعل داعی» است، معقول نیست؛ چون «مجموع الأشخاص» یک شخصِ واحدی نیست که داعی در نفسِ او منقدح شود. ناچار باید داعی در نفسِ هر یک از افراد منقدح گردد، و این، با فرضِ شخصی بودنِ بعث، محال است. پس باید بعثها متعدّد باشد و در نتیجه، امر به چندین فردِ مکلّف تعلّق گرفته است، نه به مجموع بما هو مجموع.
این تقریر، مبتنی بر مبنای خاصّ محقق اصفهانی در حقیقتِ حكم است. بر اساس مبنایی که ما ـ به تبع مرحوم مؤسّس حاج شیخ عبدالکریم حائری قدسسره ـ اختیار کردهایم، حقیقتِ حكم جعلِ داعی در نفوسِ مكلّفین نیست، بلكه حكم و انشاء، حكایت از یك حقیقت نفسانی در مولا دارد، حقیقتی از قبیلِ اراده، طلب، یا اعتبارِ وجوب و حرمت. انشاء، «ابراز» و «اظهار» همین اعتبار و طلب است، نه خودِ ایجاد داعی در مخاطَب.
بر این اساس، ممكن است در مواردی، ترتّبِ داعی در نفسِ مكلّف از آثارِ حكم باشد، ولی جعل داعی، مقوّم ذات حكم نیست تا گفته شود: «مجموع من حیث المجموع، شخصی نیست كه در نفسش داعی منقدح شود.» بهویژه بنابر مبنای «خطابات قانونیه»، شارع در مقامِ جعلِ احكام، مخاطبِ شخصی خاص را در نظر نمیگیرد تا بخواهد بهطور مستقیم در نفسِ او داعی ایجاد كند، بلكه قانون عامی را برای شریعت جعل میكند و میگوید: «در شریعتِ من، نماز و روزه و… واجب است.» در چنین جَعلی، «فرد» بما هو فرد، موضوعِ جعل نیست، بلكه عنوانِ كلیِ «مؤمن» یا «ناس» مورد لحاظ است.
نمونهٔ روشنی از این تحلیل، بحثِ تكلیفِ كفّار به فروع است. مشهور آن است ـ و بهنظر ما نیز چنین است ـ كه كفّار علاوه بر اصول، به فروعِ عملی نیز مكلفاند. حال آنكه شارعِ حكیم میداند كه در نفوسِ بسیاری از آنان، داعیِ امتثال پدید نخواهد آمد. اگر حقیقت حكم، بالذات «جعل داعی» بود، جعلِ چنین احكامی نسبت به كفّار، لغو و بیوجه مینمود، در حالیكه بر مبنای درست، حكم حاكی از اراده و اعتبار شارع است، اعم از اینكه بالفعل موجبِ داعی در مخاطَب بشود یا بهسببِ موانعِ خارجیه نشود.
نقطهٔ مهمتر آن است كه با مراجعه به قرآن كریم، بهروشنی دیده میشود كه بخشی از احكامِ شریعت، از اساس ماهیت اجتماعی دارد و متعلق و موضوعِ آنها، فعلِ جامعه است، نه فعل فردِ منفرد. بهعنوان نمونه، ظاهر آیه ﴿یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ كَافَّةً﴾[5] آن است كه خدای متعال، «سِلم» را بهعنوان یك واقعیتِ جمعی و وضعیتِ كلّی جامعهٔ مؤمنین میخواهد. سلمِ فردِ واحد بما هو فرد، مطلوبیتِ مستقل ندارد، بلكه سلمِ «مجموع مؤمنین» موضوعِ طلب است.
مفاد ابتدایی آیه ﴿لَنْ یَجْعَلَ اللّهُ لِلْكَافِرِینَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ سَبِیلًا﴾[6] - با قطعنظر از توسعههای روایی - نفی هرگونه سلطه برای كافران بر «المؤمنین» بما هم مجموع است. یعنی جامعهٔ مؤمنان، بهعنوان یك كلّ، نباید تحتِ سلطهٔ كافران واقع شود.
با این همه، باید میان امكان ثبوتی تعلّق حكم به مجموع من حیث المجموع و تطبیق آن بر حقیقت واجب کفاییِ مصطلح تفكیك كرد. از جهتِ ثبوتی و بر مبنای «حكم که اعتبار مولوی است»، تعلّق حكم به مجموع بما هو مجموع كاملاً معقول است و شواهدی از قرآن بر آن دلالت دارد. اما بهعنوانِ تحلیل حقیقت واجب کفایی، اینكه گفته شود «المكلَّف فی الواجبات الكفائیة هو مجموع المكلفین من حیث المجموع»، با خصائص ارتكازیِ واجب کفایی سازگار نیست؛ زیرا واجب کفایی، بهنحو ارتكازی، با كفایتِ فعلِ أحدهم تعریف میشود. اگر مكلّف حقیقةً «مجموع» باشد، یا باید لزومِ مشاركت همه را پذیرفت (كه دیگر واجب کفایی به معنای معروف نیست) و یا باید سقوط تكلیفِ مجموع را با وجود ترك واقعیِ برخی اجزاء توجیه كرد كه خالی از تكلّف نیست. شهید صدر خود متذكر برخی از این مشكلات شده و میفرماید:
أوّلًا: إنّ بعض الواجبات الكفائية لا يتعقّل فيه فعلٌ واحدٌ يصدر من الجميع بنحو الاشتراك، كالصلاة على الميّت مثلاً، فإنّ صلاةَ كلّ مكلّفٍ عليه غيرُ صلاةِ المكلّف الآخر.
و ثانياً: إنّ هذا المعنى راجعٌ بحسب الحقيقة إلى وجوباتٍ عديدة بالنسبة لكلّ مكلّف، و لكن متعلّقه ليس هو رفع الحجر بل المشاركة فيه، و لهذا يكون هناك امتثالاتٌ عديدةٌ و عصياناتٌ متعدّدةٌ أيضاً، و تطبيق هذا على الواجب الكفائي لا ينسجم مع خصائصه المتقدّمة حيث يسقط التكليف بامتثال فردٍ واحد.[8]
اشکال اول ایشان این است که بسیاری از واجبات کفائی قابل صدورِ واحدِ مشترک نیستند. در مثالِ سنگ، «فعل واحد» (تحریک یک سنگ) واقعاً از همه با هم صادر میشود. مجموع قوا و حرکاتِ ده نفر، یک فعلِ خارجی واحد را پدید میآورد. اما در بسیاری از واجبات کفائی، چنین چیزی اصلاً معقول نیست. مثلاً «صلاة بر میّت»، نماز هر مکلف، صلاة مستقلی است، صلاة زید غیر از صلاة عمرو است، یک «نمازِ واحد صادر از همه» نداریم. بنابراین، تطبیق واجب کفائی بر الگوی «یک فعلِ مشترکِ واحد از مجموع» در این موارد، اساساً محلّ ندارد.
اشکال دوم این است که در مثال سنگ، حقیقت امر بازگشت به وجوبات متعدد میکند. نکته عمیقتر اینکه در مثال حرکت سنگ، اگر دقیق تحلیل کنیم، هر فرد مکلف است به «المشارکة فی التحریک»، یعنی متعلَّق وجوبِ هر شخص، مشارکت در رفعِ سنگ است، نه خودِ رفعِ سنگ به عنوان یک کلّ. نتیجه آنکه در واقع، وجوبات متعدده داریم. وجوب زید، مشارکت در تحرک است. وجوب عمرو نیز، مشارکت در تحرک است، و هکذا. و به همان نسبت، «امتثالات متعدده» داریم (هرکس با مشارکتش امتثال کرده است)، و اگر کسی مشارکت نکند، «عصیان متعدده» داریم (برای هر تارک).
چنین ساختاری با خصائص واجب کفائی سازگار نیست. در واجب کفائی، اگر فرد واحد واجب را انجام دهد، تکلیف از بقیه ساقط میشود، یعنی لازم نیست هرکدام بهطور مستقل مشارکتی انجام دهند. درحالیکه در این تحلیل، ترک مشارکت برای هر فرد، عصیان مستقل میآورد، ولو سنگ بهوسیله بقیه حرکت کرده باشد. پس این تصویر اگر درست تحلیل شود، دیگر «عموم مجموعی» به معنای مطلوب را افاده نمیکند، بلکه عملاً به وجوبات متعدده شخصیه بازگشت میکند که با سقوط وجوب به فعلِ واحد سازگار نیست.
شهید صدر سپس احتمالِ دیگر را كه «جعلِ مجموع المكلفين مكلَّفاً واحداً بالوحدة الاعتبارية» است، مطرح و آن را نیز رد میكند:
… و إن أُريد جعلُ مجموعِ المكلَّفين مكلَّفاً واحداً بالوحدة الاعتبارية، … ورد عليه: أنّ هذه الوحدة الاعتبارية إنّما تُتعقّل في طرف متعلّق التكليف أي المكلَّف به … و أمّا في جانب المكلَّف فعنوانُ مجموع المكلَّفين الواحد بالاعتبار ليس مكلَّفاً حقيقةً صالحاً لتشغيل ذمّته بالتكليف، و إنّما المكلَّف حقيقةً إنّما هو كلّ فردٍ فردٍ، فلا يُعقل افتراضُ امتثالٍ واحدٍ و عصيانٍ كذلك للمجموع.
این تقریبِ اخیر، همان است كه محقق اصفهانی نیز بر پایهٔ مبنای «جعل داعی» تقریر كرده بود و پیشتر گذشت كه بر مبنای دیگری در حقیقتِ حكم، تمام نیست. بنابراین، نتیجهٔ نهایی آن است كه ثبوتاً، تعلّق حكم به «مجموع من حیث المجموع» بهعنوانِ مكلَّف اعتباری، معقول و در برخی احكام اجتماعیِ شریعت محقّق است. امّا تحلیل حقیقت واجب کفایی بر اساسِ اینكه مكلَّفِ آن، «مجموع المكلَّفین» باشد، با خصائص شناختهشدهٔ واجب کفایی (كفایت فعل أحدهم، عدم لزوم مشاركت جمعی) و نیز با تحقیقی كه ما در باب حقیقت واجب کفایی بر اساسِ «طلبِ صرف الوجود و تعیینِ فاعل به حكمِ عقل» اختیار كردهایم، سازگار نیست. از اینرو، این احتمال در مقام تبیین حقیقت واجب کفایی مردود است، هرچند در فقه اجتماعی باب مستقلی برای آن گشوده میشود.
[2]. الصدر، محمد باقر، «بحوث في علم الأصول»، با محمود هاشمی شاهرودی، ج 2، ص 427.
[3]. اصفهانی، محمد حسین، «نهایة الدرایة فی شرح الکفایة»، ج 2، ص 279.
[4]. همان.
[5]. بقره: 208.
[6]. نساء: 141.
[7]. آل عمران: 139.
[8]. الصدر، بحوث في علم الأصول، ج 2، ص 427.
- اصفهانی، محمد حسین، نهایة الدرایة فی شرح الکفایة، ۶ ج، بیروت، مؤسسة آل البیت علیهم السلام، 1429.
- الصدر، محمد باقر، بحوث في علم الأصول، محمود هاشمی شاهرودی، ۷ ج، قم، موسسه دائرة المعارف فقه اسلامي بر مذهب اهل بيت عليهم السلام، 1417.
- خویی، ابوالقاسم، محاضرات فی أصول الفقه، محمد اسحاق فیاض، ۵ ج، قم، دارالهادی، 1417.
نظری ثبت نشده است .